درست است که در نگاه اول؛ چشمان شما با دو رنگ به ظاهر متفاوت – سیاه و سبز- جلب توجه می کرد. ولی سیاه بودن چشمتان مربوط به استفاده از قطره آدرنالین و باز شدن مردمک چشمتان بود. یادتان می آید در یکی از حمله های صرع، جسم نوک تیزی توی چشمتان فرو رفت؟
عمو فئودور نازنین! وقتی به مظلومیت و رنج های بی شمارتان در طول زندگی فکر کردیم به شما حق دادیم که شخصیتی به ظاهر عصبی و کلافه داشته باشید؛ آن هم برای قضاوت کسانی که به درستی شما را نمی شناسند.
تصور کنید، چه کسی می تواند تا پای چوبه اعدام پیش برود و در لحظه ای آزاد شود؟ سیبری یادتان هست؟ جایی در خاطراتتان گفته بودید: " من دیدم که دارند وسایل اعدام را آماده می کنند و فقط پنج دقیقه از عمرم باقی است. ولی هر یک از دقایق به نظرم سالی می آمد. انگار هنوز عمر درازی در پیش است. پیراهن اعدام به تنمان کردند. من در ردیف سوم، نفر هشتم بودم. چقدر دلم می خواست زنده بمانم! زندگی به نظرم چه عزیز می آمد. گذشته در برابرم زنده شد. دلم می خواست از نو برگردم و سالها و سالها زندگی کنم. وقتی حکم تازه را خواندند به من چهار سال کار با اعمال شاقه دادند. به سلولم که برمی گشتم، تمام راه آواز می خواندم..."
نمی خواهیم خاطرات تلخ گذشته را زنده کنیم. هر کس مایل است شرح دقیق آن لحظه را بداند می تواند شاهکار شما " ابله" را بخواند که در صحنه ای جذاب، از زبان شاهزاده میشکین، این واقعه را با تمام جزئیاتش به تصویر کشیده اید.
یا خاطرات خانه اموات که شرح کاملی از دوران محکومیت شماست. یکی از دوستانمان معتقد است که " ابله" شخصی ترین رمان شماست. البته ما فکر می کنیم که تمام رمانهای شما به نوعی کالبد شکافی زندگی و شخصیت خودتان است. خانه قدیمی تان را به یاد می آورید؟ آپارتمان شماره 13 را می گوییم... خیابان بولشایا مشانسکایا...خانه ای بزرگ با تعداد زیادی آپارتمان کوچک که در آنها دکانداران می نشستند. این خانه به شدت یادآور خانه ای است که قهرمان داستان جنایات و مکافات در آن زندگی می کرد.
عموی عزیز! هرچقدر به عقب برگشتیم و تحقیق کردیم باز هم نفهمیدیم که چرا به شما می گویند: غول.
حتی رفتیم وسط حیاط ایستادیم و به آسمان نگاه کردیم بلکه ابرتان را پیدا کنیم و شباهتهای ظاهری میان شما و غول را حدس بزنیم. خصوصیات اخلاقی شما گاهی اوقات مثل فرشته ها بود. ازدواج با آنا گریگوریونا را می گوییم. جزئیاتش یادتان هست؟ ماجرای آشنایی شما با تندنویسی که برای نوشتن رمان " قمارباز" استخدام کرده بودید. آنقدر معروف است که حتی فیلم سینمای آن بخش از زندگی تان را هم ساخته اند.
فکرش را بکنید، در اوج فشار قرض و اضطراب برای تمام کردن رمانی که بیشتر انگیزه های مادی داشت، دل به تند نویسی بستید که با تمام وجود به کمکتان آمده بود. زن عمو را بعد چه صدا می زدید؟ ... آنیا؟...
عموجان! ناراحت نشوید. ولی شما گاهی اوقات از آن دسته نویسندگانی نبودید که قصدشان خلق شاهکاری ادبی است. بعضی مواقع به خاطر جبر موقعیت و پذیرفتن بدهی برادرتان مجبور بودید سفارشی کار کنید. امروز به این کار می گویند " سفارشی نویسی" که خیلی هم خوشایند نیست انگار! ولی به شما باید چه گفت؟ اگر نتیجه تمام سفارش ها مانند شاهکارهای شما باشد ، کاش همه سفارشی بنویسند.
عمو فئودور عزیز! رفتیم سراغ آن کسی که به شما گفت : غول...خون خونمان را می خورد. پیش خودمان گفتیم اگر حرف اضافی بزند زیر چشمش بادمجان بکاریم – این اصطلاح را از سر خیابان یاد گرفته ایم- وقتی فهمید ما که هستیم چشمهایش برقی زد که بدجنس نبود. شما که خودتان استاد مسلم داستانهای روانشناختی هستید. با احترام، به نوشیدن چای دعوتمان کرد. آن قدر مهربان و مؤدب بود که نتوانستیم عصبانیتمان را آن طور که دلمان می خواست نشان بدهیم.
دوباره داشتیم جوش می آوردیم که برادران کارامازوف را نشانمان داد بعد هم جنایت و مکافات . حتی اشاره ای به اولین اثر شما بیچارگان کرد و دقیقا باز با همان دلایل گفت که شما غول هستید. وقتی چشممان به عکس نیم رخ شما در قابی روی دیوار کنار عکس بزرگانی چون تولستوی، شکسپیر، استاندال، زولا، کامو و جویس افتاد حرف در دهانمان خشکید. مانند تمام رمانهای شما رویایی موهوم ناگهان به واقعیتی زنده و روشن تبدیل شد. تصاویر روی دیوار آن قدر عظیم و گویا بودند که حس کردیم دیوار چند لایه است و انگار با زبان بی زبانی می خواهد بگوید که در هرنقطه ای از سینه اش تصویر غولی حک شده است.
عمو فئودور عزیز، غول بودن در ادبیات کار ساده ای نیست. حالا می فهمیم که در واقعیت قلم زدن و شخصیتهای زنده و باور پذیر خلق کردن ، یک عمر زندگی با چشمانی باز و روحی حساس نیاز دارد.
عموجان! به آسمان نگاه کردیم. و دیدیم دریغ از یک تکه ابر. لابد مثل همیشه دلتان نمی خواست مغلوب تعریف و تمجید شوید. پس دوباره به اتاق برگشتیم.