دیروز
حلقه کبود زیر چشمها؛ حکایت از بیداری های شبانه داشت. پینه انگشت وسطی دست راست و انبوه کاغذهای خط خورده؛ نشان از بازنویسی مکرر بود و آن وقت نخستین قدم برداشته می شد.
او راه را خوب می شناخت. رسم بر این بود که شاعر، نویسنده یا مترجم به سراغ ناشر برود. کمتر پیش می آمد که ناشر سلام برساند و با توجه به میزان نفوذ نویسنده در لایه های پنهان ادبی!! سراغ از نویسنده بگیرد و بعد ؛ صاحب اثر؛ آرام و با احتیاط دستگیره دری را می فشرد که مطمئن بود فرزند کاغذی اش در آن چهار دیواری معتبر به ثمر می رسد.
یکی از افتخارات مؤلف ، مترجم و ناشر، ثبات همکاری بود. کمتر اتفاق می افتاد هر اثر جدید، نام انتشارات تازه ای را یدک بکشد و اگر چنین تصمیمی گرفته می شد ؛ بی شک دو ناشر با هم در تماس بودند و شاید ادای احترام و کسب اجازه ای و ... آن وقتها آبهای گل آلود ماهی نداشت.
آن ناشر محترم
دفتر انتشارات، کلاس درس بود. استادی به نام نویسنده از مرجعی به نام کتاب به مخاطب درس می داد. وظیفه انتقال به عهده هنرمندی به نام ناشر بود که با الگویی مستقل در کار، همه کتاب ها را در خطی واحد قرار می داد تا برای خریدار به سادگی قابل شناسایی باشد. ناشر با توجه به شهرت صاحب اثر و ساختار اثر، دست نوشته ها را به ویراستار می سپرد و بعد چرخه انتشار کتاب آغاز می شد، چرخه ای دقیق و حرفه ای.
اجازه بدهید حساب کنم....بله ... آن ناشر محترم متشخص، همسن حضرت نوح است اگر هنوز زنده باشد. یادش به خیر آن روزهای خیلی دور!
امروز
کتاب را زیر بغل گرفته است. فرقی نمی کند پیر باشد یا جوان، کهنه کار یا تازه کار. مهم قرارداد است و سرمایه گذاری، ناشران زیادی را به او معرفی کرده اند. هیچ کدام را نمی شناسد. فقط چند ناشر حرفه ای را در پایتخت می شناسد که می توانند فروش اثرش را تضمین کنند. اما معنی واسطه و سفارش را نمی داند. زد و بند بلد نیست. به ذهنش می رسد که از هفت خوان بگذرد و مجوز نشر بگیرد. مگر او از ناشر- مؤلفی که وام می گیرد و کتاب چاپ می کند چه کم دارد؟
دستگیره در را می فشارد. شاید اینجا...کتاب او.... با چند ستاره دور سرش خارج می شود. لبخند ناشر را فراموش نمی کند. چطور می تواند پنجاه درصد هزینه های کتاب را بپردازد؟ خوب معلوم است که اسم و رسمی هنوز ندارد. او حتی قدرت خرید کتاب را هم ندارد.
پشت ویترین کتابفروشی مکث می کند. چند جلد کتاب با تصاویر نیم رخ یا قلب تیرخورده ، برای لحظه ای فکرش را مشغول می کند. بعد یادش می آید غیر از عشق آبکی دبیرستان و دو سه تا قرار سر خیابان دوران دانشکده، چیز دیگری بلد نیست که بخواهد 350 صفحه اش کند. حالا گیریم اسم خودش را هم بگذارد : م . رجب پور.
از کتابفروشی که دور می شود دستش خالی است. باد، دستنوشته های او را با خود برده است.
فردا
همه شاعر، نویسنده و مترجم خواهند شد. همان طور که همه می توانند ناشر بشوند اگر و تنها اگر دلشان بخواهد. هر ناشری حداقل می تواند 20 اثر با نام خود روانه بازار کتاب کند. هیچ ناشری به ناشر دیگر کاری ندارد.دفتر انتشارات به روی تمام نوقلمان پولدار باز است. البته در پشتی هم هیچ وقت برای برخی دوستان بسته نیست. هیچ محدودیتی برای چاپ اثر وجود نخواهد داشت. ویرایش اثر هم لازم نیست. ویرگول و نقطه و چند تا علامت تعجب مگر چقدر اهمیت دارد؟ ویرایش محتوا هم که برای داستان بی معنی است.
کتاب باید چاپ شود که می شود. مثل رب گوجه فرنگی، دستمال کاغذی، کفش و هزار محصول دیگر بهداشتی و غیربهداشتی! مگر کتاب را می نویسند که کسی چیزی یاد بگیرد؟