تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه هفدهم مهر 1388
یک علامت سئوال گنده...

به هیچکس بر نخورد لطفا!

اينكه مدتي است داستان نوشتنم نمي آيد و در عوض شعر سپيد مي سرايم و موجبات تفريح و خنده دوستان شاعرم را فراهم كرده ام جاي خود دارد. هر چند روز يك بار با اعتماد به نفس يك شعر مي گويم و براي چند شاعر حرفه اي اس ام اس مي كنم يا مي خوانم و آنها هم  اول به روي خودشان نياوردند و بعد يكي شان كمي گوشم را گرفت و گفت: به جاي اين رقاص بازي ها برو بشين داستان بنويس كه به نظرم مي رسه داري فرار مي كني از داستان نوشتن.

دوست ديگري هم گفت: فكر كنم با اين سرعت نجومي كه شعر مي گي كتاب شعرت زودتر از داستان هات منتشر بشه.

اين بود كه شعله شعر سرودن را پايين كشيدم و از آنجايي كه داستان نوشتنم هم نمي آيد چند وقتي بي وقفه نشستم و يك جريان سيال ذهن عجيب را نوشتم كه به شدت روحم را زخمي كرد و برايم خوب بود تا بدانم به اندازه دو تا رمان ديگر،‌ته ذهنم تصويرهايي ريخته است.

بعد آن جريان هم قطع شد و حالا مدتي است مثل فال حافظ كتاب مي خوانم و پرت مي كنم زير تختم. چيزي كه برايم عجيب است اين روزها، سيل انتشار مجموعه داستانها و رمانهايي است كه تا قبل از اين فكر مي كردم به دليل محتوا و يا جهت گيري نويسنده ، هيچ وقت مجوز نمي گيرند. هر وبلاگ و سايتي را كه مي بينم خبر انتشار كتابي را مي دهد. اما انگار يك ليست خوبها و بدها وجود دارد و باز هم همان قانون شهر هرت حاكم است تا بالاخره نفهميم به چه دليل كتابي ماهها در انتظار مجوز مانده است و ‌بعد ناگهان منتشر مي شود و باز كتاب ديگري در همان حوالي بدون هيچ توضيحي مجوز نمي گيرد و بعد...باز هم مجوز نمي گيرد. اين علامت سئوال به اندازه كافي عجيب و آزار دهنده است به حدي كه نوشتن را سخت مي كند و نويسنده را به اين نتيجه مي رساند كه لابد نوشتن و چاپ كردن لم خاصي مي خواهد كه همه بلد نيستند و شايد هم خودسانسوري ماهرانه و یا حذف موارد اصلاحی در سکوت! را مي طلبد كه باز هم با گروه خوني عده اي سازگار نيست. همه اين علامت سئوالهاي زجرآور به اين دليل حمله مي كنند چون تا به حال تصور مي كرديم بخش اصلي و اعتباري كتاب زماني است كه ناشر معتبري رمان يا مجموعه داستاني را تاييد كند و بعد قرار داد و انتظار براي مراحل فني چاپ. اما انگار در حال  حاضر جاي اين بخش مهم تغيير كرده است و قسمت نفس گير ماجرا، بعد از عقد قرارداد با ناشر است.

و حالا مجوز شده است كليد طلايي سرنوشت كتاب... نمي دانم! شايد شنيدن حرفهاي انتقادي بعضي دوستان نويسنده و داد و هوار براي بگير و ببندهاي اداره كتاب تا چندي پيش، كمي تلنگر به ذهن مي زند كه الان دنيا دست كي است؟ حالا كه مدت كوتاهي است خبرهاي خوب انتشار كتاب را مي شنويم دنيا گل و بلبل است ديگر؟ هيچكس مشكلي ندارد؟ همه چيز امن و امان است؟ ... خب خدا را شكر.

بهتر است ما هم برويم كتابهاي جديد را بخوانيم و لذت ببريم و  با اجازه دوستان شعري بسراييم و خاطره نگاري كنيم و منتظر بمانيم تا دري به تخته بخورد و بعد ماهها سکوت توضيحي از طرف ناشر برسد و آنوقت مطمئن شويم همه را با يك چوب مي زنند!