گفتی اسمش چی بود؟
مدام از بيبي اشرف ميگويد. اينكه به قلاب پنكه سقفي خودش را آويزان كرده و تا پسر سومش بيايد، جيغ كشيده و همانجا مرده است .اينكه خبر تا سمنان رفته و همه فامیل فكر كردهاند او بوده كه حلق آويز شده . چشمهای سبزش برق می زند. دست کم برای یک روز معروف شده است. ميپرسم : "مگر مداح اهل بيت خودش را دار مي زند؟" شانه بالا مي اندازد و مي گويد:" شيطون توي جلدش رفت خانوم جان.شيطون كه اومد توی سرت ديگه همه جا سرد و تاريك مي شه.حیف از اون صدا. حالا معلوم نیست کی مشکل شرعی زنها رو می خواد حل کنه؟ مثل بلبل روضه می خوند." مي گويم: "بي بي اشرف ، بي زحمت يك استكان چاي برام بيار. اینقدر هم به این چیزا فکر نکن."
هوا سرد است. نگاهم مي كند. مي رود توي آبدارخانه، تا به خودم بيايم جيغ مي كشد و خودش را به قلاب پنكه سقفي آويزان مي كند. هنوز دارم دنبال كليد برق مي گردم كه پسر سومم تلفن مي زند و مي پرسد: مامان اسم كوچيك شما توی شناسنامه چيه ؟