چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393
نویسنده یا داستان نویس

نویسندگی؛ کتانی و اعتماد به نفس زیاد

گاهی باید کفش کتانی پوشید؛ عینک آفتابی به چشم زد و لباسی سبک به تن کرد و راه افتاد توی خیابان. این‌جور وقت‌ها فقط چراغ راهنماست که اهمیت حیاتی دارد. اگر آدمک توی چراغ؛ قرمز باشد یعنی ممکن است فکرهای توی سرمان کار دستمان بدهد.

کفش کتانی سرعت قدم‌ها را زیاد می‌کند و جنب و جوش عجیبی در مغز راه می‌اندازد. آن‌وقت است که ته مانده‌ی داستانی قدیمی با دیدن زنی زیبا یا تابلوی نئون مغازه‌ای تالاپی می‌آید قسمت فوقانی مغز و برای هزارمین بار تصمیم می‌گیرید این ته مانده را به داستانی خوب تبدیل کنید. بعد همین‌طور اعتماد به نفستان می‌رود بالا و بالا و بالاتر و یکهو منتظرید که کسی بیاید ازتان امضا بگیرد... آدمیزاد است دیگر...

البته من هیچ‌وقت از احساس این اعتماد به نفس در لایه‌های زیرین مغزم فراتر نرفته‌ام.در حد همان کفش کتانی و لبخند تحسین برانگیز مغازه‌دارها وقتی خودت کارت می‌کشی!! با وجود این‌که سال‌هاست به همه‌جا سرک کشیده‌ام و زیاد نوشته‌ام ولی هنوز به خودم می‌گویم داستان‌نویس... نمی‌گویم نویسنده! این کلمه خیلی بار معنایی سنگینی دارد و به همین راحتی و با یک رمان و یک مجموعه داستان به لباس آدم سنجاق نمی‌شود.

بد نیست بدانید یکی از علائق شخصی‌ام خواندن مصاحبه‌های مفصل نویسنده‌های معروف است و آن‌جاهایی را از متن مصاحبه بیشتر دوست دارم که عادت‌های زندگی عادی مطرح می‌شود. مثل تنهایی‌های مارگریت دوراس در ویلایی کنار دریا؛ مثل عشق خشن رب گریه به زن‌ها؛ مثل شادابی و بذله‌گویی و دلبری‌های یوسا وقتی ژورنالیست‌های جوان می‌روند سراغش؛ مثل اینترنت و فکس بیست و چهارساعته‌ی مارکز برای دریافت لحظه‌ای اخبار دنیا ؛ مثل پیاده روی‌های طولانی آلیس مونرو ؛ و مثل نظم عجیب و غریب کارور برای نوشتن روزانه و مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی نویسنده‌ها که خاص و ساده و در عین حال حیاتی است.و جالب است که در عمق رفتارهای روزانه‌ی نویسنده‌های حرفه‌ای هیچ‌وقت چیزی به نام سرخوشی نویسندگی وجود ندارد. انگار نویسندگی به کفشی کتانی یا جورابی سفید یا لیوانی چای یا قهوه تبدیل شده که همیشه هست ولی درباره‌اش صحبت نمی‌شود.

در حاشیه‌ی متن: دوست نویسنده‌ای چند سال قبل لطف داشتند و نقدی بر کتابم نوشتند. بعد از یک تلفن طولانی درباره‌ی همان رمان؛با پیامک از ایشان و وقتی که برای کتابم گذاشته بودند تشکر کردم.( فکر کنم جوگیر شده بودم و متنم یک خط شعر یا از همین پیام‌های ادبی متداول بود) پاسخم با جمله‌ای قصار همراه با بوق پیامک رسید. که زیر آن نوشته شده شده بود جمله‌ای از فلان رمان خودم... (من دیگه هیچ حرفی ندارم به خدا)

چهارشنبه هفتم آبان 1393
به خاطر جمعه...

چرا همیشه صدا می‌زنی مرا؟ مادر...

مگر تپیدن قلبم همان صدای تو نیست؟

شنبه سوم آبان 1393
شهلا؛ ریحانه و چهارده زن دیگر

مرض حیوان*

این روزها حالم زیاد خوب نیست. همیشه خصلتم این بوده که وقایع اجتماعی و هر‌آنچه می‌شود تیتر یک روزنامه‌ها؛ روی ذهن و روحم اثر می‌گذارد. مثلا آن‌وقت‌ها تا خیلی بعد از اعدام شهلا جاهد حالم بد بود. اصلا به این کاری ندارم که حقش بود و آدم کشته بود و دو تا بچه را یتیم کرده بود و این حرف‌ها . خب هرکاری کرد اعدام شد دیگر...خلاص. به این فکر می‌کردم چرا زن زیبا و باهوش و مقتدری مثل او که یک زندان را راه می‌برد و رییسی بود برای خودش؛ باید این‌طور گرفتار عشق شود که کور و کر و حسود؛ بیفتد به جان زن مردم؟ شاید هم دروغ گفت. شاید هم کار او نبوده. آخرین مصاحبه‌ی ناصرمحمدخانی را که خواندم انگار مطمئن بود که یک نفر دوتا پای مقتول را گرفته بود و یک نفر دیگر او را کشته. حالا این چه رازی بود که به گور برده شد...من نمی‌دانم. فقط حالم بد بود آن‌روزها و الان هم كه بهش فكر مي‌كنم يك سنگ سنگين كوچك توي دلم مي‌افتد. چه‌قدر مي‌شود روياهاي زنانه راحت دود شود و برود هوا. همش هم به‌خاطر عشق سگ‌پدر...

حالا باز هم حالم خوب نيست. غمگينم و هركاري هم مي‌كنم نمي‌توانم شانه بالا بيندازم. چهار، پنج يا چهارده زن قرباني چه فرقي مي‌كند؟ مهم اين است كه صورت و زيبايي و بينايي اين زن‌ها نابود شده است. مشتي آرزو به باد رفته است. حالا توي دل اين زن‌هاي بخت برگشته هر روز اين اندوه تكرار مي‌شود كه: به من نگاه مي‌كند؟ ديگر دوستم خواهد داشت؟ واي مادرم...واي پدرم... خدايا حكمت اين نابودي من چه مي‌تواند باشد؟ بعد آرام آرام گريه خواهند كرد و بعدتر فراموش خواهند شد. به همين راحتي. چيزهايي كه ما فقط برايشان سر تكان مي‌دهيم  اندوه عميق آدم‌هايي است كه نابود شده‌اند و بعد نمايندگان محترم مجلس ما مثل اين‌كه بخواهند دهن‌كجي كنند به همين زن‌هاي نابود شده و درست وسط هيرو وير شوك‌ها و فريادها، طرح امر به معروف و نهي از منكرشان را دوباره مي‌آورند به صحن مجلس و من واقعا نمي‌دانم آن نماينده‌ي موافق چه‌طور مي‌تواند چشم‌هاي ذوب شده و صورت له شده‌ي چهارده زن را فراموش كند و در كمال خونسردي از مزاياي اين طرح بگويد و بعد ربطش بدهند به امنيت خيابان‌ها و طرح را شبيه نصب دزدگير جلوه بدهند.

ما جماعت بيماري هستيم. يك‌جور مرض رواني دارد مثل خوره در جامعه حركت مي‌كند و همه‌ي ما درگيرش هستيم. اين مرض توي خانواده و اداره و شركت و خيابان دارد راه مي‌رود. مهم نيست كه حتما مجرم يا مجرمين پيدا شوند و يك ليتر اسيد سولفوريك نود و هشت درصد بريزند روي صورتشان. مهم نيست كه مادر لاله سحرخيران( همسر ناصرمحمدخاني) الان دلش خنك شده و دارد روزي دو هزار بار سجده شكر به‌جا مي‌آورد كه :ديدي بالاخره چهارپايه را از زير پاي قاتل دخترم كشيدم؟ مهم نيست كه قصاص حق است و حق گرفتني. مهم اين است كه مرض هر روز گسترده‌تر مي‌شود و همين امروز صبح چهارپايه را از زير پاي ريحانه جباري كشيده است. گيريم كه ريجانه جباري قاتل، دروغگو، خبيث و اصلا سزاوار مرگ... كشيدن چهارپايه، كدام روح را شاد خواهد كرد؟ مادر و پدر ريحانه جباري هم لات و قاتل و دروغگو و خبيث هستند؟ چه كسي به بعدتر فكر مي‌كند؟ چه بر سر برادرزاده‌ي شهلا جاهد آمد كه عمه‌اش نان آور او بود؟بعضی چیزها بعد و بعدتری هم دارد که جامعه‌ی بیمار ما برایش مهم نیست. همین‌که ای کشته که را کشتی... رسمش ادا شود دیگر کافی است؟ در آمریکا وقتی زنی قاتل باشد اول سیکل پریودش را بررسی می کنند. اگر در آن زمان قتلی انجام گرفته باشد اشد مجازات شامل حالش نمی‌شود...نمی‌گویم ما هم بیاییم این‌قدر مدرن باشیم. نمی‌خواهم بروم زیر پرچم کمپین‌های نفی قصاص. نمی‌خواهم نفس اعدام را رد کنم. ولی به گمانم هر قاتلی را نباید اعدام کرد. هر قاتلی بعد از آزادی خطرناک نیست. هر قاتلی بی‌تفاوت به مجازات حبس و عذاب وجدان نیست. بعضی‌ها که گرفتار جنون آنی می‌شوند خودشان تقاضای اعدام می‌کنند از اولیای دم که از بار عذاب وجدان خلاص شوند. آیا ریجانه جباری؛ شهلا جاهد و یا سهیلا و یا سحر آن دختری که شوهر هتاک و بدبینش را از سر استیصال کشت با این نگاه کودکانه که اگر حقیقت را بگوید همه او را می‌‌بخشند با اسیدپاشان این روزهای اصفهان که تا کنون به طرز معجزه‌آسایی!!!! قسر در رفته‌اند حکم برابری دارند؟ آیا گناه ریحانه جباری در سن نوزده سالگی که اوج خامی و حماقت و خودبزرگ بینی است با آن مردک موتورسوار که اسید غلیظ را توی ماشین زن ها می‌ریزد یکی است؟ گیریم که این چهارده زن زنده باشند... مگر زنده بودن به نفس کشیدن است؟ این چهارده زن مرده‌ اند. دیگر از این به بعد مرده‌اند. با تمام دیدارهای خانم ابتکار و حرکت زیبای وزیر بهداشت و پیام محکم آقای روحانی... اگر چنین است که چهارده اعدام دیگر باید در راه باشند تا پدران و مادران دلسوخته؛ چهارده بار چهارپایه هایی را بکشند به نیت خنک شدن دلشان. به نیت رسیدن حق به حق‌دار و به نیت آرامش دخترانشان که دیگر تکه گوشتی شده‌اند و شانس آمنه بودن را هم ندارند.

چه‌طور می‌شود این‌روزهای سخت راحت راه رفت. راحت زندگی کرد و راحت نفس کشید؟ چه‌طور می‌شود فقط تیتر خبرها را دنبال کرد و بعد خوابید و بیدار شد و فراموش کرد‌؟ به گمانم باید روزها عزای عمومی اعلام کرد برای مرگ جامعه‌ای که فقط سال‌ها و سال‌ها زاییده است و با رویای آن‌سوی آب زندگی کرده است.

*نام داستانی از پیمان اسماعیلی

شنبه دوازدهم مهر 1393
تربیت فرزند ۱

آی لاو یو پی ام سی

چند روز پیش مهدی گفت: مریم من این‌همه پکیج‌های خوب موسیقی کودک برای امیرحسین خریدم که این صداها از اتاقش بیاد بیرون؟ ببین پرستارش داره چی‌کار می‌کنه؟

راست هم می‌گفت. از قبل به دنیا آمدن امیرحسین؛ کلی دنبال انواع موسیقی آرامبخش مخصوص نوزاد و کودک بودیم. و یادم هست زمستان پارسال که پسری دل‌درد داشت و گریه می‌کرد.با لالایی‌های سنتی و آلبوم سبزه‌ی ریزه میزه با صدای حمید جبلی می‌خوابید. مجموعه اجراهای کودکانه‌ی باخ؛بتهون؛ موتزارت و شوپن و ... را هم برایش خریده بودیم و امیرحسین صداها را که می‌شنید آرام می‌شد و الان هم به موسیقی خیلی واکنش نشان می‌دهد.

چند روز پیش که پرستار بچه چند ساعت بیشتر مانده بود؛ دقت کردم و شنیدم که صدای آهنگ‌های غریبی از اتاق امیرحسین می‌آید که اصلن برایم آشنا نبود. دقت کردم و فهمیدم آهنگ‌ها از موبایل پخش می‌شود و امیرحسین هم ذوق می‌زد و همراه با صداها دست می‌زد و عشق می‌کرد. چیزی نگفتم و به بهانه‌ای سر صحبت را با پرستار باز کردم و حرف را کشاندم به علاقه به آهنگ. پرسیدم: بهارجان تو به چه خواننده‌هایی علاقه داری؟ کمی فکر کرد و گفت: محسن یگانه...امممممممم.... علی اصحابی...اممممممممم حمید عسگری. البته حمید اصغری هم داریم ولی من عاشق حمید عسگری‌ام...بااااااااااااااااااااا...امممممممممم. محمد علیزاده وووووووووووووووووو بابک جهانبخش...دیگههههههههههههههههههه علی لهراسبی و عرشیا ووووووووووو عاشق بنیامین هم هستم. چیز هم خیلی خوب می‌خونه جمشید و امید و شادمهر . چند تا اسم دیگر هم گفت که من هر چه‌قدر هم که الان زور بزنم یادم نمی‌آید.

هیچی... همین دیگر... کلا در انتخاب پرستار بچه دقت کنید. یعنی بعد از چهار بعد از ظهر من و مهدی باید کباب شویم تا پسرکمان توی خیابان با گوبس گوبس ماشین‌ها و صدای زوزه‌ی بعضی خواننده‌ها هیجان‌زده نشود. البته هنوز موفق هستیم چون کلیپ چرا رفتی؟ همایون شجریان علی‌رغم اه و پیف خانوم پرستار که از ناله‌های این مرتیکه حالش به هم می‌خورد مورد علاقه‌ی امیرحسین است و پلک نمی‌زند تمام مدت آهنگ. آلبوم چارتار را هم دوست دارد منتها اگر بهارخانوم با گروه دم نگیرد و با چه‌چه خودش اجازه بدهد صدا به صدا برسد.

این‌ها را گفتم که  اگر همین روزها دیدید دو نفر توی قاب تلویزیون ظاهر شدند و خانومی رو به دوربین گفت: اینجا تهرانه... خونه‌ی مریم و مهدی... این هم امیرحسینه... آی لاو یو پی ام سی.... تعجب نکنید. مطمئن باشید آن پسرکوچولویی که جیغ می‌زند و هورا می‌کشد امیرحسین ماست.

الان سطح انتظار ما از پسرمان در همین حد است. اعصاب هم نداریم فعلا که درباره‌ی ساختار تربیتی‌اش فکر کنیم. خواننده‌ی پاپ هم بالاخره چیز بدی نیست. حتما که همه نباید نویسنده و شاعر و دکتر و مهندس شوند.

 

سه شنبه یکم مهر 1393
برای مهر

پاییز و نویسنده‌های مادر

این‌که یک روز صبح از خواب بیدار شوی و ببینی پاییز از راه رسیده؛ به خودی خود اتفاق مبارکی است. حالا به این همه زیبایی و حس خوب؛ وزش باد پاییزی و معلق بودن برگ‌ها را هم اضافه کن. آن‌وقت دلت بخواهد برای خودت لی‌لی کنان بروی اداره و بی‌خیال ده دقیقه دیر رسیدنت باشی. بعد همین‌طور که شال و کلاه کرده‌ای؛ انواع بچه زر زروها را ببینی که دلشان نمی‌خواهد بروند مدرسه و صدای مدیر بداخلاق و رسمی بریزد توی هوا و جیغ بی‌خود دخترهای سیزده چهارده ساله  که با ترک دیوار هم ذوق می‌زنند.

آه خدایا شکرت که مدرسه‌ام تمام شده. خدایا شکرت که دغدغه‌ی چند سال آینده‌ام شرکت کردن  امیرحسین در برنامه‌ی فیتیله‌ها و خاله شادونه است. و اگر دستم برسد رشوه می‌دهم به تهیه‌کننده‌ی برنامه و از همه‌ی پارتی‌های عالم استفاده می‌کنم که پسرکم برود وسط تماشاچیان بنشیند و دست بزند و بالا و پایین بپرد. حتا اگر لازم باشد خودم هم می‌روم وسط جماعت والدین بی‌شخصیت می‌نشینم و خاله شادونه و عمو قناد را تشویق می‌کنم... این سطح حرص خوردن در برابر تهیه‌ی لوازم تحریر و روپوش و ثبت‌نام مدرسه خیلی نازل است و به جان و دل می‌پذیرمش.

پاییز دیگر برایم ذوق‌مرگی نوشتن ندارد. و این خیلی خوب است. دارم کم‌کم می‌رسم به حرف گلی ترقی که نوشتن در جمع و وسط شلوغی‌ها را یاد بگیرم. حتا اگر دو خط باشد. دو کلمه و برای این نوع نوشتن هیچ نیازی هم نیست به این‌که حال و هوایت بشود یک چیز دیگر. نویسنده‌های مادر یاد می‌گیرند که در لحظه استراحت کنند. در لحظه مطالعه کنند. در لحظه بنویسند و در لحظه‌ای به پاییز سلام کنند و مست شوند و بعد حواسشان باشد که جعفری سوپ بچه تمام نشده باشد؛ که سوراخ دماغش باز هست آیا؟ که با شیوه‌ی جدید خوابیدن پسرکشان چه‌کار کنند که بالش بزرگ مامان و بابایش را فقط دوست دارد و حتما باید برعکس بخوابد و نصفه‌شب‌ها دو ساعتی بازی در سکوت کند؟ با انبوه ملافه‌ها باید چه‌کار کرد که زیر باد کولر دیر خشک می‌شوند؟ این‌ها مشغله‌های جدی ذهن نویسنده‌های مادر است که نمی‌شود به آسانی از آن‌ها عبور کرد و بهار و تابستان و پاییز و زمستان نمی‌شناسد.کلمه‌ها خودشان نویسنده‌های مادر را درمی‌یابند.

اما... عجب حال خوبی داشت این باد پاییزی اول مهر... ذخیره‌اش کرده‌ام برای ساعت‌های بیداری نیمه شب که صدای فخ فخ امیرحسین توی گوشم می‌پیچد و جرات ندارم سرم را روی بالش جا‌به‌جا کنم که نکند خواب‌های زیبایش بپرند.به امیرحسین و پاییز چه ربطی دارد که سر کوچولوی بانمکی در جهتی مخالف؛ بیشتر فضای بالش مرا اشغال کرده؟نویسنده‌های مادر دغدغه‌های بزرگتری دارند که وقتی روزی توی مانیتوری بنشینند می‌شود اتفاقی مهم...

پاییز جانم؛ قربان دیوانگی‌هایت که هیچی‌ات به آدم نمی‌ماند. نه شوقی که می‌آوری نه افسردگی که به جان طرفدارانت می‌اندازی؛ نه بادهایت و نه بارندگی‌هایت که ظاهرا دیگر دوزار هم ارزش ندارد. خوش باش برای خودت و همین‌طور بچرخ دور خودت تا نویسنده‌های مادر هم تورشان را پهن کنند و سهمشان بشود ماهی طلایی کوچکی که زود آزادش کنند. پاییز جانم! صید نویسنده‌های مادر خود تو هستی با همه‌ی دیوانگی‌هایت.