مثل سگ باران می بارد
مثل سگ، باران می بارد. از دیشب شروع شده و صدای پارسش را روی کانال کولر شنیده ام و مثل اینکه کسی برایم لالایی بخواند ساعتها خوابیده ام.
چقدر سگ باران را دوست دارم. خاکستری است و برای هرکس که دوستش داشته باشد دم تکان می دهد.دوست دارم قلاده ای ابری به گردنش بزنم و با هم بدویم روی زمین خیس.
مثل سگ، باران می بارد. کلمه ها هم از دیشب شروع شده اند. سگ باران دنبالمان می آمد که به دوستی گفتم چقدر داستان هایت شادند با اینکه خودت به شدت موجودی غمگینی و گاهی حالم را به هم می زنی. خندید. دستش را کشید روی موهای فرفری سگ باران. خیس شد. به کلمه های داستان های شاد او فکر می کنم از دیشب . درست از همان وقتی که مثل سگ، باران بارید.
قلاده را برمی دارم. می خواهم داستانهایی بنویسم که با خودم فاصله داشته باشد. اولین کلمه را گیر می اندازم و قلاده سگ باران را می زنم به گردنش. باید مهارش کنم. نمی شود که هرچه من حس می کنم او بیاورد روی کاغذ و همین می شود که همه راوی هایم شبیه خودم هستند.