شخصیتهای داستانی بلد نیستند چای روی میز بگذارند!
کارگاه داستان پنجشنبه هایم را دوست دارم. هرچند کمی که نه...خیلی سخت است هنوز از راه نرسیده شال و کلاه کنم و توی ترافیک پنجشنبه که جای پارک پیدا نمی شود مسیر شلوغی را برانم تا برسم به در ورودی مجتمع بزرگی که باید یک کیلومتر پیاده بروم وسط این سرما تا وارد کلاس هشت نفری مان بشوم. اما این پیاده روی عجیب هم برای خودش داستانی است. هر هفته آدم هایی تنها و بدتر از خودم را می بینم که شال گردن و کلاه و دستکش پوشیده اند و مثل احمق ها دور پارک می دوند و معلوم است این دویدن ها فقط برای انجام دادن یک کار مفید و متفاوت است . به هرحال همه این آدم های عجیب چاق هستند و بیمار و بعضی ها دستشان را روی قلبشان می گذارند و من همیشه می ترسم کسی جلوی پایم سکته کند.در این پیاده روی چند دقیقه ای به همه چیز فکر می کنم و هر هفته یکجور تپش قلب عجیب دارم وقتی با منظره ای شبیه کارت پستال های ارزان قیمت رو به رو می شوم و مطمئنم که روزی این تصاویر می نشینند توی داستان هایم.
بچه های کارگاه داستان پنجشنبه ها خوشبختانه از سطح مقدماتی گذشته اند و بیشتر از تکنیکها حرف می زنیم و شاید زبان داستانهایشان واینکه چطور می شود جهان داستانی خاص خودشان را بسازند.دختر جوان لاغری که سر به زیر است و عینک ظریفی به چشم دارد و صدای آرام و نجیبش را دوست دارم وقتی داستان های عاشقانه می خواند، این هفته داستان قشنگی نوشته بود. شاید به دلیل همان پیاده روی چند دقیقه ای و پارک عجیب و این روزهای غریب خودم کمی کارگاهم متفاوت است. حتما اصرار دارم که تکلیف داشته باشند با محوری که تعیین می کنم. جلوی روی خودشان یک کتاب را مثل فال حافظ باز می کنم و جمله ای را بلند می خوانم و همه هفته بعد داستانی می نویسند که این جمله در آن کاربردی داشته باشد. می دانم کار سختی است ولی چنان تلنگر می زند به حال و هوایشان که خودشان هم می مانند از قصه های خوبی که می نویسند. خب این هم یک جور نوشتن است که همه داریم تجربه می کنیم و خوب هم جواب داده است.
هفته پیش یکی از بچه ها سئوالی درباره " نام داستان" مطرح کرد. کمی بحث کردیم و بعد پیشنهاد کردم برای جلسه بعد داستانی با نام " کلاغ ها" بنویسند.دختر سر به زیر و آرام کارگاه، این هفته داستان بسیار قشنگی نوشته بود درباره زن و شوهر جوانی که جلوی پنجره ایستاده اند و به سه کلاغ روی درخت رو به روی خانه نگاه می کنند و حرف می زنند. دیالوگها عالی بودند. زن برای خودش حرف می زد و مرد برای خودش و در عین حال به هم مرتبط.داستان که تمام شد یکی از بچه ها گفت: چه اندوهی در داستان بود بی آنکه کلمه غم انگیزی به کار رفته باشد.
خانم مسنی که دکترای تاریخ دارد و معتقد است شبیه مارگریت دوراس می نویسد و همیشه نگران این است که نتواند خوب بنویسد و مو را از ماست می کشد وقتی بقیه داستان می خوانند، با تعجب پرسید: چرا یکدفعه مرد قصه ، کمر زن را گرفت؟ چه کاربردی داشت؟ دختر سر به زیر کلاس، رنگش سرخ شد و سرش را پایین انداخت. بقیه لبخند زدند و من از عاطفه در داستان گفتم واین که به هرحال شخصیتهای داستان چوب خشک نیستند و باید نسبت به هم حس داشته باشند. بعد کلاغ ها شدند محور جلسه و همینطور حرفمان کشید به اندوه نویسنده و اینکه چه بخواهیم چه نخواهیم نویسنده خودش را تکثیر می کند در داستان و چیزی که شخصیت اصلی قصه را می سازد نمی تواند فقط زاییده ذهن باشد. کمی درباره شخصیتهای دینامیک و استاتیک بحث کردیم و بعد دیدیم که نیم ساعت هم از زمان کلاس گذشته است.
مسیر یک کیلومتری را در تاریکی و سرما پیاده برمی گشتم مراقب بودم که زمین نخورم روی لایه نازک برف. نمی دانم چرا شخصیت اصلی داستان آخرم زنده شد برایم ؟انگار قدم به قدم می آمد با من. به شباهت خودم با او فکر می کردم واینکه چقدر ناخودآگاه بود نوشتنم ؟ چکار کردم برای خلقش؟ صدای قیریچ نیم چکمه اش را روی برف می شنیدم . حس تنهایی ام کمتر بود وقتی می دانستم با کسی همراهم که من او را آفریده ام.
وقتی شیشه های ماشین را پاک کردم و استارت زدم، به این فکر می کردم که نویسنده ها آدم های تنهایی هستند و همیشه تنها می مانند اگر بخواهند بنویسند و چه غربت عجیبی است که این همه شخصیت اطراف آنهاست ولی هیچ کدام بلد نیستند یک لیوان چای روی میز بگذارند. بعد صدای نیم چکمه ها دوباره پیچید توی سرم. مثل احمق ها بلند بلند می خندیدم. واقعا هیچ نویسنده ای تا به حال به این فکر کرده است که او خدای بزرگی است برای آدم هایی کاغذی؟