سه شنبه سی ام دی 1393
براي رواني ها

يك لنگه دمپايي آبي

بعضي‌ها به صورت مادرزاد كثافتند. يعني وقتي به دنيا آمده‌اند به جاي  اين‌كه مثل بچه گربه گريه كنند، زر زده‌اند و مادرشان هم به‌جاي اين‌كه بغلشان كند و ببوسدشان و آرام بزند پشتشان تا آروغ كوچولويي بزنند، دمپايي برداشته و زده توي دهانشان و بابايشان هم به جاي اين‌كه افتخار كند كه پدر شده، زده زير گريه در خلوتش كه اين چه فاضلابي بود كه نوش جان كردم؟ خلاصه همين مي‌شود كه عده‌اي يكهو مي‌پرند وسط دنيا و به طور كلي هيچ هدفي غير از عقده تركاني و آزار بقيه ندارند.

دختر همسايه‌اي داشتيم كه سه چهار ساله بود و براي همه چيز پز مي‌داد و دوست داشت بقيه را بچزاند. حتا براي موقعيت‌هاي منفي هم پز مي‌داد. مثلا مي‌آمد قر مي‌داد جلوي ما و مي‌گفت: بله هم كه...رفتيم خونه‌ي عمه‌ام نبودن !!! دلت بسوزه. آن‌وقت‌ دل ما چندتا بچه كه از همه جا بي‌خبر بوديم حسابي مي‌سوخت. اين بچه تا بزرگ شد بقيه را چزاند و  اصلا هم موفق نشد. يك دختر سرتق پرحرف بار آمد كه سه تا دمپايي هم براي ساكت كردنش كافي نبود.

القصه....عده‌اي اين‌طوري به دنيا مي‌آيند و همين‌طوري زندگي مي‌كنند و با هدف عالي چزاندن بقيه هم مي‌ميرند. نمي‌دانم چه لذتي دارد؟ لابد آزار روحي بقيه لذت دارد ديگر. اين‌كه سعي مي‌كنند كلا از صفحه ي روزگار محوت كنند. حالا ربطي هم ممكن است به موقعيت تو نداشته باشند. ولي همين‌كه محوت كنند برايشان يك موفقيت بسيار بسيار حياتي است.

راه حل پيشنهادي من براي مقابله با چنين افرادي، چه در محيط خانواده، چه در محل كار ، چه در خيابان و داروخانه و فروشگاه و چه در زمان اجراي كنسرت خواننده‌اي كه محبوبتان است و چه هرجاي ديگري، فقط اين  است كه از روي چهره اين افراد را شناسايي كنيد. معمولا رذالت روي صورتشان هم اثر گذاشته و اغلب چشم‌هاي بدجنسي دارند. با دهان گشادشان زيادي لبخند مي‌زنند و يا كلا عبوس و نفرت‌انگيزند. وقتي شناسايي شدند، يك لنگه دمپايي آبي پلاستيكي سايز چهل و دو را كه هميشه توي كيفتان داريد، آرام پشت سرتان مخفي كنيد و به محض اين‌كه عمليات تخريب اين افراد شروع شد در يك حركت برق‌آسا بزنيد توي دهانشان آن‌قدر كه دندان‌هايشان بريزد و خون بالا بياورند. اين‌كار را تا جايي ادامه دهيد كه مچ دستتان درد بگيرد يا يكي بيايد دمپايي را از دستتان چنگ بزند. بعد خيلي آرام مثل قيصر صحنه را ترك كنيد. خواهيد ديد كه ديگر هيچ‌وقت كسي براي تخليه‌ي عقده‌هاي رواني‌اش اطراف شما نمي‌پلكد....

 

شنبه بیست و هفتم دی 1393
برای گره‌ها

بخت دختر شاه پریان

فکر می‌کنم دختر شاه پریان؛ موجود بیچاره‌ای است که هر وقت چیزی گم شود تنش می‌لرزد و رعشه می‌گیرد تا مبادا گرهی به گوشه‌ی لباسی؛ روسری؛ چادری چیزی بیفتد و بختش بسته شود. دخترک بیچاره! آن‌قدر می‌گردد تا مثلا کتاب نوجوانی که اسمش یادت رفته؛ موضوعش درست نمی‌دانی چیست و به عبارت روان‌تر؛ گم شده و یا پرستار بچه احتمالا جایی شوتش کرده ؛ از جایی پنهان پیدا کند. بدبختی اینجاست که داور دوم هم با آن لحن شیرینش نمی‌تواند کمکت کند. بعد تو همه‌ی کتاب‌های خانه را شخم می‌زنی و غر غر غر غر غر و همه با احتیاط از کنارت رد می‌شوند چون خطر پاچه گرفتن خیلی خیلی شدید است. بعد یاد مادرت می‌‌افتی که بخت دختر شاه پریان را می‌بست. بعد تو فقط در آن لحظه که دستت از زمین و آسمان کوتاه شده؛ جوراب مهدی را دم دستت داری و گره می‌زنی؛ شال خودت را هم گره می‌زنی؛ بعد یک لنگه جوراب دیگر مهدی ؛ بعد آستین تی‌شرت آبی مهدی... بعد کم مانده امیرحسین را گره بزنی که خودت سر عقل می‌آیی و توی دلت می‌گویی: گم شده که شده. به خودت مسلط باش. نفس عمیق بکش. لابد راه حلی هست دیگر. شب را با کابوس کتاب گم‌شده می‌خوابی و آخر شب مهدی می‌خندد که: چرا کل وسایل من گره خورده؟ بعد فردا صبح در نهایت ناامیدی از پرستار بچه می‌پرسی:یک کتاب سفید ندیدی که رمان نوجوانه؟ اون شب اینجا بود؛ داشتم می‌خوندم. بعد دیگه ندیدمش. تو جایی نذاشتی؟ و بعد بهار خانوم در نهایت خونسردی؛ فٍرت از روی ققسه‌ی سی‌دی‌ها می‌آوردش بیرون و می‌گوید: اینه؟ گفتم بچه پاره‌ش نکنه. و تو یک لحظه احساس می‌کنی چه‌قدر  دنیا جای قشنگی‌ست برای زندگی...

دلشوره دارم که نکند یک گره مانده باشد به جورابی؛شالی؛ لباسی چیزی. نکند بخت دختر شاه پریان را بسته باشم تا آخر  عمر. نکند توی دلش به باعث و بانی گره باز نشده لعنت بفرستد. یادم نیست مادرم با انبوه گره‌ها چه می‌کرد. آخرین گره را باز می‌کنم به نیت این‌که گرهی نباشد دیگر. خودم برایت سنگ تمام می‌گذارم دختر شاه پریان. قول می‌دهم. از صمیم قلب...

چهارشنبه هفدهم دی 1393
درباره‌ی خانه

ما همیشه خانه‌ایم پسرم

هفته ی پیش رفتیم جلسه‌ی رونمایی کتاب « آمدیم خانه نبودید» . قصد ندارم ماجرای جلسه را شرح بدهم. خودتان حتما می‌دانید . نمی‌دانم تا به‌حال برایتان اتفاق افتاده که دیدن بعضی آدم‌ها و نفس کشیدن در فضایی که مثبت است و دلنشین؛ آرامتان کند؟ شنیدن صحبت‌های خانم چهرزاد بهار - دختر ملک‌الشعراء بهار - و آقای رامین نفیسی- پسر استاد سعید نفیسی- و همان احوالپرسی ساده آن‌قدر خوب بود که تا چند روز احساس زنده بودن می‌کردم. بس که در این روزها آدم سطح پایین و مادی و دیوانه دیده‌ام که برای خالی کردن زیر پای بقیه با هم مسابقه می‌دهند؛ روحم پژمرده شده است. گاهی فکر می‌کنم خیلی باید مراقب باشم که عادت‌های بیمارگونه‌ی کسانی که هر روز می‌بینم و نمی‌توانم هیچ اثری بر آن‌ها داشته باشم؛ یک وقت باعث نشود خودم هم خوب بودن را فراموش کنم.این‌ها را با اعتماد به نفس می‌نویسم چون مادرم خیلی زحمت کشید تا من و خواهرها و برادرم همیشه یادمان باشد که باید آدم باشیم و جلوی پدر و مادرمان پایمان را دراز نکنیم و جلوتر از آن‌ها راه نرویم و دستمان برای کار خیر کار کند و نه کشیدن چهارپایه از زیرپای مردم.

گاهی دلم می‌خواهد به خودم استراحت بدهم و آماده شوم برای زیاد نوشتن. طفلکی مهدی و امیرحسین غیر از دلگرمی و مهربانی‌های خاص خودشان؛ هیچ ارتباطی به ننوشتن من ندارند. دیدن آدم‌های تیره و کدر همیشه کمترین اثرش همین دلگیر شدن و  حس تاثر و ناامیدی است. خیلی‌ها خودشان نمی‌دانند چه‌قدر می‌توانند روز دیگران را خراب کنند. ولی بعضی دیگر هم هستند مثل همین خانم چهرزاد بهار که در چند دقیقه می‌توانند کلی انرژی مثبت به مخاطب هدیه بدهند. اعیان بودن و اعیانی رفتار کردن؛ به پست و مقام و مال و منال هیچ ربطی ندارد.خانم بهار در کل صحبتش نه پز داد و نه جار زد که دختر ملک‌الشعرای بهار است. از فقر پدرش گفت و همت مادرش برای احیای خانه‌ی پدری. از آرزوی برآورده نشده‌ی بهار گفت برای دفن شدن در جوار حضرت رضا و از تقاضای آباد شدن ظهیرالدوله. بعد ما مشهدی‌ها همدیگر را انگار پیدا کردیم و لحظه‌ای خوش و بش کردیم. آقای رامین نفیسی نه پز نوه‌ی ناظم الاطبا بودن را داد و نه از پسر چنین پدری بودن گفت. متن نامه‌ی مادرش را خواند و توجه ما را به گردنبند مروارید مادربزرگش جلب کرد و خوره‌ی کتاب بودن استاد نفیسی و ماجرای دیوار خراب خانه. این‌ها زیبایی‌های جلسه بودند. این‌که آدم‌های بزرگ و حسابی هیچ‌وقت با پزهای الکی و چزاندن دیگران خودشان را معرفی نمی‌کنند...خیلی ها را دیده‌ام که با نوشتن و انتشار یکی دو کتاب و به لطف دوستان؛ سروصدایی کرده‌اند و بعد انگار اعتماد به نفس بیش از اندازه‌ای در گلویشان رشد کرده که با حرف زدن زیاد و پزهای توخالی و متلک گفتن به بقیه‌ی دوستان خودشان را تخلیه می‌کنند. این گروه هیچ‌وقت مفهوم خانه‌ی پدری را نفهمیده‌اند. هیچ‌وقت نمی‌دانند خانواده یعنی چه؟ هیچ‌وقت حال آدم‌هایی مثل من و مهدی را درک نمی‌کنند که به خاطر پسرمان حاضریم بمیریم و همدیگر را دلداری می‌دهیم و آزار می‌بینیم از کنایه‌های ناجوانمردانه. و هیچ‌وقت نمی‌دانند که رمان من و مهدی هم دیر یا زود تمام می‌شود و تحویل ناشر داده می‌شود و منتشر می‌شود . این عده هیچ‌وقت نمی‌فهمند که پسرها باید در خانواده بزرگ شوند و در خانواده پا بگیرند و در خانواده رستگار شوند و بعد بروند با دوست دخترشان توی کافه بنشینند و تفکر نسل قدیم را نقد کنند و بخندند به ریش زمانه که همیشه گه است از نظر بچه ها....وای به حال این عده که اگر کارمند شوند دون پایه‌اند و اگر همسر شوند نق نقو و ایرادگیر و اگر هنرمند شوند از هنرمند درجه سه فراتر نمی‌روند.

امیرحسین را دو نفر با احترام به خانه‌های پدری‌شان دعوت کرده‌اند... اولین نفر حمیدرضا صدر است. همان پرنس قاجاری که  مثل رویایی باشکوه از فوتبال حرف می‌زند. و گلی ترقی همان نویسنده‌ی شیرینی که خاطره‌های پراکنده‌اش مثل مرهم است بر زخم‌های دلتنگی من. از وقتی مشهد را ترک کرده‌ام. از وقتی در خانه‌ی پدری‌ام بسته شده ؛ غیر از لحظه‌های شیرینی که در زندگی خانوادگی کوچکم دارم؛ فقط دلم می‌خواهد پسرم با چهار نفر ملاقات کند و با قدم‌های کوچک؛ اولین خاطره‌هایش را طی کند: حمیدرضا صدر؛ گلی ترقی؛ عماد‌الدین باقی و محمد قوچانی ( که هر دو نفر از بدو تولد بسیار به امیرحسین لطف داشته‌اند ) مطمئنم  پسر کوچولوی مهربان و احساساتی من که وقتی ددر می‌رود؛ پیشانی‌ام را قبل از خواب به نشانه‌ی سپاس می‌بوسد؛ به راحتی می‌تواند مسئولیت حفظ و نگهداری کتابخانه‌ی بزرگ پدرش را به عهده بگیرد. چون از همین حالا وسط کتاب‌ها غلت می‌زند و با دسته‌ی جاروبرقی می‌افتد به جان قفسه‌ها.... شاید سال‌ها بعد؛ امیرحسین عزیز ما در جلسه‌ای شرکت کند و از دولت بخواهد که فکری به حال کتاب‌های پدرش کند. آنوقت من و مهدی لابد روی ابرها نشسته‌ایم و با  افتخار نگاهش می‌کنیم و دلمان ضعف می‌رود برای قد و بالایش و مهدی لابد زیر لب می‌گوید: کاش متنش را یک بار بازنویسی می‌کرد؛ خیلی حشو داشت. و من یادم می‌آید از آن روزهایی که به خاطر بزرگ کردن امیرحسین رمان نوشتنمان را گذاشتیم برای آخرشب‌ها و خیلی از دوستان جوانمان این را نفهمیدند....

 

چهارشنبه سوم دی 1393
Ave maria
چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393
يك پرسش خيلي حياتي

گوشه‌ي امن و گرم شما كجاست؟

توي آشپزخانه‌ي مركز آموزش، يك پيرزن درشت اندام شمالي سالهاست كه كار مي‌كند. همكارش پيرمردي است آرام و به نظرم ترك كه گاهي موهاش يك‌دست سياه است و دوره‌ي آموزش بعدي كه مي‌رويم چند رنگ و مثلن ديروز كاملن سفيد بود. هردو مهربان و آرام هستند. سال‌هاست كنار  سماوري بزرگ و دستشويي عظيم براي شستن ظرف‌هاي يك ايل مربي و كارشناس و مدير مي‌نشينند و اگر قانون بردن ظرف به آشپزخانه را -كه هركسي بايد بعد از خوردن غذا رعايت كند- يادت برود، به رويت نمي‌آورند و باز هم خوش و بش مي‌كنند. ديروز جلسه داشتيم و بعد از مدت‌ها پيرزن را ديدم. با لهجه‌ي غليظ شمالي‌اش احوالپرسي كرد و حال پسرم را پرسيد. صورتش پر از لكه‌هاي عجيبي بود كه به نظرم مربوط به يك بيماري سخت است و اثر دارو اين بلا را سرش آورده. كلي ذوق زدم كه مرا هنوز يادش مانده... آن روز كه دنبال نبات برايم مي‌دويد و يا چاي‌هاي ليواني يواشكي... بعد ديدم به هركس مي‌رسد حال پسرش را مي‌پرسد. فهميدم كه از روي انگشتر دست چپ حدس‌هايي مي‌زند و چيزي روي هوا مي‌گويد و گاهي درست درمي‌آيد. ولي با اين وجود كه مي‌دانم من هم مثل دو هزار نفري هستم كه در اين سال‌ها مي‌روند و مي‌آيند و هيچ اثر عميقي بر ذهن پيرزن نداريم، باز وقتي مي‌خندد و گرم حال و احوال مي‌كند احساس خوبي دارم. ديروز با خودم فكر مي‌كردم بعضي‌وقت‌ها آدم‌ها براي جاهايي انگار طراحي شده‌اند. به همين خاطر ماندگار هستند. پيرزن و پيرمرد آشپزخانه براي آن سماور و ظرفشويي و دو تا صندلي آشپزخانه آفريده شده‌اند. انگار آن چيزها بوده‌اند و دو نفر آدم مهربان و ساده و ساكت لازم بوده كه به فضا گرما بدهند. گاهي ما براي اين به دنيا مي‌آييم كه بخش كوچكي از جهان را گرم كنيم. اگر ديديد سال‌هاست گوشه‌اي مال شماست، بدانيد اول آن گوشه بوده و بعد شما را براي آن در نظر گرفته‌اند. پس از جابه‌جايي‌ها نترسيم. شايد قرار است خانه به خانه برويم،‌صندلي به صندلي و ميز به ميز عوض شويم، كافه به كافه بگرديم تا بالاخره جايي آرام بگيريم. اين گوشه مي‌تواند تخت اتاقتان باشد. مي‌تواند مبل راحتي زمان عروسي مادرتان باشد. مي‌تواند ميز نوشتنان باشد. مي‌تواند نيمكت يك پارك متروك باشد. مي‌تواند صندلي اتوبوس يا مترويي باشد كه هر روز شما را براي مدتي طولاني در خود جاي مي‌دهد.

آرام بودن مهرباني مي‌آورد. آدم‌هاي آرام مثل بخاري هستند. كنارشان گرم مي‌شوي. آدم‌هايي كه روحشان را با ژاكتي موهر و نرم پوشانده‌اند، مي‌توانند توي جيبشان براي ما هم جايي داشته باشند. بايد در اين دنياي شلوغ، دنبال آدم‌هايي بگرديم كه گوشه‌اي را براي خودشان دارند. شايد براي همين است كه سر مزار عزيزانمان آرام مي‌شويم. خودمان را تخليه مي‌كنيم. حرف مي‌زنيم و راحت و سبك برمي‌گرديم به جهان شلوغ و وحشي و بي‌رحم.دنيا براي آدم‌هاي زنده محل امني نيست ولي گوشه‌هاي پنهاني دارد كه گرم هستند.