تمام زمستان مرا گرم کن
باز به تابستان نزدیک شده ام. خواب زمستانی نوشتن!
شیفت عصر کاری را بهانه کرده ام برای اینکه سرم درد بگیرد و میگرن کلافه ام کند و بعد بروم جلوی باد مستقیم کولر و داغی پوستم اصلا خوب نشود و بعد... ننویسم.
به غروبهای نارنجی فکر می کنم که چقدر دیر شب می شود و حسی نمی ماند برای خلسه در تنهایی.
حتی دوست ندارم به کتابهایی که خوانده ام و می خوانم زیاد مجالی بدهم برای جولان در ذهنم.
وقتی خواب زمستانی نوشتن شروع می شود به این نتیجه می رسم که داستان کوتاه چیز خوبی است.همین که می شود زیر نور چراغ مطالعه یک نفس خواند و تمام کرد و بعد کتاب را زیر تخت گذاشت برای حرکت اتوماتیک وار بعدی تا دستم برود روی زمین را بگردد و بعد کتاب را پیدا کنم و باز بخوانم.
در این شبهای سرد نوشتن که داغ می شوم از هرم گرمای تابستان زود از راه رسیده لعنتی ، به این فکر می کنم که چقدر خوب است داشتن یک غار بزرگ تنهایی. نه من به کسی کاری دارم، کسی هم کاری به کار خودم و نوشتنم ندارد. به همین سادگی کنار می آیم با پدیده قشنگ استحاله به " خرس قطبی".
این روزها وشبهای زمستانی که دیر غروب می شود، بچه همسایه مدام زر می زند، ساختمان روبرو چراغش همیشه خدا روشن است و زن خوشبخت خانه داری برای شوهرش غذاهای خوشمزه می پزد و بعد دعوا می کنند سر نمی دانم چی، و صدایشان را از پنجره آشپزخانه می ریزند توی کوچه ....در این روزها وشبها به داستانهایی فکر می کنم که " متشخص " هستند.
داستانهای " متشخص" را دوست دارم. وقتی ته غارم می نشینم و پوست خیار می گذارم روی پیشانی ام و در نور کم، قصه می خوانم که حسودی ام شود و بنویسم، جریان ملایم و با شکوهی را زیرپوست نوشتنم حس می کنم و بعد از خواندن یک داستان کوتاه "متشخص"آرام آرام به نبضم می رسد. داستانهایی که حتی ته غار هم حرفشان به دل می نشیند. برای دل نوشته شده اند. تجربه ای ناب و شخصی اند. پرگو نیستند. بلند بلند حرف نمی زنند. به دیگران کاری ندارند....وای خدا! چقدر داستانهای متشخص را دوست دارم.
همان داستانهایی که اگر زود تمام شوند، زود تمام نمی شوند! داستانهایی که با کلمات بازی نمی کنند. جلف و بد ادا نیستند و به درد خرسهای قطبی می خورند.
داستانهای " متشخص" ، نویسندگان متشخصی هم دارند. باید این طور باشد وگرنه کلمات؛ هرز می شوند روی کاغذ، حرمت نخواهند داشت و دود می شوند روی هوای داستان.
وقتی می خواهم چراغ مطالعه را ته غارم خاموش کنم ، دست می کشم روی نقش های حک شده دیواره غار. چند اسم هست و چند جمله و شاید چند ...