تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
بالاخره ما برویم نمایشگاه کتاب یا نرویم؟

 راه نمایشگاه کتاب از مغازه عباس آقا می گذرد

 

ما دوستی داریم که وقتی اردیبهشت می رسد، ذوق مرگ می شود. یک کوله پشتی و یک شیشه آب معدنی دستش می گیرد و ما همیشه فکر می کنیم می خواهد برود کوهنوردی. بعد می فهمیم که قصد سفر نمایشگاه کتاب  را دارد به حول وقوه الهی!

این نمایشگاه برایش شده مثل سفر حج. سالی یک بار انگار واجب است برای آنهایی که دستشان به دهانشان می رسد بروند طوافی کنند دور غرفه ها و ذخیره بیست سال کتاب خریدنشان را به هوای بن کتاب بریزند به پای کتابهای زبان بسته و بعد بیایند خانه شان و همین دیگر. هر روز که کتابها را نگاه می کنند یادشان می ماند چه انسان فرهیخته ای بوده اند.

امسال دوستمان زانوی غم به بغل گرفته است. خیلی به قیافه اش نمی خورد که روشنفکر باشد. چون از پیشانی تا فرق سرش هنوز مثل جنگل مو دارد. سیگار هم نمی کشد. داستان سیاه هم بلد نیست بنویسد. یعنی بیشتر مخاطب خوبی است تا نویسنده ای حتی تازه کار.

به دوستمان می گوییم: خب  چه مرگت است؟ مثل پارسال چشمهایت را روی هم بگذار و فوقش فریاد اعتراضت را برای  عوض شدن جای نمایشگاه با چند تا عکس از وضعیت اسفبار غرفه ها نشان بده. ولی بعد حرفمان را قورت می دهیم . چون این دوست ما اصلا نمی داند فرق دوربین با همان شیشه آب معدنی اش چیست؟

می گوییم: خب اصلا نرو به درک!

بعد تحقیر آمیز نگاهمان می کند و می گوید: یک نگاهی پشت سرت بنداز. ما پشت سرمان فقط چند تا ماشین می بینیم و عباس آقا که دارد جلوی مغازه اش را آبپاشی می کند. ولی دوستمان اشاره می کند به صفی طولانی که انگار همه ناشر هستند. می گوید: اینها مانده اند مجوز کتاب بگیرند و احتمالا هم نمی گیرند.

بعد ما می گوییم: خب یعنی چی ؟ چه ربطی به نمایشگاه کتاب دارد؟

دوستمان آهی می کشد و می گوید: وقتی هرچه کتاب درست و حسابی است مجوز نمی گیرد و یا اگر می گیرد خیلی بچه مثبت است یا باید حسابی سانسور شود، چه انگیزه ای می ماند برای نمایشگاه کتاب؟

ما فکر می کنیم این دوستمان خیلی شلوغش کرده دیگر. خوب حالا یک نویسنده طوری بنویسد که سانسور نشود ، کتابش هم چاپ شود.

دوستمان تف می کند روی زمین می گوید: از خودسانسوری متنفرم.

توی دلمان می گوییم: خب متنفر باش. نه اینکه حالا خیلی هم کتابهای داستان گل و بلبل هستند؟ فرقی هم که نمی کند برای کسی.

بعد کنار دوستمان می نشینیم و می گوییم: یعنی الان چکار کنیم؟ برویم نمایشگاه یا نرویم؟ خب شاید تجدید چاپ شده های قدیمی گیرمان بیاید با قیمت  ارزان تر. یا مثلا شکاری چیزی از آن وسط مسطها نصیبمان شود. یک وقت دیدی یک نویسنده معروف را هم دیدیم و رفتیم کنارش ایستادیم عکس هم گرفتیم. یا مثلا بحثی در گرفت و سخنرانی و این چیزها که خوشت می آید.

دوستمان یک جورهایی انگار غلغلکش می شود و می گوید: مگر دلمان را خوش کنیم به همان قدیمی ها و نویسنده ها. خب کتابهای خوب را که خریده ایم وقت خودش.

عباس آقا اشاره می کند که : بفرما چای! دستی تکان می دهم یعنی: قربون شما

می زنیم پس کله دوستمان و می گوییم: بی خیال ! فوقش کتاب خوب پیدا نکردی، خودمان برایت دانلود می کنیم. مگر اینترنت زبانم لال مرده؟!

بعد باز می بینیم که دوستمان دارد به این ممیزها بد و بیراه می گوید که معلوم نیست چقدر داستان می فهمند؟ می خندیم و یادآوری می کنیم که همین عباس آقای خودمان یک وقتی ممیز بود. یادت نیست؟ خب نویسنده موفق کسی است که بیاید از مغازه اش هر روز ماست بخرد.

بعد یادمان می آید که سانسور خیلی چیز بدی است. خیلی زیاد. آنقدر که جلوی خلاقیت نویسنده را می گیرد و ممکن است خلاقیتش را از جای دیگر ( رویم به دیوار) شکوفا کند. این را به دوستمان نمی گوییم. چون ممکن است باز حس منفی بافی اش گل کند. فقط یواشکی می رویم از عباس آقا می پرسیم: ماست  چرب براتون رسیده؟!