تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه بیست و نهم آذر 1387
به نام خدای آدم های کاغذی

 شخصیتهای داستانی بلد نیستند چای روی میز بگذارند!

کارگاه داستان پنجشنبه هایم را دوست دارم. هرچند کمی که نه...خیلی سخت است هنوز از راه نرسیده شال و کلاه کنم و توی ترافیک پنجشنبه که جای پارک پیدا نمی شود مسیر شلوغی را برانم تا برسم به در ورودی مجتمع بزرگی که باید یک کیلومتر پیاده بروم وسط این سرما تا وارد کلاس هشت نفری مان بشوم. اما این پیاده روی عجیب هم برای خودش داستانی است. هر هفته آدم هایی تنها و بدتر از خودم را می بینم که شال گردن و کلاه و دستکش پوشیده اند و مثل احمق ها دور پارک می دوند و معلوم است این دویدن ها فقط برای انجام دادن یک کار مفید و متفاوت است . به هرحال همه این آدم های عجیب چاق هستند و بیمار و بعضی ها دستشان را روی قلبشان می گذارند و من همیشه می ترسم کسی جلوی پایم سکته کند.در این پیاده روی چند دقیقه ای به همه چیز فکر می کنم و هر هفته یکجور تپش قلب عجیب دارم وقتی با منظره ای شبیه کارت پستال های ارزان قیمت رو به رو می شوم و مطمئنم که روزی این تصاویر می نشینند توی داستان هایم.


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387
چگونه در عملیات کتاب چاپ کنی موفق شویم؟ یا ...

همیشه یک نفر به جای نویسنده حرف می زند

نمی دانم چرا از مولفی که مرده باشد ، خیلی خوشم نمی آید. از سنجاق قفلی که نویسنده را وصل کند به آستین داستانش هم خوشم نمی آید. ولی واقعیت این است که در مملکت داستانی ما همیشه یک نفر به جای  نویسنده حرف می زند. می گویید نه؟

فرض کنید شما کتاب لاغرتان را منتشر کرده اید و دیگر مرگ و زندگی تان این است که هرجور شده کتابتان را به چاپ دوم وسوم برسانید. چون این را می دانید که معیار اندازه گیری ارزش نویسنده ها متر نیست، بلکه تعدد چاپ کتاب است . البته این مرحله دوم فعالیت شماست. هر کتابی یک مرحله پیش تولید هم دارد.یعنی این روزها که قحطی نشریات ادبی کاغذی دمار از روزگار همه در آورده است، مجبورید همزمان با خلق شاهکارهایی که  هر 24 ساعت می شود یکی اش را تولید کرد!  به پدیده ارزشمندی به نام "وبگردی" روی بیاورید و بعد از مدتی دستتان می آید که کجا بیشتر بازدید کننده دارد ، کی ارتباطش خوب است ، چه کسی اگر کتابتان را معرفی کند بهتر شناخته می شوید واین چیزها.


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه دوم آذر 1387
تبریک به یوسف علیخانی

 استاد! فقط دو روز دیگر مانده بود

جلال آل احمد را همیشه دوست داشته ام بی توجه به داستان نویس نبودن و مقاله نویس بودن و سفرنامه نویس نبودن و این بودن و آن نبودنش که تمامی ندارد. داشتم این یادداشت را برای پست تازه ام آماده می کردم که نتایج جایزه ادبی جلال آل احمد اعلام شد. صدای یوسف علیخانی شاد بود. بعد از مدتها " اژدهاکشان" با تمام نقدها و سکوت ها و صداها  پایش را محکم روی خاک نرم ادبیات کوبید. به ایرنای عزیز هم تبریک گفتم که همیشه پا به پای همسرش می رود و روزهای  سخت ماههای گذشته را صبورانه تحمل کرده است. خوشحال شدم برای ساینا که اولین کتابش را هم تازگی ها نوشته است و دو ماه می شود  کلاس اولی شده و فکر می کنم چند وقت دیگر هیچ کداممان را آدم حساب نکند!کاش بگذاریم شادی دوستانمان دوام داشته باشد. فکر می کنم از فردا صبح یا همین امشب،دوستان برگزیده باید وارد امتحان الهی " جایزه دولتی" بشوند و جواب بدهند به این و آن و بروند در پوست کروکودیل تا زیر فشارهای احتمالی جان سالم به در ببرند. حکایت دیگهای روز قیامت را  حتما شنیده اید؟ همان دیگهایی که زیرشان آتش بود و توی هرکدام پر از آدمهای کشورهای مختلف و  نگهبانی داشتند تا مبادا کسی بتواند از دیگ بیرون بیاید. فقط یکی که پر از ایرانی ها بود نگهبانی نداشت. پرسیدند چرا؟ جواب آمد  چون این ها خودشان نمی گذارند کسی بالا بیاید و بیرون برود از این دیگ!!!!!


ادامه‌‌ی مطلب