چرا نویسندگان امروز شبیه نسل نیستند؟
آخرین داستان مجموعه " زنی با چکمه ساق بلند سبز" هم تمام شد. قبلش هم " مورچه هایی که پدرم را خوردند" در راه برگشت از سفر تمام شده بود. مجموعه داستان " ها کردن" را هم با دقت خواندم. دارم کلنجار می روم با " زندگی مطابق خواسته تو پیش می رود". که ببینم چند روز درگیرم می کند؟ " تقدیم به چند داستان کوتاه" هم قابل تامل بوده برایم. جلد کتاب " عشق روی چاکرای دوم" و جریان مجوز گرفتنش هم دور از بحث ادبیاتی اش توجهم را جلب کرده است. " قلعه پرتغالی" را هم که نیمه کاره رها کردم. قبلترش هم " عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک" و آن یا نمی دانم چی؟- نمی شود عنوانش را کامل حفظ کرد و یکجا تحویل داد - "اژدهاکشان " را هم که خیلی قبل تر ها خوانده بودم. چند تا کتاب دیگر هم هست که به درد این روزهایم می خورد و حتما جایی برایشان باز می کنم همان طبقه اول کتابخانه کوچکم. اگر بخواهم خیلی خیلی دور بروم در تاریخ تولد مجموعه داستانها ، لابد می رسم به " آفتاب مهتاب". برای یک پرسش کوچک، شاید لازم نباشد تا آن سوی دنیا بروم.
برای سئوال خودم یک مربع می سازم. یک چهارگوش کاملا آگاهانه فقط به این دلیل که ذهن نامنظمم که هرثانیه به جایی می پرد ، یک لحظه آرام بگیرد و بتوانم کلمه ای را قاب بگیرم.
" نسل" ... این کلمه برایم آشناست و در عین حال بسیار غریب و قریب!
آنقدر در همین عناوین و آثار نویسندگانی که این روزها انبار شده اند در تاریکخانه ذهنم، تفاوت دیده ام که مانده ام میشود به همه آنها گفت : نسل جدید داستان نویسان ایرانی؟ می شود گفت واقعا؟
فکر نمی کنم لازم باشد برای تحلیل سئوالم بروم سراغ نسل اول تا چهارم . حتی برایم مهم نیست که این ها نسل پنجم هستند یا بوده اند؟ شماره نسلشان اهمیتی ندارد. مهم این است که چگونه چند دنیای متفاوت با ذهنیات مغایر و افکار شاید دور از هم بتوانند در یک نسل نویسنده بگنجند؟
ما دوستی داریم که وقتی اردیبهشت می رسد، ذوق مرگ می شود. یک کوله پشتی و یک شیشه آب معدنی دستش می گیرد و ما همیشه فکر می کنیم می خواهد برود کوهنوردی. بعد می فهمیم که قصد سفر نمایشگاه کتاب را دارد به حول وقوه الهی!
این نمایشگاه برایش شده مثل سفر حج. سالی یک بار انگار واجب است برای آنهایی که دستشان به دهانشان می رسد بروند طوافی کنند دور غرفه ها و ذخیره بیست سال کتاب خریدنشان را به هوای بن کتاب بریزند به پای کتابهای زبان بسته و بعد بیایند خانه شان و همین دیگر. هر روز که کتابها را نگاه می کنند یادشان می ماند چه انسان فرهیخته ای بوده اند.
امسال دوستمان زانوی غم به بغل گرفته است. خیلی به قیافه اش نمی خورد که روشنفکر باشد. چون از پیشانی تا فرق سرش هنوز مثل جنگل مو دارد. سیگار هم نمی کشد. داستان سیاه هم بلد نیست بنویسد. یعنی بیشتر مخاطب خوبی است تا نویسنده ای حتی تازه کار.
به دوستمان می گوییم: خب چه مرگت است؟ مثل پارسال چشمهایت را روی هم بگذار و فوقش فریاد اعتراضت را برای عوض شدن جای نمایشگاه با چند تا عکس از وضعیت اسفبار غرفه ها نشان بده. ولی بعد حرفمان را قورت می دهیم . چون این دوست ما اصلا نمی داند فرق دوربین با همان شیشه آب معدنی اش چیست؟
می گوییم: خب اصلا نرو به درک!
بعد تحقیر آمیز نگاهمان می کند و می گوید: یک نگاهی پشت سرت بنداز. ما پشت سرمان فقط چند تا ماشین می بینیم و عباس آقا که دارد جلوی مغازه اش را آبپاشی می کند. ولی دوستمان اشاره می کند به صفی طولانی که انگار همه ناشر هستند. می گوید: اینها مانده اند مجوز کتاب بگیرند و احتمالا هم نمی گیرند.
بعد ما می گوییم: خب یعنی چی ؟ چه ربطی به نمایشگاه کتاب دارد؟