سه شنبه یکم مهر 1393
برای مهر

پاییز و نویسنده‌های مادر

این‌که یک روز صبح از خواب بیدار شوی و ببینی پاییز از راه رسیده؛ به خودی خود اتفاق مبارکی است. حالا به این همه زیبایی و حس خوب؛ وزش باد پاییزی و معلق بودن برگ‌ها را هم اضافه کن. آن‌وقت دلت بخواهد برای خودت لی‌لی کنان بروی اداره و بی‌خیال ده دقیقه دیر رسیدنت باشی. بعد همین‌طور که شال و کلاه کرده‌ای؛ انواع بچه زر زروها را ببینی که دلشان نمی‌خواهد بروند مدرسه و صدای مدیر بداخلاق و رسمی بریزد توی هوا و جیغ بی‌خود دخترهای سیزده چهارده ساله  که با ترک دیوار هم ذوق می‌زنند.

آه خدایا شکرت که مدرسه‌ام تمام شده. خدایا شکرت که دغدغه‌ی چند سال آینده‌ام شرکت کردن  امیرحسین در برنامه‌ی فیتیله‌ها و خاله شادونه است. و اگر دستم برسد رشوه می‌دهم به تهیه‌کننده‌ی برنامه و از همه‌ی پارتی‌های عالم استفاده می‌کنم که پسرکم برود وسط تماشاچیان بنشیند و دست بزند و بالا و پایین بپرد. حتا اگر لازم باشد خودم هم می‌روم وسط جماعت والدین بی‌شخصیت می‌نشینم و خاله شادونه و عمو قناد را تشویق می‌کنم... این سطح حرص خوردن در برابر تهیه‌ی لوازم تحریر و روپوش و ثبت‌نام مدرسه خیلی نازل است و به جان و دل می‌پذیرمش.

پاییز دیگر برایم ذوق‌مرگی نوشتن ندارد. و این خیلی خوب است. دارم کم‌کم می‌رسم به حرف گلی ترقی که نوشتن در جمع و وسط شلوغی‌ها را یاد بگیرم. حتا اگر دو خط باشد. دو کلمه و برای این نوع نوشتن هیچ نیازی هم نیست به این‌که حال و هوایت بشود یک چیز دیگر. نویسنده‌های مادر یاد می‌گیرند که در لحظه استراحت کنند. در لحظه مطالعه کنند. در لحظه بنویسند و در لحظه‌ای به پاییز سلام کنند و مست شوند و بعد حواسشان باشد که جعفری سوپ بچه تمام نشده باشد؛ که سوراخ دماغش باز هست آیا؟ که با شیوه‌ی جدید خوابیدن پسرکشان چه‌کار کنند که بالش بزرگ مامان و بابایش را فقط دوست دارد و حتما باید برعکس بخوابد و نصفه‌شب‌ها دو ساعتی بازی در سکوت کند؟ با انبوه ملافه‌ها باید چه‌کار کرد که زیر باد کولر دیر خشک می‌شوند؟ این‌ها مشغله‌های جدی ذهن نویسنده‌های مادر است که نمی‌شود به آسانی از آن‌ها عبور کرد و بهار و تابستان و پاییز و زمستان نمی‌شناسد.کلمه‌ها خودشان نویسنده‌های مادر را درمی‌یابند.

اما... عجب حال خوبی داشت این باد پاییزی اول مهر... ذخیره‌اش کرده‌ام برای ساعت‌های بیداری نیمه شب که صدای فخ فخ امیرحسین توی گوشم می‌پیچد و جرات ندارم سرم را روی بالش جا‌به‌جا کنم که نکند خواب‌های زیبایش بپرند.به امیرحسین و پاییز چه ربطی دارد که سر کوچولوی بانمکی در جهتی مخالف؛ بیشتر فضای بالش مرا اشغال کرده؟نویسنده‌های مادر دغدغه‌های بزرگتری دارند که وقتی روزی توی مانیتوری بنشینند می‌شود اتفاقی مهم...

پاییز جانم؛ قربان دیوانگی‌هایت که هیچی‌ات به آدم نمی‌ماند. نه شوقی که می‌آوری نه افسردگی که به جان طرفدارانت می‌اندازی؛ نه بادهایت و نه بارندگی‌هایت که ظاهرا دیگر دوزار هم ارزش ندارد. خوش باش برای خودت و همین‌طور بچرخ دور خودت تا نویسنده‌های مادر هم تورشان را پهن کنند و سهمشان بشود ماهی طلایی کوچکی که زود آزادش کنند. پاییز جانم! صید نویسنده‌های مادر خود تو هستی با همه‌ی دیوانگی‌هایت.

 

شنبه بیست و نهم شهریور 1393
برای دست‌هایم

به نام پیرمرد بخشنده و مهربان

گاهی خدا یک‌جوری آدم را امتحان می‌کند که به نظر می‌رسد در آن لحظه‌ی خاص امتحان الهی؛ به جای منبع رحمت و آرامش؛ پیرمرد دیوانه‌ای نشسته بالای ابرها و سیخ داغی هم دستش هست و هر هر می‌خندد و شانه‌اش را بالا می‌اندازد. بعد تو این پایین شهید می‌شوی و اصلا دلت نمی‌خواهد پناه ببری به چنین خدایی و می‌روی قایم می‌‌شوی پشت کمد یا مثلا مبل یا زیر میز ناهارخوری تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. آن‌وقت صدو پنجاه سال هم که فکر کنی حکمت خدا را برای سیخ داغی که به بدنت فرو رفته است اصلا درک نمی‌کنی...

کامنت فاطمه در پست قبلی مرا یک لحظه تکان داد: دلم دست‌های انگشتردارت را خواست... همه می‌دانند که من دست‌های قشنگی دارم ( البته داشتم). یادم می‌آید یکی از بچه‌های کانون که گرافیک می‌خواند داشت درباره‌ی میکل آنژ تحقیق می‌کرد و گفت که فکر می‌کند اگر میکل‌آنژ دست‌های تو را می‌دید هیچ‌وقت دنبال مدل دست برای حضرت مریم نمی‌گشت. آن‌روزها زیاد جدی نگرفتم حرفش را. خیلی بعد باردار شدم. بعد پره‌اکلامسی آمد سراغم و داروهای فشارخون و دنبال آن ورم دست‌ها که ماندگار شدند و البته کوتاهی ناخن‌ها که گریز ناپذیر است به‌خاطر امیرحسین و پوست لطیفش. بعد کوچک شدن انگشترها که همین‌طور الکی نگهشان داشته‌ام به این امید که بتوانم روزی بنشانمشان توی انگشت‌هام. بعد نوعی حساسیت عجیب به آفتاب که از یک جوش کوچک شروع می‌شود و یک لکه‌زشت کم‌رنگ پشت‌بند آن؛ دست چپم را لکه‌دار کرده است و زمان می‌برد تا خوب خوب شود.... 

به گمانم در این شرایط؛ میکل‌آنژ به قبر پدرش می‌خندید اگر چنین دست‌هایی را برای مادونای روی پله‌اش انتخاب می‌کرد. حالا حکمت به گند کشیده شدن زیباترین قسمت بدن چه می‌تواند باشد؟ واقعا نمی‌دانم... فقط می‌تواند کار آن پیرمرد دیوانه باشد. می‌دانم همه‌چیز درست می‌شود. ورم می‌خوابد. انگشتر دستم می‌شود. لکه‌ها از بین می‌‌روند و خیلی چیزهای دیگر. اما خیلی‌ها هم هستند که مثل آدمیزاد بچه‌شان را به دنیا آورده‌اند. آب از آب هم تکان نخورده است. فشارخونشان هم بالا نرفته. مادرشان هم وقتی پسرکشان سه ماهه بوده فوت نکرده و آرزوی این را نداشته‌اند پسرکشان خاطره‌ای هرچند دور از پدربزرگ و مادربزرگ مادری داشته باشد.قلبشان خال نیفتاده است وقتی در خانه‌ای را برای همیشه بسته‌اند که می‌توانست دست کم سه چهار سال دیگر باز باشد و امیرحسین بدود و شادی کند و لذت دنیا را ببرد توی پارک روبه‌روی خانه‌ی مادربزرگ و از اخلاق خوش و عشق مادربزرگی کیف کند که کسی حق نداشت به نوه‌اش بگوید بالای چشمت ابروست... آه پیرمرد دیوانه! خاک بر سرت کنند ...

امروز داشتم از پنجره به درخت‌های پارک لاله نگاه می‌کردم و به همکارم می‌گفتم چه دلخوشی قشنگی است این قاب سبز.( البته به این شدت ادبی نبود تعبیرم! )بعد بادی وزید و یک مشت برگ خشک توی هوا معلق شد. با خودم فکر کردم سیخت را به شاخه‌ها نزن لطفا! هنوز برای برگریزان خیلی زود است.

دیشب خواهرم گفت تو هیچ وقت پیر نمی‌شی مریم! ببین چه‌کار می‌کنی با عروسک‌ها و امیرحسین؟ بعد دلم حرف‌های زنانه و خاله‌زنکی خواست. از سقط خواهرشوهر فلانی گفتیم که واه واه بلا به دور! چه دوره و زمونه‌ای شده والا... زن حسابی چه‌طور تونستی بری سونوگرافی و بعد خود خواسته بچه‌‌ت رو سقط کنی؟ ها؟ چه‌طور؟ بعد فکر کردم اوووووووووووه من یعنی همان مریمی هستم که سوار پراید می‌شد و در سکوت آهنگ گوش می‌داد تا برسد به اداره؟ بعد چشمم افتاد به خرس خروپفی ماشینم که اسمش منوچهر است و آوردمش اینجا و دیدم که امیرحسین با صدای خروپفش غش می‌کند از خنده. فکرش را بکن منوچهر؟به جای آفتاب ماشین حالا توی دست پسر بانمک و شاد من هستی و احتمالا هم عمرت به دنیا نیست عزیزم! این یعنی یک دور کامل برای عبور از مرحله‌ی قبل و ورود به یک مرحله‌ی جدید که با آهنگ توی ماشین کارش راه نمی‌افتد. بعد که داشتم چای می‌خوردم با گز خوشمزه‌ای که مهدی از اصفهان برایم آورده؛ با خودم فکر کردم حتا یک ثانیه هم نمی‌توانم برگردم به گذشته. حتا یک صدم ثانیه هم دلم نمی‌خواهد به قیمت حذف مهدی و امیرحسین زندگی کنم و زیبا باشم و میکل‌آنژ بیفتد دنبالم.این که از این!

می‌ماند حرف آخر که مربوط است به سیخ داغ این پیرمرد دیوانه. نخند بی‌انصاف... نخند دیوانه... آرام بگیر. باشخصیت و متین باش و به خدایی‌ات برس.بگذار من با دست‌‌هایی زیبا دست مهدی را بگیرم. بگذار حلقه‌‌ام با همان سایز قبلی توی دستم بدرخشد. بگذار لباس‌های قبلی‌ام تنم شود و امیرحسین را بغل کنم و روی مبل سفید چرمی مثل آدم بنشینیم و تیلیک عکس بگیریم و سی سال دیگر به زن امیرحسین نشان بدهم و بگویم : آره عزیزم من این‌جوری بودم دیگه! می‌دونی کلا پسرم از سر شما زیاده جانم.... بعد با مهدی فرار کنیم و برویم توی یک کافه بنشینیم و قهوه سفارش بدهیم و مثل پیرمردهای دیوانه بخندیم....

یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393
برای خاطره‌هام

دوست خوبم ابوالهول جان!

با خواهرم رفتیم وسایل خانه‌ی مامان را برای همیشه جمع کردیم و آمدیم. من و امیرحسین بودیم و خواهرم و برادرم. امیرحسین را سپردم به مرجان و سه تایی رفتیم طبقه‌ی پایین. کلید انداختیم توی آپارتمان مامان و اول ظرف‌ها را گذاشتیم روی میزناهارخوری. بعد لباس‌ها را ریختیم روی تخت؛ بعد عکس‌ها را گذاشتیم کنار و بعد...

قرار شد هرکس هرچه دوست دارد بردارد. سهم هرکدام گلدان‌ها و ظرف‌های عتیقه‌ و انواع کریستا‌ل‌ها شد که عمرشان به چهل سال می‌رسید و هرچیز دیگری که دلمان می‌خواست داشته باشیم. از فرش تا مبل تا لوستر تا پرده تا .... من همه‌ی عروسک‌هایم را توی کیسه ریختم؛ همه‌ی روسری‌ها و شال‌های مامان را بو کشیدم و هیچ‌کدامشان را برنداشتم. همه‌ی لباس‌هایش را با دقت تا کردم و توی کیسه‌های بزرگ گذاشتم تا بدهیم به خیریه.دستم رفت طرف بارانی سیاهی و برداشتمش. خواهرم گفت: این چیه برداشتی؟ گفتم همون بارونی که مامان تنش بود و مرد... خواهرم تشر زد که: غلط می‌کنی بپوشی. گذاشتمش برای بهارخانوم؛ پرستار امیرحسین. رژلب‌ها را یکی یکی برداشتم و رنگشان را چک کردم. یاسمین برادرزاده‌ام کنارم ایستاده بود. با لحن کودکانه‌اش گفت: عمه‌جون اینا مگه رژلب‌های مامان بزرگ نیست؟ گفتم: چرا هست... گفت: بدتون نمی‌یاد اینا رو به لبتون بمالین؟ آخه به پوست لب مامان بزرگ خورده. بعد به پوست لب شما می‌خوره. آخه هرکی رژلبش باید به پوست لب خودش بخوره... من همه‌ی رژلب‌ها را برداشتم. ریختم توی کیف آرایش مامان و با خودم آوردم.کفش مامان را هم برداشتم. چترش را هم برداشتم. ناخن‌گیرش را هم برداشتم. انگشتر برلیانش هم به من رسید.بعد همه‌ی داشته‌هایمان را بسته‌بندی کردیم. زنگ زدیم به یک شرکت و خاوری آمد و همه را سوار کرد و با خودش برد.کارمان که تمام شد دلم ترکید. احساس کردم اصلا نمی‌خواهم اتفاق‌های زندگی‌ام این‌قدر خاطره شوند. این‌قدر دور شوند و به این راحتی قفل بخورد به در خانه‌ای که همه‌جایش پر از خنده بود و امید و مهربانی. صبح زود سه تایی رفتیم حرم. دیدم پیرمردی سر مزاری نشسته و دور سنگ را گل گذاشته و شمع روشن کرده. روی سنگ را خواندم. تاریخ تولد و فوت مشخص بود. پسر بیست و پنج‌ساله‌ای آن‌جا خوابیده بود. سال ۸۵ تاریخ فوت حک شده بود.معلوم بود که پیرمرد هم دلش نمی‌خواسته اتفاق مهم زندگی‌اش خاطره‌ای دور شود.کنار مامان نشستم و یک دل سیر گریه کردم.بعد با عجله برگشتیم. امیرحسین را بغل کردم و با خواهرم برگشتیم. مهدی دلش گرفته بود.نبودن مرا دوست ندارد. امیرحسین توی خانه خوشحال بود. چهارساعت خوابید و در این مدت خاور رسید و کارتن‌هایم را خالی کرد. پنج تا توی انباری و بقیه بالا....

من چه‌قدر این چند روز انرژی داشتم که این‌همه کار کردم. همه‌ی وسایل را جاسازی کردم توی خانه. حالا پشتم تیر می‌کشد. کمرم درد می‌کند ولی ردپای خاطره‌ها آمده‌اند توی خانه‌ام. حالا امیرحسین دهان اسباب‌بازی‌های مرا سرویس می‌کند.حالا ملافه‌ی خانه‌ی مامان را رویش می‌اندازم. مامان مهدی زنگ زد که حالم را بپرسد. بغضم ترکید. او هم با من گریه کرد. حرف قشنگی زد. گفت فکرش را بکن مریم؛ این همه سال تمام این وسایل انرژی‌های مثبت خانه‌ را جذب کرده بودند و حالا تمام این حس‌های خوب منتشر می‌شود توی خانه‌ات.... خیلی آرام شدم.

اشیا را دوست دارم. احساس می‌کنم شکلات‌خوری روی میزم پر از خاطره است. احساس می‌کنم کاسه‌ی گل‌مرغی برایم قصه می‌گوید. احساس می‌کنم حجمی از خاطره‌ها مثل ستاره‌هایی کوچک اطراف سرم می‌چرخند. شب‌ها می‌روم از رژلب‌های مامان به پوست لبم می‌مالم.و عجیب‌ترین کشفمان دو دفترچه با جلد قهوه‌ای بود که از عمرشان چیزی حدود پنجاه سال می‌گذشت. یکی دفترچه‌ی خاطرات و دیگری دفترچه ای از دوران روزنامه‌نگاری مامان. یادداشت‌‌هایی از کلاس‌هایش. سوال‌هال مصاحبه. آدرس دیوانعالی کشور. وزارت امور خارجه؛ کاخ گلستان... تفاوت کلاسیک‌ها و رئالیست‌ها. مثال‌هایی از گوستاو فلوبر و الکساندر دوما... وسطش هم طرز تهیه‌ی ماسک میوه بود برای پوست و اندازه دور کمر و قد دامن و این چیزها برای دوخت پیراهنی احتمالی.

یک سنگ کوچک توی دلم تکان خورده است. وقتی پشت پنجره‌ی مامان برای آخرین بار ایستاده بودم و یادم آمد که از همین‌جا برای آخرین بار برایم دست تکان داد. سنگ افتاده است جایی بیرون از دلم. حالا دلم مثل تخته سنگی است که یک تکه‌اش افتاده باشد.لابد میکل‌آنژ هم وقتی به تخته سنگ‌ها نگاه می‌کرده همین حال را داشته.تکه‌ها را می‌تراشیده تا بشود داوود؛ مادونا روی پله یا موسی... شاید آن سنگ کوچک که از دلم افتاده راهش را بگیرد و برود و برود تا جایی متوقف شود. کسی چه می‌داند؟

نشسته بودیم و با مهدی آخرین فصل سریال True blood را می‌دیدیم.بهترین اتفاق دنیا برای کسی که سنگ کوچکی از دلش افتاده باشد همین است. مهدی برایم بستنی بیسکوییتی خریده و تخمه‌ با مارک سنجابک که خوشمزه است.خودش می‌داند چه‌کار کند. به اندازه‌ی کافی به خاطره‌ها و اندوهم در این چند روز اهمیت داده‌ام. زیاد چیزی نمی‌پرسد. ولی هوایم را دارد. سریال‌های ناتمام را با کلی فیلم ردیف کرده است روی میز تلویزیون و یخچال هم پر از خوراکی‌هایی است که مدتی بود نمی‌خواستم بخورم که لاغر شوم. من احساس می‌کنم نگاه کردن فیلم خیلی مسئله‌ی مهمی است.می‌تواند بهترین و موثرترین تسکین‌دهنده باشد. بدتر از ابوالهول که نیستم.همان روایت تخیلی را دوست دارم. همان روایت احمقانه و به شدت دور  از ذهن که باد چرخیده و سنگ را به ابوالهول تبدیل کرده است. معلم دوم راهنمایی‌ام مطمئن بود منبع پیدایش ابوالهول همین بوده است و همه‌ی ما شاگردان درس علومش باور کرده بودیم. خوشحالم چنین معلم بی‌سوادی داشتم. الان ابوالهول دوست صمیمی من است. مطمئنم یادم می‌دهد که دل ناهموارم را بسپارم به زمان تا خوب تراشش بدهد و صاف و صیقلی شود.

 

شنبه پانزدهم شهریور 1393
برای دل خودمان

آشنایان عمارت مسعودیه

دیشب سومین شب فستیوال موسیقی تهران بود. کنسرت گروه پالت و شنیدن آهنگ‌های مورد علاقه زیر نور ماه؛ حس نابی را به آدم منتقل می‌کند که باعث می‌شود به روان معمار عمارت مسعودیه چند پر فرشته‌های گچی را نثار کنی.آرامش محیط را دوست داشتم. رفتار ساده و صمیمی گروه پالت خوشایند بود. امید نعمتی ( خواننده‌ی گروه) مهمانان ویژه‌شان را بین جمعیت پیدا می‌کرد و یکهو داد می‌زد: اااا ندا جبرائیلی... خوش اومدی ندا.... تشکر می‌کنم از امیر جدیدی عزیز...امیر کجایی؟ الان آهنگ سرزمین‌های شرقی رو اجرا می‌کنیم. چون قبلا توی کنسرت‌هامون پیانو نداشتیم. فراز هم خارج بود. حالا هم پیانو داریم اینجا و  هم فراز هست... پس فراز کجاست؟ فراز؟.... این آهنگ هم تقدیم می‌شه به شقایق قندهاری... خوبی شقایق؟.... احساس می‌کردم روبه‌روی یک اتفاق ساده نشسته‌ام و همین برای مسحور سحر موسیقی شدن کافی‌ست. گروهی ساده و صمیمی و حرفه‌ای و هنرمند که هرکدام نمایش قدرت خودشان را داشتند.

اجراهای بخش دوم از آلبوم دوم پالت بود که هنوز آماده نشده و نشان می‌داد آلبومی دلنشین و قوی در راه است که باز هم دل مخاطبین را فتح خواهد کرد. آخرش هم عکس سلفی گروه خیلی بامزه بود. امید نعمتی گفت که حوصله ندارند بروند و یک بار دیگر با تشویق حاضران برگردند. آهنگ دیگری خواندند و بعد پشتشان را کردند به جمعیت و عکس گرفتند. ساده و صمیمی دست تکان دادند و رفتند.

این‌روزها من و مهدی به دنیای شخصی‌مان زیاد اهمیت می‌دهیم. مهدی بلیت کنسرت را سریع خریده بود و سریع آورد خانه و از امیرحسین اجازه گرفتیم که یک شب تنهایش بگذاریم و برویم به دلمان برسیم.می‌دانستم مهدی هم مثل من به فرشته‌های گچی روی عمارت چشم دوخته است. می‌دانستم مهدی دارد به ارواح نشسته روی لبه‌ی دیوارها و چراغ‌های استخر عظیم عمارت فکر می‌کند. ما روی پوشش استخر نشسته بودیم و لابد ماهی‌ها زیر پایمان شنا می‌کردند. بازار عکس‌های فیس‌بوکی و وایبری هم داغ بود. می‌دانستم مهدی هم بیشتر از فستیوال موسیقی و طنز حبیب رضایی که مورد انتقاد بعضی‌ها قرار گرفته (ولی خیلی متفاوت و بامزه بود) به ماه نگاه می‌کرد که با بوی گل‌های شمعدانی و تصویر گلدان‌های کوچک و بزرگ عمارت بدجوری عجین شده بود. لابد خیلی‌های دیگر هم همین حس را داشتند. حواسمان به دلمان بود دیشب...خیلی زیاد. آن‌قدر که نفهمیدیم چه کسانی اطرافمان هستند. سروش صحت که به شانه‌ی مهدی زد و احوالپرسی گرمش تازه ما را به خودمان آورد ولی بعد خیالمان راحت شد که او هم مثل ماست چون به ماه اشاره کرد و گفت: ما اونطرف مثل شما ماه نداریم...ولی ما داشتیم... امید نعمتی وقتی بدون میکروفون تصنیف قاصدک را خواند و اوج صدایش تا نوک عمارت بالا رفت با خودم فکر کردم برای خوشبخت بودن همین چیزها کافی‌ست. همین فرشته‌ها؛ همین نور ماه؛ همین احساساتی شدن؛ همین شنیدن آهنگ‌هایی که دوست داریم؛ همین تماس نوک انگشت‌‌ها و همین حس خوب آرامش که به خودمان هدیه دادیم.همین‌که بدانی پسرکت خوب سوپش را خورده؛ موزش را خورده و آرام خوابیده است. همین‌ها خوب است و خوشبختی یعنی خوب بودن.

دیشب بعد از تمام شدن کنسرت؛ همه مهربان بودند. جمعیت آهسته قدم می‌‌زدند تا در ورودی. یکی خم شد و گلدان بزرگی را گذاشت توی پیاده‌رو تا کسی زمین نخورد. یکی دیگر به بقیه هشدار می‌داد که مراقب پله‌ها باشند. خداحافظی‌ها صمیمی و گرم بود... همین کافی‌ست تا بدانی چه‌قدر راحت می‌شود ملتی را آرام کرد تا واکسینه شوند برای هزار پستی و بلندی زندگی. رفته بودیم شام بخوریم که دیدیم خیلی چهره‌‌ها آشناست. آشنایان عمارت مسعودیه بودند... کسی به افزایش قیمت شیر کم‌چرب فکر نمی‌کرد. به ۴۶ درصد اجاره‌نشین در تهران؛ به شایعه‌ی فیلترشدن وایبر... این‌ها معجزه‌ی هنر است که تو را جدا می‌کند از سطح زندگی. از پوسته‌ای که پر از نگرانی و دغدغه است. نمی‌دانم چرا با دلمان این‌قدر بی‌رحم هستیم؟ غرقش کرده‌ایم در روزمره‌گی‌های زندگی...طفلکی دلمان که هیچ نمی‌گوید و دارد له می‌شود زیر بار استرس‌های عجیب و غریبی که هر روز به وزنشان اضافه می‌کنیم.

 

دوشنبه سیزدهم مرداد 1393
نگاهی به رمان زیباتر

صنوبرها و پیترپن ها

خیلی وقت بود یادداشتی برای کتابی ننوشته بودم. فکر می کنم یک سالی می شود. دوستان برای رمان «زیباتر» اثر سینا دادخواه؛ پرونده ای در سایت دوشنبه تدارک دیده اند و خب من هم یادداشت کوتاهی با عنوان صنوبرها و پیترپن ها در این پرونده دارم.

همین دیگر... خبر خاص دیگری ندارم. جز این که شاید به زودی غافلگیرتان کنم با موضوعی داستانی. سعی می کنم تا حد امکان؛ دهانم را ببندم و بگذارم همه چیز آرام آرام پیش برود. مثل بقیه ی روزهای زندگی... حکایت این غافلگیری شبیه دندان های امیرحسین است که پنج ماه پدرمان را در آورد و در تعطیلات گذشته که من و مهدی خیلی برایش برنامه ریزی کرده بودیم؛ چهارتا دندان دوست داشتنی و سخت پا به عرصه ی فک بالایش گذاشتند و حالا پسر ما سه دندان کج ( احتمالن چهارتا) بالا و دو دندان بامزه ی پایین دارد و فکر می کند با دندان هایش بزرگ شده و دیگر می تواند لجبازی کند؛ پا بکوبد و دعوایمان کند....

سینا دادخواه عزیز! تو هم برای مادرت روزی همین قدر پردردسر و معرکه بوده ای و احتمالن با نویسنده شدنت «زیباتر» شده ای.