<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>این یادگاری از من است </title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 29 Jan 2010 18:13:40 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تقديم به سلينجر با عشق و اندوه</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;جي .دي .سلینجر حق نداشت زود بمیرد!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فكرش را بكنيد! غروب  جمعه است و شما مثل تمام عصرهاي جمعه كه صداي كلاغ مي شنويد و دلتان گرفته است ، آرزو مي كنيد فردا صبح چنان برف سنگيني ببارد كه همه ي زندگي فلج شود فقط به اين خاطر كه ديرتر سر كار برويد. كتاب توي دستتان را پرت مي كنيد گوشه اي و مي رويد سري به دنياي پرخبر نت بزنيد و اول چشمهايتان را تنگ مي كنيد و بعد چند ستاره دور سرتان مي چرخد و آه مي كشيد....سلينجر هم مرد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منطق نود سالگي او اصلا چيز خوبي نيست كه بشود با آن مرگش را باور كرد. سلينجر حق نداشت به اين زودي بميرد. سكوت و قهر و تنهايي خودخواسته او هم زندگي بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي وقت پيش يادداشتي نوشتم درباره سلينجر و دوستي پيغام داد: محض رضاي خدا ول كن اين سلينجر شصت سال پيش را...دنيا عوض شده. تا كي بايد نشست و كارهاي تكراري او را خواند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن روز هم مثل غروب جمعه هاي پر از كلاغ، دلم گرفت. چطور مي شود سيمور را دست كم گرفت؟ چطور مي شود هولدن كالفيد را دوست نداشت؟ چطور مي شود دلتنگ دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم نبود؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به گمانم چند ماه قبل راديو فرهنگ يك هفته از روايت شب را به سلينجر خواني اختصاص داده بود و بعد محسن حكيم معاني شب آخر خوب حرف زد درباره اش و اشاره كرد به مجموعه داستان هايي نظير &quot; يادداشت هاي شخصي يك سرباز&quot; و چند عنوان ديگر كه تدويني بودند از داستان هاي پراكنده و ناقص سلينجر. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Jan 2010 18:13:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خيلي بد شد...</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اندوه خوابگرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دارم مي روم ماموريت. راننده مي گويد: ماجراي قطار مشهد- تهران رو شنيدين؟ زير لب مي گويم: نه! راننده را توي آينه مي بينم كه عينكش را از شدت تعجب بالا مي برد و باز مي گويد: جدي؟ واقعا؟ شما خوشه چندم هستين توي اين يارانه ها؟ صورتم را مي چسبانم به شيشه و مي گويم: نمي دونم! خوشه چيه؟ راننده لا اله الاالله مي گويد و با لحن مشكوكي مي پرسد: از زلزله هائيتي كه ديگه خبر دارين؟ به آفتابي نگاه مي كنم كه زيادي گرم و شاد و پرحرارت مي تابد وسط زمستان. مي گويم: آره يه چيزايي شنيدم. راننده فرمان را رها مي كند و به شوخي مي گويد: الهي شكر..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به  مقصد نزديك مي شويم. راننده مي پرسد: پس شما از چي خبر دارين آخه؟ به گمانم مي گويم: دوست ندارم خبر داشته باشم كه خوابگرد ديگر نيست... به گمانم نمي گويم. اگر مي گفتم كه راننده نمي گفت: ساعت چند بيام دنبالتون؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Jan 2010 20:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند نکته درباره کارگاه داستان نویسی</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;كارگاه داستان، كاتاليزوري براي نوشتن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ضرورت وجود كارگاه هاي داستان نويسي امري است ترديد ناپذير. تمام افرادي كه در اين كارگاه ها شركت مي كنند به خوبي آگاهند كه چنين كارگاههايي مانند يك كتاب راهنما تا چه حد مي توانند در پيشرفت قلم نويسندگان تازه كار موثر باشند. همواره به افرادي كه در اين كارگاه ها حضور مي يابند يادآوري مي كنم كه شما بسيار خوش شانس هستيد كه حلقه اي براي نوشتن پيدا كرده ايد. اما در برخي از كارگاه ها نگاه ،‌تنها متاثر از مدرس كارگاه است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كارگاه داستان نويسي نقش كاتاليزور را بازي مي كند. اما نوشتن امري جوششي و تجربي است. امروزه اصطلاح نوشتن جوششي و كوششي را زياد مي شنويم. كارگاه به همان نسبت كه تجربه هاي گوناگون را مطرح مي كند و نويسنده را به چند پله بالاتر مي برد براي افرادي كه تحت تاثير چند الگوي مشخص مي نويسند و طبق دستور العمل ها به داستاني كارگاهي مي رسند،‌ مانع رشد و نوشتن خلاق مي شود يا بهتر بگويم، آنها را در همان پله نخست نگه مي دارد و از ميدان رزم براي نوشتن بيرون مي راند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كارگاه هاي داستان نويسي؛ قلم نويسنده را ورز مي دهند و باعث افزايش فروتني او مي شوند. زماني كه نويسنده اي كار خود را آغاز مي كند،‌ ابتدا بايد پركار باشد ( بهترين كارگاه هاي آموزشي پركاري را به نويسنده آموزش مي دهد)سپس شناخت مفيدي نسبت به عناصر داستان و تكنيك نوشتن پيدا كند. اينجاست كه كارگاه هاي داستان نويسي اهميت خود را نشان مي دهند. در اين مرحله نيز نويسنده مشتاق؛ باز هم احساس نياز به آموختن و كسب تجربه هاي جديدتر دارد. حتي اتفاقات جاري در كارگاه آموزشي مي توانند دستمايه نوشتن قرار گيرند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Jan 2010 18:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای لاک پشتهایی که داستان می نویسند</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;هیچ کس پشت سر لاک پشت ها آب نمی ریزد!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لاك پشت ها هميشه برايم جذاب بوده اند. نه به خاطر حركت كند و سر كوچكشان كه مهربان و آهسته توي لاك فرو مي رود،‌بلكه به خاطر سرنوشت عجيبي كه گريبانشان را رها نمي كند. سالها لاك سخت و نگاه مظلوم اين موجودات غريب توجهم را جلب كرده بود و ناگهان چند وقت پيش به داستان ساده اي برخوردم به نام &quot; مرگ لاك پشتها در بهار غم  انگيز است&quot;. اين داستان كوتاه آغاز مجموعه داستان &quot;  كلاهمان را به احترام مرگ از سر برداريم&quot; نوشته ي فرشاد كاميار است. مدتها پيش به اين نتيجه رسيده بودم كه بومي نويسي و شكار آنچه در اقليمي خاص اتفاق مي افتد؛ قدرت شگفت انگيزي به داستان مي دهد كه علي رغم زبان متوسط و چند دست انداز تكنيكي مي تواند مانند حسي جاري، روزها و ماهها و شايد سالها در پستوهاي پرچين ذهن حركت كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داستان در يكي از شهرهاي شمال اتفاق مي افتد. راوي برايمان مي گويد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; مرگ لاك پشت ها در بهار خيلي غم انگيز است. بيشتر از آن چيزي كه آدم فكرش را مي كند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك لحظه تصور كنيد. اين طرف مزارعي پر آب و آن طرف هم مزارعي پر آب را و انبوهي از لاك پشت هاي درون مزارع را كه ناگهان بهار به سرشان مي زند بروند يا بيايند آن طرف يا اين طرف و دنياي جديدي را ببينند. شايد فكر مي كنند اين طرف يا آن طرف، آسمان رنگ ديگري است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آمدن بهار، اين وسوسه، اين هوس، توي ذهن كوچك لاك پشت ها ناگهان جوانه مي زند كه بروند و سفر كنند؛ و در اين سفر هرچند كوتاه از جاده ي بگذرند كه هر چند دقيقه و يا هر چند ثانيه خودرويي با سرعت از آن رد مي شود. و سرعت لاك پشت ها هم كه جاي خود دارد و نتيجه ي اين سفر كوتاه هم كاملا روشن است: مرگ انبوه لاك پشت هايي كه وسوسه ي سفر داشته اند،‌زير لاستيك ماشين هاي عبوري. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 19:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> پرتره ی مرد ناتمام</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;كسي مي تواند اين پرتره را تمام كند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مجموعه داستان ها هميشه اين حس مرموز را منتقل مي كنند كه روزي، جايي، نويسنده اي نشسته است و تمام داستان هاي چند ماه يا چند سال گذشته اش را اندازه گيري كرده تا ببيند كدامشان قدبلندترند براي اينكه اول مجموعه بايستند و سايه بيندازند بر كوتاهترها. گاهي سفارش دوستي هم ضميمه مي شود و محض علاقه و احترام و اين چيزها،‌داستان آخر مي آيد اول و …همين ديگر! كتاب جمع و جور مي شود و مخاطب مي ماند و داستان هايي كه بايد ذره ذره خوانده شوند تا حس هركدام ، مزه ديگري را از بين نبرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما حسن مجموعه داستان هاي پيوسته در اين است كه جريان ذهن مخاطب قطع نمي شود و پازلي با تكه هاي ريز به مرور شكل مي گيرد و شايد پرتره ي مردي ناتمام كامل شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولين مجموعه داستان &lt;A href=&quot;http://tilehbaz.com/&quot; target=_blank&gt;امیرحسین یزدان بد&lt;/A&gt;- پرتره ي مرد ناتمام -   مجموعه اي متفاوت است و تلاش مي كند &quot; مهرداد ناصري&quot; را تا آنجا كه خط هر داستان اجازه مي دهد معرفي كند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مهرداد ناصري معلم ادبيات است و ذهن درگيرش از زمان دانشجويي تا حالا كه به خاطر درد مفصل مجبور است روي توالت فرنگي بنشيند، به دنبال معناي هستي است.او با زني كه حتي نمي داند واقعا دوستش دارد يا عادت كرده به زندگي با او،‌سالهاست زير يك سقف نفس مي كشد. بچه اي در ميان نيست و سرماي زندگي ، مهرداد ناصري را وادار مي كند تا مثل مردي شكست خورده و معمولي به جان پدربزرگي نق بزند كه زماني در اداره نظميه بازپرس بوده و بروبيايي داشته و موقع تحقيق روي پرونده ي قتلي سياسي ،‌استعفا مي دهد و مغازه خرازي راه مي اندازد. به گمان مهرداد ناصري ريشه تمام بدبختي هاي زندگي اش همين پدربزرگ بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 14:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای بابا</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;جان مریم چشماتو وا کن!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با صداي بلند مي گويم: داره بارون مي ياد. مامان براي خودش فال مي گيرد. مي خندد و مي گويد: از كجا مي دوني؟ مي گويم: كانال كولر دروغ نمي گه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امشب اولين باران باريد. مثل همان اولين باران پاييزي كه نشستيم و با هم مستند فصل سرد فروغ را ديديم و نمي دانم چرا آن همه غصه خورديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا دو تا كاج باغچه از شر من راحت مي شوند. مي توانند يك دل سير آب بخورند. كاج هاي تو بايد سيراب و زنده باشند.می شود اگر صدایم را می شنوی فقط یک بار چشمهایت را باز کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوز دستهايم را نشسته ام.خب آنفلوانزاي خوكي بگيرم.چه مي شود مگر ؟مي توانم به اين زودي بشويمشان؟ نوك انگشتانم بوي خاك تو را مي دهند.بوي خاك خيس تو...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 20:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنده باد چارلز دیکنز...</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کاش با شنل قرمزی ازدواج می کردید!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چارلز ديكنز: &quot; شنل قرمزي كوچك نخستين عشق من بود. با خود مي گفتم اگر مي توانستم با او ازدواج كنم، به سعادت كامل مي رسيدم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; همين گفته چارلز ديكنز باعث شد كه كتاب &quot; افسون افسانه ها&quot; نوشته برونو بتلهايم را با لذت شروع كنم. فكرش را بكنيد چه كلاف خوش رنگي در ذهن او جريان داشته است. روياها و خاطره هاي  ديكنز حتما پر از انشعاب بوده اند كه اگر غير از اين باشد هرگز ديكنزي در كار نبود.هيچ وقت تا به حال با اين دقت به قصه هاي پريان فكر نكرده بودم. اينكه تفاوتشان با اسطوره ها در ترفندي براي فرار از رذيلت و فضيلت است و برتري قصه هاي هزار و يك شب ايراني بر افسانه هاي فانتزي غرب؛ در پيچ و خم هاي به ظاهر غيرضروري آن است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زيباترين تحليلي كه تا به حال از قصه و افسانه شنيده بودم در اين بود كه شاخ وبرگ و جزئيات در قصه هاي پريان سبب مي شود كودك فرصت همذات پنداري با قهرمان قصه را داشته باشد.حتي گاهي او خود را شبيه غول مي بيند و نه فقط پري هاي قصه! و همين است كه قصه هاي شب مي شوند روشي درمانگر براي روان كودك.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين كتاب را به همه داستان نويسان پيشنهاد مي كنم. نه فقط به اين خاطر كه قصه هاي پريان و كودكان را بهتر بشناسند بلكه كاربرد جزئي نگري در داستان تا عمق قلمشان رسوخ خواهد كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 19:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی به کتاب آویشن قشنگ نیست</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اسمش را مي گذاريم آويشن. قشنگ نيست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي وقت بود ميخكوب لحن داستاني نشده بودم. انگار همان لحظه كه داستان را مي خواني؛ كلمه ها از دهان شخصيت ها بيرون بريزند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدتي پيش &lt;A href=&quot;http://psudodentist.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سیامک &lt;/A&gt; پرسيد: كتاب &lt;A href=&quot;http://83631.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;آویشن قشنگ نیست&lt;/A&gt; را خوندي؟ خواستم بگويم دم دستم نبوده است كه بخوانم و يا اينكه توي كتابفروشي كه هميشه مي روم نديده ام ولي يادم آمد اسمش را زياد شنيده ام و وقتي بيشتر حواسم جمع شد فهميدم قبل از كتاب،‌ نويسنده اش را با كامنت هاي مودبانه و مهربانش همين جا شناخته ام. به گمانم تصوير جلد را براي اولين بار كنار وبلاگش ديدم. سيامك فقط گفت: كتاب خوبيه. حتما خوشت مي ياد. به خصوص اسم داستان ها قشنگه.بعد هم از دندانپزشك بودن نويسنده اش گفت و اولش فكر كردم لابد به دليل هم رشته بودن،‌خواسته است ناني هم به قرض رفيقي بدهد...ولي از همان موقع دوست داشتم آويشن را بخوانم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گذشت تا اينكه سيامك مشهد آمد و با بچه ها قراري گذاشتيم دور هم جمع شويم و مطابق معمول داشتيم به شيوه بازجويي فني پليسي  از زيرزبان همديگر در مي آورديم كه هر كداممان يك گوشه دنيا چه غلطي مي كنيم كه جلد زرد رنگ آويش قشنگ نيست را روي ميز ديدم و  خوشحال شدم. گفتم: مال من؟ سيامك مثل هميشه كه محبت و خوشحالي و غم و عصبانيتش شبيه به هم است سري تكان داد و گفت: حامد اسماعيليون را ديدم... ده جلد كتاب را برایم امضا کرد. كتاب را همان جا باز كردم. خط ريز مرتبي با خودكار آبي به چشمم خورد: اسمش را مي گذاريم آويشن. قشنگ نيست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همان شب كتاب را شروع كردم. يادم مي آيد توي داستاني خوانده بودم پسربچه اي خوراكي خوشمزه اي داشت و براي اينكه دير تمام بشود تكه تكه اش كرد و جايي دور از چشم دوستانش قايم كرد تا هر روز برود و ذره اي بخورد و لذتش تا مدتها زير زبانش بماند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داستان اول كتاب &quot; رضا&quot; آنقدر جذاب بود كه كتاب را بستم تا &quot;مهدي&quot; را فردا بخوانم،&quot; بهادر&quot; را پس فردا،‌&quot;اهورا&quot; را روز ديگر و&quot; نيلوفر&quot; و&quot; نيما&quot; براي لحظه هايي بماند كه دوست دارم كش بيايد و كلمه هايي جان دار و پخته را بريزم توي ذهنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 20:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> اصلا جای شما خالی نبود</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003300 size=3&gt;نمایشی از نمایشگاه کتاب&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در هفته کتاب و کتابخوانی فرصتی پیش آمد که سری به نمایشگاه کتاب مشهد بزنم و دستپخت ناشران را از نزدیک ببینم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جای شما خالی نبود وقتی مجموعه های  داستان و شعر را روی یک میز و  کنار کتابهای آشپزی و روانشناسی و طالع ببینی می دیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باور کنید اصلا جای شما خالی نبود. تعداد غرفه هایی که نمایشی از ادبیات را به نمایشگاه آورده بودند به انگشتان یک دست هم نمی رسید. چیپس خریدم و برگشتم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد رسیدم خانه و فاجعه وقتی بود که دیدم کابل های کامپیوترم از پشت میز بیرون افتاده اند و خبر از اتصالی وحشتاکی می داد. یادم آمد که کارگر وسواسی مان افتاده است به جان اتاق من و باز یادم آمد که او عقیده دارد همه وسایل مثل بچه ها هستند و باید حتما شسته شوند. انگار بچه های مرا هم شسته بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از این انشا می شود نتیجه گرفت که بهتر است ناشران استانی به نصایح کارگر ما توجه کنند و بعضی از کتابها را زیر شیر آب بشویند تا محو شوند. اینجوری خدمت بزرگی به صنعت نشر کرده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 09:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک علامت سئوال گنده...</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;به هیچکس بر نخورد لطفا!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينكه مدتي است داستان نوشتنم نمي آيد و در عوض شعر سپيد مي سرايم و موجبات تفريح و خنده دوستان شاعرم را فراهم كرده ام جاي خود دارد. هر چند روز يك بار با اعتماد به نفس يك شعر مي گويم و براي چند شاعر حرفه اي اس ام اس مي كنم يا مي خوانم و آنها هم  اول به روي خودشان نياوردند و بعد يكي شان كمي گوشم را گرفت و گفت: به جاي اين رقاص بازي ها برو بشين داستان بنويس كه به نظرم مي رسه داري فرار مي كني از داستان نوشتن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوست ديگري هم گفت: فكر كنم با اين سرعت نجومي كه شعر مي گي كتاب شعرت زودتر از داستان هات منتشر بشه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين بود كه شعله شعر سرودن را پايين كشيدم و از آنجايي كه داستان نوشتنم هم نمي آيد چند وقتي بي وقفه نشستم و يك جريان سيال ذهن عجيب را نوشتم كه به شدت روحم را زخمي كرد و برايم خوب بود تا بدانم به اندازه دو تا رمان ديگر،‌ته ذهنم تصويرهايي ريخته است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد آن جريان هم قطع شد و حالا مدتي است مثل فال حافظ كتاب مي خوانم و پرت مي كنم زير تختم. چيزي كه برايم عجيب است اين روزها، سيل انتشار مجموعه داستانها و رمانهايي است كه تا قبل از اين فكر مي كردم به دليل محتوا و يا جهت گيري نويسنده ، هيچ وقت مجوز نمي گيرند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 15:25:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryamhosseinian&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
