تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه دهم مهر 1388
بررسی داستانی کوتاه از ویرجینیا وولف

یک لکه کوچک روی دیوار است خانم وولف!

مدتي قبل فرصتي پيش آمد كه چند روزي در جلسات فشرده شناخت داستان كوتاه خانم دكتر يموت شركت كنم. بعد از مدتها خاطره استاد و شاگردي و تكليف و امتحان دوباره برايم زنده شد. يكي از تكليف ها تجزيه و تحليل داستان كوتاه " نقش روی دیوار" اثر ویرجینیا وولف بود كه البته چند نقد و تجزيه و تحليل ديگر هم كنارش بايد انجام مي داديم. اين داستان را دوست دارم چون ويرجينيا وولف را دوست دارم. هنوز هم هروقت دلم مي گيرد يادداشت هاي روزانه اش را مي خوانم و فكر مي كنم با آن ذهن پرهياهو چطور توانسته است 59 سال دوام بياورد؟! كاري كه روي داستان انجام شده فقط بررسي عناصر داستان است ولي همين كه فرصتي برايم پيش آورد تا چند بار بخوانمش خيلي خوب بود.

 شنبه 11 فوريه 1928

چنان سردم است كه قلم را به زحمت در دست گرفته ام. بيهودگي همه چيز؛ مدتي است كه مدام آن را احساس مي كنم. هاردي و مرديت با هم مراكه كسل بودم با سردرد به رختخواب فرستادند. حالا اين احساس را مي شناسم؛ هنگامي است كه نمي توانم جمله اي بسازم، زير لبي زمزمه مي كنم و مي جنبم و هيچ چيز از ذهنم نمي گذرد، مغزم به پنجره اي خالي مي ماند. در اين مواقع در اتاقم را مي بندم و به رختخواب مي روم ، در گوشم پنبه مي گذارم و يكي دو روز دراز مي كشم و در زمان به چه مسافت هايي سفر مي كنم اگر اجازه بدهم چه " حس هايي" در ستون فقرات و سرم گسترش مي يابند؛ چقدر خستگي مبالغه آميز و چقدر اضطراب و نااميدي؛ و رهايي بهشتي و استراحت و بعد باز اندوه... ( يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف)

  نقش روي ديوار داستان زني تنهاست كه رو به ديوار نشسته است و به نقشي نگاه مي كند كه هر لحظه در ذهن تغيير شكل مي دهد و تبديل به جرياني سيال مي شود. بررسي زواياي ساختاري اثر نشان مي دهد كه بعضي عناصر در اين داستان جايگاه ويژه اي دارند كه قابل تامل است.

 درونمايه

آنچه در داستان كوتاه نقش روي ديوار بسيار قابل تامل است،‌درونمايه اثر و جهان بيني نويسنده است كه بر تمام داستان سايه انداخته است. نگاه فلسفي نويسنده به جهان داستان نشان مي دهد كه نقش روي ديوار پر از علامت سئوالهاي معني داري است كه هستي را نشانه گرفته است.

 چه عايدم مي گردد؟ دانش؟ دستمايه براي تفكر بيشتر؟ من، هم نشسته مي توانم فكر كنم هم ايستاده. دنش چيست؟

يا

اينجا باز طبيعت سرگرم بازي قديم حفظ خويش است. مي بيند اين رشته فكر، خطر اتلاف نيرو دارد،‌حتي خطر تصادم با واقعيت، زيرا كيست كه بتواند ذره اي معترض " جدول حق تقدم" ويتكر شود؟

 راوي و روايت

در آستانه داستان با راوي اول شخصي رو به رو هستيم كه از خاطره " نقش روي ديوار" فاصله گرفته است و مي خواهد براي مخاطب بازگو كند.

نخستين بار شايد در نيمه هاي ‍ژانويه سال جاري بود كه تا سرم را بلند كردم چشمم به نقش روي ديوار افتاد. براي پيدا كردن دقيق لازم است انسان به خاطر بياورد چه ديده است...

 راوي در عين اينكه از روايت داستان دورتر ايستاده است ولي تمام خصوصيات اول شخص را دارد. او تاعمق حس هاي متضادش پيش مي رود و با بهانه اي ساده ( نقش روي ديوار) همه چيز را لو مي دهد. راوي نفوذپذيري زيادي بر لايه هاي پنهان متن دارد. انتخاب اين زاويه ديد دروني به روايت كمك مي كند تا در عمق ذهن پيش برود . هرچند در آستانه داستان سعي شده اين فاصله با روايت حفظ شود اما از زماني كه راوي ( همان شخصيت اصلي ) نقش روي ديوار را مي بيند ، فاصله حذف مي شود و راوي در متن روايت فرو مي رود. انبوه پرسش هاي بي وقفه و درگيري هاي ذهن راوي، تحليل هاي مستقيم او را به دنبال دارند كه مخاطب را حيرت زده مي كند و جايي براي تفسير و تاويل متن باقي نمي گذارد.

چنين به نظر مي رسد كه با حذف آستانه داستان كه تاكيد مي كند بر راوي اول شخص، مي توانيم به اين تحليل برسيم كه زاويه ديد داستان تك گويي دروني است. گفتارهايي كه شنيده نمي شوند اما در ذهن نقش مي بندند و به چهارچوبهاي زبان مقيد نيست.

 طرح

در داستان نقش روي ديوار، چيزي به نام طرح يا پيرنگ وجود ندارد. حادثه اصلي وجود نقشي روي ديوار است كه معلول هيچ علتي نيست. علت اصلي ذهن جستجوگر و معترض راوي است كه در متن پيش مي رود . آيا مي توان گفت: زني نقشي روي ديوار مي بيند به دليل اينكه....؟!

آيا مي توان گفت: زني به دليل نقشي كه روي ديوار مي بيند به فكر فرو مي رود؟

كل پلات داستان مي تواند اين باشد؟ آنچه متن داستان را مي سازد تكه پاره هاي ذهن زني است كه به بهانه نقشي روي ديوار رها مي شود.

 شخصيت

اصلي ترين عنصر در داستان نقش روي ديوار، شخصيت و شخصيت پردازي است. چرا كه اثر با محور شخصيت اصلي شكل گرفته است.

بااستفاده از تكنيك سيال ذهن و  از طريق واگويه هاي شخصيت اصلي داستان، افكار ضد ونقيض زن كشف مي شود. نقش روي ديوار بهانه اي است براي شناخت و واكاوي ناخودآگاه زني كه او را تا آخر متن ميتوانيم بشناسيم.

 چه راحت افكار ما مثل مور و ملخ درو چيز تازه اي جمع مي شوند و آن را بلند مي كنند و كمي جلو مي برند

 راستش اكنون كه به آن چشم دوخته ام احساس مي كنم تخته اي در دريا پيدا كرده ام. احساس واقعيت قانع كننده اي  پيدا مي كنم كه بي درنگ رئيس مجلس اعيان و دو سر اسقف را مبدل به سايه هايي در جهان مردگان مي سازد

 وقتي در اتوبوس و مترو به هم نگاه مي كنيم ، داريم در آينه نگاه مي كنيم. اين است علت بي روحي و بي حالتي چشمهايمان.

 ما شخصيت زن را به صورت غيرمستقيم واز طريق حرفهاي ذهن او مي شناسيم. زني قضاوت كننده، پر از ترديد، معترض با ذهني عصيانگر كه همه اين ها نمايانگر شخصيت ديناميك اوست. چرا كه در پايان داستان ناگهان تمام علامت سئوالهاي او پاك مي شوند و پرده اي بالا مي رود. او گاهي عصباني است و زماني در خلسه روياست و باز با شكل گيري نقشي ديگر در قالبي ديگر فرو مي رود.

پرسش هاي بي پايان زن نشان مي دهند وجه شخصيت پردازي او در داستان؛ چند بعدي يا گرد است. كنش هاي او در مقابل موقعيت هاي مختلف نقش روي ديوار غيرقابل انتظار است. و اين دقيقا همان عنصري است كه داستان را با قوت پيش مي برد.

تضاد هاي بي شمار كه طغيان هاي روح عصيانگر زن به شمار مي آيند نماد مشخصي از وجوه متفاوت و پررنگ شخصيت او هستند.

شخصيت مرد ، با وجود نقش بسيار كوتاه و فرعي در پايان داستان، كليدي است كه اگر نباشد هيچ پرده اي بالا نمي رود و نقش هاي روي ديوار همچنان حلزون وار پيش مي روند.

 صحنه و توصيف

صحنه اصلي (سكانس)  داستان ديواري سفيد و صندلي روبه روي آن است در شبي از شبهاي زمستان و زني كه روي صندلي نشسته است.

تا آخر داستان اين سكانس تغيير نمي كند و پرش هاي ذهن راوي  است كه مدام بالا و پايين مي روند.

اما توصيف و جزئي نگري در ذهن پراكنده زن،‌نگاهي زنانه و ريزبين را به تصوير مي كشد كه در عين محاصره شدن در علامت سئوال ها ، تصويري روشن و زنانه  را در ذهن مخاطب حك مي كند:

 من اكنون به ياد آتش مي افتم؛ و پرده يكدست نور زرد روي صفحه كتابم؛ و سه گل داوودي درون جام شيشه اي گرد روي طاقچه

 اما نقش روي ديوار قطعا سوراخ نيست. حتي ممكن است ناشي از جسم سياه گردي باشد مثل گلبرگ كوچك رزي مانده از تابستان و من هم كه خانه دار چندان زرنگي نيستم- كافي است به خاك روي طاقچه نگاه كنيد ، خاكي كه مي گويند سه بار تروآ زيرش دفن شده و انگار فقط چند پارچه ظرف هرگز به نابودي تن در نداده است.

پرداختن راوي به جزئيات؛ نه تنها شخصيت او را بيشتر نمايش مي دهد بلكه به پرداخت داستان و فضاسازي كه هرچند مختصر و گذراست كمك مي كند.

 حركت در داستان

به نظر مي رسد پرداختن به اين مقوله در داستان نقش روي ديوار ضروري است . چرا كه در اين اثر ما با حركت فيزيكي رو به رو نيستيم. زني روي صندلي نشسته است و واگويه هاي ذهن اوست كه داستان را مي سازد. در واقع از آنجا كه رابطه علت و معلولي و تعريف طرح به طور كلاسيك در داستان معني ندارد، حركت فيريكي (طولي) حذف مي شود. اما آنچه عمق و لايه هاي معنايي اثر را مي سازد، حركت احساسي و در عمق است.

 گفتگو يا ديالوگ

داستان در واقع نوعي مونولوگ است. واگويه هاي دروني ذهن يك زن كه شنونده خاصي ندارد. جريان سيال ذهن داستان سبب شده است حرفهاي پراكنده زن در فضا رها شوند و به ذهن مخاطبي بنشينند كه شنونده مستقيم او نيست.

اما ديالوگي در پايان داستان ميان مرد و زن شكل مي گيرد كه بسيار كليدي است و در واقع تغيير مسيري اساسي را در سرنوشت نقش روي ديوار رقم مي زند:

 "مي روم بيرون روزنامه اي بخرم"

"خوب؟"

"گرچه روزنامه خريدن بي فايده است... هيچ وقت هيچ اتفاقي نمي افتد. نفرين به اين جنگ. خدا لعنت كند اين جنگ را!... راستي، نمي دانم آن حلزون،‌روي ديوار چه مي كند؟"

 اين ديالوگ كوتاه ، حاوي اطلاعات مهمي براي داستان است. پايان بسته اي را براي اثر شكل ميدهد و هرچه راوي بافته است از هم مي درد.