خدا كند اطلسي ها زنده بمانند
يهت زده و گيج بوده ام در اين چند روز. يك چشمم به مادر مريضم است كه اين روزها بدجوري سرفه مي كند و رنگش مي پرد و چشم ديگرم به ... اطلسي هاي سبز باغچه كه تازه كاشته ام و با دقت آبشان مي دهم تا جان بگيرند.
تمام اين شبها رفته ام كنار باغچه و به صداي نخراشيده پسرهاي همسايه مان گوش داده ام كه شبها وسط حياط مي ايستند و الله اكبر مي گويند. گوش كه تيز مي كنم صداي زير مادرشان را مي شنوم و درست نمي فهمم چه مي گويد.
نمي دانم چرا حالم به هم مي خورد از دختر همسايه ديوار به ديوارمان كه پنجشنبه عروسي اش است و اين روزها خيلي مي خندد و خيلي عشوه مي ريزد براي نامزد جوانش كه پرايد نوك مدادي اش را جلوي خانه ما پارك مي كند و هر روز ناچارم ميليمتري ماشين را از خانه بيرون بياورم و بيحوصله و غمگين سر كار بروم و به اندك چيزي اشك جمع شود توي چشمم و به خودم لعنت بفرستم و تا بخواهم تصميم كبري بگيرم يادم مي آيد بايد بروم هلال احمر دنبال اسپري تنفس مادرم كه اگر گيرم نيايد...
نمي دانم چرا حالم به هم مي خورد از هرچه كه به روال عادي طي مي شود، از تمام آدمهايي كه مثل خودم دل سپرده اند به خبرها و اميدها و نااميدي ها و عرضه ندارند.
اين روزها دلم براي همه شور مي زند. ديشب دوستي تلفني گفت: هيچ مي دوني تازگي ها خيلي صداتو بالا مي بري وقتي حرف مي زني؟ چيزي نگفتم ولي توي دلم به اين نتيجه رسيدم هركس ديگر هم جاي من بود كه اينطور دلش هري پايين ريخت وقتي دوستش عصر بيرون رفت و تا آخر شب برنگشت، همين قدر عصبي مي شد و صدايش تا آسمان مي رفت.
زیر گنبد کبود...
صدها سال گذشت و هنوز هم هيچ كس از سرنوشت سيمرغي كه سیمرغ شدند خبر ندارد. فقط همه ميدانند مرغان زيادي براي پيدا كردن پادشاه مرغان سفري سخت و طولاني را آغاز كردند و بعد...
دلم برای حسین سناپور نمی سوزد!
ششم اسفند ماه 81 بود كه براي اولين بار حسين سناپور را ديدم. دعوتش كرده بوديم به مشهد. آنوقتها هنوز عشق ديدن نويسنده ها بوديم و قكر مي كنم براي جمع هفت نفري ما دور هم نشستن ها و داستان خواني هاي صميمي بعد از جلسه هاي رسمي و پرمخاطب، بهترين خاطره ها بود.
قبل از اينكه سناپور را ببينم " نيمه غايب" را ديده بودم. حس عجيب كتاب با آن فصل بندي هاي غريب و زبان فشرده اش وادارم كردم تا بيشتر براي كشف روحيه نويسنده اش دقت كنم. آن روزها حسين سناپور خيلي ساكت بود. حتي يادم مي آيد جلسه چندان گرم و پرشور برگزار نشد. كم و گزيده حرف مي زد و بيشتر گوش مي داد. داستان هايي كه مي شنيد خوب تحليل مي كرد و كمي با لفافه تعارف ايرادش را مي گفت. وقتي مي نوشت دستهايش كمي مي لرزيد.
روز بعد من و سیامک همراه سناپور بوديم براي اينكه مشهد را نشانش بدهيم و ببريمش هركجايي كه مي خواهد. صبح سردي بود و من بيشتر از پيدا كردن زعفران فروشي و جاهاي ديدني مشهد، خوابم مي آمد! اما وقتي سناپور گفت ببريمش يك جايي كه بتواند فيلم جديد پيدا كند،خواب از سرم پريد. عقلم را دادم دست سيامك و او هم ما را برد به زيرزمين پاساژي كه من توي عمرم نديده بودم و به نظرم آدمهاي مشكوك و خلافي بودند و خلاصه سي دي فيلمي را خريديم و بعد هم به گمان خش دار و قلابي بود و به دردش هم نخورد انگار.
همان روز در لابي هتل، حسين سناپور شروع كرد به تحليل شخصيتهاي داستانش، آن موقع داشت به نام رمان " ويران مي آيي" فكر مي كرد. از ما هم نظر مي خواست و البته اسم پيشنهادي اش نام فعلي كتاب نبود.آنقدر فضاي ذهني اش را راحت و آسان باز كرد و پرحرارت از روزهاي نوشتنش گفت كه دختر جواني سرش را نزديك آورد و پرسيد: " ببخشيد شما روانشناس هستيد؟" و من و سيامك مجبور شديم لبخند احمقانه و بزرگي كه هيچ مفهوم خاصي نداشت بر لبهامان بنشانيم تا محض رضاي خدا قضيه به نظر سناپور طنز بيايد.
و بعد ... "ويران مي آيي"را خواندم و "ده جستار داستان نويسي"كه خيلي بيشتر از مجموعه "با گارد باز " و " سمت تاريك كلمات " دوست دارم و بعد... بهمن 87 از راه رسيد.
قصههاي 30 متن کهن فارسي به قلم 30 نويسندهي معاصر با عنوان «يكي بود، يكي نبود» بازآفريني شدند.
يوسف عليخاني - دبير مجموعهي «يكي بود، يكي نبود» - در اينباره به خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا) گفت: سي متن ادبيات كهن فارسي به قلم 30 نويسندهي معاصر بستري براي بازخواني قصههاي ديروز به زبان امروز شده است.
اين نويسنده تصريح كرد: انتظار ميرفت كه اين مجموعه براي نمايشگاه بيستودوم كتاب تهران برسد كه به دليل گستردگي كار و توجه نويسندگان در ارائهي كاري مطلوب عملا محقق نشد و به تعبيري، «يكي بود، يكي نبود» به نمايشگاه بيستودوم كتاب تهران نرسيد.
او تصريح كرد: قصههاي اين مجموعه از دل كتابهاي «تاريخ بيهقي»، «قصص الانبياء»ابواسحاق نيشابوري، «مثنوي معنوي» و «فيه ما فيه» مولوي، «تذکرة الاولياء»، «الهينامه»، «منطقالطير» و «اسرارنامه»ي عطار نيشابوري، «ويس و رامين» فخرالدين اسعد گرگاني، «شاهنامه»ي فردوسي، «خسرو و شيرين»، «ليلي و مجنون»، «هفت پيکر»، «مخزن الاسرار» و «اسکندرنامه»ي نظامي گنجوي، «بوستان» و «گلستان» سعدي، «حديقة الحقيقه» سنايي و همچنين «کليله و دمنه»، «مرزباننامه»، «قابوسنامه»، «جوامعالحکايات»، «هشت بهشت»، «سمک عيار»، «تفسير طبري»، «فرج بعد از شدت»، «آفرينش و تاريخ»، «كيمياي سعادت»، «قصههاي شيخ اشراق» و حكايتهاي «ديوان پروين اعتصامي» به زباني امروزي بيرون آمده است.