تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
لطفا قبل از خواندن گفتگو با مصطفی مستور، یادداشت را بخوانید

 من و ریموند کارور به هم شبیه نیستیم

 

یکی ازعصرهای  زمستان سال 79، مثل همیشه راه درس تاریخ بیهقی ختم شد  به " داستان" و نمی دانم چطور رسیدیم به  نویسندگان جوان تر که دکتر علایی – از معدود استادان ادبیات که به داستان مسلط است-  کتابی را معرفی کرد با عنوان " روی ماه خداوند را ببوس" از نویسنده ای گمنام به نام " مصطفی مستور".

از اسم این داستان بلند خوشم آمد و گذشت تا نمایشگاه کتاب تهران سال 80 و البته این نمایشگاه برای خودم  هم بسیار هیجان انگیز بود، چون اولین مجموعه داستانم همزمان چاپ شده بود و فکر می کردم  خیلی اتفاق مهمی در تاریخ ادبیات کشور افتاده است! و ذوق می زدم وقتی کتابم را در غرفه های مختلف می دیدم. اگر روزی فرصتی بود و حوصله داشتم که به گذشته فکر کنم حتما درباره کتابی که حکایت همان " آوازهای در باد خوانده داود" مندنی پور است ، مختصری خواهم نوشت.

خلاصه اینکه همراه با ناشر کتابم  رفته بودیم غرفه ها را ببینیم وهدف هم بیشتر ذوق مرگی من بود که چشمم افتاد به " روی ماه خداوند را ببوس". مکث کردم کتاب را بخرم که دوست ناشرم اخم کرد و گفت: از این کتابهای فانتری می خونی؟ به روی خودم نیاوردم و کتاب را خریدم و بین راه خواندم و لذت هم  بردم. فکر می کنم خیلی دل شیر دارم که این ها را می نویسم. چون مصطفی مستور در حال حاضر اصلا آن مستور سال 80 نیست و کتاب هم جایگاه یک کتاب گمنام را که چشمت بخورد واتفاقی پیدا کنی ندارد!

به شدت به این فرضیه معتقدم که ارتباط با داستان  ربط مستقیمی به دغدغه های ذهنی مخاطب دارد و نه حتی به قوت داستان. مثلا دختر شانزده ساله ای که عاشق است حتما با رمان های آبکی عاشقانه بیشتر ارتباط برقرار می کند تا رمان جاودانگی میلان کوندرا یا مثلا صد سال تنهایی مارکز.

الان که فکر می کنم طرح سئوالهای روی ماه خداوند را ببوس ، به دلم نشست چون دقیقا همان روزها به این سئوالهای آزار دهنده فکر می کردم  و شاید به  همین دلیل بود که با خودکار آبی روی تکه کاغذی یادداشتی نوشتم و در نهایت پررویی در همان متن  یادآوری کردم به نویسنده که دیالوگهای کتاب نه محاوره است نه نوشتار و  بهتر است در داستانهای بعدی اصلاح شود و فردا صبح هم رفتم به مسئول غرفه نشر مرکز، یادداشتم را تحویل دادم. و این گذشت و گذشت و گذشت. یعنی چیزی حدود دو سال و نیم....

چند ماه بعد کتاب جایزه گرفت، مصطفی مستور را همه شناختند. مصاحبه پشت مصاحبه و سخنرانی و دعوت و این حرفها و  به دقت همه را پیگیری می کردم و فهمیدم که این نویسنده ، مترجم هم هست ،  شاعر هم هست، مهندس هم هست، منتقد هم هست ، فیلم هم نگاه می کند و داور هم هست.


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه بیست و ششم آبان 1386
مرثیه ای برای کتابهای جیبی

 جیبهایمان پر از شاعر و نویسنده است

 

تا به حال به روند رشد کتابهایی با قطع پالتویی و جیبی توجه کرده اید؟ همان کتابهایی که ناشران بابت چاپشان مدام نق می زنند و همیشه جمله کوتاه " سود ندارد" را پشت سر این زبان بسته ها  می گویند ولی معلوم نیست چرا هر روز یک مشت دیگر از این دست کتابها ، کتابفروشی ها را فتح می کند؟

هیچ اشکالی ندارد که پیشخوان کتابفروشی ها پر شود از کتابهایی که شاید با دو ساعت توقف بشود نیمی از آنها را خواند. به یقین شما هم با این عقیده موافقید. چون اگر غیر از این بود و من و شما مخالف بودیم، وقتی بعد از سالی یا ماهی می رفتیم تا مثل انسانهای فرهیخته کتاب بخریم و مبارزه کنیم با میزان مطالعه! دو سه تا از این کتابها را محض تفنن و کنجکاوی یا هر اسم خوب دیگری، نمی گذاشتیم توی جیبمان.

اینکه قطع کتاب چه اندازه باشد؟ مشتری خوشش می آید یا ناشر بدش می آید؟ یا بخریم یا نخریم؟ مهم نیست. حتی این هم مهم نیست که اخیرا متون کلاسیک هم ( همان حافظ و سعدی و مولانای خودمان) به جمع کتابهای جیبی پیوسته اند و خیلی که گلی به جمالشان زده اند با کاغذ نازک معروف به کاغذ کتاب مقدس، چاپ شده اند.

تا اینجای کار هیچ ایرادی به کسی وارد نیست. اما اشکال اساسی اینجاست که اغلب این کتابها با عنوانهایی نظیر  کوتاه ، گزیده، مینی مال و ...تبدیل به اندازه جیب یا پالتوی ما می شوند.

با نگاهی جدی به کتب سبک ( از نظر وزن) می توان به سادگی به این نتیجه رسید که سود اقتصادی به طرز بی ادبانه ای برای محتوا، دهانش را کج می کند! شاید اگر ادگار آلن پو یکی از کتابهای داستان جیبی را ورق می زد در تئوری خود مبنی بر اینکه داستان کوتاه را باید در یک نشست خواند، تجدید نظر می کرد.

چندی است که کتابهای زیادی از این دست را با عنوان مینی مال و داستان کوتاه کوتاه می بینیم. حتی عده ای پا را فراتر گذاشته اند و با ترجمه هایی دست و پا شکسته، کلاه شرعی بر سر اینترنت هم گذاشته اند و کتابهای خوش رنگ و کوچکی را با عنوان " نویسنده نا شناس" روانه بازار می کنند. هر روز هم همان کتاب با ترجمه ای بدتر و در رنگی دیگر به مخاطب ارائه می شود و مخاطب دراین بین چه می کند؟ ...هی می خرد و باز هم می خرد.

واقعا چه دلیل موجهی غیر از افزایش عطف کتاب و سود اقتصادی برای کتابهای جیبی دو زبانه وجود دارد؟ مترجمین گزیده های نمایشنامه های شکسپیر، افکار افلاطون، جبران خلیل جبران، پائولو کوئلیو، سیلور استاین و هزاران نویسنده ناشناس اینترنتی! با چه دیدگاهی دست به انتخاب گزیده هایی می زنند که متون کامل آنها شاید در ردیف روبه روی پیشخوان همراه با افتخار تجدید چاپ موجود هستند؟

پنج صفحه اول این گروه از کتاب ها ، مهر تاییدی است بر این انتقاد. چند صفحه تقدیر و تشکر از ناشر و خانواده به همراه مقدمه مترجم و ناشر برای کتابی که در قطعی کوچک به زحمت به شصت صفحه می رسد، چه هدفی غیر از کمک به قیمت پشت جلد می تواند داشته باشد؟

ما بخیل نیستیم. بدمان هم نمی آید که بازار کتاب حتی از این طریق، رونقی بگیرد و آبی زیر پوست ناشر و کتابفروش برود. اما ظاهرا عده ای از آن سوی پشت بام افتاده اند. قصد نگارنده صدور بیانیه علیه کتابهای جیبی نیست. اما اگر گردآورندگانی که نمی شود نام مولف و مترجم بر آنها گذاشت، می دانستند که گزینش اشعار ، داستان های کوتاه کوتاه و جملات و کلمات قصار فقط بر مبنای سلیقه نیست، دلشان نمی آمد که بعضی از آثار ماندگار را چنین سلاخی کنند.

کاش قبل از اینکه قند توی دلمان آب شود وقتی تصمیم می گیریم که نویسنده ، شاعر ، مترجم یا گردآورنده کتابهای جیبی وپالتویی شویم، کمی هم دلمان بسوزد برای...

جمعه هجدهم آبان 1386
ذائقه ادبی ما تغییر کرده است

 بی زحمت یقه ادبیات را رها کنید

 

تقصیر هیچ کس نیست که وقتی بیکار می شویم، با دهان باز می نشینیم پای قصه ها و خاطرات مادربزرگ و چشم هایمان را می بندیم وقتی تفال می زند به حافظ ، یا چند بیت از سعدی مزمزه می کند و بعد به محض اینکه بخشی از ادبیات کهن را میان کتابهای درسی می بینیم از آن صفحه فرار می کنیم و کتاب را می بندیم.

تقصیر هیچ کس نیست که احساس می کنیم دوره یار و گیسو و خط و خال گذشته است و هر وقت دوستی غزلی این چنین برایمان می خواند لبخند کجی می نشیند روی لبهایمان و محض خودنمایی هم که شده تاکید می کنیم که : دوره این کهنه پرستی ها تمام شده و آن وقت معر آن ماعر موبلندی را به عنوان آس برنده رو می کنیم که پر است از گیتار و فنجان و قهوه و سیگار.

تقصیر هیچ کس نیست که آن وقتها تا کتاب نمی خواندیم ؛ خواب به چشممان نمی آمد و برنامه هایمان را طوری تنظیم می کردیم که محض شنیدن داستان هم که شده به جلسه داستان خوانی دوستانمان برویم . اما حالا بی تفاوت از کنار کتابفروشی ها می گذریم و خیلی که هنر کنیم لحظه ای جلوی دکه مطبوعات می ایستیم و تیتر روزنامه ها را مرور می کنیم. چرا خجالت بکشیم؟

سر درآوردن از راز کشته شدن آن دختر فراری ؛ خیلی مهم تر از خواندن داستان کوتاهی است که دوست بیکار داستان نویسمان توصیه کرده حتما بخوانیم.

تقصیر هیچ کس نیست که قبلا داستان ها و اشعار ساده و دلنشین را ترجیح می دادیم، دستی بر قلم داشتیم، غروبهای جمعه که دلمان می گرفت خودمان را در دفتری قدیمی تخلیه می کردیم، اما حالا مینی مال ها و رمان های عجیب و غریب را می پسندیم و لذت می بریم که آخر داستان را نمی فهمیم.


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
درباره کتابهای زیر بالش

 چهار گوش خشتی برای آهوی گردن دراز

 

نگارنده این یادداشت؛ آدم شجاعی است. نه فقط به این دلیل ساده که اگر از او بخواهید کتابهای مورد علاقه اش را معرفی کند، ظرف مدت کوتاهی رمان ها و مجموعه داستان های زیادی را ردیف می کند و برای اثبات اینکه به مخاطب بفهماند نام کتابها را از پشت ویترین کتابفروشی ها یا سایتهای معرفی کتاب یادداشت نکرده است، حاضر است با شما بحث محتوایی هم داشته باشد….نه  …نام این واکنش، شجاعت نیست بلکه صفت ناپسندی به نام " اظهار وجود" است.

برای اینکه نگارنده شجاعتش را توجیه کند بیشتر از این به حاشیه نمی پردازد و یک راست می رود به سراغ عناوینی نظیر " آهوی گردن دراز" ، " کفش بلورین"، " آش سنگ" و " خاله سوسکه".

واقعیت این است که ردیف کردن نام کتابهای رده سنی الف و ب بعد از انواع رمان ها و مجموعه داستان های روشنفکری احتیاج به عنصری به نام شجاعت دارد و نکته حیرت انگیز این است که کتابهای یاد شده نه در ایام کودکی که در عنفوان جوانی و شاید سال دوم دانشجویی از زیر بالش نگارنده کشف شد!

شاید تصور کنید چنین اعترافات تکان دهنده ای چه ضرورتی دارد؟ و اصولا چرا باید ناهنجاری های یک داستان نویس در حوزه کتاب، با  چنین فضاحتی اعلام شود؟!

اما اگر به این خبر نگاهی بیندازید، مانند تصویر یکی از همان کتابها ی کودکان، چند ستاره بالا سرتان می درخشد. ژوزه ساراماگو- نویسنده پرتغالی و برنده جایزه نوبل- در آخرین سخنرانی جهانی اش چنین گفته است: " اگر بزرگسالان به خواندن کتابهای کودکان روی بیاورند آنگاه جهان، مکان بهتری برای زندگی خواهد شد. کتابهای کودکان مملو از قصه های اخلاقی اخلاق و امید هستند که به آموزش ارزش هایی همچون همبستگی ، احترام به دیگران و بخشش می پردازند. "

مدت زیادی است که اغلب نویسندگان از تیرگی و عبوس بودن فضای داستان های جدید ابراز نگرانی می کنند.  نکته قابل تامل این است که تیره و تار بودن محتوا، گریبان نوقلمانی را گرفته که روی اولین خشت تجربه، قلم می زنند.

گرایش به ادبیاتی خاص و دستمایه قرار دادن تلخی ها و ناکامی ها اگرچه به نوعی دغدغه هنرمند محسوب می شود ، اما از آنجا که هیچ نویسنده ای به قصد مددکاری اجتماع یا مشاوره خانواده اثری را خلق نمی کند، دست کم مسئولیتی را برای خالق جهان داستان به وجود می آورد.


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه دوازدهم آبان 1386
به بهانه ظهور دومی ها در دنیای داستان

 چه کسی ویکتور هوگو را در گور  لرزاند؟

 

چند سال قبل بود که ناگهان کتاب " کیمیاگر 2" همه دوست داران پائولو کوئلیو را هیجان زده کرد و سیل تقاضا و رقابت مترجمین و تجدید چاپها شروع نشده بود که انتشار متنی منسوب به کوئلیو آب سرد بر سر همه ریخت:

" خبردار شدم کتابی به نام کیمیاگر 2 از سوی ناشری در ایران منتشر شده است. همین جا اعلام می کنم که من هرگز کتابی به نام کیمیاگر 2 ننوشته ام و قصد هم ندارم بنویسم.ظاهرا این کتاب برداشتی از کتاب " یازده دقیقه" من است؛ اما با دخل و تصرف فراوان..."

قصد نگارنده این نیست که خبر کهنه قلابی بودن کمیاگر 2 را دوباره اعلام کند. این یادداشت هم تا همین جا به پائولو کوئلیو مربوط است و به هیچ عنوان در ادامه مطلب مروری بر آثار این نویسنده را نمی خوانید!

هدف از نگاشتن این چند خط نگاهی مختصر به پدیده ظهور " دومی ها" در دنیای ادبیات است.

جای تعجب نیست که در دنیای سینما در پی  موفقیت یک فیلم، دنباله دوم ، سوم و حتی چهارم آن متولد شود. حتی در عالم انیمیشن هم این اتفاق می افتد. آنچه مسلم است دوها، سه ها و چهارها گاهی موفقند و زمانی ناموفق. از پدرخوانده شروع کنید تا برسید به جنگ ستارگان و  راکی و ارباب حلقه ها و شرک 3 و سیندرلا 2 و عصر یخبندان 2.

اما ظهور این پدیده در دنیای ادبیات همان قدر عجیب است که ...( یک اتفاق خیلی نادر را تصور کنید که سرتان سوت بکشد!)

بهتر است کتاب اسکارلت ( دنباله برباد رفته)، خانم دووینتر( دنباله ربکا) و کوزت ( دنباله بینوایان) را به یاد بیاوریم که نمونه های معروف و قابل دسترس هستند.

چاپ دنباله ها با تمام هیجانی که خلق اثر توسط نویسند ه ای غیر از نویسنده اصلی کتاب! به پا می کند و  گاهی دنیا را تکان می دهد، به هیچ عنوان تجربه های موفقی نبودند و حالا یک سئوال کوتاه دو کلمه ای سرراهمان قرار می گیرد که ربطی به موفقیت یا عدم موفقیت این آثار ندارد
ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه ششم آبان 1386
برای سبدهای خالی از کتاب

لطفا مخاطب را متهم نکنید

 

بیایید رو راست باشیم! قبول کنیم که در جامعه ای با دغدغه مطالعه زندگی نمی کنیم. آن قدر که خانه ، ماشین، مسافرت و داشته ها و نداشته ها برایمان مهم اند؛ زبان بسته ای به نام " کتاب" پشیزی اهمیت ندارد.

همه ما تقریبا مطمئنیم که دلایل بسیار قانع کننده  و منطقی برای توجیه این سئوال داریم که چرا در سبد هزینه های زندگی، مطالعه و کتاب جایی ندارد؟ آن قدر گفته ایم و بحث کرده ایم و تلنگر به ذهن یکدیگر زده ایم که اگر قرار بود اتفاق خاصی بیفتد تا به حال افتاده بود و دیگر مولفان سرگردان و ناشران پریشان وجود نداشتند. اما نباید انگشت اتهام را نیز تنها به سوی مخاطب نشانه بگیریم و هرچه تقصیر است بر گردن این گروه بیندازیم و بعد بنشینیم و به حال کتابهای خاک خورده در قفسه های کتابفروشی غصه بخوریم.

حتما دلیل قابل قبولی وجود دارد که چند عنوان کتاب، سال ها پرفروش باقی می مانند و بخشی دیگر، هرچند اثری خلاقانه به نظر می رسند، هیچ گاه کشف نمی شوند.

تا به حال به این سئوال مهم توجه کرده اید که چرا کتابهای آشپزی ( ر- م) سال ها پرفروش بوده اند؟ تعجب نکنید. مشکل دقیقا در همین چراهای به ظاهر بی ربط است. مدتهاست که بازار کتابهای ادبی ایران بیشتر از 3 یا 5 هزار تیراژ را تجربه نکرده است، اما در همین وانفسا فروش چند صد هزارتایی کتابهای آشپزی یا چگونه قورباغه قورت بدهید تا خوشبخت باشید ؟ یا مثلا صد و هشتاد رمز جوان ماندن ، نشان می دهند که گره در دستان تولید کنندگان کتاب است.

به یقین هیچ ناشر و کتابفروشی نمی داند که چند درصد کتابهای منتشر شده را مردم می خوانند . تنها ملاک تشخیص ، تقاضای کتاب و فروش در سطح کتابفروشی ها و نمایشگاههاست. از آن جا که تقاضا همیشه مرحله بعدی نیاز است؛ پس مخاطب باید نسبت به کتاب احساس نیاز کند و بعد جایی در سبد هزینه های زندگی برای آن باز شود.


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه یکم آبان 1386
برای نقاش خیابان چهل و هشتم

اگر پوست کلفت هستید داستان بنویسید

 

تمام امروز به این فکر می کردم که چقدر بهتر بود اگر به جای نوشتن ، نقاشی بلد بودم. آنوقت همه چیز به یک خودکار و صفحه ای سفید یا مثلا صفحه کلید و زل زدن به چهارگوشی با نوری آزار دهنده و حرکت سریع انگشتان دست ختم نمی شد.

 

تمام امروز به این فکر می کردم که نوشتن یعنی چه؟ آن هم داستان مثلا؟

حالا من بیایم چند سال هم بروم توی لاک خودم که خلوتی بسازم و شاهکاری خلق کنم. برای چه کسی؟ یا چه کسانی؟ همان هایی که در روز فقط هفت ثانیه مطالعه می کنند؟ دیگر نخواستم خودم را گول بزنم که نه! این چه حرفی است؟ برای خودت بنویس. آنهایی که چند سال از نوشتنشان می گذرد خوب می فهمند این حرف خیلی خنده دار است.

اگر نقاشی بلد بودم و حاصل خلوتم یک تابلو می شد، دست کم دلم خوش بود همان هایی که کتاب هزارتایی مرا نمی خرند و از کنارش خونسرد عبور می کنند، لحظه ای می ایستند و به نقاشی ام نگاه می کنند، شاید جرقه ای هم در ذهنشان درخشید.

 

تمام امروز به این فکر می کردم که اگر به جای خودکار با مداد رنگی می نوشتم چه می شد؟ شاید اگر به جای تایپ کردن داستان یا یادداشتم، به صفحه ای پر از کلمات رنگین می رسیدم لبخندی  خشک و خالی روی لبم می نشست.

 

تمام امروز به  این فکر می کردم که چند درصد از نویسنده ها فیگور نوشتن می گیرند؟ هر وقت از آنها می پرسی: "وقت داری که با هم گپی بزنیم؟ یا افتخار می دهید که چند لحظه ای در خدمتتان باشم؟ یا کی خدمت برسم تا کنار گوش مبارکتان داستان بخوانم و شما مرحمت بفرمایید غلطهایش را بکوبید توی سرم؟ یا تشریف می آورید به جلسه باشکوهی که برایتان برگزار کرده ایم؟"

محال است پاسخی غیر از این بشنوی:" الان که دارم کار می کنم. برنامه نوشتنم به هم می خورد. فردا هم که با ناشر قرار دارم. پس فردا هم حس و حال خاصی دارم که فقط خودم می فهمم و دوست شاعرم!"

اگر نقاشی بلد بودم، به فرض که اثرم را نگاه نکنند،هیچ کس  هم نقاشی ام را دوست نداشته باشد آن وقت  می رفتم دفتر چهل برگی  از سرکوچه می خریدم و با مداد سیاه ؛ توی آن همین طور صورتکهای کج و کوله می کشیدم. بعد راحت و آسان پاره اش می کردم. این کار را نمی شود حتی با سیاه مشق های داستانی کرد. کلمات به اندازه کافی غریب هستند. چطور می شود تکه تکه شان کرد و نعششان را روی هوا دید؟

 

تمام امروز به این فکر می کردم که برای نویسنده شدن پوست انداختن لازم نیست، پوست کلفت لازم است. اینکه طاقت گمنام ماندن را داشته باشی. اینکه اگر دری به تخته خورد و کسی گلی به جمالت زد و صدایت را از ته چاه شنید، آنوقت تاب تیغ تیز شمشیرها را داشته باشی و بتوانی این مفهوم را تحمل کنی  که : " هرچند نزدی ضربتی ولی ضربتی نوش کن."

 

به آخر روز که رسیدم به  این فکر می کردم که مداد رنگی و کاغذ و قلم مو و بوم هم نمی خواهم. باز همین آرزوی نقاش شدن هم ممکن است بلای جان شود. همان یک تکه زغال و موزاییکهای حیاط  مرا بس...