از ستون هفتگی میلان جان

حال خوب‌کن‌‌های عزیز

بعضی آدم‌ها متولد شده‌اند که حال بقیه را خوب کنند. این اعتقاد جمعی بسیاری از ماست. از عباراتی مثل انرژی مثبت، دل‌باز، خوش‌چهره و ترکیباتی مشابه این برای بیان ویژگی آن آدم‌ها  استفاده می‌کنیم.مواقع دلتنگی و اضطراب، هوای آن آدم‌های زندگی‌مان به سرمان می‌افتد که حال خوب کن هستند. ماهیت این آدم‌های انرژی مثبت که دیدارشان غم‌های دلمان را می‌شوید و می‌برد پایین با مجری‌های همیشه شاد رادیو فرق می‌کند. همان خانوم‌ها و آقایانی که هفت صبح کنار گوشمان جیغ می‌زنند که شاد باشیم و پرانرژی و امروزعالی است و این حرف‌ها. آدم‌های انرژی مثبت زندگی ما غالبا آرام و دوست‌داشتنی‌اند. خانه‌شان گرم و مطبوع است و بیشتر مواقع احساس می‌کنیم همین‌که کنارشان چمباتمه می‌زنیم و فنجانی چای یا قهوه با هم می‌نوشیم و کمی هم نق می‌زنیم، خوابمان می‌گیرد و دلمان می‌خواهد آن آدم‌های زندگی‌مان پتو بکشند رویمان و ولمان کنند تا خواب‌های شیرین ببینیم.

گاهی فکر می‌کنم همان آدم‌های زندگی ما شاید خودشان کسی را برای دلشان دارند که پتو بکشد روی تن خواب‌رفته‌شان. واقعیت این است که مدیتیشن چیزی بیشتر از نشستن کنار دل‌بازها و انرژی مثبت‌ها نیست. همان معجزه‌ی کم‌رنگ شدن فکرهای منفی و سبک‌شدن بار مشغله‌های ذهنی. کتاب و فیلم و موسیقی و ورزش و نوشتن و ساختن و هرآن‌چه لحظه‌ای ما را جدا می‌کند از هجوم افکار منفی خوب است اما گپ زدن با آدم‌های دلمان خیلی فرق دارد. هرکسی باید برای خودش یکی از این آدم‌ها را داشته باشد. حرف زدن و سبک شدن هرچندوقت یک‌بار باید اتفاق بیفتد و هیچ جایگزینی هم ندارد.

اگر تا به‌حال آدم حال خوب زندگی‌تان را پیدا نکرده‌اید، نگران نباشید. قطعا زیاد دنبالش نگشته‌اید یا ضرورت حضورش را درک نکرده‌اید. فضای مجازی در این یک مورد کاری از دستش ساخته نیست.شاید فکر کرده‌اید که خواندن و نوشتن و خلوت و تنهایی و گرایش‌های هنری برایتان کافی است، اما اگر این‌طور باشد نباید با خواندن این چندخط به فکر فرو بروید و احساس کنید که جای خالی یکی از حال‌خوب کن‌ها کنارتان بدجوری توی چشم می‌زند. از خودی‌ها و نزدیکان شروع کنید. شاید مادر، پدر، خواهر یا برادر بزرگتر یا کوچکتر، همسر،دوست دور دوران کودکی و .... آن آدم حال خوب کن باشد. دقت کنید و ببنید مزه‌ی چای با کدامشان فرق دارد؟ دلتان می‌خواهد چه‌کسی بالش بگذارد زیر سرتان؟

لطفا خودتان را ببخشید!

جایی خواندم که کودکان برای کسب تجربه، مدام قوانین زندگی بزرگترها را به هم می‌ریزند و به تعبیر ما اشتباه می‌کنند. توصیه‌ی روانشناس این بود تا جایی که می‌توانید به جای تنبیه، از خطای کودکان چشم‌پوشی کنید.بخشیدن دست‌ها و پاها و دهان‌های کوچک، لحظه به لحظه ما را به آرامش نزدیک‌تر می‌کند و نتیجه‌ی آن می‌شود پرورش روحی بزرگ و ذخیره‌ی مهربانی و صبوری در صندوقچه‌ی قلب کودکان که به وقت ناهنجاری‌های آینده، آرام آرام به کار بیاید.

این‌ها را نگفتم که صاف بروم سراغ کودک درون. به گمانم کودک بیرون همه‌ی ما خیلی بیشتر نیاز به توجه دارد. گاهی در مطب دکتر، میان ازدحام پیاده‌روها یا فاصله‌ی انتخاب چای یا قهوه تا نوشیدنش در کافه‌ای دنج، به چهره‌ها نگاه می‌کنم،‌به همان کودک بیرون همه‌ی کسانی که به شدت احساس می‌کنی وزن سنگین تنهایی، اندوه و انواع مشکلات را میان چشم‌ها، حرکت ناخودآگاه لب‌ها، چین پیشانی و لکه‌های قهوه‌ای و سرخ پوستشان حمل می‌کنند. این روزها کودکان قدکشیده‌ی خمیده‌ای را زیاد می‌بینم که نیاز دارند بخشیده شوند، کف دستشان کبود شده از ضربه‌های تنبیه جامعه. چه‌قدر کودک بیرون همه‌ی ما دلش می‌خواهد کمی کم‌تر فکر کند به گذشته و فردا. چه‌قدر نیاز داریم دقایقی در روز با خودمان خلوت کنیم، نه برای مرتب کردن ردیف اضطراب‌ها...نه ...برای این‌که دست خودمان را بگیریم، فنجانی چای آماده کنیم، به آن کودک پژمرده و مچاله‌ی بیرونی آهسته بگوییم: عزیزم اصلا مهم نیست، نگران نباش. کرم مرطوب کننده روی پوست خشک و زبرمان بنشانیم و خودمان را به شکلاتی شیرین یا لیموشیرینی خنک و یا حتا خرت خرت چیپس دعوت کنیم. بگذاریم کودک بیرونمان خیالش راحت شود و یاد بگیرد موقع شروع کلافگی‌ها به آن صندوقچه‌ی کنار قلبش مراجعه کند.به کودک بیرونمان خواب آرام را یاد بدهیم. وادارش کنیم داستان بخواند، شعر بخواند و یا حتا به لطیفه‌ای بخندد در طول روز. باور کنیم که با پریشانی و افسردگی و بی‌حوصلگی، هیچ مشکلی حل نمی‌شود. یاد بگیریم خودمان را در آغوش بگیریم وقتی غمگینیم. هیچ‌کس مهربان‌تر از دست‌های ما برای لمس اندوهمان نیست.

پ.ن: منتشر شده در شماره ی ششم میلان جان

ذهن خالی مریم

معلمی داشتم که هر وقت سرما می‌خوردم و دو روز مجبور به استراحت بودم، لبخندی می‌زد و می‌گفت: خوش به حالت. نعمتی است سرماخوردگی در لباس نقمت. آن‌وقت‌ها سعی می‌کردم به زور من هم لبخندی بزنم و  البته هرچه به ذهنم فشار می‌آوردم واقعا نمی‌توانستم مزایای تب بالا و آب‌ریزش بینی و گلودرد را بفهمم. توی دلم غر می‌زدم که : نصیب شما هم بشه اگه خیلی دوست دارین! معلم خوب و تاثیرگذاری بود برای آن سال‌های دور من و شاید به همین دلیل است که هروقت سرما می‌خورم یادش می‌افتم و این روزها وقت تب،‌برایش دعا می‌کنم که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش...

حالا سال‌ها از آن روزهای آموزش نعمت و نقمت می‌گذرد. گاهی که پشت سرم را نگاه می‌کنم،‌باورم نمی‌شود این همه راه آمده‌ام. حالا دیگر روزهای کنار بخاری خوابیدن و خیره شدن به دانه‌های برف با خیال راحت، گذشته است. حالا روزهای زیادی از آن روز سخت می‌گذرد که درِ خانه‌ی پدری برای همیشه قفل شد و از همان روز ماهیچه‌ی کوچکی در قلب من بیشتر از معمول، منقبض می‌شود. حالا خودم مادرم و وقت‌هایی مثل دیروز که تب دارم و سرما‌خورده‌ام و توی خانه قرار است بمانم، به هر زحمتی هست خودم را به آشپزخانه می‌رسانم و کیف مهدکودک امیرحسین را آماده می‌کنم تا ازبرنامه‌ی تولد پانیا عقب نماند و توی دلم می‌خندم که دلش نمی‌خواسته کادوی تولد به پانیا بدهد. کیف که آماده می‌شود و چای را که دم می‌کنم، نعمت کم کم خودش را نشان می‌دهد. پدر و پسر را بدرقه می‌کنم و در سکوت عجیب و غیرمعمول خانه، روی کاناپه‌ی کنار شوفاژ سقوط می‌کنم. نعمت می‌آید زیر پلک‌هایم. نقمت تب و عطسه های مکرر کنار می‌روند. نعمت، فکر می‌شود توی سرم. این موقع باید اداره باشم و پشت میزم نشسته باشم ولی حالا لحاف رنگی‌ام را روی سرم کشیده‌ام و به صدای کتری گوش می‌دهم. نعمت، دستم را می‌گیرد و سفر می‌کنم به اعماق روحم. نگران چیزی نیستم. مسئولیتی ندارم و حتا عذاب وجدان ننوشته‌ها و کارهای عقب‌مانده را هم ندارم... میان سنگینی پلک‌هایم، کمد شلوغ ذهنم را خالی می‌کنم روی بالش راه‌راه. نقمت، چشمکی می‌زند و نعمت راه می‌افتد که برایم لیوانی چای بریزد. ذهن خالی مریم، باشکوه‌ترین اتفاق دنیاست.

پ.ن: منتشر شده در شماره ی پنجم هفته نامه ی میلان ( مشهد)

بلاگفا سرای من است.

من آمده ام ...

چند روز است این جا را زیر و رو کرده ام. خودم هم نمی دانم چرا؟ خیلی وقت است بلاگفا را بوسیده ام و گذاشته ام کنار. درست بعد از آن ماجراهای از دسترس خارج شدن و این حرف ها. کوچ کردم به اینستاگرام. آن جا می نویسم هرازگاهی. خیلی از مخاطبان این جا هم آن جا هستند الان. اما دیروز که مطالب قدیمی ام را خواندم، دلم تنگ شد برای این صفحه. نه به خاطر فیلتر موقت اینستا و تلگرام... به خاطر خیلی چیزهای دیگر دلم خواست چند کلمه بنویسم. انگار که بخواهم فقط حال خودم را خوب کنم.

احساس می کردم روحیه ام عوض شده ولی انگار نشده. کلمه ها حتا اگر صدسال هم بگذرد باز عوض نمی شوند. مریم ها همان مریم قبلی باقی می مانند. درست است که حالا مامان امیرحسین شده اند ولی چیزی از مریم بودنشان کم نشده چیزی هم اضافه نشده به مریمانگی شان.

ادامه نوشته

برای مسافران اندوهگین خدا

حالمان خوب است اما تو باور نکن...

واقعیت این است که دلم به شدت گرفته و این دل گرفتگی ربط زیادی به مسائل شخصی ندارد. این حال را وقتی خیلی بچه تر بودم زمان زلزله ی رودبار و منجیل داشتم. یادم هست عزای عمومی اعلام شده بود و ما همان شب عروسی دعوت بودیم و خب صاحبان  عروسی چه می دانستند که قرار است زلزله ای خانمان برانداز شمال کشور را بلرزاند و جمعیت زیادی را داغدار... نمی توانستم فضای عروسی را تحمل کنم. حتا از نگاه کردن به عروس پرهیز می کردم. سال ها بعد زلزله ی بم همین حال را در ابعادی خیلی بزرگ تر به سراغم آورد. آن وقت ها دوست شاعری هم داشتم که بمی بود ولی دلش نمی خواست آنجا  زندگی کند. فرصت شغلی اش را از دست داد و مجبور شد برگردد به شهرش و همان جا هم زندگی اش تمام شد. دختری با موهای بلند و صدایی دلنشین که توی راه دفتر انجمن تا در ورودی برایمان آواز می خواند. خواهرش می گفت اولین چیزی که زیر آوار دیده اند، موهای بلندش بوده... 

پنجشنبه  همین حال را دوباره تجربه کردم. وقتی فهمیدم که چه فاجعه ای در منا رخ داده. نشسته بودم و فقط ذهنم تصویر می ساخت. تصویر خانواده هایی که ناگهان زنگ تلفنشان به صدا در می آید. زن تنهایی که منتظر شوهرش نشسته و ناگهان می فهمد که مردش زیر دست و پا له شده. خانواده هایی که اگر ولشان کنی صدبار تا عربستان رفته و برگشته اند تا بفهمند عزیزشان مرده است یا مجروح؟ شوق و ذوقی که به عزا تبدیل می شود. هیچ چیزی در زندگی بدتر از برزخ اضطراب نیست. مادرم همیشه می گفت به خاطر امید است که آدمیزاد هراس دارد. 134 زائر کشته شده ی ایرانی تا این لحظه و چند صد مفقود این ماجرا هرکدام ده ها خانواده ی وابسته دارند و صدها نفر همین  الان که ما روز عادی مان را شروع کرده ایم برای هر زائر کشته شده داغدارند و یا هول خبر بد دارد عده ای را می کشد. بعد نمی دانم چرا عده ای از ما خیلی خونسرد هستیم. درست همین مواقع عرب و عجم یادمان می افتد و کلا سفر حج را باطل اعلام می کنیم و شماره ی شیرخوارگاه آمنه را می دهیم و بچه های یتیم و کمیته ی امداد و خانواده های بی سرپرست. 

نمی توانم ربط این ها را بفهمم. هیچ وقت فکر نمی کنم کسی که عمری پولش را جمع کرده تا حاجی یا حاجیه خانم شود، واقعا برای یافتن خدا برود. بعید می دانم حتا در دورافتاده ترین روستاها که سفر حج چیزی شبیه سفر به کره ی ماه است، آن روستایی ساده برای این برود مکه که فکر کند خدا نشسته توی مکعبی سیاه رنگ و ا و باید دورش بگردد. یا مثلا با حماقت کامل با هدف پرکردن جیب عرب ها! بازارهای مکه را شخم بزند. مگر نه این است که ما ایرانی ها کلا هرجا پایمان برسد جیب همان جایی ها را پر می کنیم. مگر وقتی آنتالیا می رویم جیب ترک ها را پر پول نمی کنیم؟ دوبی را فراموش کرده ایم؟  اصلا چرا می رویم دوبی؟ توریست های ایرانی در اروپا چه می کنند؟ غیر از عکس یادگاری و سلفی با برج ایفل و نیمکت ها و مجسمه های شهری که نماینده ی کامل قدرت خدا! هستند در خارجه، کار دیگری هم ازشان بر می آید؟ البته توریست های ایرانی کلا همه جا دنبال یک هدف کلان هستند، آف... چه فصلی کجا آف دارد؟ برویم همان جا... از این نظر چه فرقی است بین توریست های ایرانی در عربستان و سایر نقاط دنیا؟ همه ی مسافران خارج از کشور هم نصف چمدان هایشان سوغاتی است و یا حرص وسیله ی خارجی داشتن. این ها چه ربطی به زائران خانه ی خدا دارد؟ به گمانم اگر می خواهیم چنین سفری را پوچ و بی ارزش بدانیم و درست روزی که شاید جمعیتی میلیونی از هم وطنانمان غمگین اند و عزیزی را از دست داده اند که جدای از زائر خانه ی خدا یا خانه ی هر کسی دیگری، پدر، پدربزرگ، دایی ، عمو و برادر دیگران بوده، ما برویم توی فاز " می خواستند اینقدر احمق نباشن که برن پولشون رو بریزن توی جیب عربها" همان وقت به مسافران بی هویت ترکیه و دوبی و قبرس هم خرده بگیریم.

دو سه شب پیش بزرگترین فیلم تاریخ چین را می دیدم که با جلوه های بصری هالیوودی و هوشمندانه ساخته شده بود. همان افسانه ی سه برادر خودمان.... زن جوانی توجهم را جلب کرد که همسر صدراعظم بود و گند انسانیت را در آورده بود. اما احساس قشنگی داشتم وقتی می دیدم، برای رنج همه گریه می کند. حتا وقتی ازکنار جسد سربازان دشمن که حصبه گرفته بودند ، آرام می گذشت، همان طور آرام اشک می ریخت. وقتی به صحنه ی نبرد مردان خشمگین نگاه می کرد، غصه می خورد برای آن ها که می مردند. سربازانی ساده و گمنام که قرار بود به خانه برگردند. آخرش هم زیادی فداکاری کرد و با چای سبز کلا تاریخ چین را تغییر داد و همه خوشحال و خندان به خانه بازگشتند و زن  هم وسط این هیروویر حامله بود و با وجود این که از سقف  خانه افتاد پایین هیچ اتفاق خاصی برایش نیفتاد. بچه هم سالم ماند.... اما هیچ کدام از این ها مانع از اثر اشک های قشنگ او نبودند.

غمگینم و این غمگین بودنم را دوست دارم. و تمام اندوهم را برای همدردی با خانواده هایی ساده نگه می دارم که توی خانه ، قبل از سفر حج هم نماز می خواندند. و  اتفاقا آدرس شیرخوارگاه آمنه و خانواده های بی سرپرست را خیلی بهتر از آنهایی می دانند که کلا همه چیز را تقصیر خود آنهایی می دانند که بلایی سرشان آمده و اعلام می کنند که من تا آخر عمرم هم نمی روم سفر حج. 

فکر نمی کنم زن های غمگین از سفر حج برگشته حوصله داشته باشند که بروند پست اینستاگرامی مرگ بر آل سعود را لایک کنند. فکر نمی کنم آنهایی که از حادثه ی جرثقیل و منا جان سالم به در برده اند، حوصله ی پرداختن به فلسفه ی عرب های کثیف را داشته باشند. آنها دلشان می خواهد که به خانه برگردند. سرشان را روی شانه ی کسی بگذارند که دوستشان دارد. دلشان می خواهد آرام بخوابند و کسی بیدارشان نکند و مطمئنم تمام این آدم های اندوهگین سوغاتی کوچکی برای نوه های منتظر و عروس و دامادهایشان محض آبروداری، آورده اند. هیچ کدام از این آدم های غمگین و حادثه دیده، تصمیم نداشته اند جیب عرب های کثیف را پر از پول کنند. احتمالا بسیاری از زوار این سفر تاثربرانگیر حج، وقتی میان جمعیت رمی جمرات گیر افتاده اند، برای رهایی و زنده ماندن، نذر کرده اند که گوسفندی را برای بهزیستی قربانی کنند و یا مبلغی پول را به خانواده ی فقیری بدهند که همیشه به آن ها کمک کرده اند. چون خدایشان در قرآن به آنها گفته است که انفاق کنند، صدقه بدهند و به  ایتام رسیدگی کنند. 

به خودمان سخت نگیریم. متفاوت بودن واقعا در این نیست که اسم بچه هایمان را چیزی بگذاریم که تلگرام به ما گفته مادر آریو برزن بوده و یا خواهر و مادر کوروش کبیر... به همان خدای ایرانی مان قسم، گوروش کبیر هم اگر الان زنده بود و جایی به هر دلیلی، ایرانیانی را مصیبت زده و اندوهگین می دید، دستور می داد که برایشان آذوقه ببرند و کسانی را مامور می کرد که وسایل رفاه و آسایششان را فراهم کنند. اگر علی ضیا پیغام می فرستد که زنده است، کوروش کبیر حتما لبخند می زد که خدای خردمند به مادر علی ضیا رحم کرد که پسرجوانش له نشد زیر دست و پا... فکر نمی کنم آریو برزن یا رکسانا یا داریوش بزرگ یا ارد یا گردآفرید ، زیر این مطلب سایت خبری، پیغام می گذاشتند که حقش بود...کاش می مرد... با پول کی رفتی حج پسرجان؟ یا....

کاش یاد می گرفتیم که در روزهای بحران ملی، محترم باشیم. درست همان موقع یادمان نیاید که می شود به آدم های داغدار نیش و کنایه زد و توی سرشان کوبید که حاجی جان، خدا همین جا هم هست. دنبالش نگرد. یادمان بماند که خودمان وقت استرس ها و شوک های بزرگ زندگی شخصی مان، نذر همان اسطوره های عرب می کنیم. کداممان نذر کوروش کبیر کرده است تا به حال؟ بگذاریم حال خوب هرکس به خودش مربوط باشد. پیرمردی از چهار محال و بختیاری رستگاری را در سفر حج می داند... کمکش کنیم که برود. و اگر کسی اعتقادی به این سفر و هزینه های سنگینش ندارد، کمکش کنیم که جای دیگری آرام بگیرد. اگر آژانس ارزانی را سراغ داریم کمکش کنیم که سفری خاطره انگیر برود. شاید سه روز آنتالیا یا تور ایران گردی حالش را خوب کند. کمک کنیم حال آدم های اطرافمان خوب باشد.... گاهی به خدا فکر می کنم که چه چیزهایی از آن بالا می بیند.دلم نمی خواهد جای او باشم. 

پی نوشت: امیدوارم بلاگفا این بار بد ادایی نکند. از دوستان عزیزم که برای پست قبلی کامنت گذاشته بودند عذرخواهی می کنم. نمی دانم به چه علتی نه پست قبلی و نه کامنت های دوستان ثبت نشده... اما من همه را خواندم و بسیار ممنونم که باز هم آمدید و مثل همیشه لطف کردید.