تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه بیست و هفتم مهر 1386
این پست ، سفارشی نیست ...ویژه است

 محمد آصف سلطان زاده از راه رسید

 

نمی دانم چه کسی بود که " در گریز گم می شویم" را داد تا بخوانم. قرار بود داستان " دوتایی پشه" را در انجمن نقد کنیم. باز هم یادم نمی آید چه کسی همان موقع گفت: می گن گلشیری عاشق داستان های این کتاب بوده. فقط یادم می آید که چند نفری به محض شنیدن این جمله، کتاب را خواستند روی هوا بزنند که موفق نشدند ، چون من با خونسردی آن را گذاشته بودم توی کیفم. وقتی داستان ها را خواندم احساس کردم چیزی فراتر از " عاشق بودن گلشیری" این کتاب را مطرح کرده است.

از همان موقع هر وقت نام " محمد آصف سلطان زاده " را شنیدم، داستان هایش را دنبال کردم و خیلی دلم می خواست بدانم اثر تازه اش کی منتشر می شود.

گذشت و گذشت و گذشت...

شنیدم که او دیگر در ایران نیست. چرایش برمی گشت به مشکلات اقامت مهاجران افغان در ایران. و بعد شنیدم که سلطان زاده مهاجرت کرده است به دانمارک. بعد "نوروز فقط در کابل باصفاست" را خواندم که آن طعم گس و شیرین کتاب اول را نداشت . اما قدرت قلم سلطان زاده باز هم خودش را نشان می داد.

  و بعد... " اینک دانمارک".

همان داستان اول ، همان " از ره رسیدن" کافی بود که بدانم سلطان زاده هنوز سلطان زاده است. هرچند فضای سرد داستان ها کمی اذیتم می کرد و سخت به اندوه و غربت نویسنده پی بردم. " تاکسی ران اودنسه" و دیالوگهایش باز همان سلطان زاده بود که خودی نشان می داد و نمی دانم چرا کتاب که تمام شد ؛ دلم گرفت.

محمدآصف سلطانزاده

بعدها فهمیدم که " عسگر گریز" هم چاپ شده است حتی انگار نامزد هفتمین دوره جایزه ادبی گلشیری هم شده بود. کتاب را ندیدم در کتابفروشی های مشهد و هنوز نخوانده ام . دلم هم می سوزد از این بابت.

باز هم گذشت.

چند هفته قبل نشسته بودیم و داشتیم با دوستان برای جلسات داستان خوانی " شب هزار و یکم" برنامه ریزی می کردیم  که پیشنهاد " از ره رسیدن" را دادم. بدون بحث همه قبول کردند و من از همان هفته تا چند روز قبل از جلسه ، فکرم درگیر شد. بنای این جلسات را گذاشته ایم بر تحلیل داستان، نه اظهار فضل و در فشانی گروهی تازه از راه رسیده که نگاهی به داستان می اندازند و همان لحظه، چند اصطلاح داستانی و کمی جملات قصار را به عنوان نقد ارائه می دهند و همیشه خدا با همه حرفها مخالفند!

دلم می خواست می توانستم کار تازه ای در جلسه انجام بدهم. معمولا اگر بتوانیم سعی می کنیم نویسنده را هم برای  نقد داستانش دعوت کنیم. چند بار این اتفاق افتاد و خیلی به دل همه نشست.

داشتم با یکی از دوستان نزدیک که همیشه کمکم می کند وقت گرفتاری ها ، از نقد داستان " از ره رسیدن" می گفتم که پیشنهاد ایمیل به سلطان زاده را داد و من بلافاصله گفتم : نه! شاید نوعی مزاحمت باشد و بعد بدون اینکه من بدانم به محمد آصف سلطان زاده اطلاع داد که حسینیان نامی می خواهد درباره مطلبی با شما صحبت کند و این شد که اولین پیام آفلاین را برای نویسنده " از ره رسیدن" نوشتم. هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید به جز بخشی از داستان :" آدمی مرغ بی بال است. پریشب کجا بودی، دیشب کجا رسیدی، حالا کجا هستی. چند کوه و جنگل و دریا و بیابان را گذر کردی. خضر حیات النبی به یک چشم بر هم زدن ازین گوشه زمین به آن گوشه می رفت..."

و پیامی رسید فردا که احترام بود و ابراز خوشحالی از اینکه دوستان از داستان کوتاه " از ره رسیدن" استقبال کرده اند و این روند ادامه داشت تا اینکه روز قبل از جلسه نقد از محمد آصف سلطان زاده خواهش کردم پیامی برای حاضرین جلسه نقد داستانش بنویسد و بسیار خوشحال ومتعجب شدم وقتی دیدم بدون شک و تردید قبول کرد و قرار شد فردا ساعت 12 ایمیلم را چک کنم . فردا که درست راس ساعت ، پیام را پرینت گرفتم به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز به اندازه دنیای داستان، صادق و قابل اعتماد نیست.

چهارشنبه 25 مهرماه ساعت شش عصر جمعی از اهالی داستان دور هم جمع شدیم. مدتهاست که به همراه همکارم " فرشاد مروج" که یکی از گویندگان مسلط رادیوست، جلسات داستان خوانی را اداره می کنیم. همیشه او داستان را می خواند و بعد روال عادی جلسه طی می شود.

ساعت پنج با هم قرار گذاشته بودیم برای هماهنگی حرفهایمان که توی ترافیک گیر کردم و پشت چراغ قرمز بودم که متوجه شدم فرشاد مروج پنج بار تماس گرفته است. فهمیدم جلسه برایش خیلی اهمیت دارد. عذر خواهی را گذاشتم برای بعد ، اولین حرفی که زد این بود: من همه اصطلاحات افغانی داستان رو امروز درست می خونم چون دو روزه پا به پای یک دوست افغان بودم  که در ساختمان نیمه تمامی کار می کنه. همه رو ازش پرسیدم.

دوستان یکی یکی از راه رسیدند  و راس ساعت شش برنامه را شروع کردیم .
ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
انتحال باشد یا توارد، به هر حال سرقت ادبی است. پس لطفا

قلم ها بالا!

 

وقتي بحث سرقت به ميان مي آيد، بلافاصله در ذهن شنونده شبي تاريك و خانه‌اي غرق در سكوت و يا روزي روشن و ماشيني پارك شده تصوير مي‌شود، سارق چنين سرقتي حتماً مذكري است روي ديوار يا مؤنثي است در گوشه و كنار خيابان؛ اما نوعي سرقت به ثبت رسيده است كه ضريب هوشي كم، اعتماد به نفس بالا و شهامت تحمل آبروريزي نياز دارد. چنين سارقي يا حريص است يا اشتهار طلب، با چشم بسته عمل مي كند يا كاملاً هوشيار. ولي آن‌چه اهميت دارد حقي است كه از زبان بسته‌اي به نام ادبيات ضايع مي شود و آب سردي است كه سارق بر سر ضعيفه اي به نام « مخاطب » مي ريزد. تصور نكنيد كه سرقت ادبي حاصل تلاش اهالي بيل به‌دست دهكده جهاني است. به نظر مي رسد جهاني آبادها آنقدر به فكر گسترش وبلاگ و سايت‌اند كه سرقت ادبي را جرمي هم‌رديف آفتابه دزدي مي‌دانند.

بگذريم از اينكه چند سال قبل ، برنده جايزه ادبي بوكر متهم به سرقت ادبي از داستان نويسنده‌ي گمنام برزيلي شد و پس از استشمام بوي بد برخاسته از ماجرا، در نهايت صداقت اعلام كرد كه فقط مقدمه‌ي آن كتاب را خوانده است!

چرا دور برويم ؟ همين خانم جي. كي. رولينگ وقتي هري پاتر را روانه بازار كرد از سوي يک نويسنده‌ي امريكايي متهم به سرقت ادبي شد، گويا 30 سال قبل از خانم  رولينگـ،، اين نويسنده، داستاني به نام هري پاتر نوشته بوده است.

به‌هر حال تاريخ ادبيات نشان مي دهد كه سرقت ادبي آن‌قدر ميان فرهيختگان رواج داشته است كه حتي آن را به دو نوع تقسيم كرده اند؛ انتحال به معني دستبرد بي‌كم و كاست و توارد به مفهوم شبيه‌هم سرودن، بدون اطلاع. گويا 40 سال قبل اشعار « حزين لاهيجي » توسط رندي در محافل قرائت مي شده و سارق محترم زماني به كار خود پايان داده كه با رباعي هجوآميز اميري فيروزكوهي رو به رو شده است.

البته تمام اهالي قلم از يك ديدگاه به سرقت ادبي نگاه نمي كنند.


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه بیست و یکم مهر 1386
نگاهی به معضل جهانی نشدن ادبیات

 برای لاک پشت راه باز کنیم

 

چند بار به عبارت سنگین و عمیق " جهانی شدن ادبیات" فکر کرده اید؟

اگر چنین کلماتی به گوشتان آشنا نیست؛ نگران نباشید. به نظر نمی رسد دیگرانی که خیلی گوششان پر است از این عبارت، با چنین هدفی نوشته اند، دنبال ناشر گشته اند و چاپ  هم کرده اند به جایی رسیده باشند.

باور کنید جهانی شدن محصول همان دهکده جهانی خودمان است؛ یعنی آن قدر زبان ها مشترک و افکار به هم نزدیک می شوند که چیزی به نام کره زمین و قاره و نژاد و قوم و قبیله مفهوم نخواهد داشت.

من می نویسم، شما می خوانید و ارتباط برقرار می کنید. من می نویسم و یک نفر آن سوی کره خاکی هم باید بتواند لایه های پنهان متن را کشف کند...به همین سادگی.

مدت زیادی است که اصحاب قلم از گوشه و کنار ندا می دهند که چرا اشعار و داستان های ما جهانی نمی شوند؟ شاید توجیه برخی، مهجور بودن زبان فارسی باشد که هرچند منطقی است اما کافی نیست. همه ما قبول داریم که اگر زبان مادری مان انگلیسی بود، آثارمان خیلی زود می توانستند مخاطبانی در سطح دنیا پیدا کنند. اما به نظر نمی رسد عدم ورود ما به دهکده جهانی؛ تنها معضل زبان باشد.

این روزها همه برای فتح قله عجله دارند. داستان خرگوش و لاک پشت یادتان هست؟ نگاهی به بازار کتاب نشان می دهد که این خانه از پای بست ویران است. در کشور ما که مشکل زبان وجود ندارد، پس چرا در سبد هزینه های زندگی ما چیزی به نام کتاب پیدا نمی شود؟

آنهایی که برای جهانی شدن عجله دارند و حتی گاه و بیگاه از روی دست یکدیگر تقلب می کنند، آنهایی که از هول جهانی شدن؛ بافت زبان، شیوه های تصویرگری و خلاقیت را از یاد برده اند و آنهایی که سطحی نویسی را با ساده نویسی اشتباه گرفته اند و برای جذب مخاطب همه مرزها را شکسته اند، آیا به عظمت جهان ادبیات پی برده اند؟

یادمان باشد که مطرح شدن با جهانی شدن خیلی تفاوت دارد. رسیدن به زبانی واحد که نژاد و مرزهای جغرافیایی را پشت سر بگذارد، به معنای میان بر زدن راه نیست.

چقدر زود فراموش می کنیم که ما وارث گنجینه عظیم ادبیات منحصر به خود هستیم. ادبیاتی پشت پرده ، نه ادبیاتی مهجور! بیایید با خودمان رو راست باشیم. چقدر به چارچوب فرهنگ خودمان مسلط هستیم؟

به نظر می رسد در داستان جهانی خرگوش و لاک پشت، حتی اگر خرگوش بودن را برای بردن مسابقه انتخاب می کردیم، باز هم بهتر بود کمی در میانه راه بایستیم. نه اینکه نگران لاک پشت پرکار پشت سرمان باشیم. برای خودمان بهتر است که کمی به توشه راه فکر کنیم.

آیا آنقدر آکنده  و انباشته ایم از ادبیات بومی خودمان که آماده ایم برای گفتگو با...جهان که نه ...همزبانان خودمان ؟همین هایی که در حال حاضر مخاطب نوشته هایمان هستند و تعدادشان هم زیاد نیست.

اگر باور کنیم که جهان، چیزی نیست جز رابطه قلم ها و قلب ها ؛ مطمئن باشید که آن وقت همه با احترام برای لاک پشت راه باز خواهیم کرد.

دوشنبه شانزدهم مهر 1386
یادداشتی کوتاه بر مجموعه داستان " اژدهاکشان"

 مراقب اژدها باشید

 

یوسف علیخانی را ندیده ام. ولی آنقدر با نام و شیوه کار مطبوعاتی اش آشنا هستم که به محض شنیدن اسمش یادم بیاید دو نکته را در یادداشتها و گفتگوهایی که در روزنامه ها و سایتها و وبلاگهای ادبی  از او دیده و خوانده ام به ذهن سپرده ام. اول جسارتش در طرح سئوال و اینکه خوب می داند کجا طرف مقابل را به چالش بکشاند و دوم شیوه تنظیم گفتگوهای طولانی است.

همان روزهایی که "قدم بخیر مادر بزرگ من بود" منتشر شد، در انجمن ادبیات داستانی خراسان یکی از دوستان اشاره ای کرد ولی کتاب به دستم نرسید تا ماه پیش . عده ای بر این باورند که داستان نویس نباید مصاحبه بگیرد ، نباید نقد بنویسد نباید زیاد حرف بزند و فقط باید سرش را بیندازد پایین و داستان بنویسد. نمی دانم ، شاید حرف این عده درست باشد. ولی واقعیت این است که گاهی باید برخی حرفها را گفت  و بعضی پرسش ها را مطرح کرد. شاید یکی از دلایلی که همزمان به سراغ گفتگو و یاداشت رفته ام همین حرفهایی باشد که باید گفت.

" اژدهاکشان" که منتشر شد، اتفاقی افتاد که برایم بسیار عجیب و جالب بود. درست همان روز انتشار کتاب و همان ساعتها ی  اعلام خبر در چند وبلاگ و خبرگزاری متوجه شدم چند نفر پایین همان پست معرفی کتاب و در وبلاگهای مختلف، نظر گذاشته اند. بعضی تبریک و تهنیت و عده ای هم کتاب را نقد کرده بودند و اغلب هم نظر منفی درباره مجموعه داستان!! نکته حیرت آور این که هنوز کتاب توزیع نشده بود و نمی دانم چطور دوستان، به این سرعت از طرح جلد و نام نویسنده به محتوای اثر پی برده بودند. همین علامت تعجب باعث شد که به دنبال کتاب باشم و با زحمت هم تهیه کردم. قدم بخیر را هم درست همان روزها دوباره خواندم و بعد متوجه شدم کلی سئوال در ذهنم هست که دوست دارم با نویسنده مطرح کنم.

حاصل این همه کنجکاوی گفتگوی مفصلی شد در سایت جشنواره داستان‌هاي ايراني و البته یادداشتی کوتاه بر مجموعه داستان " اژدهاکشان":

 

میلک ، میلک است

برای وارد شدن به مجموعه داستان " اژدهاكُشان" دومین مجموعه یوسف علیخانی،  اول باید میلک را شناخت که اگر غیر از این باشد مخاطب در هزارتوی پشت بام ها و راهها و سنگ ها و آدم ها گم می شود.

آدرس میلک ، انگار جایی نزدیک الموت است. روستایی که در عین آباد بودن ، ساکت و سوت وکور است. گله و رمه و درخت سپیدار و درختان میوه هم دارد اما آنقدر محو شده میان کوهها و دره ها و سنگها که با این همه نعمت فراموش شده است.

و شاید ترس از همین فراموشی است که گروه گروه را سوار ماشین دهات می کند و برای ابد می برد به قزوین که شهر است و آباد تر.


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
درباره کارگاه داستان نویسی

 کارگاه داستان یا دکان دو نبشی برای اخاذی ادبی؟

 

وقتي معجزه اتفاق مي افتد كه تصاوير و صداها روي صفحه صاف و سفيد كاغذ منعكس شوند. داستان محصول نوعي حساسيت يا قريحه است.

هميشه اولين خطوطي كه نام داستان به خود مي گيرند به طور ناخودآگاه و بر اثر فشار احساس نوشته مي شوند و نويسنده فارغ از دانستن مفهوم عناصر داستان يا مباني با تعصب به شاهكارش اميد مي بندد، و همين جاست كه سرنوشت داستان نويس تعيين مي شود.

به تجربه ثابت شده كه پركردن حجم دفتر خاطرات از داستانهايي شبيه طرح و بدون بازنويسي، پس از مدتي كوتاه (يا شايد بلند) ، نوعي دلزدگي را براي داستان نويس به همراه خواهد داشت.

به یقین مخاطب عام كه چيز زيادي از داستان نمي داند، كمك قابل توجهي براي پيشرفت نوشتن محسوب نخواهد شد. و در همین مرحله است  كه داستان نويس با سوالي جدي روبرو مي شود: «آيا من مي توانم نویسنده بشوم؟»

 به جرات مي توان گفت كه در چنين لحظات حساس تصميم گيري، كارگاه داستان در نقش فرشته نجات ظاهر خواهد شد. لطفا آنهایی که با انواع کارگاههای داستان مخالفند و خروجی کارگاههای داستان نویسی را محصول ژانگولر چند بند باز قصه نویس نما می دانند، کمی تحمل کنند. قرار نیست کسی محاکمه شود. لازم نیست مدرسین کارگاهها را فعلا به حبس ابد محکوم کنیم و داستان نویس های شرکت کننده هم به جزایر ابتدایی نویسی، تبعید شوند. کمی نگاهمان را دوستانه کنیم به کارگاه داستان نویسی. شاید دکان های دو نبشی که فرصتی شده اند برای اخاذی های ادبی ، تعریف درست کارگاه نباشند.  چه کسی گفته که هرکس شاگرد فلانی بوده و خیلی بلد است داستان بنویسد، حتما می تواند کارگاه موفقی داشته باشد؟ عادت کنیم که همه را با یک چوب نزنیم!

كارگاه در اولين نگاه، يادآور صندلي هايي است كه گرد و صميمي چيده شده اند و به هيچ عنوان كلاس درس و استاد و شاگرد را تداعي نمی کنند.

داستان نويس تازه كاري كه تنها بر اثر ممارست، حساسيت چشم و گوش را افزايش داده و قلم را از روي غريزه و به طور خود به خود رها كرده است، بايد موقع حضور در كارگاه ، آرام و مطمئن باشد. داستانهاي تجربي معمولا به دليل ناآشنايي نويسنده به زبان، عناصر، فضا و صحنه پردازي، در مدار ارتباط با مخاطب قرار نمي گيرند. و دقيقا به دليل همين ناآشنايي ، پذيرش كاستي هاي داستان از سوي داستان نويس، گاهي اوقات به بن بست مي رسد.اولين وظيفه  داستان نويس، ايجاد حساسيت نسبت به داستان است.

 كارگاهي موفق است كه اعضا آن پس از چند جلسه ابتدايي به اين نتيجه مهم و كارگشا برسند كه لازم است فصل جديدي را با عنوان «آنچه بايد درباره داستان بدانند» در ذهن ايجاد كنند و پس از اين مرحله است كه بينش انتقادي اعضا تقويت مي شود و نقش كليدي بازخواني و بازنويسي متن مشخص مي گردد.

خاصيت دورهم نشستن، داستان خواندن و نوشتن با موضوعي مشترك، در اين است كه هر داستان نويسي احساس خواهدكرد مفهومي متفاوت از متن دريافت مي كند.

كارگاه داستان، كلاس آموزش علم داستان نويسي نيست، چرا كه اصولا داستان علم نيست، بلكه هنري خلاقانه است كه مانند مينياتور نياز به ظرافت و حوصله دارد.

تقويت تخيل و حواس براي دريافتهاي دقيق از محيط و كشف لايه هاي پنهان، همه اتفاقات مهمي است كه در كارگاه داستان نويسي صورت مي گيرد.

اما واقعيت اين است كه دنياي داستان همان گوشه خلوتي است كه نويسنده با يك قلم و صفحه اي كاغذ خلق مي كند و جدا از تمام دور هم نشستن ها آنچه اهميت دارد، تنها نوشتن است... همين و تمام!

 

پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
برای چروک دستهای احمد محمود

زحمت نکشید دوستان! او خودش رفت

 

سیامک که زنگ زد و از فستیوال کتاب مشهد گفت، عذرخواهی کردم که نمی توانم شرکت کنم. هوای سرد اواسط مهرماه هشتاد و یک و غرفه های باز نمایشگاه کتاب، فکر رفتن و نشستن در جلسه را از سرم می پراند.

ابتکار جهاد دانشگاهی مشهد بود به گمانم. هر شب در حاشیه نمایشگاه کتاب، یک نفر می آمد و درباره کتابی برای مردم می گفت، بحث می شد و این حرفها.

صبح جمعه بود شاید که سیامک دوباره زنگ زد. گفت: می تونی کمکمون کنی؟ بعد؛  از به هم ریختن برنامه آن شب گفت واینکه سخنران مریض شده و جبران خلیل جبران و " پیامبر" روی دستشان مانده است . پوستر برنامه هم توزیع شده بود و امکان نداشت معرفی کتاب آن شب لغو شود.

نمی دانم به چه دلیل قبول کردم که فداکاری کنم. شاید به نظرم خیلی آسان بود حرف زدن درباره جبران خلیل جبران که دو سه روز قبل داشتم " پیامبر"ش را می خواندم و " عیسی فرزند انسان".

به پیشنهاد بچه ها اول رفتیم گشتی زدیم میان غرفه ها و " مثل آب برای شکلات" لورا سکوئیول را خریدم و " عاشق " مارگریت دوراس.

باد سرد پاییز، صندلی های خالی که به ضرب و زور دوستان جهاد دانشگاهی و رفقای دانشجو و سیامک و دو سه نفر دیگر که بعد فهمیدم سخنرانهای چند شب قبل هستند! فقط تک و توک پر شده بودند و عوامل دیگری نظیر احساس تاسف برای خودم که چه مرگم شده بود چنین برنامه ای را قبول کرده ام و چگونگی جمع و جور کردن سروته حرفهایم و اینکه خدا کند آشنایی مرا نبیند پشت این میز و همین  چیزها باعث شد که خیلی سرد و رسمی سخنان گهربارم را آغاز کنم و هنوز دهانم را باز نکرده بودم که یادداشت برایم رسید با این مضمون که چهل و پنج دقیقه وقت دارم.

بخش هایی از کتاب را برای همان یازده نفری که نشسته بودند خواندم و از جبران خلیل جبران هم گفتم و همین دیگر! خودم را کشتم بیست دقیقه بیشتر طول نکشید. در چهره هیچ کس هم بارقه ای از شگفت زدگی و تاثیر کلامم را نمی دیدم.

بعد دیدم نمی توانم تحمل کنم. کتاب پیامبر را بستم و گذاشتم کنار. بیست و پنج دقیقه دیگر را دلم خواست برای خودم حرف بزنم. از اندوهی بگویم که از سه روز قبل شروع شده بود و داشت جایی میان گلویم سنگینی می کرد و هیچ ربطی هم به فستیوال کتاب نداشت.


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه هشتم مهر 1386
هوای این روزها

 نزدیک نزدیک

 

زن می گوید: وقتی خمیازه می کشی دهانت رو ببند.

مرد می گوید: برو بابا

بعد دور می شوند. دیگر چیزی یادم نمی آید. یعنی یادم می آید که زن ژاکت آبی دارد با یک روسری خالدار ، مرد هم لباس ورزشی . این چیزها یادم هست . حتی خال قهوه ای کنار دماغ زن . ولی این ها توی سر من چکار می کنند؟

مهری می زد روی پایش، گریه می کرد. همه گریه می کردند. همش گریه می کردند. یک تاج گل سفید دادند دست من . مامان گفت: حرف چرت و پرت نزنی ها. برو تسلیت بگو.

مهری مرا که دید جیغ زد: دیدی پسرعمو؟ دیدی بابام چطور از دستم رفت؟ گفتم : عوضش عکسش رو بزرگ کردن پشت شیشه ماشین ها چسبوندن. بعد گفتم: باقی بقایت ،  جانم فدایت. پشت یک وانت سفید نوشته بودند ، با یک قلب قرمز.

 

زن می گوید: وقتی خمیازه می کشی دهانت رو ببند.

مرد می گوید: برو بابا.

 می خواهند بیایند نزدیک ولی دور می شوند. خالهای روسری زن آبی اند. لبش برق می زند. پس من چی؟ دیگر چیزی یادم نیست. یعنی هست ، ولی آن عکسهای آلبوم که من نیستند. یک پسر لاغر با دهان باز که من نبوده ام. من حتما از همان اول بزرگ بوده ام. الان هم بزرگم. اگر نبودم که مامان هر روز ریش و سبیلم را نمی تراشید. به مهری هم گفتم. خندید و گفت: دیوونه!

داشت کتاب می خواند. مهری هم از همان اول خوشگل بوده، حتی وقتی موهایش را مثل من کوتاه کرد.

رفتم پایین پایش نشستم. ناخن هایش قرمز بود. گفتم: مهری زنم می شی؟ دست گذاشت زیر چانه اش: اگه زنت بشم ، دعوامون بشه منو با چی می زنی؟ گفتم : اولش با مشت. بعد اگه خیلی کولی بازی در بیاری سرت رو می کوبم به دیوار که آدم بشی. کتاب را پرت کرد توی صورتم و گفت: دیوونه! راست گفتم. دروغم چی بود؟ خودش مگر دیوانه نیست؟ همش گریه می کند. حتی مامان هم گریه می کند.

قرآن را گذاشته بود روی سرش و گریه می کرد. یک ریز می گفت: الغوث، الغوث. بعد یک چیز سختی می گفت. آخرش هم یارب بود. نشستم کنارش و گفتم: مامان ،آقا عمو که یک بار مرده دیگه چرا گریه می کنی؟ به خاطر مهری؟
ادامه‌‌ی مطلب
شنبه هفتم مهر 1386
نگاهی به داستان کوتاه وضعیت

 به احترام  محمد شریفی سکوت خواهم کرد

سالها قبل داستانی خواندم که تکانم داد. نمی دانم کی بود و کجا؟ حتی اسم نویسنده اش را به خاطر نداشتم. تا اینکه چند روز قبل در وب سایت قاسم کشکولی چشمم خیره ماند به داستان کوتاه  "وضعیت" و مثل یک کشف ناب ، برای خودم ذخیره اش کردم.

و حالا فکر می کنم که آیا  به راستی هیچ کس  به خاطر این داستان ، دستی به نشانه مهر بر شانه "محمد شریفی" نشاند ؟

و در تمام این سالها چند نفر ادای احترام کردند به چنین قلمی ؟

دوست داشتم تمام حسم را درباره این داستان بنویسم. وقتی به واژه  آخر رسیدم، دلم می خواست فقط سکوت کنم.

شاید بهتر باشد اول داستان را بخوانید بعد با این یادداشت مختصر همراه شوید.


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه چهارم مهر 1386
گفتگویی پیش بینی نشده با حسن بنی عامری

ادبیات محکوم به پیشرفت است

 

اولین بار که داستان کوتاه " یک قاتل خشن استخدام می شود"  را خواندم، موضوع یکی از جلسات نقدی شد که کوچک و خودمانی برگزار می کردیم. هیچ شناختی از حسن بنی عامری تا آن لحظه نداشتم ولی دوستان می گفتند که منهای نویسنده بودنش ، بسیار راحت و بی دغدغه دعوت برای برنامه سال قبل را پذیرفته و نشستی هم ظاهرا در نمایشگاه کتاب مشهد داشته اند.

این گذشت و شامه ام نسبت به  اسم بنی عامری تیز شد. بیشتر از همه پیوستگی اش  با محمد رضا کاتب برایم جالب بود و اینکه نام رمان هایش را قبل از اینکه بنویسد اعلام می کرد!

چندی بعد متن قشنگی که به جای  بیوگرافی اش در نقش هشتاد بنیاد گلشیری  خواندم به دلم نشست. این را به خودش هم گفتم . خندید و گفت: چه پدری از من درآمد به خاطر این بیوگرافی!!

 

" من و کریم عاشق یک دختر شده بودیم. ده دوازده سالمان بیشتر نبود. من تنهایی ام را با کتاب و شیطنت ها می گذراندم و او با لاف عاشقی رویا. من عاشق ساکت رویا بودم و کریم این را می دانست و هردومان از برادر بزرگتر رویا می ترسیدیم. کریم که حتی کتکش را هم خورده بود. این را من نمی دانستم. آمد پیشم گفت: آمده ام رویا را به تو بفروشم…."

 

شنیده بودم که اهل گفتگو نیست و در یکی از خبرهای کوتاه ایسنا به گمانم ، خواندم که اعلام کرده بود با رمان " نفس نکش ، بخند ، بگو سلام" پیشنهاد جدیدی به ادبیات ایران داده است.

سال هشتاد و سه ، برای دومین بار و به مناسبتی حسن بنی عامری را انجمن ادبیات داستانی خراسان دعوت کرد و خب طبیعی است که برنامه را باید گروهی راه می بردیم.

آن روزها حال خوشی نداشتم. چند ماه بیشتر از فوت پدرم نگذشته بود و حتی خواستم عذر خواهی کنم برای حضور در برنامه که خوب هیچ کس البته به عذرخواهی ام اهمیتی نداد . یادم می آید که دقیقا همان ماهها به شدت کار روی سرم می ریختند تا کمتر جایی خالی را که هرگز پر نشد، احساس کنم.

حسن بنی عامری در هتل طرقبه مشهد،  روبرویم نشسته بود. یکی از دوستان بلند شد که بستنی سفارش بدهد. برایم جالب بود که بنی عامری به شدت نگران شد و به من گفت: چرا آخه این پسر باید از جیبش خرج کنه؟ ما که با هم تعارف نداریم.

زیاد حرف نمی زدم. کشش ادامه هیچ بحثی را نداشتم و فقط گوش می دادم. اما هیجان حرفهایش، اصرار برای نشستن دور هم و داستان خواندن و سرفصل هایی که مطرح می کرد، و اینکه مدام به من تذکر می داد که به جای وقت تلف کردن ها بروم بنشینم و مثل آدم رمان بنویسم،  ذهنم را برد به سمت یک گفتگو.


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه دوم مهر 1386
رمان نویس های بد، مینی مالیستهای خوب

 گاهی اوقات کم هم زیاد است

 

آیا زمان رمان و داستان بلند به پایان رسیده است؟ آیا اشتباه است که در شرایط امروز، نویسنده ای بر حسب فطرت و تخصص، رمانی چند جلدی بنویسد؟

این نکته قابل قبول است که ما در عصر سرعت زندگی می کنیم و آنقدر وقتمان کم است که شاید فرصتی برای مطالعه یا نوشتن( به مفهوم واقعی) نداشته باشیم. پس چشم می دوزیم به هدیه کادوپیچ شده ای که از آن سوی آب برایمان به ارمغان آمده است.

فقط کافی ست نخ کوتاه کادو را باز کنیم تا جعبه های تو در توی مینی مال جلو رویمان سبز شود. به یقین روی جعبه اول که بزرگتر از بقیه است، مانیفیست مینی مالیستها توجهمان را جلب می کند : " در یک داستان مینی مال، کم هم زیاد است." جعبه دوم ، بارزترین ویژگی ادبیات مینی مال را که پرهیز از حشو و زوائد است به ما نشان می دهد.

از همان جعبه دوم به این نتیجه قطعی خواهیم رسید که با هدیه ناشناخته ای رو به رو هستیم. شاید راه رسیدن به جعبه آخر، شناختن اندازه " کم" باشد.

اگر داستان ها و متن های کوتاه شده ای را که به نام مینی مال چاپ شده اند از نظر بگذرانیم، به این نتیجه خواهیم رسید که در کشور ما متاسفانه برداشت غلطی از این هدیه شده است.

کم گویی، گزیده گویی، و دوری از اطناب تفاوت فاحشی با کوتاه نویسی دارد.

جعبه سوم به مراتب کوچکتر است و روی آن تنها این جمله به چشم می خورد: " مینی مالیسم، نوعی رفتار زبانی است." ما برای شناخت هر پدیده باید آن را از حشو و زوائد پیرامونش؛ پیرایش کنیم تا بتوانیم به پدیداری ناب و خالص آن برسیم. در زبان هم می توانیم همین رفتار را با یک موضوع داستانی داشته باشیم.

و اینجاست که مفهوم مینی مال بودن داستان 30 صفحه ای کارور و ماکسی مال  بودن یک متن پنج سطری مشخص می شود.


ادامه‌‌ی مطلب