
براي خواندن اين مطلب كليك كنيد (html) (jpg) و (Pdf)
منتشر شده در روزنامه اعتماد ملي - سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۷ صفحه ۹
" اندوه راوی" همان " اندوه نویسنده" نیست!
فکر می کنم از خواب بیدارش کردیم. چای سفارش دادیم و یک لحظه پشیمان شدم از داستان خوانی با اعمال شاقه. ولی آن موقع هنوز دوست داشتم داستان بنویسم و با صدای بلند بخوانم و چه محکی بهتر از خواندن داستان برای شهریار مندنی پور؟
هنوز یکی دوهفته از تولد "ماریا انگشت" می گذشت. با سیامک رفتیم که او مینی مال بخواند و من داستان کوتاه.
به هم تعارف کردیم و فکر می کنم اول قرار شد او بخواند. هنوز هم نمی دانم چرا سیامک دیگر داستان نمی نویسد؟ همان موقع هم چهار خط می نوشت و جان می کند ولی به گمانم بسیار قوی و تاثیر گذار می نوشت و گاهی متاسف می شوم که دندانپزشک شد و قصه یادش رفت.
آن موقع " عصر پنجشنبه" رو به راه بود و مندنی پور مینی مالها را گرفت و حالا کار من سخت شده بود با داستان کوتاه " ماریا انگشت" که خیلی دوستش داشتم .تمام قصه با طرح یک بازی تلخ پیش می رفت که مخاطب خاص می طلبید و نگران بودم که خوب درنیامده باشد.
وسط قصه که رسیدم ، مندنی پور سیگار دیگری روشن کرد و چشمهایش را بست که تمرکز کند. خودم را آماده کردم برای اینکه بگوید : " خب...خب ...موفق باشید. شما هنوز جوان هستید"
دو سه دقیقه ساکت بودیم. محض انجام کاری هم که شده، چای ریختم تا انتظار خفه ام نکند. به گمانم آن روز بهترین نقد را شنیدم. نه خبری از ویرانگری با پتک بود، نه چشم پوشی روی ضعفهای داستان. با چند جمله کوتاه کلیدهای متن را پیدا کرده بود و فقط با یک جمله ، متوجه شدم که بسته به نیاز داستان، صحنه پردازی باید ساده، مرکب یا پیچیده باشد.
هیچ وقت ندیده بودم برای نقد ، کسی از قلم و کاغذ استفاده کند. خودکار را برداشت و یک محور کشید. درست مثل اینکه ریاضی تدریس می کند. با سه خط غیرهمسطح، عدم تعادل را در داستان مدرن برایم گفت. بعد فکری کرد و گفت : می دونی چه جوری باید اشک مخاطب رو در بیاری؟ سرد و بی تفاوت بنویس. تاجایی که می تونی احساست رو خفه کن موقع نوشتن. بعد صدای گریه مخاطب رو لابه لای خطهای قصه ات می شنوی.
آهسته پرسیدم: بدون تعارف بگید، این قصه باید چهل تکه بشه و بعد دوباره بسازمش؟
سری تکان داد. فنجانم را پر کرد و گفت: از اندوه راوی خوشم اومد. اندوه قصه زیبا بود.
***
سالها گذشته است. شهریار مندنی پور را دیگر ندیدم. بعد جریان مهاجرتش پیش آمد و بعد همین چند وقت پیش ، قرار بود گفتگویی داشته باشم با او برای نشریه " نوشتا". بعد گفتم به حسین آتش پرور که نیاز به زمان بیشتری دارم برای طرح پرسش ها. بعد حسین آتش پرور مثل همیشه ، صبور و مهربان گفت که عجله نکنم.. بعد...هنوز هم عجله ندارم...
این ها را نوشتم فقط به خاطر یک عبارت زیبا که مدتی است وقت نوشتن و خواندن داستان به آن فکر می کنم : " اندوه راوی" که همان " اندوه نویسنده " نیست.
اینجا آتشی بدون دود روشن است!
غروب بود که خبر رفتن نادر ابراهیمی را شنیدم .می شد فقط افسوس خورد و یاد روزهای رنج و بیماری اش افتاد و سری تکان داد، بعد هم مثل تمام اهالی مطبوعات و داستان نویسان، قلم را برداشت و برایش چند خطی نوشت. حتما به زودی شاهد ویژه نامه ها و مطالب متنوع و خاطرات و مرثیه ها خواهیم بود.
حتما گفتگوهای زیادی را در نشریات با همسر و بستگان و دوستان نزدیکش خواهیم خواند. حتما داستانهایش بارها و بارها تجدید چاپ خواهند شد و سیل مخاطبین جدید و قدیمی هجوم می آوردند به کتابفروشی ها...
و بعد عکس است و سوگواری و سخنرانی و غیره و غیره که : چه گوهری داشتیم و قدرش را ندانستیم. درست مشابه همان اتفاقی که برای تمام هنرمندان می افتد.
و بعد یکسال می گذرد و اگر همت شود جایزه ای ادبی به یادش برگزار خواهد شد و آن وقت سالهای سال نام " نادر ابراهیمی" بیشتر از روزهای بودنش در یادها خواهد ماند و دیگر هیچکس فکر نمی کند که روزی روزگاری مردی بود که زیاد زحمت کشید،زیاد نوشت ، زیاد متهم شد، زیاد رنج کشید، زیاد بیمار بود و درست در همان گردونه ای زندگی کرد که نویسندگانی مثل هوشنگ گلشیری و احمد محمود و بسیاری دیگر.
همان غروب بود که به سرنوشت غم انگیز نویسندگان ایرانی فکر می کردم و به این نتیجه رسیدم که ادبیات داستانی ایران شبیه خیمه است نه بنایی عظیم و محکم. ستونهای تنومندی سنگینی آن را به دوش می کشند و چون زمانی درختی با ریشه های گسترده بوده اند از درون خشک می شوند و درست همان موقع که ترک برمی دارند، ساکنین خیمه به یاد می آورند که به دنبال ستونی دیگر بگردند. آنوقت با احترام، ستون قدیمی برداشته می شود و در عین اینکه همه نگران افتادن خیمه و نجات جان سیاهی لشکرها هستند، به ستون ترک خورده لبخند می زنند و قول می دهند که وقتی رفت، حتما به یاد همه بیاورند که در روزگاران گذشته " او" بود که خیمه را نگه می داشت.همین!
همان غروب بود که مادرم داشت کتاب می خواند. کنارش نشستم.. آهسته گفتم: نادر ابراهیمی هم رفت. مادرم شوکه شد. نگاهم کرد. چشمهایش پر از اشک شد و گفت: پسر خوبی بود نادر...خیلی خوب. غرق شده بود در خاطرات آن دورها. گوش نمی داد به دلداری ام.آهسته گفت: چقدر بچه شلوغی بود. همیشه می ترسیدم بلایی سرش بیاید.حیفش بود با آن همه آقایی.
بعد بلند شد وضو گرفت و برای " نادر ابراهیمی " قرآن خواند. به مادرم که نگاه می کردم و قرآن جلد قرمز توی دستهایش ، برای نویسنده " آتش بدون دود" خوشحال شدم. یک نفر، در گوشه ای از خاطراتش، برای آرامش ابدی او دعا می خواند. یک نفر ، روی مبل راحتی نشسته بود، خودش را تکان می داد و آه می کشید برای رنج های او. یک نفر، بدون آنکه سخنرانی کند، مقاله و یادداشت بنویسد، ویژه نامه منتشر کند و حتی فکر کند به روزهای تلخ داستانی او و روزهای با شکوه بعد از رفتنش، برای همیشه نادر ابراهیمی را میان صفحات کتابی با جلد قرمز حک کرد.
تمام زمستان مرا گرم کن
باز به تابستان نزدیک شده ام. خواب زمستانی نوشتن!
شیفت عصر کاری را بهانه کرده ام برای اینکه سرم درد بگیرد و میگرن کلافه ام کند و بعد بروم جلوی باد مستقیم کولر و داغی پوستم اصلا خوب نشود و بعد... ننویسم.
به غروبهای نارنجی فکر می کنم که چقدر دیر شب می شود و حسی نمی ماند برای خلسه در تنهایی.
حتی دوست ندارم به کتابهایی که خوانده ام و می خوانم زیاد مجالی بدهم برای جولان در ذهنم.
وقتی خواب زمستانی نوشتن شروع می شود به این نتیجه می رسم که داستان کوتاه چیز خوبی است.همین که می شود زیر نور چراغ مطالعه یک نفس خواند و تمام کرد و بعد کتاب را زیر تخت گذاشت برای حرکت اتوماتیک وار بعدی تا دستم برود روی زمین را بگردد و بعد کتاب را پیدا کنم و باز بخوانم.
در این شبهای سرد نوشتن که داغ می شوم از هرم گرمای تابستان زود از راه رسیده لعنتی ، به این فکر می کنم که چقدر خوب است داشتن یک غار بزرگ تنهایی. نه من به کسی کاری دارم، کسی هم کاری به کار خودم و نوشتنم ندارد. به همین سادگی کنار می آیم با پدیده قشنگ استحاله به " خرس قطبی".
این روزها وشبهای زمستانی که دیر غروب می شود، بچه همسایه مدام زر می زند، ساختمان روبرو چراغش همیشه خدا روشن است و زن خوشبخت خانه داری برای شوهرش غذاهای خوشمزه می پزد و بعد دعوا می کنند سر نمی دانم چی، و صدایشان را از پنجره آشپزخانه می ریزند توی کوچه ....در این روزها وشبها به داستانهایی فکر می کنم که " متشخص " هستند.
داستانهای " متشخص" را دوست دارم. وقتی ته غارم می نشینم و پوست خیار می گذارم روی پیشانی ام و در نور کم، قصه می خوانم که حسودی ام شود و بنویسم، جریان ملایم و با شکوهی را زیرپوست نوشتنم حس می کنم و بعد از خواندن یک داستان کوتاه "متشخص"آرام آرام به نبضم می رسد. داستانهایی که حتی ته غار هم حرفشان به دل می نشیند. برای دل نوشته شده اند. تجربه ای ناب و شخصی اند. پرگو نیستند. بلند بلند حرف نمی زنند. به دیگران کاری ندارند....وای خدا! چقدر داستانهای متشخص را دوست دارم.
همان داستانهایی که اگر زود تمام شوند، زود تمام نمی شوند! داستانهایی که با کلمات بازی نمی کنند. جلف و بد ادا نیستند و به درد خرسهای قطبی می خورند.
داستانهای " متشخص" ، نویسندگان متشخصی هم دارند. باید این طور باشد وگرنه کلمات؛ هرز می شوند روی کاغذ، حرمت نخواهند داشت و دود می شوند روی هوای داستان.
وقتی می خواهم چراغ مطالعه را ته غارم خاموش کنم ، دست می کشم روی نقش های حک شده دیواره غار. چند اسم هست و چند جمله و شاید چند ...
مثل آواز پرنده ، کوتاه بنویس!
1
تازگي ها با صداي پرنده اي حواست پرت مي شود. گاهي اوقات به محض ورود به آستانه داستان، آوازي كوتاه و بريده بريده مي شنوي.
دو سه بار تصميم گرفتي با پرنده همراهي كني، اما تم آواز مدام تغيير مي كرد و تو فهميدي كه پرنده آنقدر در حنجره اش آوا دارد كه براي بيرون ريختنشان مجبور است كوتاه و بريده بريده همه را بخواند. يعني در كوتاه ترين زمان و تا آنجا كه مي تواند به اختصار...
2
از پنجره به ساختمان نيمه ساز آقاي سليماني نگاه مي كني. سطلي از سيمان را آهسته آهسته بالا مي كشند.
ولي نمي داني چرا ناگهان ميان زمين و آسمان، سطل سقوط مي كند. دلت مي خواهد داستانهايي بنويسي كه حادثه اي مثل سقوط سطل سيمان، كوتاه و ناگهاني داشته باشد.
از عناصر داستان هم خسته شده اي. مي خواهي طوري بنويسي كه از حداقل ها استفاده كني.
دغدغه هاي ذهن تو بزرگ است. خيلي فراتر از روزمره ها و حالا مانده اي كه چطور اين همه مطلب را در كوتاهترين حجم ممكن بگنجاني.
چايت سرد شده است. با يك قند همه را سر مي كشي. و باز صداي آن پرنده. بله درست است... سطل سيمان سقوط كرد.
بايد كوتاه بنويسي. حنجره ذهن تو پر از داستان است
3
اصولاً پشت ميز تحرير، همه چيز متفاوت است. انگار تمام مفاهيم، داستاني مي شود. وقتي قاب كوچكي مي تواند حجم زيادي از خاطرات را در بر بگيرد، پس داستان تو هم مي تواند دغدغه هاي بزرگ و وقايع بيروني را قاب كند. چنين داستاني حتماً ميني مال خواهد بود. يادت می آید كه در داستان ميني مال، جذابيت سوژه بسيار مهم است. آنقدر مهم كه سرنوشت داستان را در دست دارد.
تو ديگر فرصت حاشيه و حوادث فرعي را نداري. بايد سطل سيمان را رها كني. شايد از فاصله اي دور يا نزديك. مهم اين است كه سرعت انتقال اطلاعات به خواننده زياد شود و لحظه وقوع حادثه داستاني را درست انتخاب كني.