نویسنده ها به دوربین نگاه نمی کنند!
خیلی بد است که حتما باید دلمان بگیرد، شکست بخوریم، روی لبه باریک پشت بام ناامیدی باشیم و هزار موضوع غم انگیز دیگر تا بتوانیم داستان بنویسیم.
خیلی بد است که اگر دلمان خوش باشد، خوب پول در آوریم، شاد و شنگول باشیم، یک نفر به حد مرگ دوستمان داشته باشد و با بد و خوبمان بسازد و هزار موضوع شادی آور دیگر، آن وقت اصلا داستان نوشتنمان نمی آید.
خیلی بد است که مسعود سعد " حبسیات" دارد و اسکار وایلد هرچه شاهکار داشته پشت میله های زندان نوشته . خیلی بد است که هرچه خلاقیت است وسط اندوه و شکست و تلخکامی شکوفا می شود.
امشب داشتم به صحبتهای یک آقای روانشناس با تجربه وبسیار موجه گوش می دادم که صاف به دوربین نگاه می کرد و از واقعیات می گفت و اینکه بس است هرچه در عالم هپروت بوده ایم. برویم دنبال علم و این قدر فکر نکنید که یک نفر وسط آسمان نشسته و به حرفهایتان گوش می دهد.
بعد با خودم فکر کردم که اصولا بند ناف تمام نویسنده ها را با غیر واقعیات بریده اند و مگر ممکن است وسط بگیر و ببند ادبیات و تجربه های غیرطبیعی که جان می دهند برای داستان شدن، بشود چهار زانو نشست و فکر کرد که : خب این به واقعیت زندگی نزدیک نیست ....این هست... جواب این معادله هم چهار می باشد.
خیلی بد است که نویسنده ها باید دو تا آدم باشند. یعنی وقتی پای " نان" در میان است ، واقعی بشوند و کار و زندگی و خرج و قسط و زن و شوهر و بچه و خانواده و درست همان موقعی که نوشتنشان می آید باید واقعی بودن و کار و زندگی و خرج و قسط و زن و شوهر و بچه را فراموش کنند و بشوند یک نفر دیگر که سرتا پایش در دنیای واقعی آدم های واقعی دو زار هم نمی ارزد.
خیلی بد است که شما نمی گذارید حرفم تمام شود و الان دلتان می خواهد برایم دلیل بیاورید که : همه در این اندوهی که گفتی نمی نویسند. بعضی ها برنامه ریزی مشخص دارند. صبح بیدار می شوند، دندانشان رامسواک می زنند و پشت میز می نشینند بعد هم که نوشتنشان تمام شد مثل آدم می روند سر کار و شب برمی گردند و شام می خورند و بعد که لشکر مزاحم خوابیدند ، دوباره می نویسند.
یک دقیقه صبر کنید لطفا! این نوع نوشتن هم شبیه آدم های واقعی نیست به خدا. به هرحال باید چیزی فکر نویسنده را سخت مشغول کند که بتواند بنویسد. آن چیز! هم تم غم انگیزی حتما دارد. چون معمولا شادی ها دیر می آیند و زود می روند و آنقدر عمیق نیستند که روح را تکان بدهند و ذهن را گرفتار کنند.
خیلی بد است که وقتی با این مشقت داستان می نویسیم، تازه دلمان شور هم می زند. این دیگر خیلی نوبر است به خدا....
یعنی تصور کنید این همه غم و اندوه و شکست و این چیزها را از صافی گذرانده ایم و یک جوری هم دست به سرشان کشیده ایم که کسی نفهمد خودمان قهرمان داستان هستیم، آنوقت تازه قصه روی دستمان باد می کند.
خیلی بد است که قصه های بال ندارند. خودشان از دفتر یا کامپیوترمان پر نمی کشند و نمی رسند به دست کسی که باید برسند.
خیلی بد است که مراحل بعد از نوشتن به طرز غم انگیزی " واقعی" است. همین که باید یک عده قبولت داشته باشند، یک عده دوستت داشته باشند و یک عده تو را ریز نبینند، این ها همه مثل نگاه کردن به دوربین است.
همین می شود که بحران عجیبی به نام " مهاجرت" و " تمرکز گرایی" پیش می آید و آنوقت دل یک عالمه نویسنده باید شور بزند، افسرده شوند یا بی خیال نوشتن و یا شاید هم بعد از مدتی شبیه گرگی شوند که توی رختخواب مادر بزرگ شنل قرمزی خوابیده است.
خیلی بد است که نویسنده ها نمی توانند مثل نویسنده ها زندگی کنند.
خیلی بد است که پایان هر داستان، پایان ماجرا نیست.
خیلی بد است که نویسنده ها بلد نیستند مستقیم به دوربین نگاه کنند.