تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

شنبه چهارم اسفند 1386
تقدیم به هولدن با عشق و بدون نکبت

خیلی وقت پیش سلینجر مرده بود!

 

مجید قیصری آمده بود مشهد. نه برای جشنواره و داوری و  سخنرانی و جلسه نقد و این حرفها. توی کتابفروشی دیدمش. دنبال رمانی می گشت که آخرین نسخه اش را همان جا پیدا کرد. کل کتابهای جایزه گرفته و نگرفته و حرف و حدیث دار و ضعیف و قوی پیش رویمان بود. ناخودآگاه دو سه عنوان کتاب را نشانش دادم و نظرش را خواستم که چیزی نگفت. درست مثل این بود که آشنای مشترکی را دیده بود و نمی خواست درباره اش حرفی بزند. اول تعجب کردم ولی بعد، از سکوتش خوشم آمد. دلیلی نداشت که به قول ادبیاتی ها " پنبه دیگران را بزند" . یک کمی تعارف کرد و عذر زحمات جشنواره که حرفش را قطع کردم و به زبان بی زبانی گفتم که بگذریم! دوست نداشتم پرونده ای را  که  در ذهنم بسته بودم دوباره باز کنم.

دیدم توی قفسه ها دنبال کتابی می گردد. فهمیدم که " یادداشت های شخصی یک سرباز" نوشته سلینجر را می خواهد. برایم جالب بود چون  همان روزها داشتم کتاب را می خواندم و برای اولین بار دو کتاب را با هم شروع کرده بودم. "یادداشتهای روزانه ویرجینیا وولف" و مجموعه داستان سلینجر. "خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری  را پیشنهاد کردم بخواند و او " پرده جهنم" آکتا گاوا را توصیه کرد. رد و بدل داستانی مان که تمام شد حرفمان کشید به نوشتن. ازکار تازه اش گفت و من هم لو دادم که برای اولین بار بعد از یک دوره طولانی داستان کوتاه نویسی، رمانی را شروع کرده ام. خوشحال  شد و گفت: چقدر خوب شد. پس بالاخره به خودت آمدی.

در تمام مدتی که قیصری از شوق نوشتنش می گفت، من جرات نمی کردم از فصل هایی که نوشته بودم حرف بزنم. برای اولین بار دهانم را قفل زده بودم و فقط چند سئوال به ذهنم رسید که  دوستانه جواب داد و خیلی هم کمکم کرد.

بعد رسیدیم به هنرمندی خراسانی و انگار که جرقه ای زده باشم، طرحی که در ذهن داشت باز کرد. گفتم: چقدر  جالب ! ببینید چطور این حرف پیش آمد و طرحی نوشته شد.

حرف عجیبی زد : من فکر می کنم حتی روزنامه خواندن ما اتفاقی نیست. حتما دلیلی پشت آن هست.

از برف گفتیم و لذت نوشتن ، وقتی به خاطر سرما توی خانه حبس می شویم، و اینکه گند بزنند به تابستان که ساعت نه، شب می شود و  چه کسی می تواند وسط روزهای گرم و طولانی قصه بنویسد؟

بعد به شخصیتهای داستانی رسیدیم و اعتراف کردم که نمی توانم درباره داستانی که می نویسم حرف بزنم. عکس العمل قیصری جالب بود. گفت: یعنی تا اینجای کار موفقی، پس داستانت را دوست داری.

بعد توصیه کرد که فصل ها را با فاصله زمانی زیاد ننویسم، حواسم به یکدست شدن کار باشد و وسواس هم نداشته باشم.

موقع خداحافظی تشکر کرد از جرقه طرح جدیدش و قول داد که "باغ تلو " را برایم بفرستد. خواستم بگویم که حتما هرچه فهمیده ام برایش می نویسم که یادم آمد مدت زیادی است به محمد آصف سلطان زاده قول داده ام یادداشتی برای " عسگر گریز" بنویسم و هنوز کاری نکرده ام. بنابراین فقط با تشکر و سلام برسانید و همین تعارفات معمول، خداحافظی کردیم....

و این دیدار ساده آغاز یک تلنگر در ذهنم بود .خیابان یخ زده را در آن شب سرد و برفی پیاده می آمدم و  به سلینجر فکر می کردم.

به اتاقم که رسیدم با ولع " یاداشت های شخصی یک سرباز" را باز کردم. یادم آمد که چیزی در مقدمه مترجم توجهم را جلب کرده بود و  همان نکته، امشب سلینجر را تمام خیابان همراهم آورد.

" وکیل سابق سلینجر تعریف می کند که : بار اول " ناتور دشت" را بعد از ویراستاری به یک ناشر سپردیم، بعد از چند روز سلینجر به من تلفن زد. صدایش گرفته بود و انگار با بغض حرف می زد. هر لحظه ممکن بود بزند زیر گریه. به من گفت که نمی خواهد کتابش را چاپ کند و باید قراردادمان را با این ناشر فسخ کنیم. وقتی علت را جویا شدم، فقط دو جمله به من گفت : این یارو به من می گه هولدن یه دیوونه اس."

 

همان لحظه  بود که به سئوال مهمی رسیدم: چقدر شخصیتهایی  را که خلق می کنیم ؛ دوست داریم؟

پاسخ به این سئوال شاید به نظر خیلی ساده باشد ،  اما شخصیتها ربطی به بدنه داستان ندارند. ممکن است ذهن روشن و خلاقی داشته باشیم. همه به ما بگویند استعداد نوشتن داریم ، وقتی داستان می نویسیم برایمان کف بزنند و شاید جایزه هم بگیریم اگر اهل شرکت در جشنواره و جایزه های ادبی باشیم. همه این ها ممکن است اتفاق بیفتد ولی نتوانیم شخصیت اصلی داستانمان را دوست داشته باشیم. آنقدر که اگر کسی به او حرفی بزند بغض کنیم.(توجه داشته باشید که منظور نقد داستان نیست) .

شاید در طول حیات داستانی مان تنها یک بار این اتفاق بیفتد. نمی دانم سلینجر برای فرانی ، زویی و ازمه هم گریه می کند اگر کسی به آنها بگوید : دیوانه!

دوست داشتن شخصیت داستان و نوشتن برای او معجزه ای است که این روزها کمتر دیده ایم. شخصیت غرق می شود میان عناصر داستان، مخصوصا وقتی کارگاهی نوشتن را بلد باشیم و بدانیم چه ترفندی بزنیم که صدای کف زدن حضار را بشنویم!

اما واقعا چند بار در جلسه نقدی  شرکت کرده ایم که یک صندلی برای شخصیت اصلی داستان خالی گذاشته باشند؟ کسی حالش را بپرسد و ما بگوییم : خوب است ، الان پشت در ایستاده ...

وقتی شما اجازه بدهید شخصیتی که دوستش دارید کنارتان بنشیند و دیگران نگاهش کنند، آن وقت مطمئن باشید کسی به نویسنده کاری ندارد و شما هم به مخاطب کاری ندارید. مولف ، آرام و راحت خودش می میرد!

و همین می شود که ساعت دوازده شب به این نتیجه می رسید که درست هشت روز است فصل شانزدهم را ننوشته اید و بعد یادتان می آید اخرین بار شخصیت محبوب داستانتان را در کوپه قطار دیده اید و خوب که به او فکر می کنید متوجه می شوید شما راضی نبودید به این سفر برود. از همان موقع هم دلتان شور می زد ولی او خودش اصرار کرد و حالا نمی خواهید بلایی سرش بیاید ولی باز هم او با همان نگاه عجیب، زل زده است به چشمهایتان و می خواهد که شجاع باشید و بنویسید.