همیشه یک نفر به جای نویسنده حرف می زند
نمی دانم چرا از مولفی که مرده باشد ، خیلی خوشم نمی آید. از سنجاق قفلی که نویسنده را وصل کند به آستین داستانش هم خوشم نمی آید. ولی واقعیت این است که در مملکت داستانی ما همیشه یک نفر به جای مولف حرف می زند. می گویید نه؟
فرض کنید شما کتاب لاغرتان را منتشر کرده اید و دیگر مرگ و زندگی تان این است که هرجور شده کتابتان را به چاپ دوم وسوم برسانید. چون این را می دانید که معیار اندازه گیری ارزش نویسنده ها متر نیست، بلکه تعدد چاپ کتاب است . البته این مرحله دوم فعالیت شماست. هر کتابی یک مرحله پیش تولید هم دارد.یعنی این روزها که قحطی نشریات ادبی کاغذی دمار از روزگار همه در آورده است، مجبورید همزمان با خلق شاهکارهایی که هر 24 ساعت می شود یکی اش را تولید کرد! به پدیده ارزشمندی به نام "وبگردی" روی بیاورید و بعد از مدتی دستتان می آید که کجا بیشتر بازدید کننده دارد ، کی ارتباطش خوب است ، چه کسی اگر کتابتان را معرفی کند بهتر شناخته می شوید واین چیزها.
آنوقت است که وارد مرحله اول می شوید و یک وبلاگ با عکسی روشنفکری خلق می کنید یا مثلا این جمله را که دیگر آلرژی زا شده است می گذارید کنار قالبتان : " در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را می خورد…" بعد مراسم کامنت گذاری آغاز می شود و سعی می کنید خودتان را به عالم و آدم معرفی کنید. در این مرحله باید شانس بیاورید و دوستان دانشگاهی یا مثلا همکاران اداری یا بقیه فروشندگان مغازه های اطراف، شما را کشف نکنند که ممکن است مرحله اول با شکست کامل رو به رو شود و چهره اصلی تان زود شناخته شود.
حالا کتاب شما با هزینه شخصی تان چاپ شده و مراسم " کتاب هدیه کنی" به عالم و آدم شروع می شود. اینجاست که کارایی ایمیل بر همگان واضح و مبرهن می گردد! می روید سراغ چند دانه درشت ادبی که حاصل وبگردی های بی وقفه شماست و یک ایمیل صمیمی و مودبانه ارسال می کنید و " تمنا می نمایید" که آدرسی مرحمت بفرمایند تا کتاب آن حقیر ارسال شود و مرحله چهارم دیگر به شانس شما بستگی دارد که چه پاسخی از آن ایمیل تیری در تاریکی نصیبتان شود.مگر از خدایی خدا کم می شود که منتقد یا نویسنده سرشناس ( حالا درجه دو هم بود زیاد مهم نیست) پاسختان را بدهد؟
مرحله پنجم جشن و پایکوبی شماست که در سایت یا وبلاگ معتبری جلد کتابتان را می بینید و یک نفر کتابتان را به بقیه معرفی می کند و شما هی لینک می دهید ، هی لینک می دهید و باز هم لینک می دهید و تا چاپ دوم ،پست وبلاگتان معرفی کتاب باقی می ماند.
بعد به واسطه همان معرفی ، سایت یا وبلاگ دیگری شما را " کشف استعداد" می کند! و یک مصاحبه زپرتی که هر دو طرف خیلی سعی می کنید تخصصی و روشنفکری باشد حاصل این آشنایی خواهد بود. آنوقت اگر شانس بیاورید و یک شیر پاک خورده پیدا شود که فحش و فضیحت بار خودتان و کتابتان کند مرحله ششم عملیات آغاز می شود. بعد یک نفر که اصلا کتابتان را نخوانده و از اوان کودکی به جلب توجه علاقه خیلی شدیدی داشته است، خودتان وکتابتان را له می کند و چند نفر هم تاییدش می کنند و چند نفر هم که اصولا مثبت هستند و همیشه زیر اظهارنظرشان جمله " به روزم …. به من هم سربزنید" به چشم می خورد نچ نچ می کنند و به نویسنده بی ادب یادآوری می کنند که خیلی کارش بد است و انسان نباید اینقدر به دیگران توهین کند.
این مرحله ششم عملیات " کتاب چاپ کنی" می تواند خیلی نقش کلیدی در سرنوشت شما به عنوان نویسنده داشته باشد. اگر از مهلکه جان سالم به در بردید که نه تنها مرگ مولف اتفاق نمی افتد بلکه جامعه ادبی با همان کتاب لاغر شما شاهد تکثیر مولف خواهد بود. توجه داشته باشید که در این مرحله همه به جای کتاب شما حرف می زنند. یکی بد می گوید یکی تعریف می کند ، یکی طرفدار شماست، یکی کتاب را تحریف می کند، یکی از شما قهرمان می سازد ، یکی کل پستهای سالش را به کشتن مولفی مثل شما اختصاص می دهد.
بعد یکی از همین روزها که به کتابهای توی انبار فکر می کنید و ناشر زنگ زده است تا 15 کارتن را یا بیایید ببرید یا می گذارد جلوی در! ایمیلی دریافت می کنید که از شما تمنا شده آدرسی را مرحمت بفرمایید تا کتابی برایتان ارسال شود و اگر صلاح دانستید درباره اش چند خطی مرقوم بفرمایید!