تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

یکشنبه شانزدهم دی 1386
سفرنوشت كيش – 2
 

داستان سكه هاي آدم  ِ آب

راننده گفت چهل دقيقه ديگه اينجا باشين؛ كنار در ِ ورودي.
گفتيم باشه، اينجا كه چيزي نداره.

داشتم براي يكي از 27 نفر تعريف مي كردم كه چند سال قبل هنوز ديوارهاي شهر زيرزميني كامل ساخته نشده بود. بعد خنديديم كه آثار باستاني كيش، عجب رشد چشمگيري دارد. بعد هم عكس گرفتيم از چند مرغابي سياه و سفيد كه از آن بالا مثل نقطه بودند و بعد راه شروع شد.

بوي نم، تاريكي، دالان هاي تودرتو، سكوت با خودش آورد و رفتن و رفتن ...
ظرف هاي سفالي، تصوير مردي شبيه نمي دانم كدام قبيله، كه هيچ شباهتي هم به جنوبي ها نداشت، حك شده بود روي صخره كوچك و اصلا هم قديمي به نظر نمي رسيد. همه اين ها، قدم هايم را كند مي كرد.

به دوستم گفتم بومي هاي اينجا، چقدر خوب بلدند براي خودشان تاريخ تمدن بسازند ... آن وقت فردوسي و شاهنامه و ...
ليلا گفت خيلي خب حالا! بيا بريم ببينيم اونجا چه خبره.

همه دور سفره آب زيرزميني جمع شده بودند. راهنما توضيح مي داد از تاريخچه آب شيرين جزيره و اين كه اينجا قبلا چيزي شبيه چاه بوده و تنها منبع آب ساكنين.
سرم را بلند كردم، دايره اي نور بالاي سرمان بود، ما توي چاه بوديم؛ شهري زيرزميني ... كاريز.
راهنما از توسعه احتمالي سال هاي بعد مي گفت كه قرار است تصاويري از شاهنامه، حك شود روي ديواره ها و باز دلم گرفت.

ولي قشنگ است ديو سفيد، ضحاك، رستم، سيمرغ و بيژن و منيژه توي چاه ...

از نورپردازي كاريز خوشم نيامد. دوست داشتم وهم آلود باشد همه جا. چاه كه نبايد آبي و سبز و قرمز باشد. چشمم افتاد به سكه هايي توي سفره آب زيرزميني. راهنما گفت باور قديمي است، هركس آرزويي دارد سكه مي اندازد توي آب.
همه خنديدند.

يك دفعه فوأد جلوي چشمانم آمد، يكي از شاگردانم، وقتي كارگاه قصه داشتم در كانون اصلاح و تربيت. با لهجه غليظ عربي خودش را كشت تا به من بفهماند جنوبي ها معتقدند توي دريا، آدم ِ آب زندگي مي كند؛ سياه و قدبلند است، اگر شب بزني به آب، مي آيد و تو را با خودش مي برد.

27 نفر صدايم مي زدند: گم نشي مريم! مگه كنار آب، مراد مي گيري آخه؟
بوي نم را فرو دادم، فقط دو سكه توي كيفم بود. چشم هايم را بستم، اولين آرزويم آب را شكافت. سكه بعد را به نيت دوست ديگري انداختم تا بنشيند كنار آرزوي قبلي.

ليلا برايم چاي گرفته بود. گفت بيا كنار مرغابي ها عكس بگيريم.
پشت سرم را نگاه كردم، تاريكي بود و دالان هاي هزارتو. خواستم برگردم تا سكه هايم را يكباره ديگر ببينم، آدم ِ آب از ميان تاريكي برايم دست تكان مي داد.

***

داستان سفر به كيش

1- داستان گره های رنگی و درخت انجیر معابد
۲- داستان سكه و آدم ِ‌ آب
۳- داستان كشتي يوناني