چرا پای ادبیات ما همیشه لنگ است؟
فکر نمی کنم هیچ کدام از ما نابغه ای را سراغ داشته باشیم که به محض فارغ التحصیل شدن از رشته علوم انسانی و یا به طور خاص؛ زبان و ادبیات فارسی مهارت تفهمیم آرایه های ادبی به دیگران را داشته باشد. ممکن است نفرات اول تا سوم ( شاگرد اول ها) از تمام آنچه که بدیع ، معانی و بیان ، عروض و قافیه و هزار فن دیگر را ساخته اند، سر دربیاورند و چشم بسته مقدار قابل توجهی تعریف و تئوری و محض نمونه، چند بیتی ارائه دهند، اما ته چشم همین قشر فرهیخته را هم که نگاه کنیم برق محفوظات و غبار دلزدگی از یادگیری شگردها و آرایه های ادبی را می بینیم.
بگذریم از اینکه بعضی ها شاعر هستند و به طور ذاتی با آرایه ها دست و پنجه نرم می کنند و بعد می روند لیسانس ادبیات بگیرند! اما باور کنید دل و روده این جماعت فرهیخته هم شب امتحان عروض و قافیه و معانی و بیان به هم می ریزد مخصوصا وقتی جزوه ای در کار نباشد و کتاب صناعات ادبی با آن نثر پر طمطراق و سنگین ، منبع درس باشد.
مگر غیر از این است که ادبیات، جهانی است انتزاعی که به کمک آرایه ها غرقمان می کند در یک دنیا حس و زیبایی؟ پس چرا رو به رو شدن با آرایه ها ی ادبی اینقدر زجر آور است؟
شگردهای ادبی اگر چه اکتسابی هستند، اما مثل قاب ؛ کلمات را به دیوار هنر محکم کرده اند. اگر از این زاویه به دنیای صناعات ادبی نگاه کنیم ، به یقین مثل خواندن اشعار و متون مسجع و زیبا عطش درک و یادگیری خواهیم داشت.
یادم می آید چند سال پیش در بحبوبه امتحانات پایان ترم و بگیر و ببند نمره ، خبر انتشار کتاب " آرایه های ادبی به زبان تصویر" برا ی سنین پایه ، توجهم را جلب کرد. نه به خاطر عشق به آرایه ها! که به نظرم اگر شمشیر داشتم راه آب را مثل یزید می بستم به هرچه عروض و قافیه و بدیع و معانی و بیان است. اگر هم دستم باز بود اعلام می کردم که همه بروند به زبان ساده شعر و متن بنویسند. تشبیه و استعاره و هر کوفت و زهرمار دیگری را هم بگذارند برای همان هایی که خیلی بلدند. به اندازه کافی زبان شناسی و قواعد عربی حالم را گرفته بود که بخواهم عروض و قافیه را هم شب امتحان بگذارم کنار بقیه محفوظاتی که لحن یکنواخت و بی هیجان استادان هیچ تاثیری در ارتباط برقرار کردن با آنها نداشت.
تنهایی ام را با قصه و ساز پر کردم
آخرین بار که دیدمش سومین جشنواره داستان های ایرانی مشهد سال 85 بود. اختتامیه شب یلدا برگزار می شد و دبیر جشنواره بودم. مراسم شب یلدا فکرمان را مشغول کرده بود که حتما قصه گویی داشته باشیم. دوستان کانون پرورش فکری همکاری می کردند و دکور قشنگ و سنتی را در سالن جهاد دانشگاهی آماده کرده بودند. به چند قصه گو پیشنهاد اجرای برنامه داده بودم که ناگهان جرقه " حاج قربان سلیمانی" چنان روشن شد در ذهنم که فورا تماس گرفتم با محبوبه بزم آرا دوست شاعرم که مسئول بخش کامپیوتر کانون است و راه تماس و دعوت از حاج قربان را می دانست.
با پروین خاکپور که روزهای سختی را می گذراند به خاطر آن تصادف و روحیه عالی و مثال زدنی اش همه ما را متحیر کرده است مشورت کردم. همشهری حاج قربان است و واسطه دعوت را می شناخت و تلفنش را یادداشت کردم. از پله های اتاق محبوبه که پایین می آمدم به جای حاج قربان و برنامه اختتامیه، دو نور کوچک از آسمان می خواستم تا بنشیند در چشمهای پروین خاکپور که آن طور با اعتماد به نفس ، هنوز هم که هنوز است از پله ها بالا می رود و دعوایمان می کند اگر دستش را بگیریم.
اولین بار حاج قربان سلیمانی را در افتتاحیه جشنواره منطقه ای قصه گویی کانون پرورش فکری -آبان 85 - که در مشهد برگزار شد دیدم. قرار بود برای چند روز جشنواره؛ ویژه نامه و خبرنامه خاص آن ایام را کار کنم. مدیر استان خواسته بود که چند روزی کتابخانه را بسپارم به همکار دیگری و مستقر شوم در بخش اداری و مقدمات کار را بچینم. تیم خوبی بودیم. یادش به خیر و فشار کار البته بسیار زیاد بود.
دانیال – عضو قدیمی کانون – خبرنگارم بود. روز افتتاحیه خودم می چرخیدم توی سالن که سوژه پیدا کنم. بعد به دانیال می گفتم چکار کند و روانه اش می کردم برای مصاحبه و خبر.
اواسط مراسم افتتاحیه، محبوبه بزم آرا – مجری مسلط برنامه - حاج قربان را دعوت کرد برای اجرای موسیقی و قصه گویی. قبل از آن چند اسلاید؛ بیوگرافی حاج قربان و عکس هایش را نشان داد. به دانیال اشاره کردم که همه را یادداشت کند و می دیدم که به پرده سفید نگاه می کند و تند تند می نویسد:
" حاج قربان سلیمانی در سال 1302 در روستای علی آباد قوچان متولد شد. پدرش از جمله نوازندگان صاحب نام دو تار شمال خراسان بود و او نیز از هفت سالگی دو تار به دست گرفت و شاگرد پدر شد. حاج قربان ، کار کشاورزی می کند. دو فرزند دختر و یک پسر دارد به نام علیرضا که در اکثر اجراهای پدر همنواز ساز اوست. حاج قربان از بخشی های شمال خراسان است. یعنی هم شعر می گوید، هم ساز می زند و هم قصه می گوید. از او به عنوان پدیده نسل گذشته یاد کرده اند . تا کنون در کشورهای فرانسه، آمریکا، تونس و اکوادور اجرای برنامه داشته است. و از سال 69 که به عنوان نوازنده برتر جشنواره فجر انتخاب شد، داور بخش موسیقی است. استاد حاج قربان سلیمانی علاوه بر نشان درجه 2 فرهنگ و هنر به عنوان " گنجینه ملی" لقب گرفته است."
به احترام غولی با چشمان دو رنگ می ایستیم
به ما گفته بودند که شما غول هستید! آنقدر ناراحت شدیم که سرمان را گذاشتیم روی لبه پنجره و گریه کردیم. تصور ما ا ز غول، جانوری بود درشت هیکل، با دندانهای تیز و چهره ای وحشتناک و بدجنس که آدمها را می بلعد. چطور ممکن است کسی دلش بیاید و انسان نازنین و رنج کشیده ای مثل شما را غول بنامد؟
درست است که در نگاه اول؛ چشمان شما با دو رنگ به ظاهر متفاوت – سیاه و سبز- جلب توجه می کرد. ولی سیاه بودن چشمتان مربوط به استفاده از قطره آدرنالین و باز شدن مردمک چشمتان بود. یادتان می آید در یکی از حمله های صرع، جسم نوک تیزی توی چشمتان فرو رفت؟
عمو فئودور نازنین! وقتی به مظلومیت و رنج های بی شمارتان در طول زندگی فکر کردیم به شما حق دادیم که شخصیتی به ظاهر عصبی و کلافه داشته باشید؛ آن هم برای قضاوت کسانی که به درستی شما را نمی شناسند.
تصور کنید، چه کسی می تواند تا پای چوبه اعدام پیش برود و در لحظه ای آزاد شود؟ سیبری یادتان هست؟ جایی در خاطراتتان گفته بودید: " من دیدم که دارند وسایل اعدام را آماده می کنند و فقط پنج دقیقه از عمرم باقی است. ولی هر یک از دقایق به نظرم سالی می آمد. انگار هنوز عمر درازی در پیش است. پیراهن اعدام به تنمان کردند. من در ردیف سوم، نفر هشتم بودم. چقدر دلم می خواست زنده بمانم! زندگی به نظرم چه عزیز می آمد. گذشته در برابرم زنده شد. دلم می خواست از نو برگردم و سالها و سالها زندگی کنم. وقتی حکم تازه را خواندند به من چهار سال کار با اعمال شاقه دادند. به سلولم که برمی گشتم، تمام راه آواز می خواندم..."
نمی خواهیم خاطرات تلخ گذشته را زنده کنیم. هر کس مایل است شرح دقیق آن لحظه را بداند می تواند شاهکار شما " ابله" را بخواند که در صحنه ای جذاب، از زبان شاهزاده میشکین، این واقعه را با تمام جزئیاتش به تصویر کشیده اید.
یا خاطرات خانه اموات که شرح کاملی از دوران محکومیت شماست. یکی از دوستانمان معتقد است که " ابله" شخصی ترین رمان شماست. البته ما فکر می کنیم که تمام رمانهای شما به نوعی کالبد شکافی زندگی و شخصیت خودتان است. خانه قدیمی تان را به یاد می آورید؟ آپارتمان شماره 13 را می گوییم... خیابان بولشایا مشانسکایا...خانه ای بزرگ با تعداد زیادی آپارتمان کوچک که در آنها دکانداران می نشستند. این خانه به شدت یادآور خانه ای است که قهرمان داستان جنایات و مکافات در آن زندگی می کرد.