دوشنبه بیستم بهمن 1393
برای مریم ها

بوی بنفشه‌های عجول

مشهد بودم چند ساعت... چند ساعت بسیار طلایی. به لطف و دعوت کیارنگ علایی مهمان عکس‌نوشت‌هایی بودم که داوری‌شان در عین سادگی خیلی سخت به نظر می‌رسید. ما پنج نفر بودیم. کنار هم نشسته بودیم و روایت و داستان‌های عکس‌نوشتی می‌خواندیم و سرنوشتشان را برای بالا رفتن یا پایین آمدن تعیین می‌کردیم. مثل خیلی‌وقت‌ها که بارها و بارها این‌کار را کرده بودم. ولی برای اولین‌بار بود که مهمانی از شهر دیگر در شهر خودم بودم. اتفاقی غریب و بعید و در عین‌حال عجیب و شیرین. فکر نمی‌کردم کسی دنبالم بیاید. خودم خواسته بودم. ولی زیاد هم تعجب نکردم که کیارنگ علایی از دور برایم دست تکان داد. آن‌وقت فهمیدم که واقعا مهمانم!

ساعت‌های داستانی را همیشه دوست دارم. حتا اگر خسته باشم. حتا اگر دلم برای پسرکم تنگ شده باشد. حتا اگر دلم هوای مهدی را کرده باشد. حتا اگر نتوانسته باشم به مادر و پدرم سر بزنم. حتا اگر بدانم نرگس و عاطفه و محبوبه و سحر و زهرا و مهسایش و خانم ایلچی و مسابقه‌ی دلنشینش و مهدیس و زینب و احسان و ناهید و جناب سرهنگ و چند نفر دیگر در چند قدمی ام بوده‌اند و هیچ‌کدامشان را ندیده‌ام.

اما مشهد بوی عجیبی دارد. حس خوبی دارد. حالم را خوب می‌کند وقتی به در و دیوارش نگاه می‌کنم. انگار دوست ندارم برایم خاطره شود. نفس عمیق که می‌کشیدم بوی مادرم مشامم را پر می‌کرد. بوی پدرم... برادرم و مرجان و بچه‌ها که از ماشین پیاده شدند و به طرفم دویدند تا لحظه‌های آخر سفر؛ همدیگر را بغل کنیم ؛ احساس کردم که داوری بهترین شغل دنیاست. علی خدایی که از شیرینی پادرازی و خریدهایش می‌گفت؛ توی دلم آرزو می‌کردم با خوش‌ترین حال ممکن شیرینی‌ها را با قهوه یا چای بخورد و لذت ببرد.حتا به نظرم جاماندن گوشی پیمان هوشمندزاده هم لابد حکمتی داشت که من برگردم به همان خیابان و از پله‌هایی دوباره بالا بروم که چند ساعت قبل در پاگردش عکس یادگاری گرفته بودیم و تنهای تنها گل‌های بنفشه‌ی باغچه‌ای در ذهنم بماند که سه چهار ساعت ما را از پشت پنجره دیده بودند...

بعد توی هواپیما فرصت کردم تا به خودم فکر کنم و دلم پرکشید برای زود رسیدن و زیرپایم رشته‌های نور متحرک بود پر از ماشین و چشمک خانه‌های روشن و باورم نمی‌شد که این‌همه زندگی در شهر زیر پایم جاری‌ست و من دارم برمی‌گردم به جریان زندگی که به آن متعلقم...فارغ از هویت شهر و دلبستگی‌هایی که جا گذاشته‌ام.

اتوبوس قرمز بزرگ هم کارساز نبود. امیرحسین اولش خندید و بعد به بهانه‌ای کوچک مدت‌ها زار زد و هق‌هق کرد. مهدی ساکت بود و خسته و من به مادرانگی‌ام فکر می‌کردم که چه‌قدر مهم است برایم و در عین‌حال بوی مشهد هنوز مشامم را پر کرده بود و تصویر آن بنفشه‌های عجول باغچه.امیرحسین آرام شیر می‌خورد و من در تاریک‌روشن اتاق؛ کنار گوشش گفتم که بعضی سفرها پیش می‌آید و حتا اگر کنارش نباشم خیلی خیلی دوستش دارم و او باید آرام باشد و مهربان و کام خودش را تلخ نکند با بی‌تابی و گریه. حتما پسرکم حرف‌هایم را فهمیده بود که لبخند زد و با موهایم بازی کرد و خوابید و من تا صبح به بحران هویت مادر بودن و مریم بودن فکر می‌کردم و فهمیدم که حواسم باید به مریم باشد که اگر حذف شود مادر خوبی نخواهم بود. مهدی می‌گفت خانه خالی بوده و من خوشحالم که مریم‌؛ خانه را پر می‌کند و نبودنش حتا نصف روز آن‌قدر پررنگ است که پدر و پسری را بحران‌زده کند. انگار مریم‌ها باید مثل بنفشه‌ها عجول باشند...زود گل کنند و زود خودی نشان دهند و مقاوم باشند به یخ و برف و سرما...

 

 

 

سه شنبه چهاردهم بهمن 1393
جشن کتاب‌ها

گزارش یک حلزون بی‌چشم!

دیشب رونمایی چهار کتاب نشر چشمه بود. حسین سناپور و مهدی درباره‌ی کتاب‌ها صحبت کردند. مراسم در شعبه‌ی دوم فروشگاه چشمه برگزار شد. کتاب‌فروشی بزرگ و پر و پیمانی که در پاساژ کوروش انگار اتفاقی عجیب است. قبل از شروع مراسم هرگوشه‌ی کتابفروشی با مهدی چیزی را کشف کردیم و یاد حرف دوستم افتادم که گاهی آدم باید به چشمش فرصت بدهد تا لذت ببرد از رنگ‌ها و زیبایی‌ها. آن‌قدر کتاب و عروسک و دفترچه‌های رنگی و مدادرنگی و شمع و مجسمه و کیف‌های گل‌گلی دیدم که حظ کردم. دیروز صبح خوبی در اداره نداشتم. یعنی این‌روزها کلا صبح‌های خوبی در اداره ندارم. احساس می‌کنم جای من وسط این‌همه صدای بلند و منگنه و پوشه و جدول و آمار و برنامه‌های متوسط نیست. زیپ دهانم را کشیده‌ام این‌روزها. گاهی که صدای بلند و بدون ملاحظه‌ی همکارانم آزارم می‌دهد؛ گوشی می‌گذارم توی گوشم و پناه می‌برم به صفحه‌ی مونیتور. دیگر یادم رفته است که اسم اینجا کانون پرورش فکری است. بیشتر شبیه سازمان آب یا تامین اجتماعی به نظر می‌رسد. بس‌که همه دنبال ترقی و حقوق و مزایا و خالی کردن زیرپای بقیه هستند. بس‌که خلاقیت آدم‌ها احمقانه‌ترین موضوع ممکن است و انواع و اقسام نقشه‌ها برای تخریب بقیه شده است ملاک زرنگی و حماقت....من با این حساب یک حلزون هستم که شاخک‌هایش را گم کرده و حالا بدون چشم و کند و بی‌هدف دارد راهی را طی می‌کند که نمی‌داند به کجا می‌رسد....

خلاصه این‌که در چنین وضعیتی؛ از پشت یک میز اداری کج و کوله افتاده بودم وسط کتاب و رونمایی و شیرینی و نسکافه به مناسبت شادی چهار نویسنده. بچه‌های نویسنده یکی یکی از راه می‌رسیدند. بهرنگ کیاییان نگران برنامه بود. یاد خودم افتادم و روزهایی که برنامه‌های بزرگ کانونی و داستانی داشتم و هی به در نگاه می‌کردم که چند نفر می‌آیند و همیشه سالن پر می‌شد و همیشه آبرومند بود و همیشه شب دوش می‌گرفتم و راحت می‌خوابیدم و هیچ‌وقت تا آخر برنامه خیالم راحت نبود. گفتگوی خوب و دلچسبی درباره‌ی زندگی مزخرف کارمندی با سینا دادخواه داشتم و به گمانم هر دونفرمان آمادگی کامل داشتیم که به خودمان نارنجک ببندیم و یک روز صبح برویم اداره و  بعد از حمله‌ی انتحاری‌مان  تصمیم داشتیم که شاد و خرم برویم پیاده‌روی و داستان بنویسیم. آن‌طرف‌تر هم مهدی با جمعی از بچه‌هایی که این‌روزها کتاب‌هایشان خوب درخشیده است؛ داشت درباره‌ی نویسندگانی که رزمی‌کار هستند حرف می‌زد و تصمیماتی مشابه حمله‌ی انتحاری ما طراحی می‌کرد. خلاصه همه مشغول بودیم و همین‌طور که به شیرینی‌هایمان گاز می‌زدیم و نسکافه‌هایمان را با حرص می‌خوردیم برای فرهاد بابایی و گلبرگ رنجبر و احمد ابوالفتحی و مینا معینی که مراسم رونمایی کتاب‌هایشان بود دست زدیم و به حرف‌های خوب حسین سناپور و مهدی گوش دادیم و به محض تمام شدن برنامه من و مهدی رفتیم توی فروشگاه اسباب‌بازی عظیمی که دیوار به دیوار فروشگاه چشمه است و به این نتیجه رسیدیم که فقط دو بار در سال حلال است که امیرحسین را بیاوریم اینجا چون کمرمان می شکند بیشتر از این. بعد زنگ زدم به پرستار بچه که در چه حال است. گفت هی می‌رود به در ورودی می‌کوبد و مامان و بابا را صدا می‌زند. من هم که کلا متخصص خلق صحنه‌های تراژیک هستم...اشک توی چشمم حلقه زد و دیگر نفهمیدیم که چه‌طور در کمترین زمان ممکن به خانه برگردیم و تا صبح هی غلت زدم و هی صورت پسرکم را بوسیدم و کنار گوشش گفتم که: مامان جون ببخشید که تنهات گذاشتم و دلم خواست که مثل یک حلزون بی‌چشم هر روز عصر توی خانه‌ام بی‌هدف بچرخم و کار مهمم این باشد که امیرحسین را بگیرم که دستش را توی پریز نکند و دکمه‌های ماشین لباسشویی را فشار ندهد و گاز را روشن نکند و با دسته کلید توی صفحه‌ی تلویزیون نکوبد...

و این بود گزارش من از مراسم رونمایی نشر چشمه....

یکشنبه دوازدهم بهمن 1393
۱۸+

مجبور نیستید این مطلب را بخوانید

داشتم آخرین پست هانیه را می خواندم. هانیه آن‌قدر لطیف و مهربان و هنرمند و دوست‌داشتنی است که دلم نمی‌خواهد اینجوری به مردن فکر کند. یادداشتش را که خواندم یاد تابستان امسال افتادم و آن روز عجیب که فقط یک‌بار در زندگی تجربه‌اش کرده‌ام و امیدوارم هیچ‌وقت سراغم نیاید:

مهدی برای شرکت در مراسم ختم پدر آقای قوچانی صبح رفت گیلان و قرار شد شب برگردد. خاله‌ام از مشهد آمده بود و آن‌روز خانه‌ام ماند تا همدیگر را ببینیم و یک‌دل سیر از خاطراتمان بگوییم و یاد مامان کنیم و  او قربان صدقه‌ی امیرحسین برود که چهاردست و پا می‌رفت و خودش را شیرین می‌کرد برای خاله. ناهارمان را خوردیم و چرتی زدیم و عصر داشتم چای دم می‌‌کردم که صدای ضجه‌ها و فریادهایی را از پنجره‌ی پشتی خانه شنیدیم. صدا مربوط به فریادهای همسایه‌های آپارتمان پشتی بود که حیاطشان مشرف به ساختمان ما بود. چند زن و مرد مسن داشتند گریه می‌کردند. زن میانسالی جیغ می‌زد که: آخه این چه کاری بود؟ تو آبروی من بودی...آبروی منو بردی... حس خانم مارپلی‌ام بدجوری گل کرده بود. اصلا سر در نمی‌آوردم که قضیه چه می‌تواند باشد؟ که دیدم پیرمردی با پشت خمیده ؛ عصایش را کناری گذاشت و رفت طرف ملافه‌ای سفید و همان جا دراز کشید.تازه آن‌جا بود که توجهم به جسدی که رویش را با ملافه‌ای سفید پوشانده بودند جلب شد. اصلا نمی‌توانستم باور کنم که با فاصله‌ای اینقدر نزدیک؛ دختر یا پسری جوان خودش را از پشت‌بام پرت کرده است. پنجره را بستم و گوشه‌ای نشستم. اما صداها قطع نمی‌شد. پلیس می‌آمد و می‌رفت. روز تعطیل بود و همه‌ی کارها انگار با تاخیر انجام می‌شد. از لابه‌لای جیغ‌ها و صداها فهمیدم دختری جوان؛ از پشت‌بام خانه‌ی پدربزرگ خودش را پرت کرده پایین. لابد همان پیرمردی که کنار جسد خوابیده بود و مدام فریاد می‌زد که: آخه چرا توی خونه‌ی من؟ چرا چیزی به من نگفتی؟ خوب شد علی آقا؟ چرا این‌همه اذیتش کردی؟

صداها گیجم کرده بود. سایه‌ی سنگین مرگ را آن‌قدر نزدیک ندیده بودم. حتا موقع زایمان که رفتم تا لب بام مرگ و برگشتم باز هم این‌همه دنیا خاکستری نبود. صداها تا ساعت ده شب ادامه داشت. گروه گروه می‌آمدند و می‌رفتند و من اصلا دلم نمی‌خواست جای علی‌آقایی باشم که همه داشتند فحشش می‌دادند و به گمانم برادر دختر مرده هم دو سه بار تصمیم گرفت سر از تنش جدا کند و  اطرافیان نگذاشتند.

خاله‌ام بسیار زن محکم و صبوری است. پرده را کشیده بود ولی انگار که بی‌تاب باشد چند وقت یک‌بار که آدم جدیدی فریاد می‌زد پنجره را باز می‌کرد. به خاله‌ام گفتم کاش می‌توانستم برایشان گل گاوزبان ببرم. فقط دلم می‌خواست آرام بشوند. دلم می‌خواست بغلشان کنم و روی جسد سرد دختر گل بگذارم. دلم می‌خواست بهشان احترام بگذارم تا فکر نکنند بی‌آبرو شده‌اند. ساعت ده بود که یکدفعه صداها خوابید و چراغ‌های پرنوری توی حیاط روشن شد. دلم می‌خواست کسی بیاید و جسد را ببرد تا پدربزرگ آرام بگیرد. پنجره را باز کردم و چیزی که فقط در فیلم‌های جنایی دیده بودم شوکه‌ام کرد. دو زن با ماسک و دستکش داشتند از جسد عکس می‌گرفتد. دختری زیبا و جوان با موهای بلند و پریشان وسط حیاط افتاده بود و اجازه می‌داد که از بازوی سفید و زخمی‌اش عکس بگیرند. زن‌های خونسرد پزشک قانونی کارشان را با دقت انجام می‌دادند. اما ناگهان متوجه شدم که چه‌قدر سکوت حیاط دلپذیر است. انگار دختر از شر صداهای مزاحم دنیا راحت شده بود. انگار زن‌های خونسرد را دوست داشت. خودش را سپرده بود به آرامش مرگ... زیر لب گفتم: حق داشت بمیرد. خدا حتما او را می‌بخشد. خاله‌ام پنجره را بست. کار ما با پنجره تمام شده بود. کار مرگ با حیاط تمام شده بود. کار دختر با دنیا تمام شده بود. دلم برایش نمی‌سوخت. پرستار امیرحسین روز قبل گفته بود که مدام صدای گریه‌ای از پنجره‌ی پشتی می‌آمد. صدای زنی جوان که بی‌تابی می‌کرد و می‌گفت: دیگه خسته شدم...دیگه تحمل ندارم...فردا و فرداهای آن‌روز و هر وقت اسم مرگ را می‌شنوم به دختر خانه‌ی پشتی فکر می‌کنم که مرگ را در آغوش گرفت و مرگ با آرامش او را با خودش برد. دلم می‌خواست این‌ها را به پدربزرگش بگویم. هرچند مطمئنم که پیرمرد فرتوتی که کف حیاط خوابیده بود به همین زودی‌ها دختر زیبا را بغل خواهد کرد.

هیچ وقت از هیچ‌کس؛ از هیچ فضول محله‌ای نپرسیدم که ماجرای دختر چه بود.... ماجرای مرگ دختر زیبا هرچه بود به خودش ربط داشت و زندگی خودش. اولین باران پاییز که بارید احساس کردم رد دختر از کف حیاط پاک شد. خوشحال شدم برای پدربزرگ که هیچ لکه‌ی خونی دیگر اذیتش نمی‌کرد.

هانیه جان! مرگ آرام است و عمیق اما... دنیا هم می‌تواند جای امنی برای آرام گرفتن باشد. مبل خانه‌ات را هیچ‌وقت فراموش نکن عزیزم. گاهی که موسیقی قشنگی می‌شنوم یا از چیزی لذت می‌برم به خودم می‌گویم دختر زیبای مرده تا ابد از همه‌ی این‌ها محروم ماند.مرگ مال مادر من بود که وقتی امیرحسین را دید خندید و گفت: آخرین  آرزویم هم برآورده شد و مرگ به او مجال نداد تا زجر تزریق روزانه‌ی انسولین را مدام احساس کند. مرگ مال پدر من بود که به او فرصت نداد تا رنج گرفتگی عروق را سال‌ها تحمل کند و مفهوم جمله‌ی معروفش  خدشه‌دار شود: مثل عقاب زندگی کردم دوست دارم مثل عقاب بمیرم... بگذار مرگ به روش خودش دور دنیا بچرخد. مرگ به فکرهای ما کاری ندارد. بال‌های آرامش را پهن می‌کند و همان‌جا فرود می‌آید که صدایش می‌کنند....دختر زیبا بهتر بود کمد خانه‌ی پدربزرگ را برای پنهان شدن انتخاب می‌کرد. جای آرام گرفتن او بغل مادرش بود یا پدر یا پدربزرگ یا پسری جوان و عاشق. حالا او هیچ بوی خوش؛ هیچ باران؛ هیچ نغمه‌ای جادویی و هیچ لحظه‌ی فوق‌العاده‌ای را درک نخواهد کرد. حیف او که دنیا را از زیبایی‌اش محروم کرد.

سه شنبه سی ام دی 1393
براي رواني ها

يك لنگه دمپايي آبي

بعضي‌ها به صورت مادرزاد كثافتند. يعني وقتي به دنيا آمده‌اند به جاي  اين‌كه مثل بچه گربه گريه كنند، زر زده‌اند و مادرشان هم به‌جاي اين‌كه بغلشان كند و ببوسدشان و آرام بزند پشتشان تا آروغ كوچولويي بزنند، دمپايي برداشته و زده توي دهانشان و بابايشان هم به جاي اين‌كه افتخار كند كه پدر شده، زده زير گريه در خلوتش كه اين چه فاضلابي بود كه نوش جان كردم؟ خلاصه همين مي‌شود كه عده‌اي يكهو مي‌پرند وسط دنيا و به طور كلي هيچ هدفي غير از عقده تركاني و آزار بقيه ندارند.

دختر همسايه‌اي داشتيم كه سه چهار ساله بود و براي همه چيز پز مي‌داد و دوست داشت بقيه را بچزاند. حتا براي موقعيت‌هاي منفي هم پز مي‌داد. مثلا مي‌آمد قر مي‌داد جلوي ما و مي‌گفت: بله هم كه...رفتيم خونه‌ي عمه‌ام نبودن !!! دلت بسوزه. آن‌وقت‌ دل ما چندتا بچه كه از همه جا بي‌خبر بوديم حسابي مي‌سوخت. اين بچه تا بزرگ شد بقيه را چزاند و  اصلا هم موفق نشد. يك دختر سرتق پرحرف بار آمد كه سه تا دمپايي هم براي ساكت كردنش كافي نبود.

القصه....عده‌اي اين‌طوري به دنيا مي‌آيند و همين‌طوري زندگي مي‌كنند و با هدف عالي چزاندن بقيه هم مي‌ميرند. نمي‌دانم چه لذتي دارد؟ لابد آزار روحي بقيه لذت دارد ديگر. اين‌كه سعي مي‌كنند كلا از صفحه ي روزگار محوت كنند. حالا ربطي هم ممكن است به موقعيت تو نداشته باشند. ولي همين‌كه محوت كنند برايشان يك موفقيت بسيار بسيار حياتي است.

راه حل پيشنهادي من براي مقابله با چنين افرادي، چه در محيط خانواده، چه در محل كار ، چه در خيابان و داروخانه و فروشگاه و چه در زمان اجراي كنسرت خواننده‌اي كه محبوبتان است و چه هرجاي ديگري، فقط اين  است كه از روي چهره اين افراد را شناسايي كنيد. معمولا رذالت روي صورتشان هم اثر گذاشته و اغلب چشم‌هاي بدجنسي دارند. با دهان گشادشان زيادي لبخند مي‌زنند و يا كلا عبوس و نفرت‌انگيزند. وقتي شناسايي شدند، يك لنگه دمپايي آبي پلاستيكي سايز چهل و دو را كه هميشه توي كيفتان داريد، آرام پشت سرتان مخفي كنيد و به محض اين‌كه عمليات تخريب اين افراد شروع شد در يك حركت برق‌آسا بزنيد توي دهانشان آن‌قدر كه دندان‌هايشان بريزد و خون بالا بياورند. اين‌كار را تا جايي ادامه دهيد كه مچ دستتان درد بگيرد يا يكي بيايد دمپايي را از دستتان چنگ بزند. بعد خيلي آرام مثل قيصر صحنه را ترك كنيد. خواهيد ديد كه ديگر هيچ‌وقت كسي براي تخليه‌ي عقده‌هاي رواني‌اش اطراف شما نمي‌پلكد....

 

شنبه بیست و هفتم دی 1393
برای گره‌ها

بخت دختر شاه پریان

فکر می‌کنم دختر شاه پریان؛ موجود بیچاره‌ای است که هر وقت چیزی گم شود تنش می‌لرزد و رعشه می‌گیرد تا مبادا گرهی به گوشه‌ی لباسی؛ روسری؛ چادری چیزی بیفتد و بختش بسته شود. دخترک بیچاره! آن‌قدر می‌گردد تا مثلا کتاب نوجوانی که اسمش یادت رفته؛ موضوعش درست نمی‌دانی چیست و به عبارت روان‌تر؛ گم شده و یا پرستار بچه احتمالا جایی شوتش کرده ؛ از جایی پنهان پیدا کند. بدبختی اینجاست که داور دوم هم با آن لحن شیرینش نمی‌تواند کمکت کند. بعد تو همه‌ی کتاب‌های خانه را شخم می‌زنی و غر غر غر غر غر و همه با احتیاط از کنارت رد می‌شوند چون خطر پاچه گرفتن خیلی خیلی شدید است. بعد یاد مادرت می‌‌افتی که بخت دختر شاه پریان را می‌بست. بعد تو فقط در آن لحظه که دستت از زمین و آسمان کوتاه شده؛ جوراب مهدی را دم دستت داری و گره می‌زنی؛ شال خودت را هم گره می‌زنی؛ بعد یک لنگه جوراب دیگر مهدی ؛ بعد آستین تی‌شرت آبی مهدی... بعد کم مانده امیرحسین را گره بزنی که خودت سر عقل می‌آیی و توی دلت می‌گویی: گم شده که شده. به خودت مسلط باش. نفس عمیق بکش. لابد راه حلی هست دیگر. شب را با کابوس کتاب گم‌شده می‌خوابی و آخر شب مهدی می‌خندد که: چرا کل وسایل من گره خورده؟ بعد فردا صبح در نهایت ناامیدی از پرستار بچه می‌پرسی:یک کتاب سفید ندیدی که رمان نوجوانه؟ اون شب اینجا بود؛ داشتم می‌خوندم. بعد دیگه ندیدمش. تو جایی نذاشتی؟ و بعد بهار خانوم در نهایت خونسردی؛ فٍرت از روی ققسه‌ی سی‌دی‌ها می‌آوردش بیرون و می‌گوید: اینه؟ گفتم بچه پاره‌ش نکنه. و تو یک لحظه احساس می‌کنی چه‌قدر  دنیا جای قشنگی‌ست برای زندگی...

دلشوره دارم که نکند یک گره مانده باشد به جورابی؛شالی؛ لباسی چیزی. نکند بخت دختر شاه پریان را بسته باشم تا آخر  عمر. نکند توی دلش به باعث و بانی گره باز نشده لعنت بفرستد. یادم نیست مادرم با انبوه گره‌ها چه می‌کرد. آخرین گره را باز می‌کنم به نیت این‌که گرهی نباشد دیگر. خودم برایت سنگ تمام می‌گذارم دختر شاه پریان. قول می‌دهم. از صمیم قلب...