روایت مردی که ابن سلام را بیشتر از مجنون دوست داشت
"قصه های رسول" با چند کتاب دیگر به دستم رسید. شاید چون خودم نخریده بودم و قرار بود نقدی برای هرکدام بنویسم دلیل شد برای اینکه سخت به کتابها نزدیک بشوم.مدت زیادی نگذشت که جلد کتاب " قصه های رسول" چشمم را گرفت. نه اینکه گل وبوته و سایه و تایپو گرافی و رنگ و این چیزها باشد. مرد خندانی با تصویری بسیار زنده از پشت عینکی ته استکانی نگاهم می کرد . انگار از پشت دندانهای سفیدش می شنیدم که : معطل چه هستی؟ شروع کن دیگر.
سن و قد و قواره من و دهه پنجاهی ها به رسول پرویزی قد نمی دهد .( عقلمان به گمانم چرا!) خیلی که روی نوک پنجه بایستیم قصه های جنوب را می توانیم از صادق چوبک ،احمد محمود و شاید چندتایی از محمد ایوبی و چند سال گذشته منیرو روانی پور پیدا کنیم. نه اینکه هیچ کس دیگری بومی ننوشته و جنوب فقط در همین مثلث است. جوان تر ها که زیاد نوشته اند و می نویسند در آینده. اما آن تصویر نابی که سایه سنگین نوستالژیک را با خود به همراه داشته باشد آنقدرها زیاد نیست که بشود مثلا ده تا " دلیران تنگستان" ردیف کرد. واقعیت را که نمی توانیم انکار کنیم. می توانیم؟ مثل این است که بخواهیم به دنبال رد پای خراسان در کتابهای بعد از " کلیدر" بگردیم. واقعا آنقدر زیاد هست این عناوین که بشود راحت شمرد و گذشت و خواند و فهمید؟
رسول پرویزی دعوتم کرد که کتابش را ورق بزنم. نمی دانم این چه مرضی است که هیچ وقت عادت نکرده ام مجموعه داستان ها را از اول؛ ردیف بخوانم و به آخر برسم. همیشه اول می روم سراغ داستانی که نام مجموعه را یدک می کشد. بعد هم بنا بر عادت آزار دهنده داستان نویسی ام نگاهی می اندازم به آستانه قصه ها و اگر فرو رفتم در پاراگراف اول که هیچ ، وگرنه داستان بعدی و همین طور بعدی ( این روش را اصلا توصیه نمی کنم چون گاهی که با مجموعه ای متوسط رو به رو بشوید دلتان نمی آید کتاب را تمام کنید و خب .... )
خودم می دانستم که به دنبال عنوان " قصه های رسول" نباید 33 داستان مجموعه را بکاوم. کتاب را ورق زدم و با خرق عادتی عجیب قصه اول را شروع کردم. " زار صفر" قصه مردی است که سر زنش را جلوی در حمام گوش تا گوش می برد. اینکه اول داستان با سر بریده زنی قشنگ رو به رو شوید و چند صفحه بعد خیانت آشکارش را می خوانید، آنقدر تعلیق دارد که نتوانید از داستان بگذرید. نکته مهمی که توجهم را جلب کرد شخصیت پردازی مرد درشت هیکلی است که چیزی شبیه یک دیو سیاه است. اما وقتی به جمله های آخر می رسید با وجود عمل وحشیانه اش ، دلتان برای او می سوزد : " دلم می خواست یکی هم مرا می کشت. جرات نداشتم به کشته افسر نگاه کنم. مادرش جیغ می زد اما تیغ را می دید و می ترسید نزدیک شود. یکی فریاد کرد آژان آژان ، اما دیگر حال نداشتم ... نمی خواهم بی گناهی ام را شرح دهم. اگر هم مرا ببخشید حوصله نفس کشیدن ندارم..." ( صفحه 16).
مجموعه " قصه های رسول" مجموعه یک دستی نیست. مسلم است جمع آوری قصه هایی اینچنین از نویسنده ای اینچنین! که بعضی از داستانهایش شاید دستمایه نویسندگان نسل بعد قرار گرفته اند کار آسانی نیست. یعنی نمی شود بر اساس تم ، محتوا، سال نگارش ، جهان بینی و هزار و یک بهانه دیگر بعضی ها را کنار گذاشت و بعضی دیگر را به مجموعه وارد کرد. رسول پرویزی انگار از پشت همان عینک ته استکانی ، قصه هایش را لا به لای زندگی پر فراز و نشیب دیده است. در میان قصه های مجموعه ، خاطرات کودکی قوی و تاثیرگذار هستند. آنجا که نویسنده ، راوی را محور قرار می دهد ، به خوبی می شود جهان قصه را حس کرد.سوژه هایی یک اپیزودی و با ته مایه طنز و لحنی شوخ و شاداب گاهی چنان تلنگری قوی به ذهن می زند که نمی شود به راحتی و با لبخند داستان بعدی را خواند.
به نظر می رسد داستان های مجموعه به سه گروه تقسیم شده اند. گروه اول آنهایی هستند که حول محور خاطرات کودکی و نوجوانی دور می زند و اتفاقات و بلایایی که مستقیم با خانواده و زندگی شخصی راوی مربوط است. قصه هایی مثل " قصه عینکم"، " پالتو حنایی ام" ، " زنگ انشا" ، " شلوارهای وصله دار" ، " درویش باباکوهی آرام مرد" ، " عشق نیمه کاره" و شاید چند قصه کوتاه با همین فضا. گروه دوم قصه هایی هستند که راوی به عنوان ناظر، روایت گر قصه ای است که حال و هوای دیگری دارد و پیامی عمیق را در خود جای داده است. مثل قصه های " زارصفر"، " شیر محمد" ، " مرگ رسول شله" ، " تخم حرام" و قصه هایی با همین حال و هوا.
گروه سوم مجموعه ای از ایدئولوژی نویسنده است در قالبی طنز و با نگاهی فراتر از اتفاقات روزمره و حواشی زندگی. هرکدام از این قصه ها زاییده ذهن خلاق و جستجوگر نویسنده است که شاید قابلیت تبدیل به اثری متفاوت را داشته باشند. مثل " زرگر مظلوم" ، بوالفضول" و " ابن سلام مادر مرده" که هر سه داستان بازی و نگاهی عجیب به تاریخ ادبیات است.
وقتی به آخر کتاب رسیدم، از انبوهی دست انداز عبور کرده بودم و مدتی گذشت تا فکرم سامان گرفت و جمع و جور شد برای همین چند خط یادداشت.واقعیت این است که رسول پرویزی آنقدر نویسنده است تا از طرح و نقل خاطرات و روایت های ابتر فراتر برود و نام خودش را به عنوان داستان نویس، برجسته کند. جزئی نگری ، فرار از قضاوت و خط کشی ، نگاه جستجو گر که هربار تجربه ای جدید و نمای تازه ای از زندگی را به تصویر می کشد قابلیت های چشم گیر اوست در نوشتن.
" قصه های رسول" ره آوردی است از سفر زندگی مردی با لبی خندان و چشمهایی غمگین. شادی های کوچک و غم های بزرگ آنقدر سرک می کشند از لابه لای قصه ها که نمی شود بی تفاوت گذشت و فقط به فتح قله های داستان نویسی فکر کرد!
چندی پیش دوست نویسنده ای می گفت: چند سال دیگر که داستان ما را دیگران بخوانند، هیچ وقت نمی توانند بوی کوچه ها و خیابان ها و غروبهای لعنتی جمعه هایمان را بفهمند. بس که خودمان را ترجمه می کنیم و می نویسیم...
" قصه های رسول" بوی خاک و دریا می دهند و طعم شور غربت. از دیوارهای کوتاه خانه هایش می شود به راحتی بالا رفت و موهای بلند دختر همسایه را دید.می شود به چشم های نافذ درویش زل زد و به پایین دستها فکر نکرد. می شود آخر کلاس نشست و با عینکی وصله دار زل زد به پرده ای قلمکار و ابن سلام را بیشتر از مجنون دوست داشت.