تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه سوم خرداد 1387
دومین یادداشت برای مینی مالیستها

مثل آواز پرنده ، کوتاه بنویس!

 

 

1

تازگي ها با صداي پرنده اي حواست پرت مي شود. گاهي اوقات به محض ورود به آستانه داستان، آوازي كوتاه و بريده بريده مي شنوي.

دو سه بار تصميم گرفتي با پرنده همراهي كني، اما تم آواز مدام تغيير مي كرد و تو فهميدي كه پرنده آنقدر در حنجره اش آوا دارد كه براي بيرون ريختنشان مجبور است كوتاه و بريده بريده همه را بخواند. يعني در كوتاه ترين زمان و تا آنجا كه مي تواند به اختصار...

 

2

از پنجره به ساختمان نيمه ساز آقاي سليماني نگاه مي كني. سطلي از سيمان را آهسته آهسته بالا مي كشند.

ولي نمي داني چرا ناگهان ميان زمين و آسمان، سطل سقوط مي كند. دلت مي خواهد داستانهايي بنويسي كه حادثه اي مثل سقوط سطل سيمان، كوتاه و ناگهاني  داشته باشد.

از عناصر داستان هم خسته شده اي. مي خواهي طوري بنويسي كه از حداقل ها استفاده كني.

دغدغه هاي ذهن تو بزرگ است. خيلي فراتر از روزمره ها و حالا مانده اي كه چطور اين همه مطلب را در كوتاهترين حجم ممكن بگنجاني.

چايت سرد شده است. با يك قند همه را سر مي كشي. و باز صداي آن پرنده. بله درست است... سطل سيمان سقوط كرد.

بايد كوتاه بنويسي. حنجره ذهن تو پر از داستان است

 

3

اصولاً پشت ميز تحرير، همه چيز متفاوت است. انگار تمام مفاهيم، داستاني مي شود. وقتي قاب كوچكي مي تواند حجم زيادي از خاطرات را در بر بگيرد، پس داستان تو هم مي تواند دغدغه هاي بزرگ و وقايع بيروني را قاب كند. چنين داستاني حتماً ميني مال خواهد بود. يادت می آید كه در داستان ميني مال، جذابيت سوژه بسيار مهم است. آنقدر مهم كه سرنوشت داستان را در دست دارد.

تو ديگر فرصت حاشيه و حوادث فرعي را نداري. بايد سطل سيمان را رها كني. شايد از فاصله اي دور يا نزديك. مهم اين است كه سرعت انتقال اطلاعات به خواننده زياد شود و لحظه وقوع حادثه داستاني را درست انتخاب كني.

 

4

به اين جمله دقت می كنی و بعد آرام آرام از كشوي اول ميزت همان جا كه چادر زده اي، خودكار آبي جديدي بر می داری:

«داستان ميني مال، كوتاهتر از بلندي يك تار مو است و حد و مرزش با داستان كوتاه، روشن نيست، به خصوص وقتي كه داستان از سر اتفاق كوتاه شده باشد.»

 

5

چقدر ته خودكارت را مي جوي! اين يكي كه تمام شد آن خودكار جويده را بردار. مگر نمي خواهي فرمي نو را تجربه كني؟ مي داني گره كار تو كجاست؟

اين كه چطور مي شود داستاني بدون جملات زائد نوشت.

به صداي پرنده گوش كن! آوازهايي بريده بريده، بدون توضيح اضافي.

پرنده تو را مستقيماً از راز حنجره اش آگاه مي كند. تصوير، بهترين راه حل است. اگر موفق شوي كه وقايع بيروني را به تصوير بكشي طوري كه خواننده احساس كند حوادث، پيش رويش رخ مي دهد، مطمئن باش كه ميني ماليستي موفق خواهي بود.

 

6

نتيجه گيري غيرمنطقي

تار مو همان آواز پرنده است و ارتباط مستقيمي با سطل سيمان دارد. همه اينها را كه در كنار هم بگذاري داستان ميني مال شكل مي گيرد!