از طرف او
این یک پست خارج از محدوده است برای دخترک صورتی ام. همان که حرفهایش شبیه جیرجیرک است و یک شب با کامنتی خصوصی دوید توی ذهنم و مرا به یک بازی دعوت کرد که سه چهار روزی مانده بودم چکار کنم با این دعوت؟
ولی خب دخترک صورتی ام بیشتر از این ها عزیز و دوست داشتنی است که بشود بازی اش را ندیده گرفت و هم اینکه از جیرجیرهایش حساب می برم و می ترسم قهر کند و بعد بلد نیستم منتش را بکشم و هزار گرفتاری دارد برایم.
من باید بنویسم دلم به چه چیزهایی خوش است؟
باور کنید مغرم سوراخ شده است از وقتی به این سئوال فکر می کنم.
خب مسئله این است که درست و حسابی نمی دانم دلخوشی هایم چیست؟ یعنی بعضی از دلخوشی هایم آنقدر کوچک است که حتی کلمه هم به زور برایش پیدا می کنم.
ولی باید شروع کنم انگار....
دلم خوش است به خاطرات مارکز. هنوز هم شبها کولر را روشن می کنم و سردم می شود و می روم زیر یک پتوی گلبافت و بعد " زنده ام که روایت کنم" را می گیرم دستم و به این نتیجه می رسم که خدا به مارکز عمر نوح بدهد. تا وقتی او هست، هیچ چیزی نمی تواند عجیب یا غیرقابل تحمل باشد و به نظر می رسد هراتفاق تلخ و غیرطبیعی ، یک قدم آدمیزاد را به نویسنده شدن نزدیکتر می کند.
یکی از دلخوشی های عمیقم بستنی توت فرنگی است و بخشی از داستانهایم را مدیونش هستم. تقریبا همه دوستان نزدیکم می دانند بهترین توصیه برای وقتی داستانی ته ذهنم گیر کرده است و به همه چیز لگد می زنم و خل شده ام، پیشنهاد بستنی توت فرنگی است که همیشه چند تایی توی فریزر دارم و معمولا ساعت یک یا دو نیمه شب می خورم و به این نتیجه می رسم که به هرحال زندگی همینی هست که هست و خیلی هم نباید سخت گرفت.
یک بوته سبز کوچک هم کنار شیر آب باغچه هست که سالی یک بار دو سه تا گل کوچک آبی می دهد و هیچ وقت هم من اسمش را یاد نگرفتم و کاری هم به کار کسی ندارد. مثلا الان که اصلا حوصله آب دادن باغچه را ندارم ، برای خودش سبز شده و شاداب و زنده هم هست. از همینش خوشم می آید حقش را خوب از فتوسنتز و خاک و هر کوفت دیگری می گیرد.
دلم خوش است به ساعت هفت و پنج دقیقه صبح که وقتی نگاهش می کنم یادم می آید هنوز می توانم ده دقیقه دیگر هم بخوابم.
نمی دانم چند شمع کوچک و گرد و دو سه تا خرس نرم و قهوه ای که هرکدام خاطره ای از عزیزی دارند و چند زنگوله که متعلق به گاو و گوسفند است و سوغاتی هستند! و یا رمان " از طرف او" که عاشقش هستم و هردفعه نگاهش می کنم حس احترامم نسبت به آلبادسس پدس و بهمن فرزانه برانگیخته می شود...این ها هم می تواند دلخوشی باشد؟
یک نی نی بیست و هشت روزه هم این روزها دلخوشی ام است . شاید هم بخشی از زندگی ام. قرار است بیاید توی داستانی بلند با تمام اندوهی که با تولدش هدیه آورده برای مادر و پدرش و البته من درست نمی دانم سرپیاز هستم یا ته پیاز؟
دلم خوش است به یک گردنبد ذالذالک و کاشی رنگی قشنگی از همدان.
دلم خوش است به " پری" مهرجویی ، خاطره های پراکنده گلی ترقی و هزارتا جمله قشنگ که از هر کتابی تکانده ام و ته ذهنم رسوب کرده است.
دخترک صورتی ام! چقدر خجسته دل بوده ام و خودم نمی دانستم!!!!!!!!!!!!!