چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393
يك پرسش خيلي حياتي

گوشه‌ي امن و گرم شما كجاست؟

توي آشپزخانه‌ي مركز آموزش، يك پيرزن درشت اندام شمالي سالهاست كه كار مي‌كند. همكارش پيرمردي است آرام و به نظرم ترك كه گاهي موهاش يك‌دست سياه است و دوره‌ي آموزش بعدي كه مي‌رويم چند رنگ و مثلن ديروز كاملن سفيد بود. هردو مهربان و آرام هستند. سال‌هاست كنار  سماوري بزرگ و دستشويي عظيم براي شستن ظرف‌هاي يك ايل مربي و كارشناس و مدير مي‌نشينند و اگر قانون بردن ظرف به آشپزخانه را -كه هركسي بايد بعد از خوردن غذا رعايت كند- يادت برود، به رويت نمي‌آورند و باز هم خوش و بش مي‌كنند. ديروز جلسه داشتيم و بعد از مدت‌ها پيرزن را ديدم. با لهجه‌ي غليظ شمالي‌اش احوالپرسي كرد و حال پسرم را پرسيد. صورتش پر از لكه‌هاي عجيبي بود كه به نظرم مربوط به يك بيماري سخت است و اثر دارو اين بلا را سرش آورده. كلي ذوق زدم كه مرا هنوز يادش مانده... آن روز كه دنبال نبات برايم مي‌دويد و يا چاي‌هاي ليواني يواشكي... بعد ديدم به هركس مي‌رسد حال پسرش را مي‌پرسد. فهميدم كه از روي انگشتر دست چپ حدس‌هايي مي‌زند و چيزي روي هوا مي‌گويد و گاهي درست درمي‌آيد. ولي با اين وجود كه مي‌دانم من هم مثل دو هزار نفري هستم كه در اين سال‌ها مي‌روند و مي‌آيند و هيچ اثر عميقي بر ذهن پيرزن نداريم، باز وقتي مي‌خندد و گرم حال و احوال مي‌كند احساس خوبي دارم. ديروز با خودم فكر مي‌كردم بعضي‌وقت‌ها آدم‌ها براي جاهايي انگار طراحي شده‌اند. به همين خاطر ماندگار هستند. پيرزن و پيرمرد آشپزخانه براي آن سماور و ظرفشويي و دو تا صندلي آشپزخانه آفريده شده‌اند. انگار آن چيزها بوده‌اند و دو نفر آدم مهربان و ساده و ساكت لازم بوده كه به فضا گرما بدهند. گاهي ما براي اين به دنيا مي‌آييم كه بخش كوچكي از جهان را گرم كنيم. اگر ديديد سال‌هاست گوشه‌اي مال شماست، بدانيد اول آن گوشه بوده و بعد شما را براي آن در نظر گرفته‌اند. پس از جابه‌جايي‌ها نترسيم. شايد قرار است خانه به خانه برويم،‌صندلي به صندلي و ميز به ميز عوض شويم، كافه به كافه بگرديم تا بالاخره جايي آرام بگيريم. اين گوشه مي‌تواند تخت اتاقتان باشد. مي‌تواند مبل راحتي زمان عروسي مادرتان باشد. مي‌تواند ميز نوشتنان باشد. مي‌تواند نيمكت يك پارك متروك باشد. مي‌تواند صندلي اتوبوس يا مترويي باشد كه هر روز شما را براي مدتي طولاني در خود جاي مي‌دهد.

آرام بودن مهرباني مي‌آورد. آدم‌هاي آرام مثل بخاري هستند. كنارشان گرم مي‌شوي. آدم‌هايي كه روحشان را با ژاكتي موهر و نرم پوشانده‌اند، مي‌توانند توي جيبشان براي ما هم جايي داشته باشند. بايد در اين دنياي شلوغ، دنبال آدم‌هايي بگرديم كه گوشه‌اي را براي خودشان دارند. شايد براي همين است كه سر مزار عزيزانمان آرام مي‌شويم. خودمان را تخليه مي‌كنيم. حرف مي‌زنيم و راحت و سبك برمي‌گرديم به جهان شلوغ و وحشي و بي‌رحم.دنيا براي آدم‌هاي زنده محل امني نيست ولي گوشه‌هاي پنهاني دارد كه گرم هستند.

 

دوشنبه دهم آذر 1393
برای خواب‌هایم

ماه بود یا خورشید؟

دیشب خواب دیدم سر کلاسی توی جنگل نشسته‌ام. کلاس نوشتن عقاید و آرزوها بود. خانم میانسالی هم معلم بود و خیلی خیلی مهربان. من یک نیمکت بلند از جنس چوب بلوط را انتخاب کرده بودم. نیمکتم برگ هم داشت. بعد دیدم کاغذی زیرپایم افتاده. بلند داد زدم: من که قبلا اینجا نوشته‌ام. تصویر یک ماه یا خورشید آبی رنگ بود. با همکلاسی‌هایم داشتیم بحث می‌کردیم که این ماه است یا خورشید؟ معلممان گفت: ماه...این به ماه شبیهه. بعد یک کلمه جا افتاده بود. جمله‌ای مثل نردبان؛ عمودی بالا می‌رفت و رویش یکی آرزوی مرا نوشته بود: کدام جاده مرا به آسمان می‌رساند؟ 

نیمه شب بیدار شدم. دیدم زیر پایم سفت است. سر امیرحسین بود که قل خورده بود زیر پایم.با احتیاط نشستم و فکر کردم. دنبال معلمم می‌گشتم.فهمیدم خواب دیده‌ام. ماه آبی‌ام را می‌خواستم و آن کلمه‌ی جاده خیلی پررنگ بود. امیرحسین را بغل کردم و خواباندم سر جایش. گردنش را بو کشیدم. بوی خوبش حالم را خوب کرد.کدام جاده؟ کدام جاده مرا به آسمان می‌رساند؟

دوشنبه سوم آذر 1393
برای موج سواران

ما جامعه‌ای سی و چند ساله هستیم!

پدیده ی موج سواری در مملکت ما اتفاق عجیبی نیست. خوب یا بد فرقی نمی‌کند؛ به محض این‌که موضوعی می‌‌شود مرکز توجه؛ آن‌وقت دیگر تا یک هفته یا دو هفته یا یک ماه همین‌طور موج اخبار راست و دروغ سرازیر می‌شود و راه فراری هم وجود ندارد. مثلا من واقعا از اظهارات پدر مرتضا پاشایی خسته شده‌ام. هر سایتی را که باز می‌کنی لینک یک خبر به چشمت می‌خورد درباره‌ی اهل بیت و مداحی و کربلا و آرزوهای مذهبی مرتضا پاشایی و گلایه از انتشار فیلم احتضار و این حرف‌ها و ساختن شخصیتی کاذب از پسر جوانی که مبارزه‌اش با بیماری تحسین‌برانگیز بود و البته حرف‌های دوست یا نامزد یا طراح لباس یا هرچیز دیگرش را که بخوانی می‌بینی مرتضا پاشایی خواننده‌ای با تلاش زیاد برای خوب زندگی کردن و رسیدن به شهرت بوده است که علاقه‌ی مفرطی به مایکل جکسون داشته و اصلا هم دلش نمی‌خواسته زود بمیرد و شاید  اگر به معده دردهایش اهمیت می‌داده این‌طور جوان‌مرگ نمی‌شده و در مرحله‌ی پیشرفته‌ی بیماری گرفتار نمی‌شده... چقدر بهتر بود که پدرش با تمام توان سوگواری می‌کرد و بیانیه‌ای صادر نمی‌کرد. و عکس‌هایشان در حال مداحی و دست توی دست حبیب خواننده و آرمین 2afm منتشر نمی‌شد.این‌ها حاشیه‌های متداول فوت هنرمندان است که اگر این‌قدر به آن پرداخته نشود روال عادی خودشان را طی خواهند کرد. از آن طرف مقتل خوانی بهاره رهنماست که یقه‌ی یک عده را درانده! و در نهایت ایشان را وادار کرد که متنی شبیه متن‌های الهام چرخنده بنویسد و به نظر من آن حال و هوای شخصی و معنوی را کاملا کدر کند.

بعد دربی دیشب است و آن فضای عصبی و غیرانسانی قرمزها و آبی‌ها که ستاره‌های زمین با رفتار زشت و احمقانه در اینستاگرام‌هایشان دم به دم مجبورند از ملت عذرخواهی کنند از همدیگر عذرخواهی کنند و باز هم عذرخواهی کنند و این وسط به گمانم آن‌چه از نظر دور مانده است نقش حیرت‌انگیز صداو سیماست برای متلاطم کردن آب و راه انداختن موج... واقعا با وجود انکار شدید برنامه‌های شبکه‌های مختلف؛ انگار مخاطبین سریال ستایش خیلی زیاد هستند... آنقدر زیاد که با اشاره‌ای به خیابان بریزند و در سوگ خواننده‌ای با تک آلبومی آشنا به سرو صورت خود بکوبند و داغی ابدی را بر دل مادری داغدار بگذارند که برخلاف پدرش؛ در سکوت گریست و به شدت متاثر شد که پسرکش را بعد از غروب آفتاب به خاک سپردند....شبکه‌های قدیمی تلویزیون از دو ساعت قبل شروع بازی؛ انواع کرکری‌های سخیف مهمانان برنامه را پخش می‌کردند و مردم را تحریک کردند برای به سخره گرفتن اندوه بازنده‌ها و شادمانی برنده‌ها و داغ شدن ارسال انواع جوک و دست انداختن همدیگر...

ما جامعه‌ای با فرهنگی نه دو هزار و پانصدساله که سی و چند ساله هستیم. دلمان خوش است به همین چیزهای دم دستی و معمولی. سرمان گرم می‌شود با مرگ یکی؛ چاق و لاغر بودن آن دیگری؛ برد و باخت دو تیم که دیگر چنگی هم به دل نمی‌زنند و از اوج؛ سال‌هاست فاصله گرفته‌اند.و خاصیت کم عمق بودن همین است که تیراژ کتاب‌های عامه پسندمان با افتخار بالا می‌رود و نویسندگانش در وصف آثارشان سخنرانی هم می‌کنند؛ سریال‌های آبکی و به قول یکی از دوستان سریال‌هایی با درصد قبرزدگی بالا روز به روز بیشتر طرفدار دارند و حوصله‌ی این شبکه‌ها را نداشته باشیم می‌رویم دنبال خرم سلطان و سوپراستارهایمان بیش از پیش سر از مجلات و سایت‌های زرد در می‌آورند و مهم‌ترین حرفشان قسم به قرآن مجید است که دماغشان را عمل نکرده‌اند و گونه‌ نکاشته‌اند... این است ایران امروز ما... خانم‌ها آقایان سرجایتان محکم بنشینید... به احترام چه چیز می‌خواهید برخیزید؟!...

تنها در این آشفته بازار و امواج قدرتمند روزهای اخیر؛ فاتحه‌ای بخوانیم برای شادی روح مجید بهرامی عزیز که در سکوت اندوهگین یکی از روزهای آبان؛ آرام و هنرمندانه خوابید؛ سه میلیون نفر هم پای جنازه‌اش نرفته‌اند. شهرداری هم برایش ناهار نداد و با دست‌های یاران و هنرمندان نزدیک به او که لبخندش را دوست داشتند؛ در خاک خوابید و بی‌صدا چشم‌هایش را بست...

چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393
نویسنده یا داستان نویس

نویسندگی؛ کتانی و اعتماد به نفس زیاد

گاهی باید کفش کتانی پوشید؛ عینک آفتابی به چشم زد و لباسی سبک به تن کرد و راه افتاد توی خیابان. این‌جور وقت‌ها فقط چراغ راهنماست که اهمیت حیاتی دارد. اگر آدمک توی چراغ؛ قرمز باشد یعنی ممکن است فکرهای توی سرمان کار دستمان بدهد.

کفش کتانی سرعت قدم‌ها را زیاد می‌کند و جنب و جوش عجیبی در مغز راه می‌اندازد. آن‌وقت است که ته مانده‌ی داستانی قدیمی با دیدن زنی زیبا یا تابلوی نئون مغازه‌ای تالاپی می‌آید قسمت فوقانی مغز و برای هزارمین بار تصمیم می‌گیرید این ته مانده را به داستانی خوب تبدیل کنید. بعد همین‌طور اعتماد به نفستان می‌رود بالا و بالا و بالاتر و یکهو منتظرید که کسی بیاید ازتان امضا بگیرد... آدمیزاد است دیگر...

البته من هیچ‌وقت از احساس این اعتماد به نفس در لایه‌های زیرین مغزم فراتر نرفته‌ام.در حد همان کفش کتانی و لبخند تحسین برانگیز مغازه‌دارها وقتی خودت کارت می‌کشی!! با وجود این‌که سال‌هاست به همه‌جا سرک کشیده‌ام و زیاد نوشته‌ام ولی هنوز به خودم می‌گویم داستان‌نویس... نمی‌گویم نویسنده! این کلمه خیلی بار معنایی سنگینی دارد و به همین راحتی و با یک رمان و یک مجموعه داستان به لباس آدم سنجاق نمی‌شود.

بد نیست بدانید یکی از علائق شخصی‌ام خواندن مصاحبه‌های مفصل نویسنده‌های معروف است و آن‌جاهایی را از متن مصاحبه بیشتر دوست دارم که عادت‌های زندگی عادی مطرح می‌شود. مثل تنهایی‌های مارگریت دوراس در ویلایی کنار دریا؛ مثل عشق خشن رب گریه به زن‌ها؛ مثل شادابی و بذله‌گویی و دلبری‌های یوسا وقتی ژورنالیست‌های جوان می‌روند سراغش؛ مثل اینترنت و فکس بیست و چهارساعته‌ی مارکز برای دریافت لحظه‌ای اخبار دنیا ؛ مثل پیاده روی‌های طولانی آلیس مونرو ؛ و مثل نظم عجیب و غریب کارور برای نوشتن روزانه و مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی نویسنده‌ها که خاص و ساده و در عین حال حیاتی است.و جالب است که در عمق رفتارهای روزانه‌ی نویسنده‌های حرفه‌ای هیچ‌وقت چیزی به نام سرخوشی نویسندگی وجود ندارد. انگار نویسندگی به کفشی کتانی یا جورابی سفید یا لیوانی چای یا قهوه تبدیل شده که همیشه هست ولی درباره‌اش صحبت نمی‌شود.

در حاشیه‌ی متن: دوست نویسنده‌ای چند سال قبل لطف داشتند و نقدی بر کتابم نوشتند. بعد از یک تلفن طولانی درباره‌ی همان رمان؛با پیامک از ایشان و وقتی که برای کتابم گذاشته بودند تشکر کردم.( فکر کنم جوگیر شده بودم و متنم یک خط شعر یا از همین پیام‌های ادبی متداول بود) پاسخم با جمله‌ای قصار همراه با بوق پیامک رسید. که زیر آن نوشته شده شده بود جمله‌ای از فلان رمان خودم... (من دیگه هیچ حرفی ندارم به خدا)

چهارشنبه هفتم آبان 1393
به خاطر جمعه...

چرا همیشه صدا می‌زنی مرا؟ مادر...

مگر تپیدن قلبم همان صدای تو نیست؟