تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388
براي چراغ هاي خاموش

خدا كند اطلسي ها زنده بمانند

يهت زده و گيج بوده ام در اين چند روز. يك چشمم به مادر مريضم است كه اين روزها بدجوري سرفه مي كند و رنگش مي پرد و چشم ديگرم به ... اطلسي هاي سبز باغچه كه تازه كاشته ام و با دقت آبشان مي دهم تا جان بگيرند.

تمام اين شبها رفته ام كنار باغچه و به صداي نخراشيده پسرهاي همسايه مان گوش داده ام كه شبها وسط حياط مي ايستند و الله اكبر مي گويند. گوش كه تيز مي كنم صداي زير مادرشان را مي شنوم و درست نمي فهمم  چه مي گويد.

نمي دانم چرا حالم به هم مي خورد از دختر همسايه ديوار به ديوارمان كه پنجشنبه عروسي اش است و اين روزها خيلي مي خندد و خيلي عشوه مي ريزد براي نامزد جوانش كه پرايد نوك مدادي اش را جلوي خانه ما پارك مي كند و هر روز ناچارم ميليمتري ماشين را از خانه بيرون بياورم و بيحوصله و غمگين سر كار بروم و به اندك چيزي اشك جمع شود توي چشمم و به خودم لعنت بفرستم و تا بخواهم تصميم كبري بگيرم يادم مي آيد بايد بروم هلال احمر دنبال اسپري تنفس مادرم كه اگر گيرم نيايد...

نمي دانم چرا حالم به هم مي خورد از هرچه كه به روال عادي طي مي شود، از تمام آدمهايي كه مثل خودم دل سپرده اند به خبرها و اميدها و نااميدي ها و عرضه ندارند.

اين روزها دلم براي همه شور مي زند. ديشب دوستي تلفني گفت: هيچ مي دوني تازگي ها خيلي صداتو بالا مي بري وقتي حرف مي زني؟ چيزي نگفتم ولي توي دلم به اين نتيجه رسيدم هركس ديگر هم جاي من بود كه اينطور دلش هري پايين ريخت وقتي دوستش عصر بيرون رفت و تا آخر شب برنگشت، همين قدر عصبي مي شد و صدايش تا آسمان مي رفت.


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه سوم خرداد 1388
یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود...

صدها سال گذشت و هنوز هم هيچ كس از سرنوشت سي‌مرغي كه سیمرغ شدند خبر ندارد. فقط همه مي‌دانند مرغان زيادي براي پيدا كردن پادشاه مرغان سفري سخت و طولاني را آغاز كردند و بعد...