X
تبلیغات
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

شنبه دوم آذر 1392
به یاد آن روزها

یک خداحافظی کوچولو

هوا ابری است و من همیشه عاشق هوای ابری و باران بوده ام. اما این روزها وقتی یادم می آید که آن روزها به شوق خوردن ماکارونی،پله های خانه را دو تا یکی بالا می رفتم و کنار بخاری ولو می شدم و مامان رویم پتو می انداخت... دلم می گیرد. این روزها احساس می کنم که روی همان ابرها دارم راه می روم. شاید هنوز باور نکرده ام که روی صفحه ی موبایل یا تلفن خانه، دیگر اسم مامان را نخواهم دید. انگار بخشی از جهان خاموش شده است.

ممنونم از همه ی دوستان خوبم که این روزها به یادم هستند. زنگ می زنند، دیدنم می آیند، کامنت می گذارند و هزار محبت کوچک و بزرگ دیگر.این روزها امیرحسین شیرین تر شده و ناخواسته جلوی اشک هایم را می گیرد. می دانم که این روزها برای مهدی هم کند می گذرند.سریال دیدنمان را شروع کرده ایم. او کتاب می خواند و من خیلی کمتر از او. مهدی زیاد می نویسد و من...

همیشه خنده ام می گرفت از این که بعضی ها توی وبلاگشان می نوشتند: این جا دیگر به روز نمی شود. یا خداحافظ برای همیشه و این حرف ها. واقعیت این است که فکر می کنم تا حالم خوب تر نشود، نمی توانم چیز دندان گیر و به روزی بنویسم. انتقال حس های تکراری و غم انگیز، اتفاق خوبی نیست.شاید یک هفته، شاید دو هفته ، شاید یک ماه و شاید ... نمی دانم. هر وقت بتوانم حال و هوای بهتری را به دوستانم منتقل کنم دوباره برمی گردم. تا آن موقع تمرکز می کنم روی "بانو گوزن". امیدوارم با خبرهای خوب و دست پر برگردم.

اینجا را دوست دارم. کامنت هایتان خوشحالم می کند و حتا اگر باز هم هوا ابری باشد و باز هم اندوه سد راهم شود، سعی می کنم مبارزه کنم با غمگین شدن و به یاد بیاورم که دوستان مهربانی دارم که برایم بسیار محترمند.

مادر زیبایم را به باران می سپارم و از خدا می خواهم که مراقبش باشد. پوست لطیفی داشت و خیلی حساس بود. خدا کند وقتی می آید تا من و مهدی و امیرحسین را ببیند، شاخه ای ، برگی و یا بال پرنده ای، روح لطیفش را نخراشد. امیدوارم کمکم کند تا "بانو گوزن" را به سرانجام برسانم.

خب دیگر تا چند روز یا هفته ی دیگر به خدای مادرم می سپارمتان... تا بعد.

شنبه هجدهم آبان 1392
آه مادر...

من ، مادرم و صدای لحد

مادرم هفته ی پیش مرد. به همین سادگی برای خودش و همین قدر سخت و وحشتناک برای من. داشتم می رفتم بیرون که برای نوزاد یکی از بستگان کادو بخرم.خواهرم زنگ زد. گفت: مریم مامان داره می میره و من تقریبن مطمئن بودم که همه چیز تمام شده تا تلفن بعدی...

مادرم را عاشقانه دوست داشتم. خیلی بیشتر از علاقه ی یک دختر به مادرش. ما همدیگر را درک می کردیم. وقتی تابوتش را برای آخرین خداحافظی به خانه ای آورده اند که هر دوی ما از آن کم خاطره داشتیم، دلم برای روزهایی سوخت که حالا باید خاطره شوند. جسدش آرام و مهربان در خانه اش چرخید. وقتی خواستم با او خداحافظی کنم، زانویش را نوازش کردم. زانوهای خم شده و بدون مفصلش را که درد داشت. به او گفتم که زانوهایت حالا شاید درد بگیرند.من خیلی وقت است که به زانویت پماد نمالیده ام. خواهش کردم از او که مواظب خودش باشد. من با جسم او حرف می زدم. جسم مطهرش که می رفت تا در خاک بخوابد و همان جا آرزو کردم که ای کاش به جای خاک، آب بود... دلم می خواست مادرم را به آب بسپارم...به ماهی های کوچک و بزرگ.کاش پری های دریایی جسد مادرم را می بردند کف دریا و آن جا خزه ها را کنار می زدند و می خواباندنش همان جا و رویش را پر صدف می کردند. لابد یکی از صدف ها مروارید داشت و لابد ماهی کوچکی آن را به من می رساند وتا آخر عمرم آن گردنبد مروارید را می آویختم.

مادرم را صبح شنبه ای جمعیت زیادی از دوستان و آشنایان بردند حرم امام رضا و همان جا دفنش کردند. کنار پدربزرگ و مادر و پدر و خواهر و برادرش. آن روز صبح که می خواستند تلقین را برایش بخوانند و سنگ لحد را رویش بگذارند، پشت ستونی پنهان شدم تا نبینم چه طور ، پاره ی قلبم را توی خاک می گذارند. دلم نمی خواست رفتن تا ابدش را ببینم. هیچ کس نمی داند که آدم ها بیشتر از روح به جسم مادرهایشان نیاز دارند.حالا تمام عصرهایم خالی از صدای اوست. آن صبح شنبه صدای لحد را می شنیدم ... صدایی که نمی دانم چیست و چند شب بعد که خیلی گریه می کردم، مهدی برایم توضیح داد که اتفاقن سنگ لحد محافظ جسم است و اجازه می دهد که مادرم از حجم انبوه خاک دور شود و فضایی داشته باشد برای نفس کشیدن... دلم می خواست روی سنگ لحدی که محافظ مادرم هست، تصویر دو ماهی را حک کنم که خلاف جهت هم شنا می کنند.

مادرم زن روشنفکری بود. با زمان خودش حرکت می کرد.شب قبل از مردنش عروسی دعوت بود. رفت و ناپرهیزی کرد و شاد بود و آخرین عکسش را برایمان به یادگار گذاشت که البته من آن عکس را اصلن دوست ندارم. و آن شب او هرگز نمی دانست که آرایش زیبای صورتش پاک نخواهد شد و زیباترین تصویر را در ذهن همه ی ما به جا خواهد گذاشت. 

یک هفته ای که مشهد بودم در خانه اش می چرخیدم، لباس هایش را می پوشیدم، عطرش را به خودم می پاشیدم و بالشش را زیر سرم می گذاشتم و توی حمام به صابون مراغه ای زل می زدم که تار موی کوتاه مادرم را به خودش چسبانده است. آن صابون برایم مقدس است. 

دلم برای مادرم تنگ است، آن قدر زیاد که ترجیح می دهم توی قلبم برای این اندوه، مقبره ی باشکوهی بسازم و دفنش کنم و سنگ لحد بزرگی را روی آن بگذارم. آن وقت تا زمانی که زنده باشم صدای لحد توی گوشم خواهم بود که اگر می دانست چقدر نقش ارزنده ای در آرامش من داشته است، از شادی چند تکه می شد.

این روزهای اندوه برای من روزهای بزرگی بودند. فهمیدم مادرم چقدر محبوب بود. ما خودمان را کشتیم تا همه چیز مجلل باشد. مادرم تجمل را دوست داشت. از این که مهمان، ساده پذیرایی شود اصلن خوشش نمی آمد. کاش توانسته باشیم آن طور رفتار کنیم که او دوست داشت. در این روزهای اندوه، فهمیدم چقدر دوستان خوبی دارم. هر کس که شنید آمد و چند بار هم آمد. همکارانم در کانون پرورش فکری مشهد، بسیار بزرگوار بودند. چقدر دیدنشان آرامم کرد... چقدر زیاد.

و حالا ...

دلم خوش است به عشق امیرحسین که اگر نبود نمی دانم چه طور با فضای خالی بعد از مادرم کنار می آمدم. دلم خوش است به عشق مهدی و روحیه ی عجیبش که دیشب بیشتر از من گریه می کرد و بیشتر از هرکسی در این روزها حواسش به من بوده و حتا یادش مانده بود که نصفه شب ها شیرطالبی می خورم و اگر بستنی ام تمام شود یک چیزی در زندگی ام کم دارم.

و دلم خوش است به نوشتن که مادرم مهم ترین نقش را در داستان نویس شدنم داشت... چقدر این فعل هایی که قبلن مضارع بوده اند و حالا گذشته شده اند، مرا اذیت می کنند.

پی نوشت:

این آهنگ گروه دنگ شو را همیشه خیلی دوست داشته ام. تمام مدت این روزها که بوی مادرم را جستجو می کنم با خودم زمزمه اش می کنم... وای مادر

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392
برای سه نفر

برگه ی هلو می جنگد

دلم می خواهد برای امیرحسین داستان بخوانم. آن هم نه از این کتاب های گروه سنی الف و البته خیلی زیر الف! چند بار هم سعی کرده ام شعر های کتاب ثمین باغچه بان را برایش بخوانم که ریتمیک و بامزه است و البته گردآوری همه ی نوستالژی های خودم هست. از میان تمام تجربه هایم، پسرکم با چشم های درشت و گردش به سی دی سبزه ی ریزه میزه که چند سال قبل حمید جبلی خوانده و موسیقی سنتی با تم کودکانه واکنش نشان می دهد. دلش می خواهد برایش حرف بزنم و زیاد هم حرف بزنم تا مبادا به دیگران توجه کنم...

اما من دلم می خواهد برای برگه ی هلو داستان بخوانم. آن هم چی؟ بانو گوزن... خودم می دانم مسخره است ولی دوست دارم بداند توی کله ی مامانش چه می گذرد. این طوری به هم نزدیک تر می شویم. البته اگر تعریف نزدیک این باشد که دائم گونه هایمان به هم چسبیده باشد و بوی خوب شیر توی بینی من باشد که خب می شود گفت من و امیر حسین تقریبن گندش را در آورده ایم.

از تامین اجتماعی متنفرم. سازمان گه گدا عرضه ندارد نه ماه مرا پیش برگه ی هلو نگه دارد. و از وقتی ویدا گفت که بخشنامه اش را به برد اداره چسبانده اند که مرخصی های زایمان نه ماهه شده اند شش ماه، به این فکر می کنم که چطور می شود برگه ی هلو را هشت ساعت نبینم؟! خانومی که از نه صبح می آید برای پرستاری از آقا کوچولو، عصر که می خواهد برود مثل فشنگ فرار می کند بس که خسته می شود و من می مانم و چشم هایی درشت و گرد و دورخیز برای مهار گریه های کولیک دو سه ساعته که راس هشت و نیم شب شروع می شود. خانوم پرستار اما صبح ها با لبخندی گشاد برمی گردد. ولی تازگی ها هشدار می دهد به من که کمی از برگه ی هلویم فاصله بگیرم تا او بتواند بخواباندش و هی می گوید: پس فردا که برید سر کار... و من چقدر این پس فردا را دوست ندارم... چقدر زیاد.

برگه ی هلو قلدر و مقتدر است. وقتی می خوابد من و مهدی روی نوک پنجه راه می رویم. تن صدایمان پایین است و تا حرفمان گل می اندازد، بیدار می شود و خیلی راحت مرا از مهدی دور می کند. تازگی ها دلم برای مهدی زیاد تنگ می شود. صدای کیبوردش را می شنوم از توی اتاق کارش و جرات ندارم خواب آقا کوچولو را به هم بریزم وقتی توی بغلم هست و دارد شیر می خورد.دارم به راه حل فکر می کنم . راه حلی مشترک برای زندگی سه نفره و نه به این شکل دو نفره!!! برگه ی هلو باید شریک بشود با زندگی من و مهدی. این را که بفهمد لابد خودش را جمع و جور می کند و این طور با چشم دنبالم راه نمی کشد تا دلم ضعف برود برایش و حس کنم چه تخم دو زرده ای هستم که پسرم مثل چسب رازی به من می چسبد. اصلن هم دوست ندارم فکر کنم این طبیعی است و همه ی بچه ها در سه ماهگی اینطور هستند و حس همه ی مادرها همین است.

و درست به همین خاطر است که وقتی می نشینم برای شیردادن در زمان های متعدد و طولانی، درباره ی بانو گوزن با برگه ی هلو حرف می زنم. تقریبن عین خل ها... پسرکم انگشتم را محکم می چسبد و همان طور که مک های عمیق و پشت سر هم می زند، به حرف هایم گوش می دهد. می دانم که برگه ی هلو همه ی حرف هایم را می فهمد. پس می توانم برایش داستان هم بخوانم. هنوز تا سن الف وقت دارم. هنوز تکه ای از من است و هرکسی  حق دارد که مثلن برای دستش یا چشمش آن چه دوست دارد بخواند... چه برسد برای قلبش.

برنامه ریزی را گذاشته ام کنار.با روزهایم راه می روم. قرص کلسیم نمی خوردم. مفاصلم درد گرفته اند و شیر هم کم می خورم. سعی می کنم همه را راضی نگه دارم. مهدی دائم دنبال کلسیم و پتاسیم است برایم. قبلن مقاومت می کردم. حالا می گذارم همه را برایم فراهم کند. توی یخچال و کابینت خوراکی ها به همه چیز نگاه می کنم و هرچه میل داشته باشم می خورم. زندگی این طور شیرین تر است. برگه ی هلو با من راه می رود، نفس می کشد، توی ذهنم نفوذ کرده و وسط قلبم نشسته است. دارم فکر می کنم دلم می خواهد همه ی حس های خوبم سه نفره باشد. پس باید برایش داستان بخوانم. از همان هایی که من و پدرش دوست داریم. مگر ما با این قد و هیکلمان دس دسی باباش می یاد را نمی خوانیم؟ خب او هم بد نیست درباره ی داستان احمد غلامی در آخرین شماره ی تجربه بداند. حتا چه اشکالی دارد توی بغلم بنشیند و خبرهای ایسنا را با هم مرور کنیم؟ همین طور که پیش می رویم برگه ی هلو می شود عضو فهمیده ی خانواده ی ما... حالا اگر گاهی هم نفهم بود و جیغ زد ایرادی ندارد.

این روزها زیاد با خودم فکر می کنم که چقدر همه ی آدم ها نیاز دارند به وابستگی. لابد همین است که من با شباهتی که قبلن به خرس قطبی در زمینه ی خواب داشتم! حالا مثل جت بلند می شوم وقتی برگه ی هلو بیدار می شود و دیگر نمی گذارد که بخوابم. اما مسئله این است که هر زنی به دو نوع عشق نیاز دارد. عشق به برگه ی هلو یک طرف قضیه است و عشق به دنیای خلوت و سفید زندگی با کسی که دوستش داری یک بعد دیگر است. برگه ی هلو با تمام قوا برای تصاحب این دنیای خلوت دارد مبارزه می کند و من به شدت مایلم کمی هم مقاومت کنم...برای خودم ،برای مهدی ،برای برگه ی هلو...

چهارشنبه هفدهم مهر 1392
برای مادرم و پدرش

من ،مادرم و فکرهایمان

پدر بزرگ من پنجاه و هشت سال پیش و در سن پنجاه و دو سالگی فوت کرده است. سرطان ریه باعث مرگ بوده و ناگهانی هم ظاهرن اتفاق افتاده است. الان سالگردش نیست و قصدم از نوشتن این کلمات، به هیچ عنوان دریافت کامنت تسلیت هم نیست! پدر بزرگم مرد قد بلند و خوش قیافه ای بوده و خاطرات هیچ کس از او به حوض و ماهی قرمز و عیدی و این چیزها خلاصه نمی شود.بریز و بپاش عجیبی در خانه اش بوده و راه به راه مهمان می آورده و از پهن بودن لباس در حیاط بزرگ خانه متنفر بوده و لباس ها را باید بیرون ،کارگر مخصوصش می شسته ،خشک می کرده و می آورده. لهجه ی غلیظ یزدی داشته و به دخترانش اجازه می داده که  آزاد باشند و در محیط خانواده ، مهمانی بدهند و خوش باشند و زیاد بخندند .آخرین پست سازمانی اش معاون اداره ی دارایی تربت جام بوده و آخرین عکسش،مردی با صورتی مهربان و بدون لبخند ، با کراواتی شیک و سبیلی هیتلری است که ان وقت ها خیلی مد بوده و من همیشه فکر می کنم کاش این سبیل را در خاطره ام از او نداشتم. آخرین خاطره ی همه از او تدارک سفر به انگلیس برای شیمی درمانی و فوت ناگهانی اش در مشهد بوده است، در حالی که به شانه ی مادربزرگم تکیه داده بوده و به حضرت رضا سلام کرده است و تمام!

مادرم وابستگی عجیب و بیش از اندازه ای به پدربزرگم داشته است. هنوز هم دارد. احساس می کند با فوت پدربزرگم، سرنوشتش عوض شده و دلیلش چه می تواند باشد به جز شکست عشقی؟ سال ها بعد با پدرم ازدواج می کند ولی در فاصله ی این سال ها آن شکست غریب، خوب حال مادرم را گرفته و روزگار چهره ی غمگینی را به او نشان داده است.

امشب داشتم با او صحبت می کردم. گفت قلبم درد می کند . گفتم چرا؟ گفت هر وقت به پدرم فکر می کنم قلبم درد می گیرد و من رفته بودم روی منبر ( از همان منبرهایی که بچه های مشهد خیلی به آن آشنا هستند) که نباید این طور باشد. خودت را مشغول کن. کتاب بخوان ، فیلم ببین ، معاشرت کن و او گفت همه ی این کارها را می کنم و من کم آوردم. باز هم گفت: دلم برای پدرم تنگ شده. فهمیدم که در تمام این پنجاه و هشت سال ، مادرم به آن سلول های سرطانی بیشعوری فکر می کرده که ریه ی پدرش را پوشانده بودند. اگر آن ها نبودند، دنیا طور دیگری رقم می خورد. شاید سرنوشت سوی دیگری او را می برد. سرنوشتی که شیرین تر بود لابد. ولی به گمانم این طور نیست. آن وقت من و سه خواهر و برادر دیگرم نبودیم. مهم تر از همه این که امیرحسین هم نبود. مگر می شود؟ این ها را به مادرم گفتم. خندید. قربان صدقه ی برگه ی هلو رفت. سلول های سرطانی را بخشید، پدرش را با آن سبیل هیتلری بخشید. لابد آن کسی که رقیب عشقی پدرم بوده، او را هم بخشیده که بعد از فوت پدربزرگم، چند ماهی دیر جنبیده و جابه جایی ها و نقل مکان ها و هزار اتفاق دیگر افتاده است و آن بخت برگشته هم دستش به جایی نرسیده و احتمالن کمی هم بی عرضه بوده که زود تسلیم سرنوشت شده و همان حماقت قدیمی ها برای احترام به سنت ها و این حرف ها.

به پدرم فکر می کنم. ده سال پیش فوت کرد و مادرم دیابتش شروع شد، فشارخونش بالا رفت، خانه نشین شد. زانویش آب آورد. عصا دست گرفت و تمام مسئولیت های  زندگی را به بچه هایش سپرد. البته با حفظ سمت!

به مادرم فکر می کنم که اگر همیشه به پنجاه و هشت سال پیش فکر می کند نه به ده سال گذشته نباید دیابت می گرفت، نباید فشار خونش بالا می رفت، نباید خانه نشین می شد و نیازی به عصا نداشت.

پس فکر می کنم که مادرم به پدرم بیشتر فکر می کند. سلول های سرطانی پدربزرگم ، آخر استیصال او هستند از تنهایی و غربت. خودش دلش می خواست آپارتمانش بزرگ باشد.شاید اگر کوچک تر بود، تنهایی این قدر در آن دیده نمی شد.

به پدرم فکر می کنم. اگر این همه زود نمی رفت، حجم دلتنگی مادرم به اندازه ی بند انگشت بود نه یک دست بزرگ و مردانه ی کامل.

به پدرم فکر می کنم. به لخته های خونی که رگ های او را مسدود کردند.تمام فکرهایم را دوست دارم. همین فکرها باعث می شوند که فقط پنجشنبه ها به یاد روح او نیفتم و هم عقیده باشم با نظر مهدی که از خیرات کردن خرما متنفر است و به جایش رانی، بستنی و یا شکلات مغز دار و شیرینی خوشمزه به مردم تعارف می کند.

پدر بزرگم در صحن حرم امام رضا دفن شده . همان جایی که کبوترها می نشینند و مردم برایشان گندم می ریزند. پدربزرگم نماد عشق است. اگر این طور نبود، مادرم این طور به آغوش روح تنومند او پناه نمی برد.

من به پدرم فکر می کنم و مادرم به پدرش. اما جنس فکرهایم فرق می کند. پدرم در لحظات سخت دوران بارداری و زایمانم، مثل مرد جنگنده و بزرگی حامی ام بود و شب ها در خواب هایم ساکت می آمد و فقط می نشست و فکر می کرد. اما پدربزرگم کم به خواب مادرم می آید. باید به پدرم بگوید برود چند طبقه ی آسمان را بگردد، بلکه مردی با سبیل هیتلری و کراوات بزرگ را پیدا کند و به او بگوید، گاهی به خواب های دخترت برو و برایش اندوهگین باش. دخترها همیشه به پدرهایشان نیاز دارند، حتا اگر هفت نوه داشته باشند و پنجاه و هشت سال از مرگ پدرها گذشته باشد.

چهارشنبه سوم مهر 1392
آرامش پاییزی

شما دعوت هستید به ...

نمی دانم چرا اسم پاییز که می آید، دلم می لرزد. فکر می کنم خیلی ها این طوری هستند و به سی و یک شهریور که می رسند از این که موج گرما و روزهای عصبی و گرم و طولانی تابستان به زودی تمام می شود، خوشحال می شوند. به این حالت می گویند: آرامش پاییز. و درست زمان آرامش پاییز است که حال و هوای نوشتن می افتد به جان آدم. البته یک نظریه هم هست که استاد اردلان - خواهرزاده ی پنجم دبستانی ام-  ارائه داده اند: در پاییز به خاطر غصه ی شروع مدرسه ها، برگ درختان می ریزد!

گاهی فکر می کنم خیال قدم زدن روی برگ های خشک و صدای خش خش و باران و این حرف ها بیشتر از خود موقعیت، حالم را خوب می کند. چون با وضعیت جوی جدید مدت ها طول می کشد و شاید پاییز به نیمه برسد و آرزوی باران و برگ زرد و پیاده روهای مملو از برگ های خشکیده به دلم بماند. اما اول مهر همیشه زیباست. و شاید همین خیال و حس مثبت است که رمان های ناتمام را به اتمام می رساند، داستان های کوتاه زیادی را تولید می کند  و لذت دراز کشیدن و فیلم اکشن دیدن و کتاب خواندن را دوبرابر می کند. حتا اگر چند خانه آن طرف تر از محل زندگی تان، مدرسه ی راهنمایی دخترانه ای باشد که با شروع مهر ، عقده های بلوغشان را توی حیاط خالی می کنند و روزی سه بار سرود ملی پخش می کنند و حتا مدیر و ناظم هم جیغ می زنند توی بلند گو و انگار قانون مدرسه این است: هرکس جیغ نزند خر است!

این یادداشت، فقط یک دعوت است. دعوت همه ی دوستان خوبم به آرامش پاییز. دعوت به لذت بردن از روزهای خوش رنگی که دست کم می توانند در خیالمان از راه برسند. لازم نیست همه داستان نویس یا هنرمند باشند. پاییز برای همه است. دعوت برای این یادآوری که سه ماه فرصت داریم تا ذهنمان را ریکاوری کنیم و خاطرات تلخ، سوژه های آزاردهنده و هرچیزی که اسمش غصه است ، دور بریزیم و نفس عمیق بکشیم. حتا می توانیم مدیرها و ناظم های مدرسه ها را دوست داشته باشیم. امسال اولین پاییز امیر حسین است. امیدوارم پاییز امسال آبرویم را بخرد تا من و مهدی در شب های یلدای چند سال بعد، قصه ی قشنگی از اولین پاییزش برای او تعریف کنیم.