جي .دي .سلینجر حق نداشت زود بمیرد!
فكرش را بكنيد! غروب جمعه است و شما مثل تمام عصرهاي جمعه كه صداي كلاغ مي شنويد و دلتان گرفته است ، آرزو مي كنيد فردا صبح چنان برف سنگيني ببارد كه همه ي زندگي فلج شود فقط به اين خاطر كه ديرتر سر كار برويد. كتاب توي دستتان را پرت مي كنيد گوشه اي و مي رويد سري به دنياي پرخبر نت بزنيد و اول چشمهايتان را تنگ مي كنيد و بعد چند ستاره دور سرتان مي چرخد و آه مي كشيد....سلينجر هم مرد!
منطق نود سالگي او اصلا چيز خوبي نيست كه بشود با آن مرگش را باور كرد. سلينجر حق نداشت به اين زودي بميرد. سكوت و قهر و تنهايي خودخواسته او هم زندگي بود.
خيلي وقت پيش يادداشتي نوشتم درباره سلينجر و دوستي پيغام داد: محض رضاي خدا ول كن اين سلينجر شصت سال پيش را...دنيا عوض شده. تا كي بايد نشست و كارهاي تكراري او را خواند؟
آن روز هم مثل غروب جمعه هاي پر از كلاغ، دلم گرفت. چطور مي شود سيمور را دست كم گرفت؟ چطور مي شود هولدن كالفيد را دوست نداشت؟ چطور مي شود دلتنگ دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم نبود؟
به گمانم چند ماه قبل راديو فرهنگ يك هفته از روايت شب را به سلينجر خواني اختصاص داده بود و بعد محسن حكيم معاني شب آخر خوب حرف زد درباره اش و اشاره كرد به مجموعه داستان هايي نظير " يادداشت هاي شخصي يك سرباز" و چند عنوان ديگر كه تدويني بودند از داستان هاي پراكنده و ناقص سلينجر.
اندوه خوابگرد
دارم مي روم ماموريت. راننده مي گويد: ماجراي قطار مشهد- تهران رو شنيدين؟ زير لب مي گويم: نه! راننده را توي آينه مي بينم كه عينكش را از شدت تعجب بالا مي برد و باز مي گويد: جدي؟ واقعا؟ شما خوشه چندم هستين توي اين يارانه ها؟ صورتم را مي چسبانم به شيشه و مي گويم: نمي دونم! خوشه چيه؟ راننده لا اله الاالله مي گويد و با لحن مشكوكي مي پرسد: از زلزله هائيتي كه ديگه خبر دارين؟ به آفتابي نگاه مي كنم كه زيادي گرم و شاد و پرحرارت مي تابد وسط زمستان. مي گويم: آره يه چيزايي شنيدم. راننده فرمان را رها مي كند و به شوخي مي گويد: الهي شكر..
به مقصد نزديك مي شويم. راننده مي پرسد: پس شما از چي خبر دارين آخه؟ به گمانم مي گويم: دوست ندارم خبر داشته باشم كه خوابگرد ديگر نيست... به گمانم نمي گويم. اگر مي گفتم كه راننده نمي گفت: ساعت چند بيام دنبالتون؟
كارگاه داستان، كاتاليزوري براي نوشتن
ضرورت وجود كارگاه هاي داستان نويسي امري است ترديد ناپذير. تمام افرادي كه در اين كارگاه ها شركت مي كنند به خوبي آگاهند كه چنين كارگاههايي مانند يك كتاب راهنما تا چه حد مي توانند در پيشرفت قلم نويسندگان تازه كار موثر باشند. همواره به افرادي كه در اين كارگاه ها حضور مي يابند يادآوري مي كنم كه شما بسيار خوش شانس هستيد كه حلقه اي براي نوشتن پيدا كرده ايد. اما در برخي از كارگاه ها نگاه ،تنها متاثر از مدرس كارگاه است.
كارگاه داستان نويسي نقش كاتاليزور را بازي مي كند. اما نوشتن امري جوششي و تجربي است. امروزه اصطلاح نوشتن جوششي و كوششي را زياد مي شنويم. كارگاه به همان نسبت كه تجربه هاي گوناگون را مطرح مي كند و نويسنده را به چند پله بالاتر مي برد براي افرادي كه تحت تاثير چند الگوي مشخص مي نويسند و طبق دستور العمل ها به داستاني كارگاهي مي رسند، مانع رشد و نوشتن خلاق مي شود يا بهتر بگويم، آنها را در همان پله نخست نگه مي دارد و از ميدان رزم براي نوشتن بيرون مي راند.
كارگاه هاي داستان نويسي؛ قلم نويسنده را ورز مي دهند و باعث افزايش فروتني او مي شوند. زماني كه نويسنده اي كار خود را آغاز مي كند، ابتدا بايد پركار باشد ( بهترين كارگاه هاي آموزشي پركاري را به نويسنده آموزش مي دهد)سپس شناخت مفيدي نسبت به عناصر داستان و تكنيك نوشتن پيدا كند. اينجاست كه كارگاه هاي داستان نويسي اهميت خود را نشان مي دهند. در اين مرحله نيز نويسنده مشتاق؛ باز هم احساس نياز به آموختن و كسب تجربه هاي جديدتر دارد. حتي اتفاقات جاري در كارگاه آموزشي مي توانند دستمايه نوشتن قرار گيرند.
هیچ کس پشت سر لاک پشت ها آب نمی ریزد!
لاك پشت ها هميشه برايم جذاب بوده اند. نه به خاطر حركت كند و سر كوچكشان كه مهربان و آهسته توي لاك فرو مي رود،بلكه به خاطر سرنوشت عجيبي كه گريبانشان را رها نمي كند. سالها لاك سخت و نگاه مظلوم اين موجودات غريب توجهم را جلب كرده بود و ناگهان چند وقت پيش به داستان ساده اي برخوردم به نام " مرگ لاك پشتها در بهار غم انگيز است". اين داستان كوتاه آغاز مجموعه داستان " كلاهمان را به احترام مرگ از سر برداريم" نوشته ي فرشاد كاميار است. مدتها پيش به اين نتيجه رسيده بودم كه بومي نويسي و شكار آنچه در اقليمي خاص اتفاق مي افتد؛ قدرت شگفت انگيزي به داستان مي دهد كه علي رغم زبان متوسط و چند دست انداز تكنيكي مي تواند مانند حسي جاري، روزها و ماهها و شايد سالها در پستوهاي پرچين ذهن حركت كند.
داستان در يكي از شهرهاي شمال اتفاق مي افتد. راوي برايمان مي گويد:
" مرگ لاك پشت ها در بهار خيلي غم انگيز است. بيشتر از آن چيزي كه آدم فكرش را مي كند...
يك لحظه تصور كنيد. اين طرف مزارعي پر آب و آن طرف هم مزارعي پر آب را و انبوهي از لاك پشت هاي درون مزارع را كه ناگهان بهار به سرشان مي زند بروند يا بيايند آن طرف يا اين طرف و دنياي جديدي را ببينند. شايد فكر مي كنند اين طرف يا آن طرف، آسمان رنگ ديگري است...
آمدن بهار، اين وسوسه، اين هوس، توي ذهن كوچك لاك پشت ها ناگهان جوانه مي زند كه بروند و سفر كنند؛ و در اين سفر هرچند كوتاه از جاده ي بگذرند كه هر چند دقيقه و يا هر چند ثانيه خودرويي با سرعت از آن رد مي شود. و سرعت لاك پشت ها هم كه جاي خود دارد و نتيجه ي اين سفر كوتاه هم كاملا روشن است: مرگ انبوه لاك پشت هايي كه وسوسه ي سفر داشته اند،زير لاستيك ماشين هاي عبوري.
مجموعه داستان ها هميشه اين حس مرموز را منتقل مي كنند كه روزي، جايي، نويسنده اي نشسته است و تمام داستان هاي چند ماه يا چند سال گذشته اش را اندازه گيري كرده تا ببيند كدامشان قدبلندترند براي اينكه اول مجموعه بايستند و سايه بيندازند بر كوتاهترها. گاهي سفارش دوستي هم ضميمه مي شود و محض علاقه و احترام و اين چيزها،داستان آخر مي آيد اول و …همين ديگر! كتاب جمع و جور مي شود و مخاطب مي ماند و داستان هايي كه بايد ذره ذره خوانده شوند تا حس هركدام ، مزه ديگري را از بين نبرد.
اما حسن مجموعه داستان هاي پيوسته در اين است كه جريان ذهن مخاطب قطع نمي شود و پازلي با تكه هاي ريز به مرور شكل مي گيرد و شايد پرتره ي مردي ناتمام كامل شود.
اولين مجموعه داستان امیرحسین یزدان بد- پرتره ي مرد ناتمام - مجموعه اي متفاوت است و تلاش مي كند " مهرداد ناصري" را تا آنجا كه خط هر داستان اجازه مي دهد معرفي كند.
مهرداد ناصري معلم ادبيات است و ذهن درگيرش از زمان دانشجويي تا حالا كه به خاطر درد مفصل مجبور است روي توالت فرنگي بنشيند، به دنبال معناي هستي است.او با زني كه حتي نمي داند واقعا دوستش دارد يا عادت كرده به زندگي با او،سالهاست زير يك سقف نفس مي كشد. بچه اي در ميان نيست و سرماي زندگي ، مهرداد ناصري را وادار مي كند تا مثل مردي شكست خورده و معمولي به جان پدربزرگي نق بزند كه زماني در اداره نظميه بازپرس بوده و بروبيايي داشته و موقع تحقيق روي پرونده ي قتلي سياسي ،استعفا مي دهد و مغازه خرازي راه مي اندازد. به گمان مهرداد ناصري ريشه تمام بدبختي هاي زندگي اش همين پدربزرگ بوده است.