داستان گره هاي رنگي و درخت انجير معابد

گاهي فكر مي كنم كه دنبال داستان دويدن احمقانه است. بعضي روزها و دقيقه ها و حتي ثانيه ها داستاني اند؛ خودشان مي آيند.
با يك گروه 28 نفري راه افتاده ايم كيش. برنامه 27 نفر و نصفي خريد است و بازار و پاساژ مرواريد و زيتون و پانيذ و مريم و جاهاي ديگر كه اسم شان را بلد نيستم. نصف ِ من راه مي افتد به دنبال آن 27 نفر و نصف ديگرم، كه دور مانده از نوشتن، گاهي فرار مي كند كنار ساحل، دلش پر مي كشد با مرغان دريايي؛ از صخره ها بالا و پايين مي پرد؛ مرجان و صدف جمع مي كند و بعد شايد همين نصفه است كه يك دفعه چشم هايش گرد مي شود روبه روي درخت سبز.
راهنما كه گفت "اسم ديگرش درخت انجير معابد است" پاي 25 يا 26 نفر را لگد كردم و گفتم ببخشيد! تا زودتر برسم روبه روي ريشه هاي هوايي در هم تنيده اش.
حتما احمد محمود هم كنار درخت همين درخت ايستاده، پارچه هاي رنگي را ديده و شايد هم مثل من دستمال كاغذي را چند تكه كرده و گره زده به دو شاخه؛ يكي براي خودش ، يكي براي ديگري ...
درخت انجير معابد گرم است، شلوغ و غرق شده ميان انبوه گل هاي كاغذي كه جماعت مي روند لابلايش و عكس مي گيرند.
آن نصف ِ داستاني هم مي رود وسط گل ها، دستش را مي گذارد روي گره هاي پارچه اي سبز، قرمز و آبي. حتي بعضي ها جوراب زنانه هم گره زده اند.
نصفه اي كه شبيه 27 نفر ديگر است لبخند هم مي زند ولي خوب مي داند كه احمد محمود هيچ وقت، وسط هيچ گلي، اينطور زل نزده به هيچ دوربيني. حتما قلبش درد گرفته از ديدن آن همه آرزو. شايد صداي درخت را شنيده و داستان گره هاي رنگي.
نصفه داستاني از 27 نفر جدا مي شود. دختركوچولوي عربي با شال سياه و چشم هاي گرد، تك و تنها ايستاده كنار درخت. انگار قرار بوده دستفروش شود ولي آه در بساط ندارد كه بفروشد. يكي به او مي گويد درخت من نيستي؟ مي آيي با ما!
بلافاصله دستش را قلاب مي كند توي دست يكي از 27 نفر و مي گويد ها! ميام.
نصفه داستاني توي دلش مي گويد پس درخت انجير معابد چكار كند بدون تو؟
آوازي از دور به گوش مي رسد، از كنار نخل هاي بين راه، كسي ساحل را نشان مي دهد. يكي از 27 نفر گفته بود: آب خليج گرمه. دلتنگي مياره.
و نصفه داستاني دلش تنگ شده براي گره هاي سفيد كاغذي اش. براي پريشاني درخت كه نبايد اين همه قشنگ مي شد؛ ميان گل هاي صورتي.
دلتنگي ... دلتنگي ... نبايد دلش تنگ شود اين نصفه داستاني، پتو هم ندارد توي اتاقش تا خودش را گم كند ميان تاريكي. حل مي شود ميان نصفه ديگرش. مي شود 28 نفر.
كسي به شانه ام مي زند "براي مامانت كيف خريدي؟"
***
داستان سفر به كيش
1- داستان گره های رنگی و درخت انجیر معابد
۲- داستان سكه و آدم ِ آب
۳- داستان كشتي يوناني