<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>این یادگاری از من است </title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 20:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برای بابا</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;جان مریم چشماتو وا کن!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با صداي بلند مي گويم: داره بارون مي ياد. مامان براي خودش فال مي گيرد. مي خندد و مي گويد: از كجا مي دوني؟ مي گويم: كانال كولر دروغ نمي گه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امشب اولين باران باريد. مثل همان اولين باران پاييزي كه نشستيم و با هم مستند فصل سرد فروغ را ديديم و نمي دانم چرا آن همه غصه خورديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا دو تا كاج باغچه از شر من راحت مي شوند. مي توانند يك دل سير آب بخورند. كاج هاي تو بايد سيراب و زنده باشند.می شود اگر صدایم را می شنوی فقط یک بار چشمهایت را باز کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوز دستهايم را نشسته ام.خب آنفلوانزاي خوكي بگيرم.چه مي شود مگر ؟مي توانم به اين زودي بشويمشان؟ نوك انگشتانم بوي خاك تو را مي دهند.بوي خاك خيس تو...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 20:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنده باد چارلز دیکنز...</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کاش با شنل قرمزی ازدواج می کردید!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چارلز ديكنز: &quot; شنل قرمزي كوچك نخستين عشق من بود. با خود مي گفتم اگر مي توانستم با او ازدواج كنم، به سعادت كامل مي رسيدم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; همين گفته چارلز ديكنز باعث شد كه كتاب &quot; افسون افسانه ها&quot; نوشته برونو بتلهايم را با لذت شروع كنم. فكرش را بكنيد چه كلاف خوش رنگي در ذهن او جريان داشته است. روياها و خاطره هاي  ديكنز حتما پر از انشعاب بوده اند كه اگر غير از اين باشد هرگز ديكنزي در كار نبود.هيچ وقت تا به حال با اين دقت به قصه هاي پريان فكر نكرده بودم. اينكه تفاوتشان با اسطوره ها در ترفندي براي فرار از رذيلت و فضيلت است و برتري قصه هاي هزار و يك شب ايراني بر افسانه هاي فانتزي غرب؛ در پيچ و خم هاي به ظاهر غيرضروري آن است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زيباترين تحليلي كه تا به حال از قصه و افسانه شنيده بودم در اين بود كه شاخ وبرگ و جزئيات در قصه هاي پريان سبب مي شود كودك فرصت همذات پنداري با قهرمان قصه را داشته باشد.حتي گاهي او خود را شبيه غول مي بيند و نه فقط پري هاي قصه! و همين است كه قصه هاي شب مي شوند روشي درمانگر براي روان كودك.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين كتاب را به همه داستان نويسان پيشنهاد مي كنم. نه فقط به اين خاطر كه قصه هاي پريان و كودكان را بهتر بشناسند بلكه كاربرد جزئي نگري در داستان تا عمق قلمشان رسوخ خواهد كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 19:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی به کتاب آویشن قشنگ نیست</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اسمش را مي گذاريم آويشن. قشنگ نيست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي وقت بود ميخكوب لحن داستاني نشده بودم. انگار همان لحظه كه داستان را مي خواني؛ كلمه ها از دهان شخصيت ها بيرون بريزند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدتي پيش &lt;A href=&quot;http://psudodentist.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سیامک &lt;/A&gt; پرسيد: كتاب &lt;A href=&quot;http://83631.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;آویشن قشنگ نیست&lt;/A&gt; را خوندي؟ خواستم بگويم دم دستم نبوده است كه بخوانم و يا اينكه توي كتابفروشي كه هميشه مي روم نديده ام ولي يادم آمد اسمش را زياد شنيده ام و وقتي بيشتر حواسم جمع شد فهميدم قبل از كتاب،‌ نويسنده اش را با كامنت هاي مودبانه و مهربانش همين جا شناخته ام. به گمانم تصوير جلد را براي اولين بار كنار وبلاگش ديدم. سيامك فقط گفت: كتاب خوبيه. حتما خوشت مي ياد. به خصوص اسم داستان ها قشنگه.بعد هم از دندانپزشك بودن نويسنده اش گفت و اولش فكر كردم لابد به دليل هم رشته بودن،‌خواسته است ناني هم به قرض رفيقي بدهد...ولي از همان موقع دوست داشتم آويشن را بخوانم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گذشت تا اينكه سيامك مشهد آمد و با بچه ها قراري گذاشتيم دور هم جمع شويم و مطابق معمول داشتيم به شيوه بازجويي فني پليسي  از زيرزبان همديگر در مي آورديم كه هر كداممان يك گوشه دنيا چه غلطي مي كنيم كه جلد زرد رنگ آويش قشنگ نيست را روي ميز ديدم و  خوشحال شدم. گفتم: مال من؟ سيامك مثل هميشه كه محبت و خوشحالي و غم و عصبانيتش شبيه به هم است سري تكان داد و گفت: حامد اسماعيليون را ديدم... ده جلد كتاب را برایم امضا کرد. كتاب را همان جا باز كردم. خط ريز مرتبي با خودكار آبي به چشمم خورد: اسمش را مي گذاريم آويشن. قشنگ نيست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همان شب كتاب را شروع كردم. يادم مي آيد توي داستاني خوانده بودم پسربچه اي خوراكي خوشمزه اي داشت و براي اينكه دير تمام بشود تكه تكه اش كرد و جايي دور از چشم دوستانش قايم كرد تا هر روز برود و ذره اي بخورد و لذتش تا مدتها زير زبانش بماند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داستان اول كتاب &quot; رضا&quot; آنقدر جذاب بود كه كتاب را بستم تا &quot;مهدي&quot; را فردا بخوانم،&quot; بهادر&quot; را پس فردا،‌&quot;اهورا&quot; را روز ديگر و&quot; نيلوفر&quot; و&quot; نيما&quot; براي لحظه هايي بماند كه دوست دارم كش بيايد و كلمه هايي جان دار و پخته را بريزم توي ذهنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 20:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> اصلا جای شما خالی نبود</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300 size=3&gt;نمایشی از نمایشگاه کتاب&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در هفته کتاب و کتابخوانی فرصتی پیش آمد که سری به نمایشگاه کتاب مشهد بزنم و دستپخت ناشران را از نزدیک ببینم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جای شما خالی نبود وقتی مجموعه های  داستان و شعر را روی یک میز و  کنار کتابهای آشپزی و روانشناسی و طالع ببینی می دیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باور کنید اصلا جای شما خالی نبود. تعداد غرفه هایی که نمایشی از ادبیات را به نمایشگاه آورده بودند به انگشتان یک دست هم نمی رسید. چیپس خریدم و برگشتم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد رسیدم خانه و فاجعه وقتی بود که دیدم کابل های کامپیوترم از پشت میز بیرون افتاده اند و خبر از اتصالی وحشتاکی می داد. یادم آمد که کارگر وسواسی مان افتاده است به جان اتاق من و باز یادم آمد که او عقیده دارد همه وسایل مثل بچه ها هستند و باید حتما شسته شوند. انگار بچه های مرا هم شسته بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از این انشا می شود نتیجه گرفت که بهتر است ناشران استانی به نصایح کارگر ما توجه کنند و بعضی از کتابها را زیر شیر آب بشویند تا محو شوند. اینجوری خدمت بزرگی به صنعت نشر کرده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 09:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک علامت سئوال گنده...</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;به هیچکس بر نخورد لطفا!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينكه مدتي است داستان نوشتنم نمي آيد و در عوض شعر سپيد مي سرايم و موجبات تفريح و خنده دوستان شاعرم را فراهم كرده ام جاي خود دارد. هر چند روز يك بار با اعتماد به نفس يك شعر مي گويم و براي چند شاعر حرفه اي اس ام اس مي كنم يا مي خوانم و آنها هم  اول به روي خودشان نياوردند و بعد يكي شان كمي گوشم را گرفت و گفت: به جاي اين رقاص بازي ها برو بشين داستان بنويس كه به نظرم مي رسه داري فرار مي كني از داستان نوشتن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوست ديگري هم گفت: فكر كنم با اين سرعت نجومي كه شعر مي گي كتاب شعرت زودتر از داستان هات منتشر بشه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين بود كه شعله شعر سرودن را پايين كشيدم و از آنجايي كه داستان نوشتنم هم نمي آيد چند وقتي بي وقفه نشستم و يك جريان سيال ذهن عجيب را نوشتم كه به شدت روحم را زخمي كرد و برايم خوب بود تا بدانم به اندازه دو تا رمان ديگر،‌ته ذهنم تصويرهايي ريخته است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد آن جريان هم قطع شد و حالا مدتي است مثل فال حافظ كتاب مي خوانم و پرت مي كنم زير تختم. چيزي كه برايم عجيب است اين روزها، سيل انتشار مجموعه داستانها و رمانهايي است كه تا قبل از اين فكر مي كردم به دليل محتوا و يا جهت گيري نويسنده ، هيچ وقت مجوز نمي گيرند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 15:25:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بررسی داستانی کوتاه از ویرجینیا وولف</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;FONT color=#006600 size=3&gt;یک لکه کوچک روی دیوار است خانم وولف!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;مدتي قبل فرصتي پيش آمد كه چند روزي در جلسات فشرده شناخت داستان كوتاه خانم دكتر يموت شركت كنم. بعد از مدتها خاطره استاد و شاگردي و تكليف و امتحان دوباره برايم زنده شد. يكي از تكليف ها تجزيه و تحليل داستان كوتاه &quot;&lt;A href=&quot;http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://mynotes.persiangig.com/naghsh%20ruie%20divar.pdf&quot; target=_blank&gt;نقش روی دیوار&lt;/A&gt;&quot; اثر &lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7_%D9%88%D9%88%D9%84%D9%81&quot; target=_blank&gt;ویرجینیا وولف&lt;/A&gt; بود كه البته چند نقد و تجزيه و تحليل ديگر هم كنارش بايد انجام مي داديم. اين داستان را دوست دارم چون ويرجينيا وولف را دوست دارم. هنوز هم هروقت دلم مي گيرد يادداشت هاي روزانه اش را مي خوانم و فكر مي كنم با آن ذهن پرهياهو چطور توانسته است 59 سال دوام بياورد؟! كاري كه روي داستان انجام شده فقط بررسي عناصر داستان است ولي همين كه فرصتي برايم پيش آورد تا چند بار بخوانمش خيلي خوب بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شنبه 11 فوريه 1928&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;چنان سردم است كه قلم را به زحمت در دست گرفته ام. بيهودگي همه چيز؛ مدتي است كه مدام آن را احساس مي كنم. هاردي و مرديت با هم مراكه كسل بودم با سردرد به رختخواب فرستادند. حالا اين احساس را مي شناسم؛ هنگامي است كه نمي توانم جمله اي بسازم، زير لبي زمزمه مي كنم و مي جنبم و هيچ چيز از ذهنم نمي گذرد، مغزم به پنجره اي خالي مي ماند. در اين مواقع در اتاقم را مي بندم و به رختخواب مي روم ، در گوشم پنبه مي گذارم و يكي دو روز دراز مي كشم و در زمان به چه مسافت هايي سفر مي كنم اگر اجازه بدهم چه &quot; حس هايي&quot; در ستون فقرات و سرم گسترش مي يابند؛ چقدر خستگي مبالغه آميز و چقدر اضطراب و نااميدي؛ و رهايي بهشتي و استراحت و بعد باز اندوه... ( يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف)&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 16:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای داستان هایی که دفن می شوند</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سلام پاییز جان! اگر از حال ما می پرسی ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فكر مي كنم بايد بدون فكر كردن نوشت.من فكر مي كنم فقط بايد نوشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فكر مي كنم صندوقچه هاي قديمي مادربزرگ حالا به كار مي آيد. براي روزهايي كه نبايد خواند...بايد نوشت.من فكر مي كنم اين روزها را حيف است از دست بدهيم. حيف است كبك شويم و سرمان را زير برف پنهان كنيم. من فكر مي كنم بهتر است داستان هايمان را با خودمان دفن كنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كسي چه مي داند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شايد يك روز كه خيلي دور است، نسخه هاي خطي داستان هاي ما را نسلي از زير خاك در آورند كه ديگر نمي دانند كتاب چيست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فكر مي كنم بهتر است منتظر بوي بهبود از اوضاع جهان نباشيم.تمام اين روزها نوشتني اند. حالا كه پاييز آرام و سنگين از راه  رسيده است ، بدون توجه به بوي مهر و ماه مدرسه،‌بايد تا نصفه شب بيدار ماند و نوشت. نمي دانم چه چيزي را.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همين كه يادمان  بماند حس غريبي به نام نوشتن بايد زنده بماند براي اين روزهاي خاكستري خوب است.من فكر مي كنم پاييز براي همه ما خوب است. براي نو شدن،‌زنده شدن، نفس كشيدن. ما كه هيچ كدام برگ خشك نيستيم. هستيم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فكر مي كنم فكر كردن به ماشين هاي بزرگي به نام &quot; چاپ&quot; و اداره بزرگي به نام &quot; اداره كتاب&quot; لذت پاييز را از همه ما مي گيرد. شايد اين زمستان دوباره كرسي راه بيندازيم. دوباره بنشينيم دور هم و داستان خواني كنيم. فقط اينطوري است كه لذت داستان دوباره مي خزد به هزارتوي روحمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فكر مي كنم صفحه معرفي كتاب دروغ بزرگي است براي اين روزها كه خودمان نيستيم وقتي مي خواهيم با كتابهايمان پز بدهيم. وقتي حتي با احتياط طرح جلد انتخاب مي كنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فكر مي كنم دو انگشت بگذاريم روي هرچه شهرت است و اسم و رسم نويسندگي و لبهايمان را بجنبانيم و فاتحه اي بخوانيم براي آنچه تا به حال برايش خودمان را كشته ايم و آني نشده است كه خواسته ايم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برويم دنبال لحاف كرسي، خودكارهايي كه روي انگشت فشار نمي آورد و انتخاب آدم هايي كه به پاييز احترام مي گذارند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فكر مي كنم بايد بدون فكر كردن نوشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من فكرمي كنم فقط بايد نوشت. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 17:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>براي دو كتاب كه دوستشان دارم </title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یکی این همه گل را به آن رشته کوه برساند!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هركسي را بهر كاري ساخته اند. قبول؟ پس از همين اول خط انتظار نداشته باشيد كه دو كتاب شعر خوب كنار دست داستان نويسي باشد و بعد نقد شعر بخوانيد.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سرگذشت &quot; رشته كوه عزيز&quot; و &quot; يكي اين همه گل را از دستم بگيرد&quot; برمي گردد به چند وقت قبل كه دوست و همكار خوبم – &lt;A href=&quot;http://berahmand.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نرگس برهمند&lt;/A&gt;- خبر داد مجموعه شعر خودش و همسرش – &lt;A href=&quot;http://kelidary.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;جواد کلیدری&lt;/A&gt;- قرار است به زودي توسط نشر شاملو منتشر شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خب اين خبر براي اهالي ادبيات چيزي شبيه ذوق مرگي مي تواند باشد! آن هم وسط اين بگير و ببندهايي كه جان كتابها به لب مولفها مي رسد تا …بگذريم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي زودتر از آن كه فكرش را مي كردم ، نرگس مهربان خبر خوب به ثمر رسيدن دو كتاب را به من داد. مدتي است كه ما با هم همكار هستيم در محيط آرامي كه براي خودمان ساخته ايم و در گوشه و كنارش سعي مي كنيم يادمان نرود شعر و قصه هم بخش مهمي از زندگي مان هست. سابقه آشنايي ما به اين همكاري برنمي گردد. مال خيلي وقت پيش است. آن وقتي كه من هنوز نرگس را نمي شناختم ولي به واسطه سفري كه مجبور بوديم عده اي دانش آموز را براي مسابقات كشوري شعر و قصه به كرمان ببريم،‌با جواد كليدري همسفر شدم.سفر عجيبي بود. مسئوليت دخترهاي نوجوان با من بود و پسرها با جواد كليدري. من بايد شمربن ذي الجوشن مي شدم تا خوني از دماغ كسي نيايد،‌تا اتفاقي نيفتد،‌تا كسي هوايي نشود، تا خيلي  چيزهاي ديگر و مجبور بودم سختگير باشم تا بچه ها يك هفته اي حساب كار دستشان باشد و يادشان بماند كه سفرمان به كرمان است نه كويت! و بعد رفتار عجيب و آرام جواد كليدري با پسرها را مي ديدم كه برايشان غزل مي خواند، به حرفهايشان گوش مي داد،‌دنبال كارهايشان مي دويد و سفر را آرام پيش مي برد. به گمانم همان سال بود كه ساعت سه عصر به ارگ بم رسيديم. بچه ها غر مي زدند و ما انگار كه نذر كرده باشيم مي رفتيم بالا و بالا و بالاتر و چند ماه بعد كه شنيدم همه چيز در دل خاك فرو رفته است چقدر آن ساعت سه عصر ديوانه كننده بود و آن آخرين آفتاب داغ مردادماه بم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 16:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی مصاحبه بوی پنیر می دهد!</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سورئال بودنم را باید از منتقدان پرسید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند وقت پيش با صفحه ادبيات روزنامه اي در مشهد، گفتگويي داشتم كه هرچند با توجه به فضاي محدود صفحه سعي كردم جمع و جور و مختصر و مفيد به پرسش ها پاسخ بدهم، ولي فكر مي كردم چيز بدي از كار در نيامده است. از آنجا كه واحد هنري آن روزنامه وزين كلي وسواس به خرج دادند وعكس اختصاصي مي خواستند و هيچكدام از عكس هايي كه برايشان فرستادم قبول نكردند! حدسم به يقين مبدل شد كه با اين همه دقت و توجه، تمام همان حرفهاي ناقصم را در همان نصف صفحه پياده خواهند كرد. روزنامه  كه به دستم رسيد متوجه شدم انگار بعضي از سئوالها و بعضي از جوابها بوي پنير مي داده اند و موش ناقلايي آن وسط مسط ها براي خودش هرچه مي خواسته جويده است. اين بود كه برخلاف عادت هميشگي ام كه متن كامل خبرها و گفتگوهايم را اينجا نمي آورم، ضمن سپاس و احترام به دوستان عزيزي كه زحمت كشيدند و بحث هاي خوبي را مطرح كردند كه اگر فرصت بود هركدام مي توانست سرفصل گفتگوي جذابي باشد، آنچه را گفته ام بدون كم و كاست اينجا مي آورم كه مي توانيد در ادامه بخوانيد.شايان ذكر است ليد گفتگو را حذف كرده ام تا صداي كف زدن حضار فقط به گوش مبارك خودم برسد!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 15:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی همه چیز خیلی خوب می باشد</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633 size=3&gt;و به خوبی و خوشی زندگی ما به پایان رسید!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه آن دورها! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند وقتي است كه اسب سفيدتان را بدون سوار، به درختي رو به روي خانه مان بسته ايد. اولش فكر كرديم اشتباه مي كنيم و قاطر مش رجب است كه اين روزها دل و دماغ درستي ندارد و مدام مي نشيند جلوي درخانه اش،‌چپق مي كشد و به زمين و زمان فحش ناموسي مي دهد. علتش را كه مي پرسيم طوري نگاهمان مي كند كه مي فهميم بايد راهمان را بكشيم و برويم تا مرده هامان  در گور نلرزيده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درست نمي دانيم كداممان بود كه اول اسب را شناخت. شايد باورتان نشود،‌ولي همه ما شما را هميشه توي خوابمان مي بينيم. مي دانيد؟ اين روزها تنها چيزي كه دلمان را شاد مي كند خواب هاي خوب است. مثلا اينكه شما بياييد با شنلي سرخ رنگ كه رويش دست دوزي طلايي است. تا اينجايش  خوب است ولي بعدش را ديگر نمي دانيم. حالا  گيريم كه دستمان را هم گرفتيد و برديد به آن دورها! چه فايده اي دارد وقتي دلمان تنگ مي شود براي مش رجب، ننه گلابتون و كبري كه مي گويند خل است و براي يك لقمه نان حاضر است هركاري بكند،‌حتي كارهاي بد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر پادشاه آن دورها!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روستاي ما آدمهاي عجيبي دارد.شبها ما بيداريم و روزها مي خوابيم. اينجوري فكر مي كنيم زودتر شما را مي بينيم. ما تازگي فهميده ايم حتي ننه گلابتون هم خواب شما را مي بيند. خودش وقتي اسب بدون سوار تان را كنار درخت سپيدار ديد، با مشت به سينه اش كوبيد و جيغ كشيد: پس خودش كجاست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدا كند شما از بوي گوسفند بدتان نيايد. چون شغل همه ما چوپاني است. گفتيم كه زندگي ما عجيب است. يادتان هست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 18:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
