تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
تقدیم به تمام آرایه های عبوس ادبی

چرا پای ادبیات ما همیشه لنگ است؟

 

فکر نمی کنم هیچ کدام از ما نابغه ای را سراغ داشته باشیم که به محض فارغ التحصیل شدن از رشته علوم انسانی و یا به طور خاص؛ زبان و ادبیات فارسی مهارت تفهمیم آرایه های ادبی به دیگران را داشته باشد. ممکن است نفرات اول تا سوم ( شاگرد اول ها) از تمام آنچه که بدیع ، معانی و بیان ، عروض و قافیه و هزار فن دیگر را ساخته اند، سر دربیاورند و چشم بسته مقدار قابل توجهی تعریف و تئوری و محض نمونه، چند بیتی ارائه دهند، اما ته چشم همین قشر فرهیخته را هم که نگاه کنیم برق محفوظات و غبار دلزدگی از یادگیری شگردها و آرایه های ادبی را می بینیم.

بگذریم از اینکه بعضی ها شاعر هستند و به طور ذاتی با آرایه ها دست و پنجه نرم می کنند و بعد می روند لیسانس ادبیات بگیرند! اما باور کنید دل و روده این جماعت فرهیخته هم شب امتحان عروض و قافیه و معانی و بیان به هم می ریزد مخصوصا وقتی جزوه ای در کار نباشد و کتاب صناعات ادبی با آن نثر پر طمطراق و سنگین ، منبع درس باشد.

مگر غیر از این است که ادبیات، جهانی است انتزاعی  که به کمک آرایه ها غرقمان می کند در یک دنیا حس و زیبایی؟ پس چرا رو به رو شدن با آرایه ها ی ادبی اینقدر زجر آور است؟

شگردهای ادبی اگر چه اکتسابی هستند، اما مثل قاب ؛ کلمات را به دیوار هنر محکم کرده اند. اگر از این زاویه به دنیای صناعات ادبی نگاه کنیم ، به یقین مثل خواندن اشعار و متون مسجع و زیبا عطش درک و یادگیری خواهیم داشت.

یادم می آید چند سال پیش در بحبوبه امتحانات پایان ترم و بگیر و ببند نمره ، خبر انتشار کتاب " آرایه های ادبی به زبان تصویر" برا ی سنین پایه ،  توجهم را جلب کرد. نه به خاطر عشق به آرایه ها! که به نظرم اگر شمشیر داشتم راه آب را مثل یزید می بستم به هرچه عروض و قافیه و بدیع و معانی و بیان است. اگر هم دستم باز بود اعلام می کردم که همه بروند به زبان ساده شعر و متن بنویسند. تشبیه و استعاره و هر کوفت و زهرمار دیگری را هم بگذارند برای همان هایی که خیلی بلدند. به اندازه کافی زبان شناسی  و قواعد عربی حالم را گرفته بود که بخواهم عروض و قافیه را هم شب امتحان بگذارم کنار بقیه محفوظاتی که لحن یکنواخت و بی هیجان استادان هیچ تاثیری در ارتباط برقرار کردن با آنها نداشت.

فکر می کنم متن کوتاه مصاحبه سعید همایونفر بود که علامت سئوال بزرگی را در ذهنم نشاند. مولف کتاب " آرایه های ادبی به زبان تصویر" علت انتشار آن را چنین بیان کرده بود: " فراگیری مفاهیم انتزاعی و مجرد برای مخاطبان مشکل است و شیوه های تکراری و سنتی موجب دلزدگی فراگیرنده از شگردهای ادبی می شود، لذا در پی آن بودم که بتوانم هرچه ملموس تر و خودمانی تر آرایه های ادبی را آموزش دهم... مهم نیست که چنین کتابی چند بار تجدید چاپ شود، مهم نیست که گسترش توزیع آن چه تحولی ایجاد کند، مهم این است که بالاخره کسی پیدا شد تا مفهوم تصویر در ادبیات  و اهمیت دیدن آنچه باید نوشت را با صدای بلند کتاب اعلام کند."

نمی دانم چند نفر تا به حال این کتاب را دیده اند. از سرنوشت آن هم خبری ندارم. اینکه تجدید چاپ شد یا  بر گروه سنی خاصی که مولف در نظر گرفته بود چنین شیوه  آموزشی  تاثیر گذاشته است یا نه؟

اما به این نتیجه رسیده ام که جای خالی تصویر میان تئوری های نخ نما شده و خاک گرفته دروس دانشگاهی به شدت احساس می شود. چه دلیلی دارد که آرایه های ادبی اینچنین اخمو و تلخ و سخت معرفی شوند؟ در حالی که تمام حس شیرین ادبیات از آنهاست؟

چرا عادت کرده ایم که مبانی ادبیات را برای یک شب حفظ کنیم و بعد اگر شاعر نباشیم یادمان برود؟

کاش سعید همایونفر می دانست که کتاب تصویری اش نه تنها برای گروه سنی الف و ب می تواند تحول ایجاد کند بلکه گروه سنی دانشجو و فارغ التحصیل و هر ادب دوستی با میل و رغبت به آن پناه خواهند آورد.

نمی دانم چه علتی دارد که همیشه پای ادبیات ما می لنگد؟ اگر قریحه داریم منبع مطالعه نداریم، اگر منبع مطالعه داریم  بلد نیستیم کشف کنیم ، اگر می توانیم کشف کنیم روشمان غلط است، اگر اثر قابل قبولی خلق می کنیم نمی توانیم معرفی اش کنیم. اگر بلدیم معرفی کنیم، همراه نداریم، اگر همراه داریم یک گروه دیگر قبولمان ندارند. اگر همه قبولمان دارند... نه! این یکی دیگر امکان ندارد. پس همان بهتر که برویم دنبال دوای درد معده برای شب امتحان عروض و قافیه.