هر کسی ماهیگیر قایق خودش است!
دومين جشنواره داستان هاي ايراني ديشب تمام شد. و اگر بگويم خسته نيستم و مثل جنازه 12 ساعت نخوابيده ام،بزرگترين دروغ دنيا را گفته ام.
واقعيت اين است كه جشنواره داستان هاي ايراني براي گروه ما كار عظيم و شق القمري نبود. هرچند پوستمان كنده شد ولي سالهاست نظيراين اتفاق در مشهد افتاده است و يادمان نمي آيد نويسنده اي را دعوت كرده باشيم و با خاطره اي ناخوشايند رفته باشد.
به جشنواره كاري ندارم. خبرها و گزارش ها را مي توانيد در سایت جشنواره ببينيد كه امسال سیامک زحمتش را كشيد. مي دانم كار سنگيني است چون محتواي سايت و گفتگوها را سال گذشته به عهده داشتم و به هرحال برخورد همه مخاطبين يكسان نيست و بعضي وقتها خستگي را به تن آن كسي مي نشاند كه انگار خودآزاري دارد تا خوراك ادبي به ملت برساند. به گمانم برخي از ما طلبكاريم از ديگران و يا اينكه نشانه روشنفكري را در نق زدن دائمي و هميشه مخالف بودن مي دانيم. " گلام" يادتان هست در كارتون گاليور؟ همان كه هميشه مي گفت: " من مي دونممممم "
گلام هاي ادبي اين روزها خيلي زياد شده اند. ديشب بعد از مراسم اختتاميه به متل توريست توس برگشتيم و داشتيم با دوستان داستان نويسمان خداحافظي مي كرديم،خانمي مرا كنار كشيد و چنان با خاك يكسانم كرد كه قبل از هرچيز با خودم فكر مي كردم خدا كند تخليه شود وگرنه ممكن است فردا صبح سربريده من يا دبير جشنواره را اطراف مشهد پيدا كنند.خيلي تلاش كردم كه لبخند بزنم و بگذارم ناراحتي برگزيده نشدنش را سر من خالي كند و با جنايتكارخواندن گروه ما و داوران و كل كساني كه جشنواره را حمايت كرده بودند كمي آرامش برگردد توي چشمهايش. هيچ كس نداند علي خدايي ( آقاي تمام زمستان مرا گرم كن) مي داند كه زياد نبايد سر به سر من گذاشت چون حرف ناحسابي را نمي توانم تحمل كنم و صبر و تحمل لي لي پوتي ها و گاليور را ندارم. به هرزحمتي بود خودم را كنترل كردم ولي احساس بدي داشتم. با خودم فكر مي كردم اگر مرا جايي دعوت كنند كه دست كم فرصتي برايم پيش بيايد تا با 50 نفر مثل خودم دو روز را بگذرانم و پاي صحبت نويسندگاني مثل فرخنده آقايي، حسين سناپور، علي خدايي ، مجيد قيصري ، عبدالله كوثري وحسين آتش پرور بنشينم و مشكل اسكان و پذيرايي هم نداشته باشم، آن وقت شايد اتفاقي در زندگي داستاني ام بيفتد. هرچند فكر مي كنم بعضي از دوستان دعوت شده همين حس خوب را داشتند.
ما كه برايمان فرقي نمي كند،چه بد و بيراه نثارمان كنند چه برايمان كف بزنند و هورا بكشند، به آخر راهي كه شروع كرده ايم فكر مي كنيم. به هرحال همه گروه ما داستان نويس هستند و البته خيلي تلاش كرديم تا اين نكته را عده زيادي متوجه شوند! و بعضي از ما را با مجري و مسئول روابط عمومي و نگهبان هتل و آبدارچي اشتباه نگيرند. سعي نكرديم هويت خودمان را به هر شكلي هست اثبات كنيم، چون مطمئن بوديم كه اگر اسممان را در همين گوگل خودمان كسي جستجو كند به هرحال به جاهايي غير از مجري صدا و سيما و مسئول روابط عمومي مي رسد و درست به همين دليل وقتي كسي متوجه ما نبود كلي مي خنديديم.
ديگر ياد گرفته ايم كه خودمان را غرق نكنيم در حاشيه هايي كه دوستشان نداريم. مثل ماهيگيرها تورمان را مي اندازيم و هرچه خوب است صيد مي كنيم. همين كه نويسنده سخت گيري مثل حسين سناپور به ادامه راه با ما فكر مي كند و پژوهش و تحقيق و نوشتن مقاله درباره داستان ايراني را در آینده نزدیک پیشنهاد می دهد همان اتفاق خوبي است كه ما به دنبالش هستيم. داستان نويس دوست دارد بداند نويسندگان بزرگتر از او چطور نوشته اند؟ و ما فكر مي كنيم جشنواره ها و جايزه ها بهانه اي هستند براي اينكه دور هم جمع شويم تا هركس ماهيگير قايق خودش باشد. اينكه بعضي از ما فقط جايزه برايمان مهم است يا حتي تعداد سكه! يا داستان خواني و آفرين شنيدن، ديگر مشكل خودمان است نه گردن شكستگان برگزار كننده.
اين جشنواره براي من لذت همنشيني با نويسنده اي را داشت كه قبل از داستان نويس بودن، بانوي دوست داشتني و عزيزي است." فرخنده آقايي" نگاه روشني به دنيا دارد كه براي گلام هاي ادبي شايد كمي عجيب باشد. منتظرم تا کمی از این روزها فاصله بگیرم و بعد ...