تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

شنبه سی و یکم شهریور 1386
برسد به دست ر.اعتمادی و دوستان
 ادبیات عامه پسند هر روز مثل دیروز

 

فقط کافی است روی پله دوم بایستید ، دست راستتان را سایه بان چشم قرار بدهید وبعد متوجه شوید که تا چشم کار می کند کتابهایی با طرح جلدهای مشابه ، فضای جامعه ادبی را اشغال کرده اند. البته در تاثیرگذاری کتاب و مطالعه شکی نیست! ذهن را باز می کند، روش فکر را تغییر می دهد، حتی شخصیت را عوض می کند. قرار نیست نگارنده روی پله سوم بایستد و از آن بالا برای شما نطق کند یا با انگشت اشاره؛ هجده کتاب از یک نویسنده زن را نشان بدهد یا وجه تشابه بسیاری از کتابهایی را که امروز حجم قابل توجهی از فضای قفسه های ادبیات را پر کرده اند، یادآوری کند.

نه....شما می توانید با خیال راحت از همان جایی که ایستاده اید به مسائل خیلی مهم تری فکر کنید. حتی می توانید دست راستتان را پایین بیاورید و روی پله دوم بنشینید و اول به محتوای این همه کتاب رنگارنگ بیندیشید.

بهتر است قبل از اینکه تاریخچه ظهور ادبیاتی به نام  " عامه پسند" را زیر و رو کنید، چند کتاب از نویسندگان  چنین کتابهایی را ورق بزنید تا برای دنبال کردن بحث، تسلط بیشتری داشته باشید.

فرقی نمی کند ( ف.ر) باشد یا ( ن. ث) یا ( ف.گ) یا حتی ( م. ج) . مهم این است که بیش از نود درصد  کتابهایی از این دست را جمعیت نسوان قلم می زنند. البته برای کشوری با بیش از 70 میلیون جمعیت، 700 سلیقه مختلف د رحوزه ادبیات را می توان در نظر گرفت. اما سلیقه با سرگرمی از زمین تا آسمان تفاوت دارد.

جای تعجب است که در شرایط بحرانی بازار کتاب که تیراژهای 3000 تایی دست کم دو سال وقت ناشر را می گیرند تا در امواج بازار هضم شوند، کتابهای برخی از خانم های نویسنده، به سرعت برق و باد به چاپهای هفتم و هشتم می رسند.

 

 محتوا یا مخاطب؟ مسئله این است!

به راستی خصوصیت بارز کتابهای عامه پسند چیست که در جذب مخاطب، چنین موفق عمل می کند؟

دوست کتابفروشی می گفت که برای کتابهای تازه منتشر شده ا زخانم نویسنده پرکاری که سالی سه یا چهار رمان به ملت ارائه می دهد، علاقه مندان پیشنهاد بیعانه می دهند!


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
گفتگو یی منتشر نشده با شهریار مندنی پور
 بگذارید شایعه پشت سر داستان هایم را باز کنم

 

سال هزار و سیصد و هشتاد و  دو بود.دعوتش کردیم برای همایش بزرگ " شرق بنفشه" در مشهد. برنامه خوب و مفصلی شد. سخنرانی ،نقد ، داستان خوانی و کارگاهی کوچک .شهریار مندنی پور هر جلسه متناسب با همان موقعیت ظاهر شد. داستان های " شرق بنفشه " و " بشکن دندان سنگی را " به نقد گذاشتیم و جلسه ای فوق العاده از کار درآمد. حتی خیلی بهتر از نشست بزرگی که روز قبل در آمفی تاتر داشتیم.

همان جا بود که سیامک جرقه را زد. گفت بیا مصاحبه بگیریم.

کمی تردید داشتم. گفتم: دوست ندارم مثل جماعتی که آویزان شده اند و وقت استراحت برایش نمی گذارند و به بهانه صحبت و گپ زدن؛ خروجی می خواهند از این دیدارها، ما هم برویم و همین کار را بکنیم.

اما خوب ؛کار خودش را کرده بود این جرقه.

 آن روزها جماعت ما نشریه ادبی – هنری " هوا" را منتشر می کردیم. من سردبیربخش ادبیات بودم، سیامک مدیر مسئول و امتیازش را هم به واسطه او از دانشکده دندانپزشکی گرفته بودیم. به هوای کار دانشجویی نشریه ای خاص و حرفه ای در می آوردیم و چند بار هم ارشاد یقه مان را گرفت که چرا توزیع و فروش دارد؟ مگر دانشجویی نیست؟  کار خوبی هم بود انصافا. وحید عرفانیان دوست گرافیستمان سنگ تمام گذاشت برای این کار و به خاطر همین اعتماد به نفس، قدم پیش گذاشتم برای قرار گفتگو.

نمی دانم شاید مهمان نوازی و تعارف واین حرفها مندنی پور را مجبور کرد دعوتمان را قبول کند. در نگاهش می خواندم که نشستن مقابل دوستان جوان داستان نویس! که هیچ کدام هنوز هیچ غلطی نکرده بودند،  آن هم برای نشریه ای که هیچ بنی بشری غیر از خودمان حتی اسمش را نشنیده بود، کمی آزارش می داد.

ساعت چهار عصر؛ من ، سیامک شایان ، حسین میرزایی و امیر فرهادی با شهریار مندنی پور در لابی هتل لاله مشهد قرار گذاشتیم.آنچه می خوانید شاید تنها گفتگویی باشد از مندنی پور که هنوز جایی غیر از هوا منتشر نشده است. فشرده سه ساعت گفتگوست. جلسه که تمام شد، شمردم توی جاسیگاری ، یازده ته سیگار بود و البته روی میز، فنجان های خالی پراکنده  که هر نیم ساعت پر شده بودند.  وقتی  خداحافظی کردیم مندنی پور  آهسته گفت: من تا شش ماه دیگر با هیچ کس  گفتگو نخواهم کرد. بچه ها!  هر چه داشتم در ذهنم ،بیرون کشیدید


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
همه داستان نویسان گمشده بخوانند
لطفا در پايتخت داستان بنويسيد

 

ادبيات داستاني مهجور نيست. فقط كمي غريب است. نه اينكه ما در كشورمان داستان نويس خوب نداريم، اما معلوم نيست با اين سيل داستان نويس، چرا هنوز بسياري براي به دست آوردن جايگاهي مطمئن چنين دست و پا مي زنند! شايد بهتر باشد در اين مجال كوتاه به علل وعوامل بيروني بپردازيم . به نظر مي رسد همه داستان نويسان خود به خود با چنين موانعي برخورد مي كنند.

 

هرم بلند رمان

 

 هرم داستان را در نظر بگيريد. نوك هرم چه مي بينيد؟  تعدادي رمان شاخص كه در ذهن ملتي حك شده اند. پس با مجسم كردن اين پيش فرض، به راحتي مي توان جايگاه رفيعي براي رمانهاي قوي و خوش ساخت ايراني از ابتدا تا كنون تصور كرد. حالا كاري به تعداد و تيرا‍ژشان نداريم.

اما عادت ما اين است كه دست مي گذاريم روي نقاط ضعف و نگارنده نيز از اين قاعده مستثني نيست. پس به همين دليل رمان را رها مي كنيم. چرا؟ فقط به اين خاطر كه هر سال دست كم شاهد درخشش چند رمان ناب از پشت ابرهاي جوايز ادبي هستيم و مي توانيم دلمان را خوش كنيم به اين باور غلط كه با توجه به گرفتاري هاي روزمره نويسندگان، نمي توان از حرفه اي هاي اين بخش انتظار پركاري داشته باشيم ( همان دلايل تكراري كمبود وقت، معاش، همسر، فرزند ، كار و زندگي) پس در وقت مناسبتري به سراغ اين نوع ادبي خواهيم رفت.

ضعیفه ای به نام داستان کوتاه

لازم نيست ذره بين برداريد و مثل وقتي كه روي قالي خوش نقش دنبال مورچه مي گرديد، خودتان را به زحمت بيندازيد. فقط كافي است گشتي در دنياي ادبيات داستاني بزنيد و در يك چشم بر هم زدن متوجه می شويد  هرم داستان كوتاه ، چيزي  شبيه تپه است


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
رمز گشایی یک معمای ادبی- سینمایی
  چرا هیچ کس داستان های خوب را به فیلمنامه خوب تبدیل نمی کند؟

 

وقتي سئوالي ذهنت را مي خراشد؛ مجبوري جاي مشخصي مثل كف دستت بنويسي اش و از هر فرصتي استفاده كني تا بالاخره پاسخت را پيدا كني. به دنبال تحليل و شايد توجيه نيستي، همان برخورد اوليه با سئوال برايت كافي است. شهريار مندني پور پكي به سيگار مي زند و قبل از اينكه به واژه ها فكر كند، سري به نشانه ي تاييد تكان مي دهد. وسط مصاحبه مفصلی که با او داشتید امیر فرهادی سئوال کرد و نیم ساعتی روی همین بحث متوقف شدید.

 حسين سناپور كه مي داني علاقه عجيبي به فيلم و حتی فیلمنامه نویسی دارد لبخند مي زند و كاملا موافق است. خاطره سی دی خریدتان هم به یاد ماندنی است.  زمستان سرد سال هشتاد و یک بود شاید .در به در "دارو دسته نیویورکی ها" بودید و اوریجینالش را از زیست خاور مشهد پیدا کردید آن هم بعد از یک نشست ادبی طولانی ! و همین شد سرآغاز گفتگویی که به داستان ختم شد 

 بار ديگر به رد جوهر آبي كف دستت نگاه مي كني : چرا داستان هاي خوب به  فيلمنامه هاي خوب تبديل  نمي شوند؟

حرف خودت كه نيست . از لابلاي مصاحبه ها و چكيده ي  چند يادداشت و مقاله كشفش كرده اي و حالا دوباره ... باد مي آيد و برگهاي آخرين كتابي كه مي خواني ورق مي خورد.

يادت مي آيد كتاب خوب زياد خوانده اي. يكي از ويژگي هاي داستان خوب، تبديل كلمه به تصوير است و درست به همين دليل وقتي كتابي جذاب باشد، نمي تواني نشانه اي مثل خودكار يا تكه كاغذ كوچكي لابلاي صفحات بگذاري و بروي پنجره را ببندي. همراه با ريتم داستان مي گذاري باد بوزد و شايد ته ذهنت خنك شود وقتي صحنه اي جذاب از كتاب دستخوش هوهوي باد شود.

 


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
دیداری عجیب با فرزانه طاهری

بگذارید گلشیری ها زندگی کنند

 

   چه فرقي مي كند موقع تحويل سال كجا باشي؟ مهم هقت سين است و يا مقلب القلوب كه حق مطلب را ادا مي كنند . قطار كه لق مي زند جايت ر ا با دختر روبرويي عوض مي كني . حوصله فيلم هندي نداري . نه اينكه ژست روشنفكري بگيري . سالينجر هميشه مجذوبت مي كند و« فراني و زويي» كه جاي خود دارد.

   از خانواده و شهر و ديار بريده اي؛ فقط براي اينكه روزي صد بار از آدمهاي تكراري ، عيد شما مبارك را نشنوي . ديگر تحمل همان جملات  را از اقوام و دوستان تهراني نداري . بدون دليلی خاص، ساعت يازده روز دوم فروردين هزار و سیصد و هشتاد و سه شمسی به قصد امامزاده طاهر سوار متروي تهران ـكرج مي شوي .

 


ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
برای بیژن نجدی

وقتی یوزپلنگان می ایستند

 

بیژن نجدی را همیشه دوست داشته ام و همان طور که داستان هایش را با لذت می خوانم و عشق  می کنم، از شخصیتش هم خوشم می آید ، آنقدر که همه جا سرک کشیده ام تا درباره او بیشتر بدانم. نجدی یک اتفاق داستانی است. حضورش ، ظهورش و شخصیت نرم و سختش.

یادم می آید جمله معروف او " من به طرز غم انگیزی بیژن نجدی هستم" مدتها ورد زبانم بود. دوست داشتم به طرز غم انگیزی مریم باشم. و همین جمله باعث شد که تصمیم بگیرم چند بار دیگر یوزپلنگان را بخوانم و با همه آنها بدوم. بعد کشف کردم که در همین هشتاد و پنج صفحه تبدیل شدن حس به تکنیکی قوی وجود دارد با تمام احساسات شاعرانه که نجدی پاشیده است به داستان ها.

نمی دانم چند روز کتاب را زیر و رو کردم. کنار گوشم نجدی مدام می گفت: یادت باشد، من به طرز غم انگیزی بیژن نجدی هستم.

نتیجه اش یادداشتی شد که می خوانید.


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
شما هم روستایی هستید؟
 

ما روستایی هستیم. یعنی همه کسانی که بین چهار ردیف درخت سیب پائین دره، خانه می سازند هم ولایتی اند. اینجا هیچ کس کدخدا نیست. خانه هایمان لوله کشی دارد، آب از چاه نمی کشیم.شغل همه ما شمردن پرندگانی است که هر روز دسته دسته دل آسمان روستا را می شکافند و بی آنکه نگاهمان کنند رد می شوند. هر کس بیشتر بشمارد برنده است. بقیه باید برایش غذا بیاورند. او آنروز ارباب است و بقیه رعیت.

روستای ما خوش آب و هواست. هر کس بیاید فورا عاشق می شود. میل خودش است که عاشق کسی ، چیزی یا جایی شود. فقط باید یاد بگیرد پرنده بشمارد. ما هیچ کس را مجبور نمی کنیم که شمردن را یاد بگیرد ولی تمام مسافرانی که گذرشان به روستا بیفتد می فهمند که اگر چهارپایه ای وسط میدان نگذارند و به آسمان نگاه نکنند، غذا و جای خواب گیرشان نمی آید. روستای ما مهمانخانه و قهوه خانه ندارد. هر روز نوبت یکی از زنهاست که برای بقیه اهالی که مشغول شمردن پرندگان هستند چای و نان و پنیر بیاورد.

یکی از راههایی که دروغگوها را نشانمان می دهد سرفه کردن است. هر کس دروغ بگوید و تعداد پرنده ها را بیشتر اعلام کند به سرفه می افتد و آن وقت باید تمام روستا را جارو کند. کار سختی است ، آخر ما آنقدر کار می کنیم و مرتب سرمان بالاست که وقت نداریم جارو پارو کنیم.

سالهاست كه هيچ كس روستاي ما را جارو نكرده است.

چه اهميتي دارد تا زانو در خاك باشيم ولي بدانيم كه هميشه از ته آسمان، يك دسته پرنده  مي آيند؟

 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
درباره خودم

  به گمانم یکی از شنبه های خدا، اواخر سال ببربوده که پدرم پشت قرآن جلد آبی قدیمی ، نوشت: امروز 17 اسفندماه ، خدا مریم را برای ما فرستاد.

حالا  این که چرا شناسنامه ام را اول فروردین 1354 صادر کرده اند، یعنی درست روزی که هیچ بنی بشری در اداره ثبت احوال حضور نداشته ، خودش داستانی است.

زیاد یادم نمی آید مثل بقیه بچه ها از در و دیوار بالا رفته باشم که ای کاش این کار را می کردم! آنقدر نمره بیست گرفته ام که حالم از خودم به هم می خورد. می توانستم به جای این همه شاگرد اول بودن، موهای دختر همسایه را بکشم، زنگ خانه مردم را بزنم و فرار کنم و هزار  تا کار خاطره انگیز دیگر انجام بدهم که الان اینقدر در به در چنین تصاویری برای داستانهایم نباشم.

اولین داستانم را وقتی نوشتم که هفت ساله بودم. " بوته گل سرخ" خیلی زود میان دوستان و اقوام که خوشبختانه بسیار با ذوق و هنرمند بودند، مطرح شد و از همان موقع فکر می کردم داستان نویسی به هر حال باید بخشی از زندگی ام شود  که شد!

پدرم دوست داشت مهندس شوم. یعنی چون می دانست که از دکتر بودن خبری نیست، آرزویش را کمی عوض کرد. دانشگاه فردوسی و رشته مهندسی خاکشناسی،  افقی طلایی در زندگی ام نبود. به محض اینکه درسم تمام شد و البته خیری هم از این دانشگاه ندیدم، به ندای درونی ام گوش دادم  و در فاصله ای کمتر از یازده ماه، اولین مجموعه داستانم را با عنوان " حتی امروز هم دیر است" به دست ناشر سپردم که خوب مثل تجربه اول دیگران بود.

حوالی سال 1380 همکاری ام را با دوستان انجمن ادبیات داستانی خراسان آغاز کردم که سرفصل تازه ای را برایم گشود. همان زمان در رشته ادبیات فارسی مشغول به تحصیل شدم و سوسوی طلایی افقی را در نگاه استاد بزرگوارم دکتر علایی یافتم.

انجمن و دانشکده ادبیات سرآغاز دوستی های ارزشمندی برایم بود که علی رغم میل باطنی ام پایم را به عرصه مطبوعات هم گشود و تجربه های تازه ای را برایم به ارمغان آورد.

حاصل این سالها، قلم زدن در نشریات ، روزنامه ها و مقالات جسته و گریخته برای این و آن بوده است. عجیب ترین اتفاق زندگی ام ورود به کانون پرورش فکری کودکان ونوجوان است. قرار بود بروم برای نوجوانان کارگاه داستان نویسی برگزار کنم که نمک گیر شدم و همان جا ماندم که ماندم.

تجربه کار با کودکان و نوجوانان  به یقین بخش پررنگی از زندگی ام خواهد بود. آنقدر از بچه ها آموخته ام که حس می کنم کوله بار عاطفه ام  سنگین تر شده است. بهترین دوستانم در حال حاضر کودکان و نوجوانانی هستند که عاشقانه دوستشان دارم و شاید دنیا را با دنیایی  که آنها برایم ساخته اند ؛ عوض نکنم.

در این سالها ، نوشتن را هرگز فراموش نکرده ام. " ماریا انگشت" مجموعه  ای کوچک از تکنیکهایی است که زمانی مشق می کردم .

دو کتاب "بوی تن آهو" و " کارگاه داستان" هم تجربه مشترکی است با دیگر دوستان داستان نویس .

فکر می کنم اگر انگشتان دو دستم را دو بار بشمارم ، کارگاه داستان در مشهد و داوری بخش داستان جشنواره ها ی شهرستان ها ، استان خراسان و کشور را برگزار کرده ام.

خدا کند باز هم داستان بنویسم.

سه شنبه بیستم شهریور 1386
برای آنها که داستان می نویسند
سلام
مي‌خوام مثل بقيه سلام كنم به همه.
بعد هم مي‌خوام مثل بقيه يه تعداد از مطالبم رو اينجا لينك بدم.
اين وبلاگ رو باز كردم كه فقط داستان‌هام رو منتشر كنم توش و بعد گفتگوهايي كه با نويسنده ها و مترجم ها انجام داده و مي دم و ... بقيه اش ديگه بسته به زمانه.

براي شروع اينجا را كليك كنيد