تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه پانزدهم آبان 1388
برای بابا

جان مریم چشماتو وا کن!

با صداي بلند مي گويم: داره بارون مي ياد. مامان براي خودش فال مي گيرد. مي خندد و مي گويد: از كجا مي دوني؟ مي گويم: كانال كولر دروغ نمي گه.

امشب اولين باران باريد. مثل همان اولين باران پاييزي كه نشستيم و با هم مستند فصل سرد فروغ را ديديم و نمي دانم چرا آن همه غصه خورديم.

حالا دو تا كاج باغچه از شر من راحت مي شوند. مي توانند يك دل سير آب بخورند. كاج هاي تو بايد سيراب و زنده باشند.می شود اگر صدایم را می شنوی فقط یک بار چشمهایت را باز کنی؟

هنوز دستهايم را نشسته ام.خب آنفلوانزاي خوكي بگيرم.چه مي شود مگر ؟مي توانم به اين زودي بشويمشان؟ نوك انگشتانم بوي خاك تو را مي دهند.بوي خاك خيس تو...