مثل سگ باران می بارد
مثل سگ، باران می بارد. از دیشب شروع شده و صدای پارسش را روی کانال کولر شنیده ام و مثل اینکه کسی برایم لالایی بخواند ساعتها خوابیده ام.
چقدر سگ باران را دوست دارم. خاکستری است و برای هرکس که دوستش داشته باشد دم تکان می دهد.دوست دارم قلاده ای ابری به گردنش بزنم و با هم بدویم روی زمین خیس.
مثل سگ، باران می بارد. کلمه ها هم از دیشب شروع شده اند. سگ باران دنبالمان می آمد که به دوستی گفتم چقدر داستان هایت شادند با اینکه خودت به شدت موجودی غمگینی و گاهی حالم را به هم می زنی. خندید. دستش را کشید روی موهای فرفری سگ باران. خیس شد. به کلمه های داستان های شاد او فکر می کنم از دیشب . درست از همان وقتی که مثل سگ، باران بارید.
قلاده را برمی دارم. می خواهم داستانهایی بنویسم که با خودم فاصله داشته باشد. اولین کلمه را گیر می اندازم و قلاده سگ باران را می زنم به گردنش. باید مهارش کنم. نمی شود که هرچه من حس می کنم او بیاورد روی کاغذ و همین می شود که همه راوی هایم شبیه خودم هستند.
کلمه پارس می کند. هار می شود و رعد و برق می زند توی آسمان. کانال کولر دیوانه شده است. بوی چاه آشپزخانه بیچاره مان می کند....من و مادرم را. زیر لب می گویم: گه خوردم. غلط کردم.
هنوز هم مثل سگ، باران می بارد. همسایه رو به رو زنگ زده که روی پشت بام انباری تان آب جمع شده. ما تشکر می کنیم... من و مادرم. و دیگر به این کاری نداریم که تلسکوپ همسایه مان زوم شده روی خانه ما. " امنیت " کلمه مسخره ای است.این را دیگر خوب بلدم. سگ باران هم انگار این ها را می فهمد. او اصولا با تمام کلمه ها لج است. دیوانه می شود وقتی قرار باشد قلاده اش را به گردن کلمه ها بزنم.
می نشینم روی تختم. به تمام کلمه های شاد و غمگین فکر می کنم و می بینم نمی توانم هیچ چیز را مهار کنم. داستان شاد دوستم می آید توی ذهنم. حتما چیز دیگری غیر از کلمه هست که او می داند چطور مهار کند و من نمی دانم.
مثل سگ ، باران می بارد. کلمه ها می کوبند روی کانال کولر. زنگ می زنم به همسایه رو به رو. او هم باید بداند که این ها داستان های من هستند روی پشت بام انباری کوتاهمان. آب نمی تواند یک جا جمع شود.داستان ها ولی تلنبار می شوند روی هم. نمی توانند کلمه به کلمه از ناودان پایین بیایند. اگر کسی راهی برایشان باز نکند ، نم می کشند و سقف را پوسته پوسته می کنند.
از دیشب تا حالا مثل سگ ، باران می بارد. مثل سگ، کلمه ها پارس می کنند و مثل سگ، داستان ها متولد می شوند همان طور دیوانه و بی مهار.