تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه دوم اسفند 1387
برای گلی ترقی

یه مشت نهنگ و ماهی/ پوسیده تو سیاهی

گلي ترقي را عاشقانه دوست دارم. به خاطره نويسي و زنانه نويسي و زمان گذشته و حالش هم كاري ندارم. اين پري دريايي داستانهاي ايراني را چه كسي ياد مي كند؟ از هر سه نفر دست كم يكي پيدا مي شود كه از خاطره هاي پراكنده و دو دنيا لذت برده باشد. ولي واقعا چند وقت مي شود كه خبري از او و نوشته هايش نشنيده ايم؟

گلي ترقي ذات سركش زن ايراني را چنان با لفافه اي طلايي و خوش آب و رنگ نشان مي دهد كه حيفت مي آيد با او مخالفت كني. اينكه متاسفانه عادت كرده ايم همه داستان ها را چه ايراني چه خارجي با يك چوب بزنيم باعث شده واژه " لذت داستاني" را از ياد ببريم.

ول كنيد تو را به خدا! حالا يكي تعدد شخصيت داشته باشد، يكي فضاسازي اش ملال آور باشد،‌يكي داستان را بد تمام كرده باشد،يكي احساساتي است يا چيزهايي از اين دست، جز اين است كه با يادآوري آنها پدر مخاطب در مي آيد و حكايت آن چاكر سلطان مي شود كه ميوه گنديده خورد و به به و چه چه كرد و وقتي سلطان دليلش را پرسيد جواب داد: همين كه از دست شما ميوه را گرفته ام كافي است . ديگر به مزه اش چه كار دارم؟

قضيه ما انگار عكس است. قبل از اينكه ميوه را مخاطب بخت برگشته به دهان ببرد، اول تفاله اش را نشان مي دهيم و مي گوييم: ببين! اخه...كخه...بده...نخوري ها كه اگر بخوري و بگي خوبه ، داستانت رو تف مي كنم حالت جا بياد!

خيلي ها را مي شناسم كه عاشق شيريني قلم گلي ترقي هستند ولي جرات ندارند بگويند. مي ترسند صدايشان دربيايد و از ما بهتران يقه شان را بگيرند و بگويند:به خاطره هم مي گويند داستان؟

چند روز پيش دوست روشنفكر نمايي سراغم آمد و گفت: كتابي داري كه فكر پريشان منو آرام كنه؟ بلافاصله " دو دنيا" را به او دادم كه يك نفس بخواند و حظش را ببرد.

دو سه روز بعد پيدايش شد و گفت: تو واقعا از اين چيزا مي خوني؟ گفتم: كدوم چيزا؟ گفت: همين چيزا ديگه! و به كتاب اشاره كرد. "چيزا" را با احترام از دستش گرفتم و توي كتابخانه ام گذاشتم. بعد خوب سئوال پيچش كردم و به اين نتيجه رسيدم دوست انديشمندم بيشتر وبگرد است تا كتابخوان و اين فكر پريشان را نمي دانم از كجا آورده است؟ بعد از رفتن او فكرم رفت سراغ گلي ترقي نازنين. اينكه چند نويسنده مثل او داريم كه بيشتر از متن به جهاني كه خلق مي كنند توجه كرده اند؟

بعد يادم آمد چند وقت قبل نويسنده اي با افتخار از اين مي گفت كه اخيرا داستاني خوانده كه نمي توانسته تشخيص بدهد نويسنده اش زن بوده يا مرد؟ و چون داستان بسيار سياه و خشن بوده گمانش به مرد بودن نويسنده رفته است و بعد دهانش باز مانده كه دخترك لاغر اندامي نويسنده چنين داستاني است.

عده اي هم سرشان را به شدت تكان مي دادند و معلوم بود ميوه تلخ توي دهانشان است و مدام مي گويند: به به .... به به

واقعا اين كجايش تعريف و تمجيد دارد؟ كه زن از زنانگي اش فاصله بگيرد در داستان يا مرد زور بزند و روحيه زنانه را در خودش تقويت كند كه مثل زن ها بنويسد؟ خيلي باعث افتخار است؟ اينكه زن و يا مرد بودن نويسنده حذف شود ديگر فتح قله كرده ايم؟

به گمانم كساني مثل گلي ترقي اگر تعدادشان به ده نفر مي رسيد در اين مملكت، اين همه استفراغ و مرگ و درد و سياهي و سقوط و تباهي در داستان هاي امروز موج نمي زد. مگر هميشه و در طول تاريخ، جامعه گل و بلبل داشته ايم كه حالا وضعيت روحي جوانان داستان نويس را علم كرده ايم و به همه حق مي دهيم كه تلخ و بدمزه و  سياه بنويسند و همه اش در داستان هايشان سيگار بكشند و گيتار بزنند و اخيرا اكس بزنند و بعد هم خودشان را از يك جايي كه بالاخره پيدا مي شود پرت كنند پايين و همين ديگر!

واقعيت اين است كه ما چيزي به نام نشاط متن را فراموش كرده ايم. اين ساده ترين كار است كه حس تلخ و سياهمان را بچپانيم در يك سوژه تاريك و كمي هم از صفحه حوادث كمك بگيريم. همه نويسنده ها خمودگي و نااميدي و سياهي را تجربه كرده اند. فقط نمي دانم چرا چند سالي است اين حس و حالهاي روشنفكري، خاص شده اند. انگار سي چهل سال پيش به نويسنده ها مدال افتخار مي دادند براي چاپ كتابشان كه حالا نمي دهند! همان صادق هدايت خودكشي كننده كه نمي دانست از كل داستان نويسي اش فقط شير گاز  و رودخانه سن و بوف كور مي ماند ،وغ وغ ساهاب را هم نوشته است. علويه خانوم را هم دارد. سه قطره خون را هم دارد در كارنامه اش. همه اش كه ننشسته نق بزند. آدم شوخ و شنگي هم بوده و هيچ كس از عمق روحش خبر نداشته است. كارمند از زير كار درروي بانك هم بوده و مدام به بهانه هاي مختلف مرخصي مي گرفته و اهل نشريه و ارتباط دوستانه هم بوده است. براي كتابهايش هم خودش را تقريبا كشته است. و تمام اين ها خيلي فرق مي كند با گوشه نشيني و سيگار كشيدن و نق زدن و به عالم و آدم فحش دادن و هيچ كس را قبول نداشتن.

همه اين ها را گفتم براي اينكه بگويم اگر خبري از گلي ترقي داريد برايم بگوييد كه سخت دلتنگش هستم به خصوص امشب كه زدم به آن در و " دريا پري   كاكل زري" اش را خواندم و روحم شاد شد.

 

اين هم براي بداخلاق هاي داستان:

 

صبح كه مي شد به فكر جنگ

با تيركمون و قلوه سنگ

دنبال ماهيا مي كرد

چشاشون و سيا مي كرد

پر مي كشيد مثل خروس

مي زد تو فرق اختاپوس

مي گفت كه دريا تاريكه

يه جوب خشك باريكه

حوصله ام سر اومده

كفرم ديگه در اومده

نه كافه اي، مغازه اي

نه اتفاق تازه اي

همه كچل، همه خواب

گنديده توي مرداب

يه مشت نهنگ و ماهي

پوسيده تو سياهي

تو اين ديار مرده

دنياي آب برده

شده ام يه ماهي دودي

نفله مي شم به زودي