سورئال بودنم را باید از منتقدان پرسید
چند وقت پيش با صفحه ادبيات روزنامه اي در مشهد، گفتگويي داشتم كه هرچند با توجه به فضاي محدود صفحه سعي كردم جمع و جور و مختصر و مفيد به پرسش ها پاسخ بدهم، ولي فكر مي كردم چيز بدي از كار در نيامده است. از آنجا كه واحد هنري آن روزنامه وزين كلي وسواس به خرج دادند وعكس اختصاصي مي خواستند و هيچكدام از عكس هايي كه برايشان فرستادم قبول نكردند! حدسم به يقين مبدل شد كه با اين همه دقت و توجه، تمام همان حرفهاي ناقصم را در همان نصف صفحه پياده خواهند كرد. روزنامه كه به دستم رسيد متوجه شدم انگار بعضي از سئوالها و بعضي از جوابها بوي پنير مي داده اند و موش ناقلايي آن وسط مسط ها براي خودش هرچه مي خواسته جويده است. اين بود كه برخلاف عادت هميشگي ام كه متن كامل خبرها و گفتگوهايم را اينجا نمي آورم، ضمن سپاس و احترام به دوستان عزيزي كه زحمت كشيدند و بحث هاي خوبي را مطرح كردند كه اگر فرصت بود هركدام مي توانست سرفصل گفتگوي جذابي باشد، آنچه را گفته ام بدون كم و كاست اينجا مي آورم كه مي توانيد در ادامه بخوانيد.شايان ذكر است ليد گفتگو را حذف كرده ام تا صداي كف زدن حضار فقط به گوش مبارك خودم برسد!!!!!
اصلا چرا داستان و نه چیز دیگری؟
داستان انتخاب نمي شود. خودش مي آيد و بدون آن كه بداني مي خزد زير پوستت. گاهي دلت مي خواهد خودت را خلاص كني از فشار روح و هر چه واژه ياد داري مي ريزي روي كاغذ و تا به خودت بيايي شده است داستان. گاهي وسواس تكنيك و ساختار و فرم مي افتد به جانت و تا مدتها سرت را مثل كبك فرو مي بري زير برف قصه هايت و با عالم و آدم غريبه مي شوي و نگران داستان خواني هايت هستي و سكوت مي كني و اين سكوت چيز خوبي است كه داستان نويس ها قدرش را مي دانند. همين است ديگر....اصلا چرا داستان نه؟
حالا كه با اين شدت مي گوييد داستان، اصلا چرا بومي نويسي؟
ببينيد اين بحث بومي نويسي مدتها دغدغه گروه ما در انجمن ادبيات داستاني خراسان بود. همان ها كه از هشت نه سال پيش آستين هامان را بالا زديم و دلمان مي خواست كاري كنيم براي داستان نويس هاي اين شهر. بعد جشنواره داستان هاي ايراني هم كه شروع شد اين بحث را شروع كرديم و خود من كلي گفتگوي تخصصي داشته ام با نويسندگان صاحب نام فقط به اين دليل كه بومي نويسي دغدغه ام بود.نمي دانم چقدر بومي نويسي در داستان هاي كوتاهم تجلي داشته است ولي در رمانم بدون شك ايراني بودن و حتي مشهدي بودنم كاملا نمايان است و اين را البته با اسم خيابان و انواع غذاهاي محلي و لهجه مشهدي در داستانم نياورده ام كه به گمانم ساده ترين و شايد سطحي ترين كاري كه نويسنده اي مي تواند انجام بدهد همين است. ريشه هاي بومي نويسي به يقين آنقدر قوي و ماندگارند كه مريم حسينيان چه بخواهد چه نخواهد خراساني است و بايد خيلي بي هويت باشد كه برود دنبال جاي ديگري براي نوشتن.متاسفانه آفتي كه اين روزها گريبان بومي نويسي را محكم گرفته است رديف كردن آداب و رسوم محلي به جاي داستان نويسي است. اين كه باورها و فرهنگ عامه بدون كم و كاست شده اند داستان و اين غلط است. در حالي كه داستان مي تواند مدرن باشد و در عين حال بومي.
به اين ترتيب يك نوشته بومي چه ويِِژگي هايي بايد داشته باشد تا در يك جغرافيايي وسيع تر ديده شود؟
نوشته خوب مرز نمي شناسد.اين كه بگوييم زبان فارسي و مشكل ترجمه بخش عظيم عدم دسترسي ما به اهالي ادبيات در آن سوي آبهاست، البته تمام مطلب نيست. جالب است كه اغلب مردم دنيا ادبيات كلاسيك ما را مي شناسند و به آن علاقمندند ولي اصلا نمي توانند با ادبيات مدرن ما ارتباط برقرار كنند. ناشناس بودن ادبيات ما در واقع به درون مايه هاي ادبي ايران برمي گردد. دغدغه هاي امروز دنياي غرب دغدغه هاي نويسندگان امروز ما نيست. چطور مي توانيم انتظار داشته باشيم ادبياتي را هديه بدهيم كه مخاطب علاوه بر اينكه با ريزه كاري هاي زباني آن آشنا نيست، حتي نمي تواند نوع نگاه نويسنده را هضم كند؟ البته اين هم درست نيست كه مناسب با دغدغه مخاطب غربي بنويسيم ولي به هرحال جنس زندگي شرقي و غربي بسيار متفاوت است و نمي توانيم انتظار داشته باشيم كه هر داستان موفقي در ايران به مدد ترجمه قوي جهاني شود چرا كه جهاني شدن مخاطبي با جغرافيايي محدود و با فرهنگي خاص را نمي طلبد. بلكه بايد دايره نگاه نويسنده هنگام انتخاب سوژه و پرداخت داستان بسيار وسيع باشد.
به وسواس در انتخاب سوژه و پرداخت اشاره كرديد. اين همه دغدغه براي كدام مخاطب است؟
من براي درك مخاطب بسيار احترام قائلم. به همين دليل هم شايد برخي از داستانهايم مخاطب خاص نياز دارد كه دست كم با دنياي داستان و ظرائف آن آشنايي داشته باشد. البته اين به مفهوم رد كردن جايگاه مخاطب عام نيست. ولي هميشه سعي كرده ام كه فراتر از حسي آني يا لذتي لحظه اي را به مخاطب هديه كنم.
آیا به آینده داستان نگاه روشنی دارید ؟
داستان همين الان هم وضع روشن و رو به راهي دارد. دهه هشتاد، دهه موفقي براي نويسندگان جوان بود. به نظر من در حال حاضر آنقدر شرايطي نظير جشنواره ها، كارگاههاي داستان زير نظر نويسندگان حرفه اي، جوايز ادبي و سايتهاي حرفه اي فعال بوده اند كه هركس استعداد داستان نويسي را در خود احساس كند در طول اين سالها و پس از اين مي تواند اميد داشته باشد كه ديده مي شود. نبايد از رشد دنياي نت هم غافل بود كه كار را براي همه آسان كرده است و تقريبا همه مي توانند به راحتي و با كمي همت و پشتكار براي آموزش عناصر داستان و اصلاح آثارشان كمك بگيرند.
انسان امروز چقدر به داستان نیاز دارد ؟ اصلا داستان چه کارکردی دارد ؟
داستان همان غار تنهايي آدمهاست. همه ما به اين غار تنهايي نياز داريم و به دنبال اين هستيم كه خودمان را جايي معني كنيم. هنر و ادبيات غارهاي تنهايي هستند كه به زندگي معنا و عمق مي بخشند. منظورم از اين غار، ترك دنيا و فرار از آدمها نيست. براي آفرينش، هر هنرمندي نياز به خلوتي خاص دارد كه تمام تجربه ها و سختي ها ،تلخي ها ، شيريني ها و هرچه زندگي او را ساخته و بر روحش حك شده است، جايي تجزيه و تحليل كند و عصاره اش را به شكل هنر يا ادبيات به نمايش درآورد. اين كار مسلما در حضور ديگران ممكن نيست. نوشتن اصلا كار ساده و به گمان عده اي تخليه روحي نيست. نوعي جنگ دروني است. مثل بالا رفتن از كوه است. داستان كه تمام مي شود و پرچم را كه به نوك قله مي كوبي تازه چشمت مي افتد به قله هاي ديگر و كوههاي ديگر و بعد يادت مي آيد كه براي فتح قله اي ديگر بايد از اين كوهي كه بالا رفته اي پايين بيايي! نويسنده هميشه پس از پايين آمدن از كوه، پناه مي برد به غارش، نفسي تازه مي كند،نياز به معاشرت و زندگي طبيعي دارد و باز بايد بنويسد. كاركرد داستان براي داستان نويس مثل اكسيژن است براي كسي كه سرش را زير آب گرفته باشند!
به نظر شما چقدر یک داستان نویس باید به بینش جامعه شناسی مجهز باشد چقدر باید مورخ باشد اصلا لازم است که نگاه یک روانشناس را داشته باشد یا خیر؟
سئوال خوبي است.نويسندگاني بوده اند كه در علم خاصي مثل روانشناسي يا جامعه شناسي يا پزشكي تبحر داشته اند مثل غلامحسين ساعدي و بهرام صادقي و حتي صاحب سبك شده اند.براي داستان نوشتن مطالعه هر علمي حتي علوم پايه مي تواند كارآيي داشته باشد اما شرط لازم نيست. نويسندگاني هم بوده اند كه هيچ تخصص و دانش مشخصي نداشته اند ولي نويسندگان توانايي بوده اند. براي نوشتن بايد جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيد خوب بشناسيد، بتوانيد شخصيت آدم هاي قصه را تجزيه و تحليل كنيد، از وقايع تاريخي و سياسي اطرافتان اطلاع داشته باشيد و بيشتر از افراد معمولي ببينيد و بشنويد و حس كنيد.در غير اينصورت هرگز نويسنده اي نمي تواند داستاني بنويسد كه مخاطب با شخصيت آن همذات پنداري كند و تحت تاثير حوادث آن قرار بگيرد. توجه داشته باشيد كه بخشي از نيروي نوشتن فطري است و فقط بر اثر كسب علم و مطالعه و آموزش فنون و تكنيكها به دست نمي آيد.
پیش کسوتان داستان نویسی در مشهد چه کسانی بوده اند؟
البته اين سئوال به عمر نوشتن من قد نمي دهد و شايد اطلاعات همه ما در حد مطالبي باشد كه در نشريه ها و كتابها خوانده ايم و يا در جلسات داستان نويسي شنيده ايم. اما ترجيح مي دهم ياد كنم از نويسنده تواناي كشور آقاي حسين آتش پرور كه افتخار شاگردي ايشان را داشته ام و هر جلسه اي كه در حضور اين مرد بزرگ داستان بوده ام درس هاي زيادي ياد گرفته ام. ذهن خلاق و قلم صحنه پرداز ايشان كه هر لحظه را مثل تصويري داستاني حك مي كند به من آموخته است كه حتي از قدم زدن در خيابان هم مي توان براي داستاني ناب ذخيره اي اندوخت.
تا به حال پیش آمده کاری را خوانده باشید و ته دلتان گفته باشید چرا من این را ننوشتم ؟
تا دلتان بخواهد!اصولا تاثير آثار خوب که جهان بینی نویسنده در آنها استوار است تاثیری عمیق بر ذهن خواننده برجای می گذارد و درست مثل این است که شما بخواهید حرفی را بزنید و دیگری همان را بسیار شیوا و بهتر گفته باشد.
کار های شما را می شود بیشتر در حوزه ادبیات معنا گرا و سو رءال تقسیم بندی کرد خودتان با تقسیم بندی منتقدانتان موافق هستید ؟
من همیشه به لایه دوم زندگی فکر می کنم. هیچ وقت نتوانسته ام حتی موقع نوشتن داستان های رئال ، یک خط صاف را بگیرم و تا آخرپیش ببرم. باید به صدای هستی گوش داد. .فکر می کنم هرچه اطراف من است جان دارد، نفس می کشد و عادت کرده است به جهان اطرافش. جابه جایی ها همیشه رنجم می دهد. این حال و هوا را موقع نوشتن هم دارم. وقتی رمانم را بی وقفه می نوشتم برای خودم فضاسازی خاصی داشتم که مرا غرق می کرد در حال و هوای داستانم. شما اسامی را بهتر از من می دانید. نوشته ای که در این فضا متولد می شود معنا گراست؟ البته سورئال بودن داستانهایم را باید از منتقدین پرسید. این تقسیم بندی زیاد نمی تواند کلی باشد. من داستان رئال هم زیاد نوشته ام ولی مربوط به دوره ای از نوشتنم بوده است که نگاهم این نبوده که الان هست.
در داستان " آمده بود جوراب ببرد " این همه حضور بی وقفه مرگ از پنجره از درو دیوار ...........از کجا می آید این همه مرگ اندیشی ؟
شما به داستان خاصی اشاره کردید. مرگ اندیشی به سراغ تمام داستان نویسان می آید. مفهوم مرگ، همیشه سیاه و تلخ و وحشتناک نیست. همه ما به چراها و بعدها و چه می شودها، زیاد فکر می کنیم. اینکه جهانی دیگری هست برای زندگی و همه چیز ختم به نقطه آخر جاده ای ناهموار نمی شود، فکر منفی و بدی نیست. من هر روز که از خواب بیدار می شوم با خودم فکر می کنم شاید ظهر به خانه برنگردم. پس دوست دارم صورت قشنگ مادرم را که خوابیده است به خاطر بسپارم. حتی پله ها در ذهنم حک می شود و همیشه شکلاتی توی کیفم برای پسرک روزنامه فروش سر چهار راه دارم. دلم می خواهد خاطره خوبی از من داشته باشد. مرگ اندیشی سبب می شود آدم ها مهربان شوند وصبح ها توی آینه مدام به بدبختی ها و بیچارگی های دائمی فکر نکنند. این چیزها حرفهای یک داستان نویس خوشحال نیست! تجربه های تلخ و شیرین زندگی به من آموخته است که برای نوشتن باید جیبهایت پر باشد از جرئیاتی که هر روز ثبت می شوند نه خاطراتی کلی و محو و حادثه هایی حیرت آور!
البته این را هم قبول دارم گاهی که زیاد به زندگی فکر می کنم غمگین می شوم و بیشتر دلم می خواهد بنویسم. چون زندگی هلم می دهم به غار تنهایی ام. چند سال پیش شهریار مندنی پور داستان ماریا انگشت را که خواند جمله قشنگ و ماندگاری گفت که هنوز توی گوشم زنگ می زند: " اندوه داستانت را دوست دارم." این اندوه دوست داشتنی همیشه همراه من است و به مفهوم بیچارگی و درماندگی و منفی بافی نیست. اندوه باشکوهی است که با دو بال مرگ و زندگی اوج می گیرد و از جایی نزدیک لکه های ماه، به داستان هایم نگاه می کند.
از اندوه بگذريم. اين "روايت" زندگي روزمره ه اشاره كرديد، كجاست؟ چه جايگاهي دارد؟
بگذارید با نگاهی داستانی به این سئوال شما پاسخ بدهم. روایت در داستان آنقدر مهم است که اگر نویسنده ای از عهده آن برنیاید باید دفتر و قلمش را بردارد و برود دنبال هنر دیگری. افراط و تفریط در روایت ، جنس و نقش راوی و نگاه او بر فضای داستان بسیار تعیین کننده است. مدتها تفکر حاکم بر داستان نویسی این بود که نویسنده آنچه می خواهد روایت کند بهتر است به تصویر بکشد. بسیاری از آثار دوستان داستان نویس ما که با کار کارگاهی به نوشتن روی آورده بودند مثل فیلمنامه بود. نقش روایت بسیار کم رنگ به نظر می رسید. اما نظریه ای در حال شکل گیری است که روایت در داستان لازمه و هنر داستان نویس است. به تصویر کشیدن ذهن نویسنده نباید به افراط نزدیک شود و شیرینی حضور راوی را حذف کند و البته برعکس آن هم مهم است. اینکه داستان متکی بر روایت محض باشد لطمه بزرگی به داستان وارد می کند. من فکر می کنم در همین چهارچوب اگر به سئوال شما نگاه کنیم بهتر است.
در حوزه نقد داستان چه فعالیت هایی داشته اید؟
متاسفانه این روزها نقد داستان بسیار آسان به نظر می رسد. بسیاری از نویسندگان در عین داستان نویسی نقد هم می نویسند. نقد چه در شعر چه در داستان، علم پیچیده ای است و البته اغلب مخاطبین هنرو ادبیات با تعاریف و حوزه نقد آشنایی دارند. اما آنچه این روزها به اسم نقد، در حوزه ادبیات به خصوص ادبیات ژورنالیستی راه پیدا کرده است، نگاهی به اثر یا مروری بر آثار است که بسیار متفاوت با نقد است و بیشتر یادداشت نویسی و دیدگاه شخصی محسوب می شود. در این زمینه یادداشتهای فراوانی بر آثار دوستان نوشته ام که در مطبوعات کشوری و سایت های متفاوت ادبی هم بازتاب داشته باشد. به نظر خودم بهترین کاری که دراین زمینه انجام دادم و به نقد نزدیک بود بررسی تصویرهای داستانی در مجموعه داستان " یوزپلنگانی که با من دویده اند" اثر بیژن نجدی بود که در وبلاگ شخصی ام منتشرش کردم و بازتاب بسیار گسترده ای میان اهالی ادبیات داشت و سبب شد چند نویسنده صاحب نام درباره آن نظر بدهند که برایم بسیار خوشایند بود ولی همان موقع احساس کردم اگر به این حوزه وارد شوم از دنیای داستان نویسی دور خواهم شد و این مرا ترساند و ترجیح دادم گاه و بیگاه یادداشتی بنویسم بر آثاری که دوست دارم.
سبک کدام داستان نویسان را دوست دارید؟
هر داستان نویسی فصل های مختلفی را در طول زندگی ادبی اش تجربه می کند. به طور قاطع نمی توانم دست بگذارم روی دو سه عنوان کتاب و نویسنده و اسم یک سبک خاص را بگویم. مدتی رئال فکر می کردم و داستانهایی با این سبک را دوست داشتم. بعد فضای ذهنی ام عوض شد. گرایش عجیبی داشتم به رئالیسم جادویی که هنوز هم رهایم نکرده است. داستانهایی با حال و هوای سورئال را همیشه با ولع می خوانم و فکر می کنم داستان عرصه ای است برای پرواز. ممکن است نویسنده ای دوست داشته باشد با بالهای واقعی پرواز کند و یکی مثل من دلش بخواهد بنشیند نوک قله ای مه گرفته ، دستش را دراز کند ، یک تکه ابر را برای خودش بردارد و از آن بالا به آدمهایی واقعی نگاه کند که مثل مورچه هایی نگران، دنبال زندگی می دوند و دانه جمع می کنند. نمی دانم! شاید چند وقت دیگر دیدید جایی گفته ام که دلم می خواهد مورچه باشم و لانه ای پر از دانه را نشانتان بدهم.