این یک گزارش معمولی نیست. لطفا قبل از خواندن آن در اتاقتان را ببندید، تلفن را قطع کنید و اگر رئیس ، مدیر یا شخص معتبر دیگری هستید، به مسئول دفترتان بسپارید که چند دقیقه به ارباب رجوع لبخند بزند! تا شما به پایان متن برسید.
شما مسافر هستید
حالا با کلمات همراه شوید تا سفر کنید به جایی که هم خوب است و هم....
تصور شما از سفر چیست؟ نه...باور کنید لازم نیست بلیت رفت و برگشت بخرید و چمدان ببندید. کافی است مطمئن شوید که دو قطعه بلیت سی تومانی اتوبوس شهری در جیبتان وجود دارد. آنوقت همین که ساعت 45/6 صبح به سکوی خط 202 در میدان فردوسی برسید، می توانید مطمئن شوید که راه را درست آمده اید. نگران نباشید آنجا حتما مربی کانون پرورش فکری را خواهید دید که معلوم نیست چه موقع صبح از خانه خارج شده و کی به این سکو رسیده است؟!
اگر اتوبوس شماره 202 را ندیدید تعجب نکنید، چون این مسیر همیشه با کمبود روبروست و اتوبوسهای کمکی ، کاغذ سفیدی از دفتر کسی می کنند و روی آن درشت می نویسند: " آرامگاه فردوسی"
یک راه حل دیگر هم برای پیدا کردن خط مورد نظرتان هست. هر سکویی که پر بود از کارگران مرد و هر اتوبوسی که فقط شش هفت خانم روی صندلی های آخرش ، مظلومانه نشسته بودند و تمام طول راه از پنجره به بیرون نگاه می کردند، همان شما را می برد به آرامگاه فردوسی!
سعی کنید در طول راه به چیزهای خوب فکر کنید. چون آنقدر جمعیت زیاد است و راه پر دست انداز که باید مطالعه را فراموش کنید. بهتر است بروید روی صندلی یکی مانده به آخر، کنار مربی کانون پرورش فکری بنشینید و کمی با او صحبت کنید. او عادت دارد تمام راه به برنامه های همان روز کتابخانه کوچکش فکر کند. و دیگر برایش مهم نیست اگر از سه راه فردوسی تا خود آرامگاه، در جاده در دست تعمیر خطرناکی وارد می شود که مسیر دو طرفه اش پر از ماشین ها سنگین است و هر دو دقیقه یک بار کسی برای سلامتی آقای راننده و مسافران، صلوات می فرستد.
مربی کانون وقتی ببیند چشمهای شما از ترس گرد شده و هر لحظه می ترسید تصادف کنید، حتما لبخند می زند و می گوید: نترسید. عادت می کنید. شش ماه است که این جاده همین طور در دست تعمیر است. زمستان که گذشت ، آن تصادف مرگبار چندی قبل را هم در همین جاده فراموش کنید. ببینید ! بالاخره زحمت کشیده اند و چند تا غلتک آورده اند. حتما تا یکی دو ماه دیگر همه چیز روبراه می شود..
لطفا پیاده شوید
به آخر خط که می رسید همراه او پیاده شوید. البته حدود 50 دقیقه در راه بوده اید و معلوم است که سرتان گیج می رود. فقط وقتی می خواهید از خیابان بگذرید و به محوطه آرامگاه فردوسی وارد شوید، حتما همراه مربی کانون باشید . چون او دیگر یاد گرفته است که چطور مراقب رانندگان روستاهای اطراف شهرتوس باشد. خوب اتفاق است دیگر! کم پیش نیامده . بین خودمان بماند اکثر راننده های آن منطقه گواهینامه ندارند.
زیاد به برخورد سرد نگهبانان در ورودی آرامگاه توجه نکنید. درست است . حق با شماست. اگر صد بار دیگر هم از جلوی چشم آنها عبور کنید و بگویید که می خواهید به کتابخانه اخر باغ بروید، باز هم از شما می پرسند: کجا؟
توقع سلام و احوالپرسی هم نداشته باشید. بالاخره یکسال که بروید و بیایید ته ذهنشان شما را به خاطر می سپارند. سعی کنید خوش بین باشید. انها چه گناهی دارند؟ هیچ کس از مسئولین باغ از انها نخواسته است که مودب باشند و حواسشان را جمع کنند. فقط به آنها گفته اند که بلیت ورودی را کنترل کنند.
به کتابخانه کانون خوش آمدید
مربی کانون به خستگی راه و استراحت و صبحانه و چای اول صبح فکر نمی کند. از همان دقیقه اول ورودش به باغ، بچه ها را می بیند که به طرفش می دوند و او برایشان دست تکان می دهد. مدتهاست که دیگر نمی پرسد: بچه ها از کجا اومدین توی باغ؟
خوب می داند دیوارهای کوتاه انتهای باغ و کولر کتابخانه، سکوهای خوبی برای پرش بچه ها هستند. مدتهاست که سعی می کند این عادت زشت را از سر کودکان ونوجوانان پسر، پاک کند ولی می داند هیچ نظارتی به انتهای باغ نیست. دیوارهای باغ راه ورود انهایی است که می دانند از در اصلی نمی توانند وارد شوند.
اینقدر خون خودتان را اول صبحی کثیف نکنید. از چمن های خیس و گلهای سرخ ، لذت ببرید. به آقای فردوسی سلام کنید که مدتهاست دیگر پایین را نگاه نمی کند. چشم دوخته است به آسمان و گنجشکها را بیشتر دوست دارد. احتمالا او هم دیگر خسته شده ، بس که تذکر داده است و نمایندگان میراث فرهنگی به حرفهایش گوش نداده اند!
مربی کانون حتما از شما خواهش می کند که در آهنی زنگ زده را کمی بالا نگه دارید تا بتواند قفل را باز کند. چند دقیقه بیرون بایستید لطفا. او دوست ندارد درابتدای ورودتان به کتابخانه کوچک و 32 متری اش، از هوای سنگین و دم کرده، نفستان تنگ شود. زود می دود پنجره ها را باز می کند، چراغ ها که روشن شوند کمی حالتان بهتر می شود. خودش برایتان سماور را روشن می کند و می گوید بفرمایید.
اما کتابخانه قشنگ است . مگر نه؟ ببینید تمام دیوارها با کاغذهای بزرگ پوشیده شده است. آن اژدهای قرمز رنگ و نقاشی های شاهنامه ، همه کار بچه هاست. می دانید دلیل این همه خلاقیت چیست؟ خدا کند زیر کاغذها و چهره اصلی دیوار را نبینید. همان لکه های کثیف و رنگهای ریخته دیوار و جای انواع میخ ها و ضربه ها که دست کم سالی یک بار برای فضاهای فرهنگی باید مرمت شوند.
تعداد بچه ها که به ده نفر می رسد، شما دیگر می خواهید خداحافظی کنید و بروید. چون فعالیت مربی شروع شده است و احساس می کنید آنقدر فضا کوچک و تنگ است که اگر بمانید حواس بچه ها پرت می شود. پس بهتر است همانطور که مربی کانون در حال قصه گویی و شاید هم روخوانی کتاب برای بچه هاست، گشتی در همان حوالی بزنید و برگردید. هنوز ساعتها فرصت دارید.
شما عکس نمی گیرید؟
دیوارهای "رزان" که نمایانگر شهر تاریخی توس هستند ، توجهتان را جلب می کند. این آخرین ایستگاه مسافران و بازدیدکنندگان آرامگاه فردوسی است. یک لشکر آدم به انجا که می رسند برمی گردند. خیلی دور افتاده و پرت است و راهنماهای محیط هم تعدادشان به انگشتان دو دست نمی رسد. همین دیوار را نشانه می گذارید که مسیر را گم نکنید. چون نزدیکترین مکان به کتابخانه است. یادتان باشد حتما از کرم ضد آفتاب استفاده کنید. اینجا گرما و سرمای خشکی دارد. زود پوست را می سوزاند.
خیلی زود به پاسخ سئوالتان می رسید . همان که از ابتدای ورود به باغ ذهنتان را مشغول کرده است. اینکه چرا مربی کانون بچه ها را نمی آورد داخل باغ و برنامه هایش را بیرون از کتابخانه برگزار نمی کند؟
خودتان می بینید که نزدیک کتابخانه جای امن و مناسبی که در سایه باشد ، نیست . بچه ها باید از کتابخانه دور شوند تا بتوانند دور هم بنشینند و یکی از برنامه های فرهنگی ، هنری یا ادبی را برگزار کنند. جوانان بیکار و مشکوکی که همان اطراف می بینید و احتمالا رد پایشان روی دیوار انتهای باغ است، جواب سئوال شما هستند! چشمتان دنبال نگهبان است. بیخود خودتان را خسته نکنید. کسی را آن اطراف نمی بینید . همه جمع شده اند اطراف در ورودی و یا موزه.
حواستان می رود پی مسافرانی که بی خیال و شاد و خندان فیلمبرداری می کنند و عکس می گیرند. دو نفر رفته اند نزدیک یک بوته گل و پشت به آرامگاه فردوسی ایستاده اند و یکی داد می کشد: برو عقب تر ، استخر هم بیفته توی عکس.
چرا نفس عمیق می کشید؟ همین است دیگر!چه برنامه خاصی در این باغ بزرگ می بینید که مسیر ذهن بازدیدکنندگان را از عکس گرفتن و فیلمبرداری منحرف کند؟ بندگان خدا وقتی می بینند هیچ خبری از برنامه ای فرهنگی در این محیط نیست، اینجا را با پارک و جنگل اشتباه می گیرند. و همین می شود که می نشینند روی چمن، سفره پهن می کنند، تخمه می شکنند و آقایان گاهی چرتی هم می زنند همان حوالی!
تصمیم می گیرید برای اینکه کمی حال و هوایتان عوض شود سری به اخوان ثالث بزنید. محل دقیق مقبره اش را نمی دانید. از مردی که بستنی قیفی لیس می زند می پرسید: ببخشید مقبره اخوان ثالث کجاست؟
لهجه غریبی دارد . نمی دانید اهل کجاست. با انگشت به نقطه ای اشاره می کند و می گوید: اونجا. می بینین؟ پشت مستراح...
بغض نکنید. البته اگر نروید بهتر است. فقط دو گلدان اطراف سنگی ساده و تخت می بینید و عده انگشت شماری که سر تکان می دهند و می روند.... هوا بس ناجوانمردانه سرد است!
بچه ها مراقب باشید
بچه ها را از دور می بینید. با مربی آمده اند بیرون. نمایش خلاق بازی می کنند. می روید به طرف آنها. انجا احساس آرامش بیشتری می کنید. کسی انگار همان حوالی ، پشت درختها ایستاده و شما را نگاه می کند. شانه ای بالا می اندازید و می روید.
مربی کانون از شما هیچ نمی پرسد. فقط لبخند می زند. می داند همین گردش کوتاه چه به روز شما آورده است.
قبل از اینکه شما چیزی بگویید داد می زند: بچه ها مراقب باشین. توی چمن نرید. علیرضا مخصوصا تو مواظب باش.
برای شما از ماجرای چشم علیرضا می گوید . این که چندی قبل زمین خورد و بر حسب اتفاق پاکتی پر از انفیه جلوی پایش بود و داشت کور می شد.
حق دارید قلبتان تیر بکشد. چه کسی فکر می کند آرامگاه فردوسی با این عظمت جهانی درگیر چنین رویدادها و حوادث تلخ ریز و درشتی است؟
نگرانی های دوست بچه ها
دقیق می شوید به بچه ها. باهوش و پرانرژی اند ولی فقر اقتصادی و فرهنگی از سرو رویشان می بارد. با خودتان فکر می کنید که برای این بچه ها چقدر باید محیط مناسب و برنامه ریزی وجود داشته باشد تا تلاش ها به ثمر برسد؟
همین هایی که فکر می کنید می گویید و انگار داغ مربی کانون را تازه کرده اید. نیشخندی می زند و از فضای نامناسب کاری می گوید و بی توجهی و عدم همکاری نمایندگان میراث فرهنگی در آرامگاه. اینکه گاهی که دری به تخته می خورد و کسی از مقامات بالاتر شاید تذکری می دهد، فوری می آیند و مشکلات را لیست می کنند و بعد فردا صبح همه چیز فراموش می شود. از قولهای همکاری می گوید و نگاه غیر دوستانه بخش اجرایی و اینکه همه چیز به حساب کمبود امکانات گذاشته می شود.
مثال هایی از نگرانی والدین می زند که حتی شنیدنش شما را متاسف می کند. مربی کانون از تلاشهایش برای ایجاد امنیت و اختصاص فضای بزرگتر و مناسبتر برای کتابخانه می گوید و بعد اشاره می کند به پاسخ یکی از مسئولین باغ که دوستانه گوشزد کرده بود: خانوم محترم، اینجا شبیه آمازونه. نمی شه جلوی خیلی کارها را گرفت. ما تذکر بدیم شب می یان شیشه کتابخونه رو می شکنن یا تجهیزاتتون رو می برن. باید با محیط کنار اومد.
حتما شما هم مثل مربی کانون وقتی این ها را می شنوید اشک در چشمانتان حلقه می زند و شرمنده مرد بزرگی می شوید که سی سال برای پاسداشت زبان پارسی زحمت کشید.
اگر می دانست آرامگاهش در قرن بیست و یکم به آمازون تبدیل می شود و عده ای تنها دلشان را خوش می کنند به تعدادی عکس و بروشور و اختصاص فضایی 32 متری در طول هفت سال برای کاربا کودکان و نوجوانان، حتما شاهنامه را شبانه زیر بغل می گرفت و سر به بیابان می گذاشت.
نمی دانید چکار کنید. به کتابخانه برمی گردید. بچه ها کتاب می خواهند. مربی کانون عادت دارد. عصبی نمی شود و پرخاش نمی کند. بچه ها از سر و کول هم بالا می روند تا کتاب انتخاب کنند. محیط کوچک کتابخانه بچه ها را کلافه کرده است.
دیگر طاقت نمی آورید. می پرسید: آن اطاقک های ابتدای باغ مناسب تر از اینجا نیست؟
مربی کانون از تلاش سازمان خودش برای این جابه جایی می گوید و اینکه هرچند ابتدای باغ از نظر امنیت بسیار بهتر و مناسب تر است ولی فضای کتابخانه همین اندازه است.
خداحافظ آقای فردوسی
موقع برگشت است. باز هم باید در آهنی را بالا بگیرید تا مربی بتواند در را قفل کند. قبل از رفتن تمام وسایل برقی را از پریز می کشد. دلیلیش را نوسان واتصال شدید برق می گوید که رایج و طبیعی است در این منطقه.
خیلی دلتان می خواهد به چیزهای خوب فکر کنید. سنگینی نگاهی را که از صبح احساس می کنید باز محسوس است. روی چمن همه نشسته اند و بعضی ناهار می خورند. در جای جای آرامگاه بزرگ مرد شعر پارسی، آشغال و پوست میوه و تخمه به چشم می خورد. از راه میان بری می روید که مربی کانون برای رهایی از آنچه دوست ندارد ببیند انتخاب کرده است.
دیگر طاقت نمی آورید. به مربی کانون از حس غریبتان می گویید. اینکه حضور کسی را از صبح تا کنون احساس می کنید. به جهت انگشت مربی نگاه می کنید. هزار گنجشک را نشان می دهد که از فراز درختان بلند سپیدار ، پر می کشند به آسمان. ته همان نقطه ای که آقای فردوسی نگاه می کند.