تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
عطر خوش فرخنده آقایی

برای پرنده ات دانه می ریزم!

خانم  فرخنده آقایی عزيز سلام

اين نامه با يك روز تاخير به دست شما مي رسد. مي دانيد چرا؟ فقط به اين خاطر كه به برادرزاده 11 ساله و خواهر 3 ساله اش قول داده بودم يك شب بروم خانه شان و با هم شام بخوريم،‌كارتون تماشا كنيم ، برايم برقصند،‌ با هم پلي استيشن بازي كنيم و بعد اوج خوشبختي مان اين باشد كه من زير پتوي نرم يزدان بخوابم و خودش به اصرار پايين تخت من رختخواب پهن كن و زير لحاف سنگيني بلغزد،‌دستم را بگيرد و با هم حرف بزنيم و همان طور كه يواشكي شكلات كاكائويي مي خوريم به من قول بدهد كه وقتي بزرگ شد دعوتم كند به كنسرت موسيقي اش و بعد او رانندگي كند و ماشينش هم حتما بايد قرمز باشد.

همه اين ها از ديروز تا همين الان اتفاق افتاد. باورتان مي شود؟ درست روز تولد شما جشن كوچك و قشنگ سه نفره اي اينجا برگزار شد و من چند دفعه به اين فكر مي كردم كه زودتر بيايم و يادداشتم را بنويسم و تا دير نشده تولدتان را تبريك بگويم. انگار شما هم به من فكر مي كرده ايد. وقتي ايميلتان را ديدم قبل از اينكه بخوانمش حيرت كردم و مطمئن شدم چيزي غير از داستان هست كه دلم مي خواهد همين طور دست نخورده باقي بماند.

خانم آقايي عزيز

يادتان مي آيد وقتي مشهد بوديد به شما گفتم موج آرامش عجيبي به كسي كه كنارتان نشسته منتقل مي كنيد؟ قبلا دریادداشتی  كه براي جشنواره داستان نوشته بودم يادآوري كردم هروقت از آن روزهاي شلوغ كمي فاصله بگيرم درباره شما مي نويسم. 21 بهمن مي تواند همان روز باشد. درست وقتي شما چشم هايتان را رو به اين دنياي بزرگ باز كرده ايد.

قبل از اينكه شما را ببينم مي دانستم بايد منتظر خانم شيك پوش و با وقاري باشم كه از حرف و حديث هاي داستاني و حواشي آن به شدت پرهيز مي كند. دنياي داستان هاي شما را مدتهاست كه مي شناسم. " گربه هاي گچي" هنوز كه هنوز است در ذهنم مانده و به گمانم اين كتاب را به چند نفر از دوستان نزديكم هديه دادم.

شب اولي كه كنار شما و همسرتان نشستم احساس امنيت كردم. آن همه شمع و چراغ نفتي كوچك و شايد فضاي نيمه تاريك برنامه بود كه چند بار وادارم كرد به نيم رخ شما نگاه كنم. نمي دانم چرا ولي هروقت با نويسنده اي ديداري داشته ام حيفم آمده مدام از داستان حرف بزنم و يا بگويم: مي شود لطفا داستان مرا بخوانيد؟ و بعد منتظر بمانم براي اينكه سكوي پرش ديگري به سكوهاي پرتابم اضافه شود! چند بار دلم خواست سرم را بگذارم روي شانه شما كه بوي خوبي مي داد. از اينكه لذت مي برديد از برنامه خوشحال بودم...

خانم آقايي عزيز

دوست داشتم تنهايتان نگذارم در سفر كوتاهتان به نيشابور. وقتي باران گرفت و طوفان به در و پنجره خورد و درختها را تكان داد خيلي  نگرانتان شدم. از جاده مي ترسيدم. به حسين لعل بذري زنگ زدم و مطمئن كه شدم به سلامت رسيده ايد نفس راحتي كشيدم و دوباره دنبال كارهايم دويدم.

آن شب طرقبه يادتان هست؟ شايد هواي سرد يا بخاري بزرگ وسط آن همه تخت كه دود مي كرد و چشممان را مي سوزاند ما را دوباره كنار هم نشاند. اين بار هم ترجيح دادم از داستان حرفي نزنم. هميشه فكر مي كنم نويسنده ها را بايد با جمله هاي عادي و واكنش هايشان نسبت به محيط اطراف شناخت. باز حرفمان كشيد به آشناهاي مشترك. از گربه هاي خانم " ميهن بهرامي" گفتيم و خنديديم. بعد فهميدم گربه هاي لوس چه نقش پررنگي در كم شدن حجم تنهايي آدم ها دارند.

آن وقت ترشي و سالاد و اين چيزها آوردند و سفره شام را كه روي تخت پهن كرديم،‌  فضا صميمي تر شد. كسي به شما تا به حال گفته است كه همسرتان مرد بسيار نازنيني است؟ آقاي بيگ آقا مهمان ساكت ما بودند با يك دنيا ريزبيني. همان موقع كه به پشتي ها تكيه داده بوديم دلم خواست حرفهايمان سه نفري باشد. وقتي از عادت شما گفتند كه دست نوشته هايتان را نگه نمي داريد و از شما فقط به اين خاطر دلخور هستند،‌ دوباره  حس كردم بوي عطرتان را دوست دارم. شايد هم طبع شاعرانه ايشان مرا هم دقيق كرده بود در دانه هاي درشت شال گردن و كلاه خاكستري خوش بافتتان و نمي گذاشت مدام به اين فكر كنم كه دستم را حلقه كنم دور شانه تان و كسي را پيدا كنم كه از ما عكس بگيرد!

خانم آقايي مهربان

حرفهاي قشنگ و داستاني تان را در نشست ادبي يكي از همان روزهاي جشنواره در خاطرم نگه داشته ام. كار سختي بود وسط شما و آقاي سناپور بنشينم و سئوال كنم و جلسه را پيش ببرم. خب چكار كنم؟ دلم مي خواست خيلي از خودتان بگوييد. لبخند كه مي زديد فراموش مي كردم چند خبرنگار در آن سالن نشسته اند و هر قدم اشتباهي كه بردارم بعد به ضررم تمام مي شود.

از عشق گفتيد و مهرباني در داستان. اينكه چرا اينقدر سياهي حاكم شده در داستان نويسندگان جوان؟ بعد همه برايتان كف زدند، اتفاقي كه كمتر به طور ناخودآگاه در نشست هاي داستاني پيش مي آيد.

خانم آقايي بسيار عزيز

فكر مي كنم پرنده اي كوچك در چشم هاي شما لانه كرده است كه خدا دوستش دارد. براي پرنده تان دانه مي ريزم ...مثل همان داستاني كه دوستش داريد.

اگر قرار بود اين نامه را با پاكت برايتان پست كنم،‌حتما چند گل ريز آبي لاي نامه ام مي گذاشتم.بيشتر از اين وقتتان را نمي گيرم. من ديشب يك شمع براي آرزوهاي شما روشن كردم و يك دسته گل نرگس هم از پسركي سر چهارراه خريدم و توي گلدان گذاشتم...پرنده تان را ببوسيد از طرف من...