تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
تبریک به کیارنگ علایی

 ...هرجا بخواهد می وزد 

 

داشتم آماده می شدم که برای بستن آخرین صفحه سال 86 بروم دفتر روزنامه. کیارنگ علایی تماس گرفت و گفت کار واجبی دارد و می آید.

می دانستم که با دست پر می آید مثل همیشه . وقتی کیفش را باز می کند  حتما بهترین و آخرین عکس و یا تک داستانی خوب  یا کتاب  نفیس  یکی از جشنواره های معتبر را هدیه می گیرم. این عادت همیشگی اوست.

توی تحریریه نشسته بودم و به  غرغرهای دوستان  گوش می دادم و سرم گرم بود با یادداشتی و امیدوار بودم زودتر کارم تمام شود و بروم بیرون نفس بکشم که کیارنگ علایی را دیدم و این بار برایم کتابی دیگر آورده بود. خواستم تشکر کنم که چشمهایم گرد شد. " هایکو هرجا  بخواهد می وزد" برگردانی زیبا از 100 شعر کوتاه معاصر است .مدتی قبل  به ناشر سپرده بود و نمی دانستم قبل از عید و درست نیم ساعت بعد از اینکه اولین نمونه های کتاب رسیده است، توی دستم خواهد بود. کتاب را همان جا باز کردم :

 

از وقتی بچه بودم

ماه

دنبال سرم می آید

تا خانه

 

گفتم: برام امضا کن. خیلی خسته به نظر می رسید. گفت: باشه برای وقتی که حالم بهتر بود. یادم آمد کتابهای قبلی کیارنگ را هم داشتم و هرکدام را با لطفی هدیه داده بود. مجموعه داستان های " باد در یک خیابان مستقیم" ،" طبیعت زنده چند بانو" ، کار مشترک عکس و روایت با مصطفی مستور " پرسه در حوالی زندگی" و شاید حدود 20 کتاب  برای جشنواره های عکس و فیلم و داستان...

آرشیوم را  نگاه می کردم که چشمم افتاد به یادداشتی بر مجموعه داستان " طبیعت زنده چند بانو". همان موقع انتشار کتاب نوشتم و شاید فقط دریافتهایم بود از مجموعه داستان کیارنگ علایی که به گمانم نگاهی خاص و سبکی متفاوت را در داستان دنبال می کند. همان طور که زاویه دیدش به دنیای عکس هم متفاوت است.

 

 

 

نگاهي به مجموعه داستان " طبيعت زنده چند بانو"

قابي پر از بانو

 

فهرست ، عنوان كتاب را ندارد. به همين سادگي! پس بايد چراغ قوه را روشن كرد و در جستجوي طبيعت زنده چند بانو داستان ها را كاويد. ده بانو( با چشم بستن بر سايه ها و شخصيتهاي فرعي) كه مثل هم نيستند، مثل هم فكر نمي كنند و خط زندگي متفاوتي دارند از لابه لاي داستانهاي كوتاه مجموعه با دقت و چشم باز به مخاطب خيره شده اند. گاهي نگاهشان گرم است و دلنشين و گاه غمگين و افسرده انگار التماس مي كنند.
ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
چند نکته کوچک برای همه

 عید مطالعه شما مبارک

یا

بیایید آن هفت ثانیه آبروز ریز را تکان بدهیم

یا

خیلی بد است که از مطالعه می گریزیم

 

از همین حالا تا 29 اسفند، هرنشریه ای را که ورق بزنید انواع و اقسام مصاحبه های  گروهی با نویسندگان، شاعران، پژوهشگران ، بازیگران و چند تا " گران" دیگر می بینید که از هفت سین و خاطرات و عیدی گرفتن و امسال چکار می کنید؟ و پارسال همین موقع چکار می کردید آنجا؟  گفته اند و به هرحال ویژگی تمام ویژه نامه های نوروزی است و در گردونه رقابت ، به نشریه برنده  روی گیشه کمک می کند.

اما در اغلب این گفتگوها یک سئوال کمرنگ هم دیده می شود با این عنوان : برای تعطیلات امسال چه کتابی را پیشنهاد می دهید؟

لطفا اخم نکنید! خودم گفتم که سئوال کمرنگ و بی ربطی است. گروه کتابخواران حتما نگاهی به این سئوال می کنند و شانه ای بالا می اندازند. چون یا کتابها را خوانده اند و یا خودشان لیست مفصلی دارند و نیازی هم به نشریه های زرد و سبز برای معرفی کتاب ندارند.

گروهی دیگر هم آنقدر غرق مجموعه های صد فیلم و سریال های طنز و " عید شما مبارک" هستند که شاید فقط فرصت داشته باشند که همان ویژه نامه نوروزی را تا آخر تعطیلات نوروز بخوانند.

اما گروه سومی هستند که روی این یادداشت به سمت آنهاست.

همان عده قابل توجهی که وقت آزاد دارند، نشریه هم می خوانند ولی بعد نمی دانند چکار کنند؟ یعنی هرچه تلاش می کنند وجه تشابه زیادی بین علائقشان با کتابهایی که معرفی می شوند پیدا نمی کنند و اصولا زمان تعریف شده ای به نام " زمان مطالعه "  هم میان بیست و چهار ساعت زندگی شان دیده نمی شود.

چند وقت پیش با مطلب جالبی رو به رو شدم که به نظرم رسید می تواند دریچه ای برای ورود به دنیای آرام کتاب باشد. حتی برای کسانی که کتاب خواندن را مربوط به قشر خاصی می دانند و از آن می گریزند.

 

نویسنده ای می گوید: مردمی که کتاب بخوانند حرفی نو برای گفتن دارند. جمله قشنگ و عجیبی است. یعنی واقعا آمار هفت ثانیه مطالعه ، می تواند بیانگر حرفی نو برای مردمی باشد که پشت سرشان قرن ها فرهنگ و تمدن است؟

قرار نیست کسی روی چهارپایه بایستد و فراخوان مطالعه صادر کند. طومار نصایح و فواید کتابخوانی هم در میان نیست. فقط به نظر می رسد روزها و ساعتهای تعطیل که پیش رو داریم فرصت خوبی است برای همه ما که تکانی به این هفت ثانیه آبرو ریز بدهیم.

شاید توجه به چند نکته ظریف و بسیار ساده برای گروه سوم و حتی دو گروه قبل از آن کارگشا باشد:


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه چهارم اسفند 1386
تقدیم به هولدن با عشق و بدون نکبت

خیلی وقت پیش سلینجر مرده بود!

 

مجید قیصری آمده بود مشهد. نه برای جشنواره و داوری و  سخنرانی و جلسه نقد و این حرفها. توی کتابفروشی دیدمش. دنبال رمانی می گشت که آخرین نسخه اش را همان جا پیدا کرد. کل کتابهای جایزه گرفته و نگرفته و حرف و حدیث دار و ضعیف و قوی پیش رویمان بود. ناخودآگاه دو سه عنوان کتاب را نشانش دادم و نظرش را خواستم که چیزی نگفت. درست مثل این بود که آشنای مشترکی را دیده بود و نمی خواست درباره اش حرفی بزند. اول تعجب کردم ولی بعد، از سکوتش خوشم آمد. دلیلی نداشت که به قول ادبیاتی ها " پنبه دیگران را بزند" . یک کمی تعارف کرد و عذر زحمات جشنواره که حرفش را قطع کردم و به زبان بی زبانی گفتم که بگذریم! دوست نداشتم پرونده ای را  که  در ذهنم بسته بودم دوباره باز کنم.

دیدم توی قفسه ها دنبال کتابی می گردد. فهمیدم که " یادداشت های شخصی یک سرباز" نوشته سلینجر را می خواهد. برایم جالب بود چون  همان روزها داشتم کتاب را می خواندم و برای اولین بار دو کتاب را با هم شروع کرده بودم. "یادداشتهای روزانه ویرجینیا وولف" و مجموعه داستان سلینجر. "خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری  را پیشنهاد کردم بخواند و او " پرده جهنم" آکتا گاوا را توصیه کرد. رد و بدل داستانی مان که تمام شد حرفمان کشید به نوشتن. ازکار تازه اش گفت و من هم لو دادم که برای اولین بار بعد از یک دوره طولانی داستان کوتاه نویسی، رمانی را شروع کرده ام. خوشحال  شد و گفت: چقدر خوب شد. پس بالاخره به خودت آمدی.

در تمام مدتی که قیصری از شوق نوشتنش می گفت، من جرات نمی کردم از فصل هایی که نوشته بودم حرف بزنم. برای اولین بار دهانم را قفل زده بودم و فقط چند سئوال به ذهنم رسید که  دوستانه جواب داد و خیلی هم کمکم کرد.

بعد رسیدیم به هنرمندی خراسانی و انگار که جرقه ای زده باشم، طرحی که در ذهن داشت باز کرد. گفتم: چقدر  جالب ! ببینید چطور این حرف پیش آمد و طرحی نوشته شد.

حرف عجیبی زد : من فکر می کنم حتی روزنامه خواندن ما اتفاقی نیست. حتما دلیلی پشت آن هست.

از برف گفتیم و لذت نوشتن ، وقتی به خاطر سرما توی خانه حبس می شویم، و اینکه گند بزنند به تابستان که ساعت نه، شب می شود و  چه کسی می تواند وسط روزهای گرم و طولانی قصه بنویسد؟

بعد به شخصیتهای داستانی رسیدیم و اعتراف کردم که نمی توانم درباره داستانی که می نویسم حرف بزنم. عکس العمل قیصری جالب بود. گفت: یعنی تا اینجای کار موفقی، پس داستانت را دوست داری.

بعد توصیه کرد که فصل ها را با فاصله زمانی زیاد ننویسم، حواسم به یکدست شدن کار باشد و وسواس هم نداشته باشم.

موقع خداحافظی تشکر کرد از جرقه طرح جدیدش و قول داد که "باغ تلو " را برایم بفرستد. خواستم بگویم که حتما هرچه فهمیده ام برایش می نویسم که یادم آمد مدت زیادی است به محمد آصف سلطان زاده قول داده ام یادداشتی برای " عسگر گریز" بنویسم و هنوز کاری نکرده ام. بنابراین فقط با تشکر و سلام برسانید و همین تعارفات معمول، خداحافظی کردیم....

و این دیدار ساده آغاز یک تلنگر در ذهنم بود .خیابان یخ زده را در آن شب سرد و برفی پیاده می آمدم و  به سلینجر فکر می کردم.


ادامه‌‌ی مطلب