تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

دوشنبه سی و یکم تیر 1387
یک تیتر جنجالی و بی معنی

مجموعه داستان خسرو شکیبایی منتشر می شود!!!!!!

 

شنبه و یکشنبه کلاس فشرده ای داشتم که باید مثل قرص یا آمپول، هرچه لازم بود عده ای دانشجو از رشته های مختلف ، درباره یادداشت نویسی و تیتر و این چیزها بدانند؛  بدون یک لحظه اتلاف وقت در کاسه سر دوستان جوان گرمازده ام تزریق کنم. 

در سه ثانیه اول کلاس فهمیدم حتی قرص و آمپول هم جواب نمی دهد  و به در پررویی زدم و برای اولین بارشدم متکلم وحده! و به مفهوم واقعی کلمه بدون ترمز حرف زدم. یعنی حتی یک لحظه هم حاضر نبودم به عوض شدن جایگاهم با جماعت بخت برگشته رو به رویم فکر کنم. حالا وسط این بگیر و ببند؛ متنوع بودن رشته ها، گرمای هوا و باد بی موقعی را تصور کنید که پرده پنجره کنار میز مرا داشت از جا می کند و هر چند دقیقه یک بار وسط فرمایشات من، سه متر پارچه ساتن هم می آمد جلوی صورتم و زودتر از هم خودم می خندیدم که بقیه دانشجویان برای تنوع هم شده کمی لبخند بزنند.

به دقایق آخر کلاس که رسیدم مطمئن شدم اگر کاری کارگاهی انجام ندهم، حتی خودم نخواهم فهمید چه گفته ام در این مدت و احتمالا خفه خواهم شد!

به موضوعی نیاز داشتم که همه به آن مسلط باشند. یعنی حداقل ها را درباره آن بدانند و بشود در یک بازه زمانی ده دقیقه ای به پنج خط یادداشت برای یک گروه نویسی بزرگ اکتفا کرد.

دنبال سوژه ای  داغ و جذاب می گشتم و ناگهان " خسرو شکیبایی" ذهنم را پر کرد. یکسری اطلاعات زنجیره ای روی تخته نوشتم و بقیه هم کمک می کردند. بعد خواستم از دوستان دانشجو که پنج خط درباره او بنویسند و تیتر بزنند.

شنیدن اشعار سهراب که نه،  شاید پانزده بار دیدن فیلم " هامون" و آن نفس عمیق سکانس پایانی فیلم، مرا به این نتیجه می رساند که " حمید هامون"  یک قصه است و شاید بتوان او را با تمام متفاوت بودنش در مجموعه ای داستانی منتشر کرد.

 

 

آنچه می خوانید  گزیده ای بسیار کوتاه  از آثار دانشجویانی است که فقط در ده دقیقه نوشته اند:


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
نگاهی به مجموعه داستان کوتاه " عشق روی چاکرای دوم "

پشت هر پنجره زنی فریاد می زند

 

داستان های ناتاشا امیری را از همان ابتدا که می نوشت دنبال کرده ام. هنوز هم داستان " ما سکوت " او به گمانم یکی از بهترین قصه هایی است که خوانده ام. مجموعه داستان " عشق روی چاکرای دوم" توجهم را جلب کرد. دوست داشتم " شخصیت پردازی" را به عنوان محوری برای نقد انتخاب کنم که بعد به نگاهی و یادداشتی اکتفا کردم و... همین دیگر! سه شنبه 25 تیرماه  هم سر از صفحه 9 روزنامه اعتماد ملی در آورد .

 

 

بعضی ازداستان های کوتاه، زود تمام می شوند. بعضی ها آن قدر طولانی اند که یک نفس پیش نمی روند. بعضی هم مثل صدای گوینده بخش خبر رادیو هستند.گاهی هم داستان های کوتاهی وسط بعضی مجموعه ها پیدا می شوند که مثل صحنه های یک فیلم رژه می روند  بدون فرصتی برای تحیل ، باور پذیری وشاید درک دقیق تجربه های خفته در متن.

" عشق روی چاکرای دوم" هم ردیف هیچکدام از این بعضی ها نیست. بیشتر به جراحی چند غده خطرناک اجتماعی شبیه است و بر قله تمام آنها زنی تنها نشسته است که وقایع تلخ، دردهای عمیق و زخمهای کهنه اندوه را ورق می زند.

" عشق روی چاکرای دوم" پر از شخصیت و سایه است. یک نفس خوانده نمی شود. جهان داستانی متفاوتی در هر داستان خلق می شود و گاهی فاصله دو داستان آنقدر زیاد است که عبور از یکی و رسیدن به دیگری نیاز به کمی زمان و سکوت دارد.

بدون شک در چنین شرایطی نگاهی کلی و نسخه پیچی یا حتی نوشتن یادداشتی ادبی که حکم صادر کند برای ده داستان کوتاه ، تقریبا غیرممکن است .

به نظر می رسد ناتاشا امیری در این مجموعه؛ علاوه بر تلاش برای رسیدن به کشفهای تازه ،سعی داشته به تجربه هایی فردی در زبان و لحن داستان هایش نزدیک شود.


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
شمع ها همیشه می سوزند

  صادق چوبک مرد یا ترکید؟!

 

1

به گمانم بعضی از ما فرزند تاریکخانه هدایتیم و بعضی دیگر هنوز وصلیم به گیسوی سنگ صبور چوبک.

شده تا به حال دلتان تنگ شود برای کسی که هرگز او  را ندیده اید؟

دلم تنگ شده برای صادق چوبک. به همین سادگی.

 

2

چند روز  است که یک جفت  شمعدان مسطح چوبی خریده ام از یک مغازه کوچک که فقط چیزهای عجیب و غریب آفریقایی و هندی می آورد و دخترک لاغر بی دست و پایی صاحبش  است و همیشه " گل گلدون من" گوش می دهد و چای می خورد و بدون یک ذره سلیقه ، مجسمه ها و شمع ها و چراغ ها و صندوقچه های خاک گرفته  را می چیند روی هم و مدام عذر خواهی می کند از اینکه هرچه دل مرا می برد یا شکسته است یا ترک خورده! بعد وقتی باد می وزد و تمام گلدان های جلوی مغازه اش می افتند روی  زمین و می دود بیرون، نگران و بریده بریده می گوید: شما خودتون... و من مثل همیشه می گویم: برو خیالت راحت باشه. و چند دقیقه ای به مشتری های محدودش جواب می دهم و بعد که می بینم یک گلدان بلند جلوی در را صاف می گذارد و می رود سراغ دومی  و دوباره باد می زند و همان قبلی را می اندازد، مشتری هایش را راه می اندازم و می دوم بیرون که کمکش کنم تا  گلدان ها را درست بگذارد سرجای اولشان .

شمعدان ها را خودم دیدم. گفت : ببخشید یک ترک کوچک...گفتم: مهم نیست ، برای خودم می خوام. یک بسته گل خشک معطر را از زیر میز بیرون آورد و گفت: اینم ببرین. به درد اون شمعدونی که از پوست نارگیل بود و چند وقت پیش بردین می خوره. توش رو پر کنین با اینا . هرچند وقت یک بار هم چند قطره آب بپاشین روی گلها.

 

3

یک بسته شمع کوچک گرد هم دارم که درست قالب شمعدان های چوبی و عزیزکرده ام است.

برای صادق چوبک چه می شود نوشت؟ باز بیایم چیزی بنویسم و بگویم که عصبانی می شوم وقتی دوستان می گردند و لایه های اروتیک قصه هایش را می کشند بیرون و دلشان خنک می شوند و لابد یک عده هم ...نه نمی گویم.

برای صادق چوبک فقط باید دو تا از شمعهایم را بگذارم توی همان شمعدان های قشنگم که یکی دو ساعت بسوزند. گلهای خشکم اصلا بوی خوب ندارند. یعنی باید بینی ام را بچسبانم به گلها که بویشان را احساس کنم. ولی، همین که بنشینم رو به روی سنگ صبور؛ دیگر چه اهمیتی دارد که بدانم جعبه گلها هم سوراخ بوده انگار!

 

4

گاهی وقتها یک کلاه کج و تکه ای ریش و نگاهی جدی؛ شبیه عروسک بزرگی می شود که هنرش گوش دادن است و ترکیدن.

صادق چوبک مرد یا ترکید؟!

 

5

بلبل سرگشته منم، کوه و کمر گشته منم. بوای ظالم من رو کشته، زن بوای بدجنس گوشت من رو خورده و خواهر مهربون اسخونام رو با هف آب گلاب شسه و زیر درخت گل خاک کرده. منم شدم یه بلبل پریدم روی درخت. اما من خواهر ندارم. کاکا هم ندارم. من تهنام. تهنای تهنا...( چند سطر از سنگ صبور)