تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

شنبه دهم اسفند 1387
یکی از قدیمی ترین قصه های دنیا

گفتی اسمش چی بود؟

مدام از بي‌بي اشرف مي‌گويد. اينكه به قلاب پنكه سقفي خودش را آويزان كرده و تا پسر سومش بيايد، جيغ كشيده و همانجا مرده است .اينكه خبر تا سمنان رفته و همه فامیل فكر كرده‌اند او بوده كه حلق آويز شده . چشمهای سبزش برق می زند. دست کم برای یک روز معروف شده است. مي‌پرسم : "مگر مداح اهل بيت خودش را دار مي زند؟" شانه بالا مي اندازد و مي گويد:" شيطون توي جلدش رفت خانوم جان.شيطون كه اومد توی سرت ديگه همه جا سرد و تاريك مي شه.حیف از اون صدا. حالا معلوم نیست کی مشکل شرعی زنها رو می خواد حل کنه؟ مثل بلبل روضه می خوند." مي گويم: "بي بي اشرف ، بي زحمت يك استكان چاي برام بيار. اینقدر هم به این چیزا فکر نکن."

هوا سرد است.  نگاهم مي كند. مي رود توي آبدارخانه، تا به خودم بيايم جيغ مي كشد و خودش را به قلاب پنكه سقفي  آويزان مي كند. هنوز دارم دنبال كليد برق مي گردم كه پسر سومم تلفن مي زند و مي پرسد:‌ مامان اسم كوچيك شما توی شناسنامه چيه ؟‌