تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه پنجم بهمن 1386
گفتگویی منتشر نشده با حاج قربان سلیمانی و گزارشی از دیدار با او

تنهایی ام را با قصه و ساز پر کردم

حاج قربان 

آخرین بار که دیدمش  سومین جشنواره داستان های ایرانی مشهد سال 85 بود. اختتامیه شب یلدا برگزار می شد و دبیر جشنواره بودم. مراسم  شب یلدا فکرمان را مشغول کرده بود که حتما قصه گویی داشته باشیم.  دوستان کانون پرورش فکری همکاری می کردند و دکور قشنگ و سنتی را در سالن جهاد دانشگاهی آماده کرده بودند. به چند قصه گو پیشنهاد اجرای برنامه  داده بودم که ناگهان جرقه " حاج قربان سلیمانی" چنان روشن شد در ذهنم که فورا تماس گرفتم با محبوبه بزم آرا دوست شاعرم که مسئول بخش کامپیوتر کانون است و راه تماس و دعوت از حاج قربان را می دانست.

با پروین خاکپور که روزهای سختی را می گذراند به خاطر آن تصادف و روحیه عالی و مثال زدنی اش همه ما را متحیر کرده است مشورت کردم. همشهری حاج قربان است و واسطه دعوت را می شناخت و تلفنش را یادداشت کردم. از پله های اتاق محبوبه که پایین می آمدم به جای حاج قربان و برنامه اختتامیه، دو نور کوچک از آسمان می خواستم  تا بنشیند در چشمهای پروین خاکپور که آن طور با اعتماد به نفس ، هنوز هم که هنوز است  از پله ها بالا می رود و دعوایمان می کند اگر دستش را بگیریم.

 

اولین بار حاج قربان سلیمانی را در افتتاحیه جشنواره منطقه ای  قصه گویی کانون پرورش فکری -آبان 85 - که در مشهد برگزار شد دیدم. قرار بود برای چند روز جشنواره؛  ویژه نامه و خبرنامه خاص آن ایام را کار کنم. مدیر استان خواسته بود که چند روزی کتابخانه را بسپارم به همکار دیگری و  مستقر شوم در بخش اداری و مقدمات کار را بچینم. تیم خوبی بودیم. یادش به خیر و فشار کار البته بسیار زیاد بود.

دانیال – عضو قدیمی کانون – خبرنگارم بود. روز افتتاحیه خودم می چرخیدم توی سالن که سوژه پیدا کنم. بعد به دانیال می گفتم چکار کند و روانه اش می کردم برای مصاحبه و خبر.

اواسط مراسم افتتاحیه، محبوبه بزم آرا – مجری مسلط برنامه -  حاج قربان را دعوت کرد برای اجرای موسیقی و قصه گویی. قبل از آن چند اسلاید؛  بیوگرافی حاج قربان و عکس هایش را نشان داد. به دانیال اشاره کردم که همه را یادداشت کند و می دیدم که به پرده سفید نگاه می کند و تند تند می نویسد:

" حاج قربان سلیمانی در سال 1302 در روستای علی آباد قوچان متولد شد. پدرش از جمله نوازندگان صاحب نام دو تار شمال خراسان بود و او نیز از هفت سالگی دو تار به دست گرفت و شاگرد پدر شد. حاج قربان ، کار کشاورزی می کند. دو فرزند دختر و یک پسر دارد به نام علیرضا که در اکثر اجراهای پدر همنواز ساز اوست. حاج قربان از بخشی های شمال خراسان است. یعنی هم شعر می گوید، هم ساز می زند و هم قصه می گوید. از او به عنوان پدیده نسل گذشته یاد کرده اند . تا کنون در کشورهای فرانسه، آمریکا، تونس و اکوادور اجرای برنامه داشته است. و از سال 69 که به عنوان نوازنده برتر جشنواره فجر انتخاب شد، داور بخش موسیقی است. استاد حاج قربان سلیمانی علاوه بر نشان درجه 2 فرهنگ و هنر به عنوان " گنجینه ملی"  لقب  گرفته است."

حاج قربان و پسرش که روی صحنه آمدند منتظر بودم ببینم کجا می نشیند. صندلی را کنار زد و دونفری روی زمین نشستند. اول قطعه ای زیبا نواخت. صدای خودش و  دوتارش پیچیده بود در سالن و همراهی خوب پسرش که به گمانم 50 یا 60 سالی داشت و مثل خودش بلند قامت بود. بعد لبخند زد و حاج قربان تبدیل شد به قصه گویی ماهر که قصه " مهمانی روباه " را تعریف کرد.

کنار گوش دانیال گفتم اگر می تواند وقتی برای گفتگو بگیرد. هرچند توی دلم مطمئن نبودم موفق بشود وسط آن همه بگیر و ببند  احوالپرسی و عکس یادگاری قصه گویان جشنواره با حاج قربان.

نیم ساعت بعد دانیال برایم دست تکان داد و گفت: کاش همه مثل حاج قربان باشند. چقدر مهربونه. قرار گذاشتیم نیم ساعت دیگه توی کتابخانه. با دانیال نشستیم و سئوالها را برایش مرور کردم. گفتم که زیاد بیوگرافی نپرسد و برود سراغ ریزه کاری ها. با دقت گوش می کرد و می دانستم که سر زبانش است که بگوید خودم هم بروم کنارشان بنشینم. گفتم : من همون حوالی هستم. نگران نباش. می شنوم گفتگوت را. فکر کن مهم ترین مصاحبه در تمام مدت عمرت را می گیری. سعی کن با حاج قربان دوست بشی موقع حرف زدن و البته خسته اش نکن زیاد.

 

آخرین بار ....جشنواره داستانهای ایرانی – مشهد- آذر 85

مسئول کانون هنر قوچان رابط حاج قربان و به نوعی مدیر برنامه هایش بود. تلفنی به او گفتم که حال و هوای برنامه چگونه است.گفت حاج قربان شب نمی ماند. با آژانس می آییم مشهد و بعد از برنامه هم برمی گردیم. نگران وضع هوا بودم. گفت نگران نباشید. حاج قربان از سرما و برف نمی ترسد.

ظهر اختتامیه هوا سرد شده بود. با هادی مظفری دعا می کردیم که برف نبارد. قرار شد حسین لعل بذری بماند در ساختمان کانون هنر.می دانستم برخورد خوبش  طوری است که مهمان احساس راحتی می کند. نمی خواستم حاج قربان زیاد گرفتار سالن و جو سنگین برنامه باشد. حسین لعل بذری گفت که خیالم راحت باشد و بروم دنبال کار های عقب مانده و حرص خوردن برای خوب اجرا شدن و این حرفها!

راس ساعت شش بعد از ظهر که حاج قربان و علیرضا خان و حسین لعل  بذری و مسئول کانون هنر قوچان – که از دیشب با حسین داریم فکر می کنیم و فامیلش یادمان نمی آید – وارد سالن شدند ، نفس راحتی کشیدم.رفتم جلو و احوالپرسی کردم و خوش آمد گفتم. لبخندی زد و خواست لباس عوض کند وقتی برمی گشت با هم دوباره روبه رو شدیم . گفت: همه چیز خوبه دخترم نگران نباش  و خدا می داند چقدر خیالم راحت شد از این اطمینانی که به من داد.

حسین لعل بذری متعجب بود. گفت تا به حال هنرمندی چنین متواضع ندیده ام. این همه ما نگران جا و مکان و پذیرایی بودیم. فقط آب جوش خواست برای صدایش ...همین.

وقتی حاج قربان روی تخت و کنار میوه ها و کاسه های مسی  و  ریسه های انگور و سماور روی صحنه نشست، قلبم می تپید. چقدر این مرد با دستار سفید و چشمهای درشت مهربانش ابهت داده بود به فضا.

با کیارنگ علایی و هادی مظفری ، انتهای سالن ایستاده بودیم و به نوای دو تار و قصه ای به زبان ترکی که به سنت بخشیان تعریف می کرد، گوش می دادیم. نگران پخش کلیپ جشنواره دیگر نبودم. همه چیز را سپرده بودم به خدایی که حاج قربان را به سلامت فرستاده بود درمیان سرما و بارش ریز برف.

متوجه شدم که لیلا صبوحی گریه می کند. تنها کسی که شاید در آن جمع مسلط بود به زبان ترکی و تمام حس قصه حاج قربان را می فهمید، لیلا بود. قصه عاشقانه ای را تعریف می کرد حاج قربان.خودش گفته بود می داند چه قصه ای را برای شب یلدا تعریف کند. عاشقی رسیده بود به باغی بزرگ ، پدرش  فهمیده بود این عشق را وهمراه او آمده بود. پسر از شکاف دیوار نگاه می کرد. دختر آنجا بود و عاشق برای پدر از زیبایی باغ  و درختان سیب می گفت و استعاره هایی عجیب که پیوند می خورد با معشوق.

برای حاج قربان موقع خداحافظی آرزوی سلامت و تجدید دیدار کردیم - از همان حرفهایی که وقتی برنامه ای خوب تمام می شود و همه خوشحال و راضی اند به هم می گویند-  خندید و با همان لهجه شیرینش گفت : من که یکی دو سال دیگر بیشتر زنده نیستم اما خیلی خوشحال بودم امشب.

 غروب که با حسین لعل بذری تماس گرفتم  تا اسم قصه آن شب را بپرسم و نه خودش و نه همسرش لیلا هیچکدام یادشان نمانده بود، گفتم: برخورد، نشانه یا حرف به خصوصی یادت مونده از حاج قربان؟ بغض کرده بود. گفت: چقدر دستهای حنا بسته اش رو دوست داشتم. انگشتهای بلند و نارنجی اش همه عمر در ذهنم می مونه.

 

 

خبرنامه جشنواره قصه گویی را مرور می کردم. خودم نمونه ای نداشتم. دوستان روابط عمومی کانون پرورش فکری  یک نسخه همراه با عکسهای حاج قربان را برایم فرستادند. گفتگوی کوتاه دانیال با استاد حاج قربان سلیمانی را بخوانید. این مصاحبه در مرکز شماره چهار کانون پروش فکری کودکان و نوجوانان مشهد و پشت میزی به رنگ آبی روشن انجام شد.

 

 

پنج دقیقه چیزی نگو تا برگردم!

 

طعم خوب قصه

قصه  تنها، مثل ساز بدون ضرب است. اصل قصه همان سازی است که آن را همراهی می کند. کسی که قصه می گوید و ساز می زند؛ می تواند قصه را پیش چشم شنونده نمایان کند. قصه گو با موسیقی می تواند کاستی های قصه را پر کند. خدا می داند که تا به حال چقدر قصه گفته ام! بهترین ها در زمینه عرفانی، داستانهای حضرت علی ( ع) بود. از قصه های طاهر میرزای حاتم خان، قصه یوسف و زلیخا و شیاد خان هم خیلی استقبال می شد.

 

آن روزهای دور

بهترین زمان زندگی ام بین سالهای 1325 تا 1370 بود ، زمانی که همسرم را کنارم داشتم. وقتی او فوت کرد اوقاتم خیلی تلخ شد و تنهایی ام را با قصه و ساز پر کردم. قصه گویی مردم را در قدیم دور هم جمع می کرد. آن وقتها عده  زیادی برای شنیدن قصه از 10 فرسخی می آمدند. ساکت و آرام به قصه ها گوش می دادند.

سالها قبل در روستای بیش آباد، پیرمردی بود که پای قصه هایم زیاد می نشست. دیدم بلند شد وسط قصه و به طرفم آمد و گفت: حاج قربان! پنج دقیقه چیزی نگو تا برگردم. مردم گفتند قصه را قطع نکن، ما برایت توضیح می دهیم. پیرمرد گفت: من قصه حاج قربان را می خواهم بشنوم ، نه قصه شما!

 

یک خاطره

اگر ساز نگرفت، دیگر نمی گیرد. قبل از اجرای برنامه، ساز را کوک کردم ولی انگار با من حرف می زد که نمی خواهد کار کند. حدود 40 دقیقه برنامه اجرا کردم ولی خیلی بد. دو روز بعد برای داوری مسابقات باید می رفتیم. آن  روز ساز می گفت: تو در زمین بزن و من از آسمان.

دو ساعت و بیست دقیقه برنامه اجرا کردیم که بعد از آن استاد شجریان سرش را روی شانه ام گذاشت و گریه کرد.