تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

چهارشنبه سی ام بهمن 1387
دومین پی نوشت دومین جشنواره ملی داستان های ایرانی!

نکند برایم دلتنگی کند!

شده تا به حال عصبی و کلافه باشید؟دلتان بخواهد از شدت غصه بمیرید و با خودتان فکر کنید هیچ کس دوستتان ندارد و خواب عصرتان بشود تا ساعت 7 شب! و حتی وقتی بیدار شدید آن ادای مسخره تکراری تان را دوباره تکرار کنید، همان که شبیه وصیت نامه بیژن نجدی است و هی فکر کنید داستان هایتان را ایمیل کنید به فلانی که بعد از مرگتان بمب ادبیات را برود منفجر کند و جهانیان بفهمند " پدیده ای" مرحومه مغفوره شده است! و چون مرده اید همه فقط برایتان هورا می کشند و دیگر کسی دلش نمی آید اثرتان را نقد کند و کتابتان هی تجدید چاپ می شود و پولش را شاید صرف امور خیریه کنند یا مثلا بدهند به نویسنده های فقیر. حتی به مجلس ترحیمتان هم فکر کنید و بعد که مدعوین را پیش خودتان دعوت کردید و از قیافه های مصیبت زده آنها که در سوگ شما نشسته اند ذوق مرگ شدید، دوباره حرص بخورید که این فلانی بدجنس و سنگدل حق ندارد حتی سر قبر شما بیاید و  همین بشود که از خیر مردن هم بگذرید.

بعد بیایید پای کامپیوترتان بنشینید و بیخودی و بی هدف کامنتهایتان را نگاه کنید و ناگهان ببینید شش کامنت عجیب و غریب و طولانی برایتان به صورت خصوصی رسیده است. وقتی همه را می خوانید احساس می کنید چند تا ستاره دور سرتان می چرخد و دو بال کوچولو روی شانه هایتان حس می کنید.

نام نویسنده را حذف کرده ام ولی دلم نیامد متن را کوتاه کنم. چه اشکالی دارد که یکدفعه هم من ذوق مرگ بشوم؟!


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
عطر خوش فرخنده آقایی

برای پرنده ات دانه می ریزم!

خانم  فرخنده آقایی عزيز سلام

اين نامه با يك روز تاخير به دست شما مي رسد. مي دانيد چرا؟ فقط به اين خاطر كه به برادرزاده 11 ساله و خواهر 3 ساله اش قول داده بودم يك شب بروم خانه شان و با هم شام بخوريم،‌كارتون تماشا كنيم ، برايم برقصند،‌ با هم پلي استيشن بازي كنيم و بعد اوج خوشبختي مان اين باشد كه من زير پتوي نرم يزدان بخوابم و خودش به اصرار پايين تخت من رختخواب پهن كن و زير لحاف سنگيني بلغزد،‌دستم را بگيرد و با هم حرف بزنيم و همان طور كه يواشكي شكلات كاكائويي مي خوريم به من قول بدهد كه وقتي بزرگ شد دعوتم كند به كنسرت موسيقي اش و بعد او رانندگي كند و ماشينش هم حتما بايد قرمز باشد.

همه اين ها از ديروز تا همين الان اتفاق افتاد. باورتان مي شود؟ درست روز تولد شما جشن كوچك و قشنگ سه نفره اي اينجا برگزار شد و من چند دفعه به اين فكر مي كردم كه زودتر بيايم و يادداشتم را بنويسم و تا دير نشده تولدتان را تبريك بگويم. انگار شما هم به من فكر مي كرده ايد. وقتي ايميلتان را ديدم قبل از اينكه بخوانمش حيرت كردم و مطمئن شدم چيزي غير از داستان هست كه دلم مي خواهد همين طور دست نخورده باقي بماند.

خانم آقايي عزيز

يادتان مي آيد وقتي مشهد بوديد به شما گفتم موج آرامش عجيبي به كسي كه كنارتان نشسته منتقل مي كنيد؟ قبلا در يادداشتي كه براي جشنواره داستان نوشته بودم يادآوري كردم هروقت از آن روزهاي شلوغ كمي فاصله بگيرم درباره شما مي نويسم. 21 بهمن مي تواند همان روز باشد. درست وقتي شما چشم هايتان را رو به اين دنياي بزرگ باز كرده ايد.


ادامه‌‌ی مطلب
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
همین طوری...

شیری که جواب گلوله را متاسفانه با گلوله داد!

نمي دانست چه اتفاقي مي افتد؛ولي مي دانست كه بالاخره يك اتفاق مي افتد،‌چرا كه هميشه چيزي اتفاق مي افتد،‌نمي افتد؟

خورشيد در حال غروب بود،‌هواي جنگل رو به سردي مي رفت،‌باران گرمي مي باريد و لافكاديوي بزرگ،‌ تك و تنها همان طور مي رفت و مي رفت.

اين آخرين خبري بود كه درباره لافکادیوي بزرگ شنيدم...

 تمام امروز به لافكاديو فكر مي كردم. واقعا كسي خبري از او دارد؟ چقدر دلم برايش تنگ شده. كاش بيايد و مدام باسلوق بخورد. فقط او فهميد باسلوق خوردن در اين دنياي نكبت بهترين كار دنياست. خيلي بهتر از معروف شدن،‌ بهتر از نوشتن ، بهتر از لبخند زدن...

اگر عرضه داشتم به جای داستان نوشتن شکارچی ها را می خوردم با تفنگها و کلاه های قرمزشان. 

پنجشنبه دهم بهمن 1387
پی نوشت دومین جشنواره داستان های ایرانی

هر کسی ماهیگیر قایق خودش است!

دومين جشنواره داستان هاي ايراني ديشب تمام شد. و اگر بگويم خسته نيستم و مثل جنازه 12 ساعت نخوابيده ام،‌بزرگترين دروغ دنيا را گفته ام.

واقعيت اين است كه جشنواره داستان هاي ايراني براي گروه ما  كار عظيم و شق القمري نبود. هرچند پوستمان كنده شد ولي سالهاست نظيراين  اتفاق در مشهد افتاده است و يادمان نمي آيد نويسنده اي را دعوت كرده باشيم و با خاطره اي ناخوشايند رفته باشد.

به جشنواره كاري ندارم. خبرها و گزارش ها را مي توانيد در سایت جشنواره ببينيد كه امسال سیامک زحمتش را كشيد. مي دانم كار سنگيني است چون محتواي سايت و گفتگوها را سال گذشته به عهده داشتم و به هرحال برخورد همه مخاطبين يكسان نيست  و بعضي وقتها خستگي را به تن آن كسي مي نشاند كه انگار خودآزاري دارد تا خوراك ادبي به ملت برساند. به گمانم برخي از ما طلبكاريم از ديگران و يا اينكه نشانه روشنفكري را در نق زدن دائمي و هميشه مخالف بودن مي دانيم. " گلام" يادتان هست در كارتون گاليور؟ همان كه هميشه مي گفت: " من مي دونممممم "

 


ادامه‌‌ی مطلب