شنبه چهارم مرداد 1393
براي جايزه ي گلشيري

اين گورهاي دسته جمعي

لينك خبر را در سايت دوشنبه ديدم. مثل هر روز رفته بودم چرخي بزنم و گل درشت ها را بخوانم و همين ديگر... كه پايم گير كرد ميان خبرها. تبديل شدن جايزه ي گلشيري به وب سايت گلشيري و جايگزيني مقاله ها و ناخوانده ها و نانوشته هاي گلشيري بزرگ به جاي اسامي نامزدهايي كه ديگر فقط  اولي بودند، خيلي هم اتفاقي طبيعي نمي توانست باشد. اوايل سال كه گزارش غيررسمي يكي از برندگان جايزه ي گلشيري  را در وبلاگش مي خواندم از ميزان خانگي شدن جايزه ي گلشيري و پذيرايي عصرانه با املت و پخش كليپ از تلويزيون خانه ي گلشيري ، دلم گرفت. همان جا هم دلم گرفت و احساس كردم اين جايزه علي رغم تمام خوب بودن هايش و مبارز بودن هايش و معتبر بودن هايش بايد همچنان بزرگ باقي مي ماند. توجيه هاي خانم طاهري براي حذف رمان ها و مجموعه داستان هاي حرفه اي ها و توجه خاص به اولي ها و اعتراض به وضع هميشه موجود براي برگزاري يك اختتاميه آبرومند! توجيه هاي خوبي نبودند.

مقتدر بودن و استوار قدم زدن، ويژگي نويسندگان بزرگ است. اين اقتدار به جايزه شان هم مي رسد. اما به گمانم جايزه ي گلشيري در سه چهار سال گذشته، زيادي دچار بحران شد، زيادي خاطرها مكدر شدند، زيادي خطي سفيد گچي خوب ها و بدها را روي تخته ي كلاس گلشيري نوشت. زيادي منتقدين جايزه متهم شدند به يك سويه بودن و دشمني با ادبيات و بدبخت و بيچاره بودن و متحدين جايزه زيادي مظلوم بودند، بدون امكانات بودند و گلشيري را از خودش هم بهتر مي شناختند. بسياري از دوستان و شركت كنندگان در جلسات داستان خواني گلشيري را مي شناسم كه از سكوت و صبر و زيركي و بزرگي گلشيري در برخورد با مخاطب حتا ناآشنا ياد مي كنند و اين ها با جنگ هاي داخلي براي راه بردن جايزه ي گلشيري كه سويه ي اصلي خود را دست كم در سه دوره ي آخر خود از دست داده بود بسيار منافات دارد.

گاهي باخودم فكر مي كنم بالاخره  ما را  گوشه اي از بوسني پيدا خواهند كرد... خوابيده در گوري دسته جمعي. بدون هويت، بدون اثر  و فقط با تك كتاب ها،‌تك جايزه ها و تك داستان هايمان منتظر معجزه خواهيم بود.يكي بيايد پيدايمان كند. يكي استعدادمان را كشف كند، يكي نقدمان كند، يكي جايزه بدهد دستمان به هر قيمتي.... به قيمت سنگي بر گوري....

برگزار كنندگان جايزه ي گلشيري خسته هستند. خستگي را مي شود از دفاعشان، اندوهشان و بيانيه ها و مصاحبه هايشان در اين چند سال گذشته فهميد.به گمانم اتفاق خوبي است سال آيش جايزه ي گلشيري كه به خودش بيايد، قوايش را جمع كند، دوباره قدرتمند شود و بازگردد. براي اين قوي شدن نيازي به وبسايت و نشريه هم نيست. هيچ كس سال هاي اوج را فراموش نخواهد كرد.

 

 

شنبه چهاردهم تیر 1393
تابستانه

يادت به خير تابستان قديم...

تابستان ها به طور كلي لعنتي هستند. يعني گرماي تابستان ها بدتر از خودشان است. همين كه بتواني مسير كوتاهي را پياده بروي تا خانه ات و دوام بياوري زير آفتاب و هرم گرما، واقعا كار بزرگي انجام داده اي. ديگر خواندن و نوشتن بماند براي بعد. روزهاي آفتابي تابستان،‌جان مي دهد براي غر زدن و افسرده بودن. يعني تا تو دماغت را چين بدهي كه گرم است و كولر جواب نمي دهد، دو هزار نفر ديگر همراهي ات مي كنند و دماغشان را چين مي دهند و غر مي زنند و تو احساس مي كني كه حالا مي شود پنهان شوي بين لايه هاي زندگي و سرت را زير پتويي ملافه اي چيزي مخفي كني و غر بزني ...غر بزني و غر بزني و ته تهش اين كه همه ي بي عرضگي هاي خودت را در ننوشتن و كتاب نخواندن، بريزي روي سر گرماي  تابستان و اميرحسين يزداني خرم كه با موهاي كوتاه شده و پستانك آبي، شبيه تانك از روي غر زدن هاي خلوتت عبور مي كند، دستش را به مبل مي گيرد و بلند مي شود و تلپي مي افتد و كمي گريه مي كند و باز تمام كارهايش را تكرار مي كند.

تابستان هاي قديم كه اين طور غرغرو نبودند. ايوان بزرگ بود و حياط بزرگ تر و باغچه هاي پر علف و درخت هاي سيب و آلبالو و به و آرزوي تا ظهر خوابيدن و در امان بودن از " ظهر شد ديگه" هاي مادر كه هيچ كار خاصي هم با هيچ كس نداشت و فقط دلش مي خواست رختخواب ها جمع شود از توي حياط. تابستان هاي قديم پر بود از بچه گربه هايي كه از ترسشان سكته مي كردي ولي برايشان اسم هم انتخاب مي كردي و آب دادن باغچه و گوش دادن به رهنمودهاي پدر كه : الكي آب نپاش به برگ ها... شلنگ رو بذار پاي گل ها كه جون بگيرن.... و تو متنفر بودي از جان گرفتن گل ها و حواست پي كتاب هايي بود كه بين تيم خانواده ي شما و تيم خانواده ي همسايه ي رو به رويتان رد و بدل مي شد و چه ذوق مرگي غريبي داشت اين كتاب ها وقتي زمستان سال گذشته كه دختر همسايه آمده بود به شب داستان خواني تو و مهدي در برج ميلاد، كتاب " تربيت اروپايي" دستش بود با جلدي كهنه و كثيف و داشت مي برد كه آقاي غبرايي امضا كند و برگشت به تو گفت كه اين كتاب را مادرت به من هديه داد بيش از بيست سال پيش وقتي آپانديسم را عمل كرده بودم.

تابستان هاي قديم خانه ي ما خلاصه مي شد در اين كه تو  بايد شش عصر هر روز يك قاليچه دستت مي گرفتي و توي حياط راه مي افتادي و هركجا سايه بود، قاليچه را پهن مي كردي و پدرت با كاسه ي آب يخ و راديوي سياه و پشتي مي آمد و مي نشست و تو را مي گذاشت روي زانويش و لپت را چنان صدادار ماچ مي كرد كه همه ي همسايه ها مي شنيدند  و بعد فكر مي كرد كه تو هم از اخبار بي بي سي لذت مي بري و تو توي تعارف گير مي كردي و دلت پي شيطنت بود ولي آرام مي نشستي و جيكت در نمي آمد و اخبار گوش مي كردي و مادرت هندوانه مي آورد توي حياط و مي نشست كتاب مي خواند و قربان صدقه ي گل هاي اطلسي مي رفت و مي گفت كه عاشق وحشي بودنشان هستم. و پدرت هيچ نمي گفت ولي هر سال اطلسي مي كاشت... فقط اطلسي هاي وحشي كه باغچه را فتح مي كردند.

تابستان هاي قديم و جديد را نمي شود با هم مقايسه كرد. توي تابستان هاي جديد ، ته تهش اين است كه اميرحسين را بغل مي كني و براي انتقال حس هاي خوب به پسركت مي روي باغچه ي بامزه ي حياط را نشانش بدهي كه پيرزن ترك همسايه، لبه ي باغچه نشسته است و هركاري مي كني حالي اش نمي شود كه تو تركي بلد نيستي. هي حرف مي زند . هي حرف مي زند و نوه اش را كه دختر است مقايسه مي كند با اميرحسين و اميرحسين هم زيرچشمي نگاهش مي كند و در يك لحظه تف مي كند روي پيرزن كه مي خواهد به زور بغلش كند. بعد تو دمت را مي گذاري روي كولت و مي روي طبقه ي بالا، كولر را روشن مي كني و بچه را مي گذاري توي تاب و سعي مي كني به او خوش بگذرد حسابي و خوش هم مي گذرد و دو تايي مي خنديد و تو همين طور دور خودت مي چرخي و گوزن خوش تراشي، آرام از پشت قفسه ي كتابخانه بيرون مي آيد و نرم نرم، با شاخ هايش تاب را تكان مي دهد.

 

سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393
بر می گردم

به این خانه بر می گردم... همین روزهای نزدیک. همین روزهایی که یک قدم معنی دار با اندوه از دست دادن هایم فاصله گرفته ام. همین روزهایی که بانو گوزن را تمام نکرده ام و همه ی این تمام نکردن ها برمی گردد به خیابان حجاب و هشت ساعت پشت به پارک لاله نشستن و گوش دادن به صدای هوم هوم کولر آبی اداره و صداهای بی ملاحظه و نتراشیده ی والیبالیست های پارک و البته برگه ی هلو که لوس شده و با دهان چهارگوش و یک دندان کج؛ تمام مدت من و مهدی را برای خودش می خواهد و حق دارد... باید بخواهد.

وقتی درست و حسابی برگردم اینجا کلی تجربه های ریز ریز خوشگل برایتان می نویسم و خب همه ی این ها نشان می دهد که آدمیزاد دلش برای همه چیز تنگ می شود. هم برای مادرش... هم برای دوستانش... هم برای همسرش حتا وقتی دو سه ساعت دیرتر می بیندش و هم برای کامنت های عمومی و خصوصی اش و هم برای آرزوی هشت نه ساعت خوابیدن بدون نگرانی از سرماخوردگی برگه ی هلو و بدخوابی هایش و دور زدن هایش توی تخت و گرمایی بودنش و عاشق باد کولر بودنش.

اگر خیلی خنک و بی مزه بودم ( شاید هم باشم) و اگر پانزده سالم بود؛ الان دو انگشت سبابه ام را کنار هم قوس می دادم و دو شستم را به هم می چسباندم و مثل بازیگرها و خواننده های زرد؛ با انگشتانم یک قلب درست می کردم و با آن عکس می گرفتم و عکسم را می گذاشتم اینجا که به همه ی دوستان و آشنایان بگویم خیلی دوستشان دارم و از این که مرا از رو برده اند بس که کامنت خصوصی و عمومی گذاشته اند که برگردم بسیار بسیار خوشحالم و بدین ترتیب فکر می کنم خر مهمی هستم و این حس مهم بودن را در چنین برهه ای از زندگی ام خیلی دوست دارم و حتا از این که متوهم شوم  که ننوشتنم برای عده ای خلاء ایجاد می کند استقبال می کنم.... پس دوباره برمی گردم...

شنبه دوم آذر 1392
به یاد آن روزها

یک خداحافظی کوچولو

هوا ابری است و من همیشه عاشق هوای ابری و باران بوده ام. اما این روزها وقتی یادم می آید که آن روزها به شوق خوردن ماکارونی،پله های خانه را دو تا یکی بالا می رفتم و کنار بخاری ولو می شدم و مامان رویم پتو می انداخت... دلم می گیرد. این روزها احساس می کنم که روی همان ابرها دارم راه می روم. شاید هنوز باور نکرده ام که روی صفحه ی موبایل یا تلفن خانه، دیگر اسم مامان را نخواهم دید. انگار بخشی از جهان خاموش شده است.

ممنونم از همه ی دوستان خوبم که این روزها به یادم هستند. زنگ می زنند، دیدنم می آیند، کامنت می گذارند و هزار محبت کوچک و بزرگ دیگر.این روزها امیرحسین شیرین تر شده و ناخواسته جلوی اشک هایم را می گیرد. می دانم که این روزها برای مهدی هم کند می گذرند.سریال دیدنمان را شروع کرده ایم. او کتاب می خواند و من خیلی کمتر از او. مهدی زیاد می نویسد و من...

همیشه خنده ام می گرفت از این که بعضی ها توی وبلاگشان می نوشتند: این جا دیگر به روز نمی شود. یا خداحافظ برای همیشه و این حرف ها. واقعیت این است که فکر می کنم تا حالم خوب تر نشود، نمی توانم چیز دندان گیر و به روزی بنویسم. انتقال حس های تکراری و غم انگیز، اتفاق خوبی نیست.شاید یک هفته، شاید دو هفته ، شاید یک ماه و شاید ... نمی دانم. هر وقت بتوانم حال و هوای بهتری را به دوستانم منتقل کنم دوباره برمی گردم. تا آن موقع تمرکز می کنم روی "بانو گوزن". امیدوارم با خبرهای خوب و دست پر برگردم.

اینجا را دوست دارم. کامنت هایتان خوشحالم می کند و حتا اگر باز هم هوا ابری باشد و باز هم اندوه سد راهم شود، سعی می کنم مبارزه کنم با غمگین شدن و به یاد بیاورم که دوستان مهربانی دارم که برایم بسیار محترمند.

مادر زیبایم را به باران می سپارم و از خدا می خواهم که مراقبش باشد. پوست لطیفی داشت و خیلی حساس بود. خدا کند وقتی می آید تا من و مهدی و امیرحسین را ببیند، شاخه ای ، برگی و یا بال پرنده ای، روح لطیفش را نخراشد. امیدوارم کمکم کند تا "بانو گوزن" را به سرانجام برسانم.

خب دیگر تا چند روز یا هفته ی دیگر به خدای مادرم می سپارمتان... تا بعد.

شنبه هجدهم آبان 1392
آه مادر...

من ، مادرم و صدای لحد

مادرم هفته ی پیش مرد. به همین سادگی برای خودش و همین قدر سخت و وحشتناک برای من. داشتم می رفتم بیرون که برای نوزاد یکی از بستگان کادو بخرم.خواهرم زنگ زد. گفت: مریم مامان داره می میره و من تقریبن مطمئن بودم که همه چیز تمام شده تا تلفن بعدی...

مادرم را عاشقانه دوست داشتم. خیلی بیشتر از علاقه ی یک دختر به مادرش. ما همدیگر را درک می کردیم. وقتی تابوتش را برای آخرین خداحافظی به خانه ای آورده اند که هر دوی ما از آن کم خاطره داشتیم، دلم برای روزهایی سوخت که حالا باید خاطره شوند. جسدش آرام و مهربان در خانه اش چرخید. وقتی خواستم با او خداحافظی کنم، زانویش را نوازش کردم. زانوهای خم شده و بدون مفصلش را که درد داشت. به او گفتم که زانوهایت حالا شاید درد بگیرند.من خیلی وقت است که به زانویت پماد نمالیده ام. خواهش کردم از او که مواظب خودش باشد. من با جسم او حرف می زدم. جسم مطهرش که می رفت تا در خاک بخوابد و همان جا آرزو کردم که ای کاش به جای خاک، آب بود... دلم می خواست مادرم را به آب بسپارم...به ماهی های کوچک و بزرگ.کاش پری های دریایی جسد مادرم را می بردند کف دریا و آن جا خزه ها را کنار می زدند و می خواباندنش همان جا و رویش را پر صدف می کردند. لابد یکی از صدف ها مروارید داشت و لابد ماهی کوچکی آن را به من می رساند وتا آخر عمرم آن گردنبد مروارید را می آویختم.

مادرم را صبح شنبه ای جمعیت زیادی از دوستان و آشنایان بردند حرم امام رضا و همان جا دفنش کردند. کنار پدربزرگ و مادر و پدر و خواهر و برادرش. آن روز صبح که می خواستند تلقین را برایش بخوانند و سنگ لحد را رویش بگذارند، پشت ستونی پنهان شدم تا نبینم چه طور ، پاره ی قلبم را توی خاک می گذارند. دلم نمی خواست رفتن تا ابدش را ببینم. هیچ کس نمی داند که آدم ها بیشتر از روح به جسم مادرهایشان نیاز دارند.حالا تمام عصرهایم خالی از صدای اوست. آن صبح شنبه صدای لحد را می شنیدم ... صدایی که نمی دانم چیست و چند شب بعد که خیلی گریه می کردم، مهدی برایم توضیح داد که اتفاقن سنگ لحد محافظ جسم است و اجازه می دهد که مادرم از حجم انبوه خاک دور شود و فضایی داشته باشد برای نفس کشیدن... دلم می خواست روی سنگ لحدی که محافظ مادرم هست، تصویر دو ماهی را حک کنم که خلاف جهت هم شنا می کنند.

مادرم زن روشنفکری بود. با زمان خودش حرکت می کرد.شب قبل از مردنش عروسی دعوت بود. رفت و ناپرهیزی کرد و شاد بود و آخرین عکسش را برایمان به یادگار گذاشت که البته من آن عکس را اصلن دوست ندارم. و آن شب او هرگز نمی دانست که آرایش زیبای صورتش پاک نخواهد شد و زیباترین تصویر را در ذهن همه ی ما به جا خواهد گذاشت. 

یک هفته ای که مشهد بودم در خانه اش می چرخیدم، لباس هایش را می پوشیدم، عطرش را به خودم می پاشیدم و بالشش را زیر سرم می گذاشتم و توی حمام به صابون مراغه ای زل می زدم که تار موی کوتاه مادرم را به خودش چسبانده است. آن صابون برایم مقدس است. 

دلم برای مادرم تنگ است، آن قدر زیاد که ترجیح می دهم توی قلبم برای این اندوه، مقبره ی باشکوهی بسازم و دفنش کنم و سنگ لحد بزرگی را روی آن بگذارم. آن وقت تا زمانی که زنده باشم صدای لحد توی گوشم خواهم بود که اگر می دانست چقدر نقش ارزنده ای در آرامش من داشته است، از شادی چند تکه می شد.

این روزهای اندوه برای من روزهای بزرگی بودند. فهمیدم مادرم چقدر محبوب بود. ما خودمان را کشتیم تا همه چیز مجلل باشد. مادرم تجمل را دوست داشت. از این که مهمان، ساده پذیرایی شود اصلن خوشش نمی آمد. کاش توانسته باشیم آن طور رفتار کنیم که او دوست داشت. در این روزهای اندوه، فهمیدم چقدر دوستان خوبی دارم. هر کس که شنید آمد و چند بار هم آمد. همکارانم در کانون پرورش فکری مشهد، بسیار بزرگوار بودند. چقدر دیدنشان آرامم کرد... چقدر زیاد.

و حالا ...

دلم خوش است به عشق امیرحسین که اگر نبود نمی دانم چه طور با فضای خالی بعد از مادرم کنار می آمدم. دلم خوش است به عشق مهدی و روحیه ی عجیبش که دیشب بیشتر از من گریه می کرد و بیشتر از هرکسی در این روزها حواسش به من بوده و حتا یادش مانده بود که نصفه شب ها شیرطالبی می خورم و اگر بستنی ام تمام شود یک چیزی در زندگی ام کم دارم.

و دلم خوش است به نوشتن که مادرم مهم ترین نقش را در داستان نویس شدنم داشت... چقدر این فعل هایی که قبلن مضارع بوده اند و حالا گذشته شده اند، مرا اذیت می کنند.

پی نوشت:

این آهنگ گروه دنگ شو را همیشه خیلی دوست داشته ام. تمام مدت این روزها که بوی مادرم را جستجو می کنم با خودم زمزمه اش می کنم... وای مادر