سلام پاییز جان! اگر از حال ما می پرسی ...
من فكر مي كنم بايد بدون فكر كردن نوشت.من فكر مي كنم فقط بايد نوشت.
من فكر مي كنم صندوقچه هاي قديمي مادربزرگ حالا به كار مي آيد. براي روزهايي كه نبايد خواند...بايد نوشت.من فكر مي كنم اين روزها را حيف است از دست بدهيم. حيف است كبك شويم و سرمان را زير برف پنهان كنيم. من فكر مي كنم بهتر است داستان هايمان را با خودمان دفن كنيم.
كسي چه مي داند؟
شايد يك روز كه خيلي دور است، نسخه هاي خطي داستان هاي ما را نسلي از زير خاك در آورند كه ديگر نمي دانند كتاب چيست؟
من فكر مي كنم بهتر است منتظر بوي بهبود از اوضاع جهان نباشيم.تمام اين روزها نوشتني اند. حالا كه پاييز آرام و سنگين از راه رسيده است ، بدون توجه به بوي مهر و ماه مدرسه،بايد تا نصفه شب بيدار ماند و نوشت. نمي دانم چه چيزي را....
همين كه يادمان بماند حس غريبي به نام نوشتن بايد زنده بماند براي اين روزهاي خاكستري خوب است.من فكر مي كنم پاييز براي همه ما خوب است. براي نو شدن،زنده شدن، نفس كشيدن. ما كه هيچ كدام برگ خشك نيستيم. هستيم؟
من فكر مي كنم فكر كردن به ماشين هاي بزرگي به نام " چاپ" و اداره بزرگي به نام " اداره كتاب" لذت پاييز را از همه ما مي گيرد. شايد اين زمستان دوباره كرسي راه بيندازيم. دوباره بنشينيم دور هم و داستان خواني كنيم. فقط اينطوري است كه لذت داستان دوباره مي خزد به هزارتوي روحمان
من فكر مي كنم صفحه معرفي كتاب دروغ بزرگي است براي اين روزها كه خودمان نيستيم وقتي مي خواهيم با كتابهايمان پز بدهيم. وقتي حتي با احتياط طرح جلد انتخاب مي كنيم.
من فكر مي كنم دو انگشت بگذاريم روي هرچه شهرت است و اسم و رسم نويسندگي و لبهايمان را بجنبانيم و فاتحه اي بخوانيم براي آنچه تا به حال برايش خودمان را كشته ايم و آني نشده است كه خواسته ايم.
برويم دنبال لحاف كرسي، خودكارهايي كه روي انگشت فشار نمي آورد و انتخاب آدم هايي كه به پاييز احترام مي گذارند
من فكر مي كنم بايد بدون فكر كردن نوشت.
من فكرمي كنم فقط بايد نوشت.