شنبه و یکشنبه کلاس فشرده ای داشتم که باید مثل قرص یا آمپول، هرچه لازم بود عده ای دانشجو از رشته های مختلف ، درباره یادداشت نویسی و تیتر و این چیزها بدانند؛ بدون یک لحظه اتلاف وقت در کاسه سر دوستان جوان گرمازده ام تزریق کنم.
در سه ثانیه اول کلاس فهمیدم حتی قرص و آمپول هم جواب نمی دهد و به در پررویی زدم و برای اولین بارشدم متکلم وحده! و به مفهوم واقعی کلمه بدون ترمز حرف زدم. یعنی حتی یک لحظه هم حاضر نبودم به عوض شدن جایگاهم با جماعت بخت برگشته رو به رویم فکر کنم. حالا وسط این بگیر و ببند؛ متنوع بودن رشته ها، گرمای هوا و باد بی موقعی را تصور کنید که پرده پنجره کنار میز مرا داشت از جا می کند و هر چند دقیقه یک بار وسط فرمایشات من، سه متر پارچه ساتن هم می آمد جلوی صورتم و زودتر از هم خودم می خندیدم که بقیه دانشجویان برای تنوع هم شده کمی لبخند بزنند.
به دقایق آخر کلاس که رسیدم مطمئن شدم اگر کاری کارگاهی انجام ندهم، حتی خودم نخواهم فهمید چه گفته ام در این مدت و احتمالا خفه خواهم شد!
به موضوعی نیاز داشتم که همه به آن مسلط باشند. یعنی حداقل ها را درباره آن بدانند و بشود در یک بازه زمانی ده دقیقه ای به پنج خط یادداشت برای یک گروه نویسی بزرگ اکتفا کرد.
دنبال سوژه ای داغ و جذاب می گشتم و ناگهان " خسرو شکیبایی" ذهنم را پر کرد. یکسری اطلاعات زنجیره ای روی تخته نوشتم و بقیه هم کمک می کردند. بعد خواستم از دوستان دانشجو که پنج خط درباره او بنویسند و تیتر بزنند.
شنیدن اشعار سهراب که نه، شاید پانزده بار دیدن فیلم " هامون" و آن نفس عمیق سکانس پایانی فیلم، مرا به این نتیجه می رساند که " حمید هامون" یک قصه است و شاید بتوان او را با تمام متفاوت بودنش در مجموعه ای داستانی منتشر کرد.
آنچه می خوانید گزیده ای بسیار کوتاه از آثار دانشجویانی است که فقط در ده دقیقه نوشته اند:
شکیبایی شکیبایی!
خسرو جان اگر سلامت می کنم باید جوابش را به انتظار روزی یا روزگاری بنشینم. با یاد کاغذ بی خطت بر کاغذ بی خطم می نویسم که چطور با شکیبایی ات به آرامش ابدی رسیدی. تو که از ما بودی! اما اتوبوس شب تو را با خود برد و تنها یادت با درس شکیبایی برایمان ماند
مرتضی سعیدی – حسابداری
شاید باید می رفت
توی صفحه تلویزیون یک آن خبر فوت تو را می شنوم و زشتی مرگ یا چیزی به نام مرگ اصلا د رذهنم جریان پیدا نمی کند. فقط یاد مراد بیگ می افتم با آن قیافه خاکی و لباسی ساده. حالا تلویزیون می خواهد هرچه درباره تو بگوید بگوید. می خواهد بگوید کجا متولد شدی، کجا بزرگ شدی، در فلان رشته درس خواندی و ..کجا مردی؟
تنها مراد بیگ است که لخ لخ کنان می آید...
شهربانو ثانوی- ادبیات
شکیبایی قلب نداشت
خسرو شکیبایی با قلب رفت ولی روحش با ماست. بیمارستان پارسیان تا به حال کسی را این طور به دل سکوت برده است؟
سید حمید حسینی- روانشناسی عمومی
او هم رفت
می گویند به خاطر سرطان کبد و ایست قلبی، اما همه را خدا می داند. این ها همه بهانه است که بگوییم رفت. اگر مریض نمی شد نمی رفت؟... ما هم می رویم.
نصرت شورا - ادبیات
پرواز را به خاطر بسپار
هروقت صحبت از کوچ می شود به یاد کوچ پرنده ها می افتیم. اما حالا صحبت از کوچ است و پرواز!
سارا نجاتی- حسابداری
به سراغ من اگر می آیید
آهسته بر سر مزارش بروید تا مبادا چینی نازک تنهایی اش ترک بردارد.
معصومه مکاری – مترجمی زبان انگلیسی