شیری که جواب گلوله را متاسفانه با گلوله داد!
نمي دانست چه اتفاقي مي افتد؛ولي مي دانست كه بالاخره يك اتفاق مي افتد،چرا كه هميشه چيزي اتفاق مي افتد،نمي افتد؟
خورشيد در حال غروب بود،هواي جنگل رو به سردي مي رفت،باران گرمي مي باريد و لافكاديوي بزرگ، تك و تنها همان طور مي رفت و مي رفت.
اين آخرين خبري بود كه درباره لافکادیوي بزرگ شنيدم...
تمام امروز به لافكاديو فكر مي كردم. واقعا كسي خبري از او دارد؟ چقدر دلم برايش تنگ شده. كاش بيايد و مدام باسلوق بخورد. فقط او فهميد باسلوق خوردن در اين دنياي نكبت بهترين كار دنياست. خيلي بهتر از معروف شدن، بهتر از نوشتن ، بهتر از لبخند زدن...
اگر عرضه داشتم به جای داستان نوشتن شکارچی ها را می خوردم با تفنگها و کلاه های قرمزشان.