تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
ببخشید که اینقدر دیر به روز شدم... بی حوصله بودم. فقط همین...

 خودتان را لوس نکنید...عاشقانه بنویسید!

 نمی دانم چرا هر وقت صحبت " عشق" و " داستان" می شود، بلافاصله یک ابرویمان بالا می رود و نیشخندی می نشیند روی لبمان. اگر هنوز روشنفکر نشده باشیم  کمی در نفی دانیل استیل و ر. اعتمادی و فهیمه رحیمی داد سخن می دهیم و اگر داستان کوتاه سیاه بنویسیم و در قصه هایمان مثل موسیقی  امروز فاتحه هیکل معشوق را بخوانیم ، رو ترش می کنیم و حالمان به هم می خورد از هرچه داستان است. فرقی هم نمی کند مذکر یا مونث باشیم. به هرحال در سالهای اخیر ، " عشق" به عنوان فاکتوری غیر قابل اعتنا و چه بسا مخرب در ادبیات داستانی به گوشه کنار قلم نویسندگان خزیده است و اگر جرات کند در داستانی دوباره متولد شود ، بلافاصله کوچک و کوچک و کوچکتر می شود و هیچ وقت حتی در نقد و بررسی یک اثر هم به عنوان محور کلیدی  انتخاب نمی شود.

این درست است که دغدغه های اجتماعی ، فلسفی یا روانشناسی این روزها آنقدر پررنگ اند که دیگر " عشق " بی نوا نمی تواند قد علم کند در تار و پود داستان هایمان،  اما رنگ و بوی خوبی دارد وقتی کمی هم ظاهر می شود لا به لای ذهن روشنفکرها... نه؟

خیلی ها ممکن است هزار و یک داستان را مثال بزنند برای اینکه ثابت کنند هنوز هم عشق رویکرد اصلی قصه هاست. اما باور کنید این واقعیت امروز قصه نویسی ما نیست. نگاهی هم اگر به عشق می اندازیم ، کنارش هزار و یک تحلیل می نشانیم یا می زنیم نابودش می کنیم آخر قصه تا مبادا انگ " ادبیات عامه پسند" به گوشه قبایمان بچسبد.

تا اینجا که معلوم است ... یک عده مخالفند یک عده موافق. اما از حالا به بعد در چند خط آینده پای همه دوستان داستان نویس ، متاسفانه گیر است .

 حکایت قلب تیرخورده و غمگین بودن و پشت پنجره رفتن و فال حافظ و درددل های خیلی سوزناک و پی در پی با دوستان صمیمی که معمولا عقلشان یا اندازه ماست و شاید هم کمتر! درد کس ندان خود بدان همه جهانیان بوده ، هست و خواهد بود.  اگر هم کسی الان بگوید : نه! من از وقتی به دنیا آمده ام به جای زر زر نوزادی ، منطقی بوده ام و همیشه با دلیل و برهان عقاید خویش را .... ما را رنگ نکنید دوست عزیز!!

به هرحال عشق عزیز سوار بر شتری است که پشت در خانه همه می خوابد ( بگذارید شتر همان مرگ باشد و عشق سوار بر آن).

حالا تصور کنید سنگی از آسمان بر سرتان افتاده است که نتیجه اش داستان نویس شدن شما باشد. معمولا اولین تجربه های نوشتن همان وقتی است که وسط قلب قرمز، یک تیر می نشیند که دو قطره خون هم از آن آویزان است. یا مثلا وقتی که قید زندگی مثل بقیه دوستان جلف و سبکسر و سطحی تان را می زنید و از اینکه آنها دست یک نفر دیگر را گرفته اند حالتان به هم می خورد و می روید سراغ هدایت و کافکا و قصه هایتان پر می شود از استفراغ و بدبختی و مرگ و صحنه های مشمئز کننده و شاید اگر یک بار بروید نامه های کافکا به فلیسه را بخوانید، آنوقت کمی به فکر فرو بروید که این کافکا هم عجب حال و هوای عاشقانه ای داشته است مثل من!

از دوستان شاعرم خوشم می آید چون شجاعانه و بی باک؛ عشق را می آورند وسط شعرشان. عشق را داد می زنند بدون ترس. بد نیست یک قدم هم از رفقا دور شویم و نگاهی بیندازیم به یکی مثل پابلو نرودا . فکرش را بکنید : هوا را از من بگیر خنده ات را نه ! آسمانی تر از این نگاه هست؟ چگونه خلق شده اند این عاشقانه های شاعر شیلیایی؟ فقط با ماتیلده... یک عشق زمینی مثل هزاران هزار عشق ساده و بی ادعا:

باد اسب است

گوش کن چگونه می تازد

از میان دریا، از میان آسمان.

... گوش کن

چگونه دنیا را به زیر سم دارد

برای بردن من.

مرا در میان بازوانت پنهان کن.

  اما کمتر دوست داستان نویسی داشته ام که شهامت فریاد عشق را وسط یک داستان روشنفکری داشته باشد. شاید دلیلش خرج کردن تجربه های عاشقانه باشد در بدنه داستان برای اینکه باورپذیر شود. آنوقت حتما نگران خواهیم بود از اینکه بقیه بفهمند ما هم مثل آنها عشق زمینی را تجربه کرده ایم و بعد  ممکن است متهم شویم به سطحی نگری یا بدتر از آن گرایش به اروتیسم.

به هرحال متفاوت بودن برای هر نویسنده ای مهم است و هیچکس دلش نمی خواهد دیگران بو ببرند که او هم مثل هر کسی که مشت بسته ای به نام قلب را همیشه همراه خود می کشد، یک نفر را همین طوری دیده و بدون هیچ بحث فلسفی یا عرفانی یا اتفاقی خارق العاده ، عاشقش شده و برایش هم چند وقتی می مرده و بعدش هم یا دلش را زده یا خنجر به پشتش خورده و تنهایی یا چرخه ای دیگر.

 تمام این ها گفته شد فقط به این دلیل که پرهیز و سرپوش گذاشتن روی احساسات و حفظ شخصیت و آبرو  و ساختن قالبی که اندازه روحمان نیست، می تواند نتیجه ای عکس روی نوشتنمان برجای بگذارد. چه اشکالی دارد با حس واقعی خودمان سراغ داستان برویم؟به راستی تا به حال عشق را حل کرده اید میان یک داستان که ممکن است عاشقانه هم نباشد؟ حتی ممکن است الان که قصه می نویسید عاشق نباشید . به همه دنیا بخندید و یا  خانواده و بچه و قسط و کرایه خانه و هزار کوفت و زهرمار ویرانگر دیگر هم اطرافتان را احاطه کرده باشد، ولی خاطره چی؟ همه آنها را دور ریخته اید؟ نمی توانید محض رضای خدا یک شمع روشن کنید، موسیقی ملایمی ( از آنها که سکرآورند و مثل نسیم می وزند لابه لای روح)  گوش بدهید و فقط چند دقیقه اجازه بدهید بدون تعارف حس نابی به جانتان چنگ بزند و شروع کنید به نوشتن؟  بله ! اگر عاشقانه ای آرام نوشتید که هیچ، اگر داستانی اجتماعی یا فلسفی یا مدرن یا چه می دانم از همین داستانکهای چند خطی هم نوشتید مطمئن باشید چیز خوبی از کار در می آید.

برای داستان نوشتن خسیس نباشید. خودتان را درون حصار نفرت و خاطرات تلخ پنهان نکنید. عصاره بگیرید از هرچه شما را متحول کرده است. مگر نمی خواهید متفاوت باشید؟ مگر دوست ندارید داستانی بنویسید که تاثیر گذار باشد؟

اگر توانستید دست عشقتان را بگیرید و با هم زیر باران قدم بزنید که چه بهتر! اگر نتوانستید،  دست " عشق" را بگیرید و بیاوریدش روی سطرهای داستان تازه تان بنشانید. نترسید. مطمئن باشید که هنوز شما روشنفکر هستید و هنوز هم اگر درباره چیستی و فلسفه حیات حرف بزنید بقیه گوش می دهند. هنوز هم  می توانید لایه های متعفن اجتماعی را آسیب شناسی کنید. نترسید. اصلا نترسید از مرزبندی هایی که ممکن است شما را تا  مرز فیلم هندی یا فیلمفارسی تنزل دهد. گور پدر هرچه خط کش است.