تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه پانزدهم آبان 1388
برای بابا

جان مریم چشماتو وا کن!

با صداي بلند مي گويم: داره بارون مي ياد. مامان براي خودش فال مي گيرد. مي خندد و مي گويد: از كجا مي دوني؟ مي گويم: كانال كولر دروغ نمي گه.

امشب اولين باران باريد. مثل همان اولين باران پاييزي كه نشستيم و با هم مستند فصل سرد فروغ را ديديم و نمي دانم چرا آن همه غصه خورديم.

حالا دو تا كاج باغچه از شر من راحت مي شوند. مي توانند يك دل سير آب بخورند. كاج هاي تو بايد سيراب و زنده باشند.می شود اگر صدایم را می شنوی فقط یک بار چشمهایت را باز کنی؟

هنوز دستهايم را نشسته ام.خب آنفلوانزاي خوكي بگيرم.چه مي شود مگر ؟مي توانم به اين زودي بشويمشان؟ نوك انگشتانم بوي خاك تو را مي دهند.بوي خاك خيس تو...

شنبه نهم آبان 1388
زنده باد چارلز دیکنز...

کاش با شنل قرمزی ازدواج می کردید!

چارلز ديكنز: " شنل قرمزي كوچك نخستين عشق من بود. با خود مي گفتم اگر مي توانستم با او ازدواج كنم، به سعادت كامل مي رسيدم."

 همين گفته چارلز ديكنز باعث شد كه كتاب " افسون افسانه ها" نوشته برونو بتلهايم را با لذت شروع كنم. فكرش را بكنيد چه كلاف خوش رنگي در ذهن او جريان داشته است. روياها و خاطره هاي  ديكنز حتما پر از انشعاب بوده اند كه اگر غير از اين باشد هرگز ديكنزي در كار نبود.هيچ وقت تا به حال با اين دقت به قصه هاي پريان فكر نكرده بودم. اينكه تفاوتشان با اسطوره ها در ترفندي براي فرار از رذيلت و فضيلت است و برتري قصه هاي هزار و يك شب ايراني بر افسانه هاي فانتزي غرب؛ در پيچ و خم هاي به ظاهر غيرضروري آن است.

زيباترين تحليلي كه تا به حال از قصه و افسانه شنيده بودم در اين بود كه شاخ وبرگ و جزئيات در قصه هاي پريان سبب مي شود كودك فرصت همذات پنداري با قهرمان قصه را داشته باشد.حتي گاهي او خود را شبيه غول مي بيند و نه فقط پري هاي قصه! و همين است كه قصه هاي شب مي شوند روشي درمانگر براي روان كودك.

اين كتاب را به همه داستان نويسان پيشنهاد مي كنم. نه فقط به اين خاطر كه قصه هاي پريان و كودكان را بهتر بشناسند بلكه كاربرد جزئي نگري در داستان تا عمق قلمشان رسوخ خواهد كرد.

 


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه سوم آبان 1388
نگاهی به کتاب آویشن قشنگ نیست

اسمش را مي گذاريم آويشن. قشنگ نيست؟

خيلي وقت بود ميخكوب لحن داستاني نشده بودم. انگار همان لحظه كه داستان را مي خواني؛ كلمه ها از دهان شخصيت ها بيرون بريزند.

مدتي پيش سیامک  پرسيد: كتاب آویشن قشنگ نیست را خوندي؟ خواستم بگويم دم دستم نبوده است كه بخوانم و يا اينكه توي كتابفروشي كه هميشه مي روم نديده ام ولي يادم آمد اسمش را زياد شنيده ام و وقتي بيشتر حواسم جمع شد فهميدم قبل از كتاب،‌ نويسنده اش را با كامنت هاي مودبانه و مهربانش همين جا شناخته ام. به گمانم تصوير جلد را براي اولين بار كنار وبلاگش ديدم. سيامك فقط گفت: كتاب خوبيه. حتما خوشت مي ياد. به خصوص اسم داستان ها قشنگه.بعد هم از دندانپزشك بودن نويسنده اش گفت و اولش فكر كردم لابد به دليل هم رشته بودن،‌خواسته است ناني هم به قرض رفيقي بدهد...ولي از همان موقع دوست داشتم آويشن را بخوانم!

گذشت تا اينكه سيامك مشهد آمد و با بچه ها قراري گذاشتيم دور هم جمع شويم و مطابق معمول داشتيم به شيوه بازجويي فني پليسي  از زيرزبان همديگر در مي آورديم كه هر كداممان يك گوشه دنيا چه غلطي مي كنيم كه جلد زرد رنگ آويش قشنگ نيست را روي ميز ديدم و  خوشحال شدم. گفتم: مال من؟ سيامك مثل هميشه كه محبت و خوشحالي و غم و عصبانيتش شبيه به هم است سري تكان داد و گفت: حامد اسماعيليون را ديدم... ده جلد كتاب را برایم امضا کرد. كتاب را همان جا باز كردم. خط ريز مرتبي با خودكار آبي به چشمم خورد: اسمش را مي گذاريم آويشن. قشنگ نيست؟

همان شب كتاب را شروع كردم. يادم مي آيد توي داستاني خوانده بودم پسربچه اي خوراكي خوشمزه اي داشت و براي اينكه دير تمام بشود تكه تكه اش كرد و جايي دور از چشم دوستانش قايم كرد تا هر روز برود و ذره اي بخورد و لذتش تا مدتها زير زبانش بماند.

داستان اول كتاب " رضا" آنقدر جذاب بود كه كتاب را بستم تا "مهدي" را فردا بخوانم،" بهادر" را پس فردا،‌"اهورا" را روز ديگر و" نيلوفر" و" نيما" براي لحظه هايي بماند كه دوست دارم كش بيايد و كلمه هايي جان دار و پخته را بريزم توي ذهنم.


ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه سی ام مهر 1388
اصلا جای شما خالی نبود

نمایشی از نمایشگاه کتاب

در هفته کتاب و کتابخوانی فرصتی پیش آمد که سری به نمایشگاه کتاب مشهد بزنم و دستپخت ناشران را از نزدیک ببینم.

جای شما خالی نبود وقتی مجموعه های  داستان و شعر را روی یک میز و  کنار کتابهای آشپزی و روانشناسی و طالع ببینی می دیدم.

باور کنید اصلا جای شما خالی نبود. تعداد غرفه هایی که نمایشی از ادبیات را به نمایشگاه آورده بودند به انگشتان یک دست هم نمی رسید. چیپس خریدم و برگشتم!

بعد رسیدم خانه و فاجعه وقتی بود که دیدم کابل های کامپیوترم از پشت میز بیرون افتاده اند و خبر از اتصالی وحشتاکی می داد. یادم آمد که کارگر وسواسی مان افتاده است به جان اتاق من و باز یادم آمد که او عقیده دارد همه وسایل مثل بچه ها هستند و باید حتما شسته شوند. انگار بچه های مرا هم شسته بود!

از این انشا می شود نتیجه گرفت که بهتر است ناشران استانی به نصایح کارگر ما توجه کنند و بعضی از کتابها را زیر شیر آب بشویند تا محو شوند. اینجوری خدمت بزرگی به صنعت نشر کرده اند.

 

جمعه هفدهم مهر 1388
یک علامت سئوال گنده...

به هیچکس بر نخورد لطفا!

اينكه مدتي است داستان نوشتنم نمي آيد و در عوض شعر سپيد مي سرايم و موجبات تفريح و خنده دوستان شاعرم را فراهم كرده ام جاي خود دارد. هر چند روز يك بار با اعتماد به نفس يك شعر مي گويم و براي چند شاعر حرفه اي اس ام اس مي كنم يا مي خوانم و آنها هم  اول به روي خودشان نياوردند و بعد يكي شان كمي گوشم را گرفت و گفت: به جاي اين رقاص بازي ها برو بشين داستان بنويس كه به نظرم مي رسه داري فرار مي كني از داستان نوشتن.

دوست ديگري هم گفت: فكر كنم با اين سرعت نجومي كه شعر مي گي كتاب شعرت زودتر از داستان هات منتشر بشه.

اين بود كه شعله شعر سرودن را پايين كشيدم و از آنجايي كه داستان نوشتنم هم نمي آيد چند وقتي بي وقفه نشستم و يك جريان سيال ذهن عجيب را نوشتم كه به شدت روحم را زخمي كرد و برايم خوب بود تا بدانم به اندازه دو تا رمان ديگر،‌ته ذهنم تصويرهايي ريخته است.

بعد آن جريان هم قطع شد و حالا مدتي است مثل فال حافظ كتاب مي خوانم و پرت مي كنم زير تختم. چيزي كه برايم عجيب است اين روزها، سيل انتشار مجموعه داستانها و رمانهايي است كه تا قبل از اين فكر مي كردم به دليل محتوا و يا جهت گيري نويسنده ، هيچ وقت مجوز نمي گيرند


ادامه‌‌ی مطلب