
داستان کشتی یونانی
مثل اسب دویده ایم فقط برای اینکه برسیم به غروب. لیلا می گوید: هیس! صبر کن ببینم این یارو چی می گه؟ یارو همان راهنماست که از کشتی یونانی می گوید.
خیره می شوم به حجم سیاهی که از دور مثل صخره ای پر شکوه به نظر می رسد. یادم می آید سالها قبل می شد گشتی در کشتی زد و چای هم خورد. حالا دیگر واقعا به گل نشسته و مخروبه است.
حکایت کشتی یونانی شنیدنی است. می گویند ملوانان مست بوده اند و جزیره را ندیده اند. می گویند کلی غرامت گرفته اند از حکومت وقت، می گویند اتفاق بوده؛ یک عده پرت شده اند توی آب. ناخدا جزیره را ندیده بوده انگار. می گویند بیمه کشتی تمام شده بوده و به عمد آن را به گل نشانده اند.
همراه با 27 نفر راه می افتیم به سمت ساحل. یکی از بچه ها می گوید: آخ جون ! یک آدم قهوه ای. من تا به حال آدم قهوه ای ندیده بودم.
خانه ها و قایق های ساده و محقر ، چهره غم انگیز بومی های جزیره است که پنهان شده پشت زرق و برق ماشین ها و خانه ها و بازارچه ها و خیابان های شیک . پسرکی با لباس عربی و صورت سبزه همان آدم قهوه ای است که همه از دیدنش ذوق می زنند.
کشتی یونانی کنار ماهیگیران فقیر و آدم های ساده به گل نشسته است! نارنجی غروب، من و لیلا و یکی از 27 نفر را وادار می کند که خطر کنیم و بپریم از روی صخره های بلند و بنشینیم کنار امواج آرام خلیج.
اظهار نظر می کنم که : خلیج زن است و دریای خزر مرد! چرایش هم ساده است. امواج خلیج هجوم نمی آورند. مادرانه و آرام ، می شکنند و نرم می نشینند کنار ساحل. لیلا مخالف است. می گوید دقیقا به همین دلیل خلیج می تواند مرد باشد. امواج کوتاه و چین خورده را نشانش می دهم. می گویم : ببین مثل دامن است. اگر فرض کنیم خلیج ، یک مرد اسکاتلندی است که دامن پوشیده حرفت درسته.
بعد هر دو چشممان می افتد به مرجان ها و صدفهای خوش نقشی که هر کدام شبیه چیزی هستند که می شناسیم. بحث شیرین مذکر و مونث بودن خلیج را رها می کنیم و می دویدم دنبال سنگ و مرجان و صدف.
27 نفر از بالای سرمان سفارش مرجان و صدف می دهند.
می گویم: این مرجان شبیه قلبه! لیلا می گوید: چه لوس... و من قلب سفید را توی آب می شویم و می گذارم توی کیفم.
پلاستیک صدفها سنگین شده . یکی از 27 نفر داد می زند: سه تا مرجان به من بده . خب؟ می گویم: خب.
کشتی یونانی را دوست دارم. حتی اگر بیمه اش تمام شده باشد و کلک زده باشد تا غرامت بگیرد.رنگ کشتی یونانی سیاه نیست. این را مرغان دریایی می گویند که هر روز بالای سرش پرواز می کنند. کشتی یونانی قهوه ای است درست شبیه آدمهای قهوه ای همسایه اش...
***
داستان سفر به كيش
1- داستان گره های رنگی و درخت انجیر معابد
۲- داستان سكه و آدم ِ آب
۳- داستان كشتي يوناني