سال هزار و سیصد و هشتاد و دو بود.دعوتش کردیم برای همایش بزرگ " شرق بنفشه" در مشهد. برنامه خوب و مفصلی شد. سخنرانی ،نقد ، داستان خوانی و کارگاهی کوچک .شهریار مندنی پور هر جلسه متناسب با همان موقعیت ظاهر شد. داستان های " شرق بنفشه " و " بشکن دندان سنگی را " به نقد گذاشتیم و جلسه ای فوق العاده از کار درآمد. حتی خیلی بهتر از نشست بزرگی که روز قبل در آمفی تاتر داشتیم.
همان جا بود که سیامک جرقه را زد. گفت بیا مصاحبه بگیریم.
کمی تردید داشتم. گفتم: دوست ندارم مثل جماعتی که آویزان شده اند و وقت استراحت برایش نمی گذارند و به بهانه صحبت و گپ زدن؛ خروجی می خواهند از این دیدارها، ما هم برویم و همین کار را بکنیم.
اما خوب ؛کار خودش را کرده بود این جرقه.
آن روزها جماعت ما نشریه ادبی – هنری " هوا" را منتشر می کردیم. من سردبیربخش ادبیات بودم، سیامک مدیر مسئول و امتیازش را هم به واسطه او از دانشکده دندانپزشکی گرفته بودیم. به هوای کار دانشجویی نشریه ای خاص و حرفه ای در می آوردیم و چند بار هم ارشاد یقه مان را گرفت که چرا توزیع و فروش دارد؟ مگر دانشجویی نیست؟ کار خوبی هم بود انصافا. وحید عرفانیان دوست گرافیستمان سنگ تمام گذاشت برای این کار و به خاطر همین اعتماد به نفس، قدم پیش گذاشتم برای قرار گفتگو.
نمی دانم شاید مهمان نوازی و تعارف واین حرفها مندنی پور را مجبور کرد دعوتمان را قبول کند. در نگاهش می خواندم که نشستن مقابل دوستان جوان داستان نویس! که هیچ کدام هنوز هیچ غلطی نکرده بودند، آن هم برای نشریه ای که هیچ بنی بشری غیر از خودمان حتی اسمش را نشنیده بود، کمی آزارش می داد.
ساعت چهار عصر؛ من ، سیامک شایان ، حسین میرزایی و امیر فرهادی با شهریار مندنی پور در لابی هتل لاله مشهد قرار گذاشتیم.آنچه می خوانید شاید تنها گفتگویی باشد از مندنی پور که هنوز جایی غیر از هوا منتشر نشده است. فشرده سه ساعت گفتگوست. جلسه که تمام شد، شمردم توی جاسیگاری ، یازده ته سیگار بود و البته روی میز، فنجان های خالی پراکنده که هر نیم ساعت پر شده بودند. وقتی خداحافظی کردیم مندنی پور آهسته گفت: من تا شش ماه دیگر با هیچ کس گفتگو نخواهم کرد. بچه ها !هر چه داشتم در ذهنم ،بیرون کشیدید.
ذهنم درگیر چند سئوال بود. به امیر فرهادی گفتم : لطفا تو شروع کن. فکر کردم الان یک سئوال تخصصی می پرسد و من وقت خواهم داشت که مثل همیشه از دل جواب ،سئوالی دیگر بیرون بکشم و بحث باز شود. امیر فرهادی سرش را تکان داد یعنی آماده است. سئوالش که تمام شد من و سیامک به هم نگاه کردیم . نگران واکنش مندنی پور بودم.
گفتگو را بنا به عادت همیشگی ام تنظیم کرده ام تا کلمات ، به قدرت خود باقی بمانند. اما حیفم آمد به ترکیب سئوال اول و آخر دست بزنم.
مندني پور، شهريار، متولد 13۳5 شيراز، تحصيلات در رشته علوم سیاسی ِ سال ۱۳۵۸ ازدواج کرده اید و با سا یه های غار داستاننويسي شما به صورت جدی آغاز شده است. درباره اين بيوگرافي توضيحي داريد؟
تنها ميتوانم بگويم شرمندهام!
قضیه خرقه بخشی گلشیری
نكتهاي كه ميخواهم بگويم، برخلاف خرفه بخشيدن و شايد هم در امتداد نوع تفكر گلشيري باشد. زياد نميتوانيم نويسندهها را بزرگتر يا كوچكتر بدانيم. از يك سطح معيار كه رد شوند و بتوانند خود را به عنوان نويسنده تثبيت كنند، همه پشت سر هم و در عرض قرار ميگيرند نه در طول و به همين دليل هم نميتوانند جاي يكديگر را تنگ كنند، چون هر كس مسير خاصي را طي ميكند. به هر حال يك نويسنده ميتواند بيشتر يا كمتر كتاب نوشته باشد و يا خوانندهي بيشتر يا كمتري را جذب كند به همين دليل كمتر به بزرگتر يا كوچكتر بودن فكر ميكنم. حالا بايد ببينيم كه مندني پور در مسير نويسندگي خودش موفق بوده يا نه؟ و چون ملاكهايي مثل تعداد كتاب، تعداد صفحات و تعداد خواننده درست نيست، بهتر است مقدار راهي كه در دنياي خود طي كرده مورد بررسي قرار بگيرد. به اين نكته هم در اينجا اشاره ميكنم كه گلشيري به شكستن فضاي فئودالي خيلي تأكيد داشت و با مريد و مراد داشتن در نويسندگي مخالف بود و آن را نفي ميكرد. اين حركت از نسل سوم كه من متعلق به آن هستم شروع شد و در نسل شما مصرتر شده است. پس منظور گلشيري خرقه بخشي به معناي كلاسيك نيست، چون تفكري جداي از اين داشت به هر حال آنچه از ما باقي ميماند، همين كلمات است.
چرا داستان های امروز ایرانی در خاطر نمی مانند؟
من فكر ميكنم نويسندهاي كه همه داستانهايش را با يك زبان بنويسد، شكست خورده و يا حداقل، تك بعدي است. زبان، هدف نگارش است پس وسيلهاي براي داستان نويسي نيست و نويسنده بايد بتواند طيفي از زبانهاي مختلف را خلق كند. اما نوشتن به يك زبان خاص و رسيدن به توانايي بالا در نويسندگان دوران ما خيلي رواج دارد. مثلاً شكستن جملهها و امثال آنها يك شگرد است و البته اشكالي ندارد كه نويسندگان ديگر از آن استفاده كنند. آنچه كه زبان يك نويسنده را ميسازد مجموعهاي از شگردهاست كه نويسنده مال خود ميكند و نحوه ارتباطي است كه با آنها برقرار ميكند.
يادمان باشد در ادبيات، دلالت فقط با دلالت اصلي كلمه نيست و ادبيات با سايه روشن كلمات ارتباط دارد.
در داستاني كه امروز نوشته ميشود، نويسنده بايد همراه با دلالت امروزي از دلالتهاي گذشته كلمه هم استفاده كند و اين عاملي است كه ادبيت اثر را ميرساند. اما در كشور ما اين موضوع مهم به چشم نميخورد؛ به همين خاطر داستانها در خاطرمان باقي نميماند و از ياد ميرود. در داستاني كه سال 1381 نوشته ميشود و ماجرا به قرن چهار برمي گردد بايد اصالت كلمه، سايه روشن و در حقيقت ، روح كلمه حفظ شود؛ كه بخش اكتسابي اين موضوع بيشتر است.
ادبيات و ادبيات داستاني چيزي نيست جز تبديل كردن ماجرا، اشياء و مكان ها به كلمه. در حقيقت كيمياگري كلمه است. همه مكاتب ارزشمندند ولي در نهايت، اصل كار اين است. يك ماجراي انساني، احساس انساني، مرگ، رابطه شيئي با محيط اطراف خودش يك مكان امروزي و مدرن وجود دارد و نويسنده بايد آن را به كلمه تبديل كند و هر چه مصالح بيشتر باشد عمل تبديل كردن بهتر و راحتتر انجام ميشود. امروزه ادبيات، چگونگي نوشتن صحنههايي مثل خوردن قطره باران به شيشه است. درست است كه ماجراهاي انساني، درگيريها، عشق و نفرتها اصل داستان هستند اما همين رويدادهاي ساده، روح داستان را تشكيل ميدهند.
مهم نیست نوشتن چقدر آگاهانه یا ناآگاهانه باشد
نوشتن ، ديالكتيك خودآگاه و ناخودآگاه نويسنده است. اگر روند خلاقيت در حين نوشتن رعايت شود و نويسنده با خودش، حس خودش و نگارش خودش صادق باشد و هنرمندانه شروع كند، مهم نيست چقدر آگاهانه يا ناآگاهانه باشد. متن به شخص كمك ميكند كه كجا خودآگاه و كجا ناخودآگاه عمل كند.
مشکل دیرینه ای به نام " جهانی نشدن ادبیات داستانی"
طبيعتاً نثرهايي كه فاز شاعرانه دارد و يا نويسنده به شدت متكي به دلالتهاي ضمني كلمات است، در ترجمه دچار لطمه شديد ميشوند و اگر مترجمي بتواند حتي نيمي از اين اثر را به فارسي ترجمه كند، اوج موفقيت اوست.
در نهايت هر چقدر لايههاي زيرين يك اثر بيشتر باشد، ترجمه دچار مشكل ميشود. اين معضل در كل دنيا وجود دارد و معمولاً بايد نويسنده شانس زيادي داشته باشد تا اثر دوباره ترجمه شود. مثلاً خيام چنين شانسي آورد، چون رباعيات او باز ترجمه شده است. كلمات زيادي در ترجمه هست كه در متن وجود ندارد اما مسأله عقبماندگي زبان فارسي هم چيزي نيست كه انكارش كنيم. تا قرن هفت و هشت، زبان زنده و خلاقي داريم. به سبب عوامل تاريخي و عوامل ديگر، در جا زدن و فساد. از قرن هشت شروع ميشود و در قرن دوازده و سيزده به اوج خود ميرسد طوري كه مثل تكه گوشت فاسدي ميشود. در زمان انقلاب مشروطيت، دوباره نيروي زنده شدن زبان فارسي ايجاد ميشود. همپاي خيزشهاي اجتماعي، خواست و اراده آزادي و كسب هويت، اين اتفاق در زبان فارسي رخ ميدهد و هنوز هم ادامه دارد. بي سبب نيست كه هدايت در اين زمان بوف كور را نوشته و گلشيري ميتوانسته در همين دوران، زبان ذهني دنيا را ابداع كند، چون خيزش و نوزايي در زبان فارسي پديد آمد. اما سكوت و سكون چند قرن به راحتي جبران نميشود. امروزه به زبان فارسي كه بنگريم، ميبينيم ظرفيت بيان علم را ندارد. هايدگر فارسي هيچ غلط انشايي و نحوي ندارد، اما متن را نميفهميم و مفهوم منتقل نميشود، چون زبان فارسي ضعف دارد كه البته با گذشت زمان و كاركردن زياد، ممكن است جبران شود.
از پست مدرنیسم، تنها گزاره های سطحی اش وارد دانایی ما شده است
مرز بین داستان نو و مدرن
نثر فاخر و پر طمطراق داستان های من، شایعه است
علت تنوع سبک
ماه نيمروز، شرق بنفشه، موميا و عسل و دل و دلدادگي در يك فاصله چهار ساله منتشر شدند. با اين كه تمام اين داستانها آماده چاپ بودند. دو سال هم در ارشاد ماندند. يعني اينها از سال 69 تا75 نوشته شدند و يك دفعه با هم چاپ شدند. حدس شما درباره تنوع سبك درست است چون اينها حاصل دورههاي مختلف هستند، هر چند نوع داستانهاي آنها هم با هم متفاوت است. در بعضي، موضوع داستان روي يك خط مستقيم سير ميكند و خيلي راحت به پايان ميرسد، اما بعضي ديگر پيچيدگي خاصي دارد كه نميتوان به راحتي آنها راشروع يا تمام كرد. بايد بگويم در مجموعه « آبي ماوراء بحار» زبان خاص ديگري وجود دارد.
شخصیت پردازی داستان بلند برای داستان کوتاه
«مندنيپور نويسندهاي است با دستان آهني كه دستكشي از مخمل پوشيده است» و «مندنيپور نويسندهاي است با دستان مخملي كه لايهاي از آهن ترك خورده روي آن را پوشانده است.» از اين دو جمله كدام را ميپسنديد؟
يك خاطره برايتان تعريف ميكنم و بعد به سئوال شما جواب ميدهم. داستان «اگر فاخته را نكشته باشيد» را نوشته بودم و جلسه دومي بود كه در جلسات هوشنگ گلشيري شركت ميكردم. از شانس من به جز آقاي گلشيري كه منتقد بزرگي بود خانم آذر نفيسي هم در جلسه حضور داشت. بعد از اين كه داستان را خواندم، بحث بين اين دو درگرفت. يكي ميگفت داستان يك داستان روانشناسانه و ذهني است اما ديگري ميگفت: يك داستان فراواقعي است. موضوع داستان هم اين بود كه شخصي خاطرات خود را آنقدر براي هم سلولياش تعريف ميكند كه آخر، هم سلولياش به جاي او از زندان آزاد ميشود. آقاي گلشيري آقاي سپانلو و خانم نفيسي با هم بحث ميكردند و من منتظر نشسته بودم كه از خودم هم بپرسند كه به نظر من داستان خودم كدام يك هست و من هم ميخواستم بگويم هر دو .. در مورد جمله شما هم من هر دو را ميپسندم!!