تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

دوشنبه دهم دی 1386
یکی از همین روزها... نیما یوشیج

 ولی خانه ما ابری نیست

 

عمو نیمای عزیز

سلام

چکه های سقف این خانه از یکی دو قطره گذشته است. کاغذ را پهن کرده ایم روی زمین نم دار، به این امید که جوهر قلممان پخش نشود.

عموجان! وقتی صدای رعد را شنیدیم، آمدیم کنار پنجره ایستادیم. دنبال خانه ابری شما می گشتیم. بعد باران گرفت و مجبور شدیم کاسه و قابلمه بیاوریم و زیر سوراخهای سقف بگذاریم.

این روزها به محض اینکه دری به تخته می خورد، برق خانه قطع می شود. ما هم دوباره پناه آورده ایم به چراغ فتیله ای. ولی زیاد هم بد نیست. تفال زدن در اتاق نیمه تاریک و گوش سپردن به صدای قطره های آب ما را غرق می کند در آن گذشته های دوری که هنوز عمارت سه طبقه روبرویمان ساخته نشده بود.

عموجان تقصیر شما نیست. خودتان را سرزنش نکنید. بالاخره هر پدری وظیفه ای دارد. خوب شما هم زمینش را به امید ساختن خانه ای ویلایی خریدید. نقشه این ساختمان سه طبقه که دیگر مال شما نبود. حتی وقتی طبقه آزاد را ساختند؛ ما هم رفتیم کمکشان کردیم. گفتیم چه کسانی بهتر از دختر عموها و پسرعموهایمان که بیایند و همسایه روبرویمان شوند.

رفتیم زیر آلاچیق نیمکت گذاشتیم، سماور را آتش کردیم و عصرها همان موقع که تازه طبقه اول را ساخته بودند، دور هم نشستیم و شعر می خواندیم. ما غزل و آنها شعر نو.

بعضی وقتها که شعرهایشان را برایمان می خواندند اخم می کردیم و می گفتیم: چرا بیت اول چهار بار مفتعلن است و بیت بعد پنج بار؟ و آنوقت بود که یاد عبارت قشنگ شما می افتادیم : "شعر ، نه لفظ است ، نه توازن الفاظ است و نه قافیه. چیزی که همیشه طرف توجه من واقع می شود این است که ببینیم پس از درست شدن الفاظ می تواند شعر هم درست باشد؟"

آنوقت اخم هایمان را باز می کردیم و برایشان توی استکانهای کمر باریک چای می ریختیم. هر چه بود با هم فامیل بودیم.

عموجان! امروز صبح برایمان مهمان آمد. یعنی مهمان که نه ... از آن عمارت سه طبقه روبرو آمده بودند تا برای امشب دعوتمان کنند. جوانکی با موی پریشان و چرب، زل زد توی چشمهایمان و گفت:

کشیده می شود

اینگونه لذت می برد از ناله نفس

و در این کشیدگی

آواز خواهیم خواند.

فکر کردیم حالش خوب نیست. دویدیم تا برایش شربت بیاوریم که دیدیم رفته است. فقط می دانستیم یکی از ساکنان طبقه موج نوست. همان طبقه ی سوم که آروز به دلمان مانده است یک بار صدای سلام گفتنشان را بشنویم.

دوباره زنگ در به صدا درآمد. این بار دخترکی سپید، از طبقه دوم برایمان پیغام آورد که :

شب تار است ، شب بیمار است

شب از سایه ها و غریو دریا سرشار است

زیباتر شبی برای دوست داشتن

خواستیم دعوتش کنیم که تشکر کرد و رفت. دست آخر گوش تلفن را برداشتیم و زنگ زدیم به دخترعموها و پسرعموهای طبقه اول، و تازه فهمیدیم که امشب به بهانه تولد شما شب شعری در طبقه سوم برپاست و این رفت و آمدها برای این بود که دعوتمان کنند.

ما را چه به طبقه سومی ها؟! دخترعموها و پسرعموهایمان پیشنهاد کردند که همگی برویم "یوش" گفتیم : این موقع سال؟

خندیدند و گفتند:

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

پای رفتن به یوش را که نداشتیم. دعوت طبقه سومی ها هم که به دلمان ننشست. گفتیم می نشینیم و اگر حالی پیش آمد که می آید، غزلی پیشکش می کنیم.

عموجان! طبقه سومی ها نمی گذارند حواسمان را جمع کنیم. آخر یکی دارد جیغ می کشد و می گوید:

ساعت حنجره هشت دقیقه بود

اگر امتدا ناپیدایی تن

دود می شد، می سوخت و اتاق را سیاه می کرد

صدایش میان غریو آفرین گم می شود. کسی به مناسبت تولد شما گیتار می نوازد .

عموجان! عجب زمانه ای شده. مگر خود شما به آن دوست جوانتان نگفتید: واجب است زبان آدمیزاد را یاد بگیری، باید ساده و طبیعی خیالات خود را ادا کرد.

پنجره را می بندیم. نمی توانیم از بوی باران و نفس کشیدن خاک لذت ببریم. ولی اینطور که نمی شود. بالاخره ما هم باید تبریک بگوییم. یاد حیاط خلوتمان می افتیم. آنجا دیگر چراغ نفتی هم نمی خواهد. وقتی دلمان روشن می شود با چشم بسته هم می بینیم.

عموجان! یک تکه ابر بالای سرمان شبیه خانه شده است:

آی آدمها...