و به خوبی و خوشی زندگی ما به پایان رسید!
پسر پادشاه آن دورها!
چند وقتي است كه اسب سفيدتان را بدون سوار، به درختي رو به روي خانه مان بسته ايد. اولش فكر كرديم اشتباه مي كنيم و قاطر مش رجب است كه اين روزها دل و دماغ درستي ندارد و مدام مي نشيند جلوي درخانه اش،چپق مي كشد و به زمين و زمان فحش ناموسي مي دهد. علتش را كه مي پرسيم طوري نگاهمان مي كند كه مي فهميم بايد راهمان را بكشيم و برويم تا مرده هامان در گور نلرزيده اند.
درست نمي دانيم كداممان بود كه اول اسب را شناخت. شايد باورتان نشود،ولي همه ما شما را هميشه توي خوابمان مي بينيم. مي دانيد؟ اين روزها تنها چيزي كه دلمان را شاد مي كند خواب هاي خوب است. مثلا اينكه شما بياييد با شنلي سرخ رنگ كه رويش دست دوزي طلايي است. تا اينجايش خوب است ولي بعدش را ديگر نمي دانيم. حالا گيريم كه دستمان را هم گرفتيد و برديد به آن دورها! چه فايده اي دارد وقتي دلمان تنگ مي شود براي مش رجب، ننه گلابتون و كبري كه مي گويند خل است و براي يك لقمه نان حاضر است هركاري بكند،حتي كارهاي بد؟!
پسر پادشاه آن دورها!
روستاي ما آدمهاي عجيبي دارد.شبها ما بيداريم و روزها مي خوابيم. اينجوري فكر مي كنيم زودتر شما را مي بينيم. ما تازگي فهميده ايم حتي ننه گلابتون هم خواب شما را مي بيند. خودش وقتي اسب بدون سوار تان را كنار درخت سپيدار ديد، با مشت به سينه اش كوبيد و جيغ كشيد: پس خودش كجاست؟
خدا كند شما از بوي گوسفند بدتان نيايد. چون شغل همه ما چوپاني است. گفتيم كه زندگي ما عجيب است. يادتان هست؟
پسر پادشاه آن دورها!
غروب كه مي شود تازه گوسفندانمان را مي بريم دامنه كوه. اگر بدانيد چه حالي دارد ديدن كوهها وقتي گم مي شوند بين تاريكي! شايد به همين دليل است كه گوسفندانمان زياد گم مي شوند و مي روند بين گله ديگران. بعد مجبوريم هي بگرديم و داد بزنيم: شما بيگانه نداريد؟
تا به حال اسبتان را گم كرده ايد؟ خدا نكند اسب سفيدتان گم بشود. آنوقت ما چكار كنيم؟ فكرش را بكنيد، ما هرشب گم شده هايمان را پيدا مي كنيم و هيچكدام به ديگري تهمت نمي زنيم.اما شنيده ايم كه يكي از گوسفندان مش رجب گم شده و پيدا نشده است. نمي توانيم باور كنيم "بيگانه" او شده باشد " خودي" گله اي ديگر! شايد به همين خاطر است كه زمين و زمان را فحش مي دهد و به هيچكس كاري ندارد.
پسر پادشاه آن دورها
واقعا شما دنبال كداممان آمده ايد؟ نمي شود كه همه ما را بگذاريد ترك اسبتان. مي شود؟! چطور مي خواهيد يكي از ما را انتخاب كنيد؟ اصلا دلتان مي آيد يكي را برداريد و به خواب هاي اهالي يك روستا پشت كنيد؟ مي توانيد تمام آن فكرهاي خوب تنگ غروبمان را نابود كنيد؟
پسر پادشاه آن دورها!
اين نامه را مي گذاريم زير همين تكه سنگي كه نزديك اسب سفيدتان است. ما از شما مي خواهيم قبل از طلوع آفتاب كه گوسفندان را برمي گردانيم، اسبتان را هي كنيد و بتازيد و برويد. بگذاريد دل ما خوش باشد به خوابهايمان. بگذاريد سالهاي سال تنها مشكل زندگي مان گم شدن گوسفندانمان باشد. ما را چه به ديدن آن دورها؟ مي ترسيم يكي از ما را ببريد و آن وقت بيگانه شود براي سرزمين شما و تا قيام قيامت گريه كند و غصه بخورد.
پسر پادشاه آن دورها!
برويد لطفا... برويد از جاي ديگري دختري گيس طلايي پيدا كنيد كه نشسته باشد لب پنجره قلعه اي بلند و برايتان دست تكان بدهد. چرا اسبتان را آورده ايد اينجا؟ مگر نمي دانستيد كه سقف خانه هاي ما را از همان اول كوتاه ساخته اند؟
پسر پادشاه آن دورها!
فقط يادتان نرود كه همراه نامه، يك دستمال سفيدهم برايتان گذاشته ايم. آن را حتما ببريد. كبري برايتان دوخته است.