محمد آصف سلطان زاده برای تمام اهالی ادبیات، نام آشناست. صفحه اول شناسنامه داستانی او مجموعه " در گریز گم می شویم" است که ظهور نویسنده ای جدی در عرصه داستان کوتاه را نوید می داد.
چه شد که به روایت خودش در 38 سالگی، در گریزی دیگر کشانده شد در دانمارک؟ در روستایی دور افتاده که در نقشه هم نامی از او نیست...بر می گردد به قصه غم انگیز مهاجرت.
و حالا مدتهاست که محمد آصف سلطان زاده اینجا نیست. اما " نوروز فقط در کابل باصفاست"، " اینک دانمارک" و " عسگر گریز" صدای او بوده اند در این سالها. اینکه چه کسانی انعکاس صدای او را شنیده اند و چه سرنوشتی رقم خورده است برای کتابهایی که پشتوانه نویسنده را به همراه ندارند؟ سئوالهایی بود که جرقه زد در ذهنم تا انگیزه ای شود برای جستجوی محمد آصف سلطان زاده.
دعوت او برای گفتگو کار آسانی نبود. اما انگار" داستان"، همیشه اعتماد ساز است. آرامش ، احترام و فروتنی از ویژگی های بارز نویسنده ای است که حتی از جملات کوتاه و مودبانه اش می شود حجم اندوه را فهمید.
به نظر می رسد دغدغه های محمد آصف سلطان زاده تغییر کرده است. اینطور نیست؟
شاید. آدمی در حال تغییر است، چون شرایط مدام تغییر می یابند و عوض می شوند. آدمی هم که زاییده شرایط است. پس حتماً دغدغه های من هم تغییر کرده است. راستی به من بگویید که دغدغه های قبلی من چه بوده است؟
اجازه بدهید این دغدغه ها را حل کنم در سئوالهای بعد!
اولین مجموعه داستان شما خیلی ناب بود. شاید به این دلیل که به دنبال سوژه های عجیب می گشتید در بطن یک واقعیت. اما داستان های بعدی شما دیگر عجیب نیستند. بیشتر به تلنگرهای اجتماعی و سیاسی شبیه اند. چه اتفاقی در این مسیر داستانی افتاد که واقعیتی جادویی به واقعیتی محض تبدیل شد؟
اتفاق خاصی نیفتاده است. اگر درست گفته باشید، شاید به خاطر تغییر فضایی است که در آن زندگی می کنم. نویسنده انگار در هر کجایی که باشد سبک اش محصول زندگی اش در آن جا خواهد بود. آن واقعیت جادویی انگار محصول سرزمین های ما ها است. در این جا که همه واقعیت ها چنان عریان هستند که همه زیر و بم شان پیدا است و برای هر پدیده ای دلیل و علت های علمی همیشه در دسترس است، ادبیات محصول این جا شاید آن چیزی باشد که شما می گویید، واقعیت محض.
ولی راستش این است که طرح های داستان هایی را که انتخاب کرده ام برای نوشتن، ایجاب می کرده است که اینگونه بنویسم. هنوز هم طرح های زیادی دارم که در همان مایه های داستان مجموعه اولم هستند. روزی ممکن است که باز سراغ آنها برگردم. ببینم که چگونه از کار در می آیند.
یک چیز مهمتری هم است و آن این که پیشتر ها این ناخودآگاهم بود که داستان ها را می نوشت، در حالی که حالا خیلی آگاهانه این کار را می کنم. به همه فرایند نوشتن آگاهانه فکر می کنم و می نویسم.
شما موقعیت فوق العاده ای داشته اید برای نوشتن. به پدیده هایی مثل مهاجرت، جنگ، پناهندگی و خیلی اتفاقات دیگر وقتی می نویسید؛ چگونه نگاه می کنید؟
آدمی تا چیزی را تجربه نکرده باشد نمی تواند درباره آن بنویسد. همه این موقعیت هایی که من را بیرون داده است، جنگ، آوارگی، مهاجرت و پناهندگی، زندگی من و نسل من را تباه کرده اند. تا این جای قضیه ما باخته ایم اگر کاری نکنیم. ولی چگونه می شود این باخت را به برد تبدیل کرد؟ اینگونه که همه آن پدیده های ناگوار اجتناب ناپذیر را تنگ در آغوش بگیریم و بگذاریم که از ما فقط دلق* های رنگارنگی بگیرد ولی ما در عوض زندگی جاودانی از او بستانیم. پس همه آن موقعیت های دشوار را الهام بخش مان در داستان ها و مواد خامی برای نوشتن درست می کنیم.
چرا " جنگ" به این شدت در آثار نویسندگان افغان بازتاب دارد؟ در حالی که ایران و بسیاری از کشورهای جهان هم درگیر این اتفاق بوده اند، اما به این شکل به دغدغه اصلی برای نویسندگان تبدیل نشد.
اول این که جنگ ما با جنگی که در ایران اتفاق افتاد زمین تا آسمان فرق دارد. در ایران جنگ بین دو دولت بود و فقط در مرز ها جریان داشت و تنها در شهر هایی که گاه موشک باران یا بمباران می شدند. شهرها و روستاهای دیگر وضعیت جنگی نداشتند. مردم زندگی عادی شان را داشتند. لیکن در افغانستان جنگ مردم بود با دولت و این جنگ سرتاسری بود و هنوز هم هست. به همان تعداد سال هایی که ایران با عراق جنگ داشت، مردم با اشغالگران در جنگ بودند و از آن پس جنگ های داخلی بوجود آمد. جنگ مردم با مردم. بر تمام ابعاد زندگی مردم آنجا جنگ سایه شومش را گسترده بود، پس طبیعی بود و است که نویسنده های افغان آنچنان به جنگ بپردازند که در دیگر جا ها نبوده است.
در ایران هم نویسنده هایی که جنگ را تجربه کرده بودند، درباره آن نوشتند و می نویسند. اگر دیگرانی به موضوع جنگ نپرداخته اند، به این علت است که آن را از نزدیک لمس نکرده اند. آن کسی که جنگ را دیده باشد امکان ندارد که مدت ها درباره آن ننویسد. خیلی ها در ایران درباره جنگ نوشتند. فیلم ساختند. بنیادی هم هست که هرساله به بهترین کتاب هایی که درباره جنگ و دفاع مقدس نوشته می شود جایزه هم می دهند. بعضی تک داستان ها یا کتاب هایی هم از نویسندگان دیگری هستند که به جنگ از زاویه دیگری دیده اند. رمان آقای دولت آبادی هم درباره جنگ که به تازگی از چاپ درآمده است.
فکر نمی کنید وقت این باشد که به پس لرزه های جنگ و بحران های دوران آرامش هم به صورت جدی بپردازید؟
جنگ هنوز در افغانستان به شدت جریان دارد، شما از کدام دوران آرامش حرف می زنید؟ اخبار بی بی سی همین امروز از هجده کشته در هلمند نوشته است. در جا های دیگر هم جنگ تلفات به بار می آورد. هرگاه جنگ دست از سر من برداشت من هم دست از سر خوانندگان بر می دارم.
راستش من هنوز تکلیف ام را با جنگ تمام نکرده ام. صد ها طرح داستان درباره جنگ و تبعات آن دارم. هرگاه که همه را نوشتم، آنوقت می نشینم و با فراغ خاطر به موضوعات انسانی دیگری خواهم پرداخت.
بسیاری شما را شاگرد گلشیری می دانند. اگر گلشیری نبود، محمد آصف سلطان زاده ، محمد آصف سلطان زاده ای بود که اکنون اهالی ادبیات می شناسند؟
من سال ها پیشتر از آن در جلسات ادبی دکتر براهنی می رفتم. حتی در یکی از جلسات داستان (درگریز گم می شویم) را خواندم. لیکن بعد ها با گلشیری آشنا شدم و متاسفانه خیلی دیر. اگر ایشان نبودند کار هایم خیلی دیرتر ها چاپ می شد. روزی که در منزلش جلسه داستان خوانی داشتیم، آخر جلسه از من پرسید که داستان دیگری برایش چه آورده ام. من داستان (دوتایی پشه) را همراه داشتم و آن را دادم. خواستم معنی دوتایی پشه را برایش بگویم، که گفت: اگر در داستان معنی آن را می فهمیم معنی اش را نگو.
و روز بعد در دفتر مجله کارنامه گفت که آن را پسندیده و در شماره بعدی مجله چاپ خواهد شد. بعد که مجله از چاپ در آمد شگفت زده شدم که داستانم را در بخش ( داستان ما) گذاشته اند، نه در بخش( داستان دیگران). می دانید، با توجه به برخوردی که در بیرون و در جامعه با ما می شد، انتظار داشتم که داستانم جزو داستان دیگران باشد و ربطی به ادبیات ایران و فارسی نداشته باشد. لیکن این کار فقط از گلشیری بر می آمد که ادبیاتش تبعیض نمی شناخت.
چقدر به نقد داستان و جلسات مربوط به آن معتقدید؟
اگر در جلسه یک یا چند کارشناس نقد حاضر باشند که جلسات را اداره کنند و در آخر همه به آراء آنها برگردند، خیلی خوب است وگرنه تازه کار هایی که در جلسه می آیند دچار تشتت خواهند شد. چون عده ای در جلسه گفته اند که این داستان خوب است و عده ای دیگری هم داستان را بد دانسته اند. ولی در کل جلسات داستان خوانی این خوبی را دارد که نویسنده ها را مقید می کند که بنویسند، چون در جلسه دیگر باید حتماً داستان بخوانند. جلسات داستان خوانی در پیشبرد ادبیات داستانی خیلی موثر است. این جلسات عملاً نویسنده و منتقد تربیت می کند. نمونه آن را در جلسات پنجشنبه های گلشیری می بینیم که بعضی چهره های ادبی مطرح امروز ما حاصل آن جلسات هستند. از جلسات اصفهان و شیراز هم نویسندگان خوبی برخاسته اند. از جلسات داستان خوانی منزل دکتر براهنی هم نویسندگان و شاعران مطرحی بوجود آمده اند. داستان مثل گوهری می ماند که مدام باید تراشیده شود تا از دل سنگ بیرون درآورده شود. هر نقدی در این جلسات تراشی است که بر آن می خورد. و در آخر آن شکل ناب داستان چون جواهری ساخته خواهد شد که نه کاستی دارد و نه افزونی. کامل کامل است.
دیگر این که این جلسات بی شباهت به کافه هایی که شاعران و نویسندگان دور هم جمع می شدند نیست. عده ای می آیند و از نزدیک نویسندگان دلخواه شان را ملاقات می کنند. بیشتر با آرای شان آشنا می شوند....
هیچ وقت نگران نبودید در کشوری می نویسید که ممکن است حتی با زبان داستان های شما نتوانند به خوبی ارتباط برقرار کنند؟
در فرایند نوشتن داستان نگرانی از این نوع وجود ندارد. آن لحظه نه من که همه فقط به نوشتن داستان فکر می کنیم. نه خواننده خاصی مد نظر است و نه کشور خاصی که این داستان به آنجا صادر شود. این حضور خواننده در روبروی نویسنده انگار دیگر درونی شده است که هم حضور دارد و هم ندارد. مانند بازیگران تئاتر که در هنگام بازی، تماشاگران برای شان هم هستند و هم نیستند. لیکن بعد تر ها به قول شما شاید آن نگرانی پیش بیاید. چون آدم ها مثل کتاب ها هستند و کتاب ها منتظر خوانده شدن اند. گاه خواسته ام به زبان های دیگری جز فارسی بنویسم. لیکن چیز دیگری از آب در می آیند. گویی هر زبانی می تواند مفاهیم خاصی را بر دوش بکشد که دیگر زبانی به خوبی آن قادر نیست. یا بهتر بگویم زبان ظرفی است خاص برای مظروف خاص. داستانی که در فارسی داریم برای همین متفاوت تر از داستان های دیگران است. داستان های امریکای لاتینی ها با جا های دیگر آن چنان متفاوت نوشته می شود که نمی شود از روی دست شان نوشت. اینجا نه تنها فضای بومی مطرح است که زبان هم مطرح می شود.
نقش تخیل در داستانهایی که به شدت درگیر واقعیت های تکان دهنده هستند- نظیر آنچه که در مجموعه " در گریز گم می شویم" با آن روبه رو هستیم – چقدر می تواند باشد؟
تخیل محض کافی نیست. چیز هایی دیگری هم لازم است، از جمله بستن آن داستان ها به واقعیت. برای من تخیل حکم علم کردن و برپا داشتن چادر را دارد. داستان را اگر چادری تصور کنیم، میخ هایش را باید در واقعیت فرو کرد. آنگاه با تخیل چادر را برپا می کنیم. چادر داستان بدون تخیل بر زمین می خوابد و چادری هم اگر بر زمین واقعیت محکم نشده باشد به هوا می رود.
روایت در داستان های اخیر شما خیلی پررنگ است. گاهی ردپای نویسنده هم زیاد دیده می شود. حرفهایی که بسیار مستقیم به مخاطب می گویید. چرا؟
این من نیستم که رد پا می گذارم، راوی است که این کار را می کند. اوست که بر مقتضای داستان گاه پر رنگ ظاهر می شود.
به حضور فیزیکی یک نویسنده در محیطی که برای مخاطب آن می نویسد ، معتقدید؟
گاه کم و گاه زیاد.
اگر در ایران بودید، سرنوشت کتابهایی که به صورت غیابی از شما منتشر شد تغییری می کرد؟
حتماً همین طور است. آدم ها اگر دیده نشوند زود فراموش می شوند. کنار گذاشته می شوند و ندید گرفته می شوند.
این سئوال را هیچ وقت در هیچ گفتگویی مطرح نمی کنم چون به نظرم خیلی شخصی است. ولی دوست دارم بدانم خواننده آثار کدام نویسندگان ایرانی هستید؟
جریان داستان نویسی در ایران را با علاقه زیادی دنبال می کنم. بعضی از دوستان کتاب های چاپ شده شان را برایم می فرستند. بعضی کتاب ها را هم به کتابخانه های اینجا سفارش می کنیم و می خرند و می آورند. یک تعداد زیاد کتاب ها را هم خودم در هر سفرم به ایران تهیه می کنم.
برخی از نویسندگان معتقدند که برای نوشتن ، فقط ابزار آن لازم است و اتاقی که در آن بشود نشست و در آن را بست. شما در چه شرایطی می توانید داستان بنویسید؟
من اما حتی آن اتاقی را که درش را بشود بست نداشته ام. لیکن هرگاه بخواهم و در هر شرایطی هم که باشم می توانم بنویسم. ساعات شب و روز هم برایم فرقی نمی کند. فقط کافی است قلمی باشد و کاغذی. تعداد زیادی از داستان هایم را در تهران در همان کارگاه خیاطی که کار می کردم، نوشته ام. در پشت چرخ، در میان سر و صدای چرخ ها و رادیویی که مدام خبر و موسیقی پخش می کرد و همهمه خیابانی پر رفت و آمد و بوق ماشین ها و بگومگوی رهگذران و فریاد رانندگان مینی بوس ها.
صد ها طرح داستانی ام را در اتوبوس ساخته و پرداخته کرده ام. یک بلیت می دادم و تا انتهای خط می رفتم و بر که می گشتم داستان آماده شده بود برای نوشتن.
من معتقدم که آدمی می تواند حتی در بد ترین شرایط هم بنویسد.
این روزها نام نویسنده جوان و مستعدی از هموطنان شما زیاد شنیده می شود. نگاهتان به نویسنده ای که دغدغه های مشابه و شاید تجربه های مشابه با شما را دارد چگونه است؟
اگر من در افغانستان می بودم و توان آن را می داشتم به همه آنهایی که خواندن و نوشتن می دانستند داستان نویسی را آموزش می دادم تا چشم دید شان را در این سال های دشواری که از سر گذرانده اند بنویسند. هر سینه ای انبان خاطره هااست. هر کسی که از دست می رود انبانی از تجربه جنگ را با خود به گور می برد و این خسران است. اگر همه داستان زندگی شان را بنویسند آن گاه است که تکلیف مان را با این جنگ هم سویه کرده ایم. آنگاه است که دیگر خجالت زده نسل های فردا های مان نخواهیم بود که برای شان چیزی جز ویرانی به میراث نگذاشته ایم. من به شدت معتقدم که همه باید بنویسند.
-----------------------------------------------------------------------------------------
*مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او جانی ستانم جاودان او زمن دلقی بگیرد رنگ رنگ ( سنایی غزنوی)