شب اول، مادربزرگمان چهار زانو کنارمان نشست و کتاب را باز کرد: " سالهای سال بعد، هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود، بعد از ظهر دور دستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود..."
جیکمان در نمی آمد و گوش می کردیم و نمی فهمیدیم و لذت می بردیم. چطور ممکن بود مرد کولی درشت هیکلی به نام ملکیادس با ریش به هم پیچیده و دستان گنجشک وار در ملا عام آنچه را که هشتمین عجایب کیمیاگران دانشمند مقدونیه می خواند معرفی کند.
پشت سر هم از مادر بزرگ می پرسیدیم :" واقعا حقیقت داره؟ یعنی ممکنه یک آدم ناگهان پیر بشه؟" مادربزرگمان که از سئوالهای ما به تنگ آمده بود کتاب را بست و سرمان داد کشید : شما که از رئالیسم جادویی چیزی سرتون نمی شه یک قل دو قل بازی کنین.
شب دوم فهمیدیم که مادر بزرگ پنهان از ما 95 صفحه از کتاب را خوانده است. به روی خودمان نیاوردیم. فرقی هم نمی کرد، به هر صورت نمی توانستیم مثل مادربزرگمان کیف کنیم و سرمان را تکان بدهیم. کنارش نشستیم و التماس کردیم که از صفحه 96 بلند بخواند. دست کم از صدایش که لذت می بردیم : " سرهنگ آئورلیانو بوئندیا سی و دو بار قیام کرد و در تمام آنها شکست خورد. از هفده زن مختلف؛ صاحب هفده پسر شد که همه آنها قبل از آن که به سن سی و پنج سالگی برسند یکی بعد از دیگری کشته شدند..."
دیگر طاقت نیاوردیم . گفتیم: آخه مادربزرگ! چرا این کتاب مثل بقیه کتابها نیست؟ مادربزرگمان عینکش را سر دماغ میزان کرد و انگار مگس مزاحمی را بپراند گفت : عجب شاهکاریه این صد سال تنهایی!
ما هم برای این که کم نیاوریم کل اطلاعات ادبی مان را روی هم ریختیم. معمولا عادتمان این است. چیزی را که نمی دانیم و نمی فهمیم به روی خودمان نمی آوریم، می رویم چند تا اصطلاح ادبی یاد می گیریم و همه را با هم ارائه می دهیم، بقیه هم باورمان می شود که ما خیلی دانشمندیم!
پرسیدیم: رئالیسم جادویی همون چیزه دیگه...همون که ...سر زبونمون بود ...همون
از صدای بسته شدن کتاب و صورت برافروخته مادربزرگ فهمیدیم که عصایش را برای بلند شدن نمی خواهد! رفتیم پشت رختخوابها مخفی شدیم و دندانهایمان تیک تیک به هم می خورد. آبها که از آسیاب افتاد و وقتی دیدیم یک مشت نخود و کشمش توی دامنش ریخته است آهسته بیرون آمدیم. ما که حسابی پر رو بودیم برای این که از قافله عقب نمانیم زیر لب گفتیم: مگه می شه کسی از هفتاد و سه دام و یک فنجان زهر نجات پیدا کنه؟
مادربزرگمان که معلوم بود زیر چشمی کتاب می خواند، نخود و کشمش ها را توی مشتمان ریخت و گفت : تقصیر شما نیست طفلکی ها! وقتی توی پیچ اول کوچه رئالیسم موندین، اینو می خواین بفهمین؟ هی ...هی ... به جای این ادا اطوارها کاش دو صفحه کتاب می خوندین. خیر سرتون هرچی هم می خواین بخونین.
شبهای بعد مادر بزرگ کتاب را خط در میان می خواند. بعضی جاها را اصلا بلند نمی خواند و سرخ می شد و می خندید. وقتی رسید به آنجایی که رمدیوس خوشگله به آسمان رفت، طاقت نیاوردیم و سرمان را در حوض فرو بردیم. از مادر بزرگ که چیزی دستگیرمان نشد.عاقبت فکر بکری به نظرمان رسید. رفتیم قلم و کاغذ برداشتیم وشروع کردیم به نوشتن. نامه را با عنوان : آقای گابریل گارسیا مارکز عزیز...آغاز کردیم. بعد مستقیم رفتیم سر اصل مطلب و صادقانه پرسیدیم که این همه آدم عجیب و غریب را از کجا پیدا کرده اید؟ بالاخره باید می فهمیدیم رئالیسم جادویی یعنی چه؟ وقتی نامه تمام شد مانده بودیم چکارش کنیم. آدرس نداشتیم. مادربزرگمان گفته بود که آقای مارکز روزنامه نگاری اهل کلمبیا بوده و ما فقط می دانستیم ، یعنی توی جغرافی خوانده بودیم که کلمبیا کشوری در آمریکای لاتین است. البته این را هم به کسی نمی گفتیم. یعنی یکی دیگر از عادتهایمان این است که خودمان را علامه دهر نشان می دهیم.
بالاخره با خنده و شوخی گفتیم که کاش دختر شاه پریان پیدا شود و نامه را به آقای مارکز برساند. هنوز حرفمان تمام نشده بود که دیدیم از میان شاخه های درخت توت صدای نازک دختری می آید که نامه را می خواهد. فقط چادر نمازش را دیدیم و پس افتادیم. وقتی مادربزرگمان گلاب به صورتمان پاشید، دیدیم دستمان خالی است. نامه نبود. مادر بزرگ خندید و گفت : همین است دیگر...فراواقعیت در متن واقعیت. آنقدر ملموس که باعث می شود اینطور غش کنید.
سعی کردیم آن واقعه را فراموش کنیم.نمی دانیم شب ششم بود یا هفتم. نشسته بودیم و داشتیم به صفحه 269 صد سال تنهایی گوش می دادیم که کسی تقه ای به در زد و نامه ای از زیر در لغزید و افتاد روی گل قالی. رفتیم ببینیم چه کسی آن را آورده که باز صدای خش خش چادرنمازی را شنیدیم باز رنگمان پرید. نامه از طرف گابریل گارسیا مارکز بود. به ما سلام رسانده بود اما خطابش به مادر بزرگ بود. از وضعیت آخرین کتابش در ایران پرسیده بود و اینکه چه خبر است آنجا؟! همه می ریزند وسط و یک کتاب را ترجمه می کنند. نوشته بود که سر و صدای خاطرات دلبرکانش تا آن طرف آب هم رسیده است. درود ویژه ای هم نثار روان پاک ممیزی کرده بود که دلبرکان را به سلامت رسانده بود به کتابفروشی ها.
ما که اصولا چیزی از نامه نفهمیدیم. ولی دیدیم که مادربزرگمان عینک آفتابی زد و با چهره ای مبدل از خانه بیرون رفت و ساعتی بعد با بسته مشکوک روزنامه پیچی برگشت.
دیگر از آن شب نه کتابی برایمان خواند و نه اجازه می داد کنارش بنشینیم. خودش را حبس کرده بود در اتاق و کتابی با جلد روزنامه را می خواند.
یک شب دیدیم که مادربزرگمان قلم و کاغذ برداشته است و دارد نامه می نویسد. شجاع شدیم و رفتیم کنارش نشستیم. داشت برای نویسنده محبوبش نامه می نوشت. زیر چشمی نگاه کردیم دیدیم که نوشته است: آقای مارکز عزیز خاطرات دلبرکان را خواندم. به جوانی که بساط دارد کنار خیابان سفارش دادم .اما دوستانم می گویند می شود متن کامل کتاب را دانلود کرد بیخودی رفتی دو برابر پشت جلد، پول کتاب دادی. خدا پدر این بگیر و ببندها را بیامرزد که اگر نبود ما اصلا نمی فهیدیم این کتاب چاپ شده است. آقای مارکز عزیز! کتابها توی ایران دماغ و پا دارند.به محض اینکه بوی ممنوعیت و ممیزی به دماغشان می خورد، راه می افتند و همه جا می روند.البته یک عالمه کتاب فلج و زمین گیر هم توی کتابفروشی ها داریم. بعد هم شما خودتان را زیاد ناراحت نکنید. با این مزاج و مریضی تان خدایی نکرده حالتان بد می شود. خیالتان هم راحت باشد از بابت کتابهایتان. اینجا تا دلتان بخواهد مترجم داریم. شصت تا ترجمه از کتابهایتان به طور همزمان در بازار هست. نگران هیچ چیز نباشید. اینجا همه چیز خیلی خیلی رو به راه است. الحمد لله حق کپی رایت هم نیست که موی دماغ شود و اکثر مترجمین و ناشران در صحت و سلامت و تندرستی کامل به سر می برند.
سه بار نامه را گذاشتیم لب حوض، بلکه دختر شاه پریان بیاید و نامه را با خودش ببرد که دیدیم خبری نیست. تا اینکه گره گوشه چارقد مادربزرگمان را دیدبم و فهمیدیم هرگز این نامه به دست گابریل گارسیا مارکز نخواهد رسید. مادر بزرگ برای سلامتی نویسنده محبوبش بخت دختر شاه پریان را بسته بود.