حالمان خوب است اما تو باور نکن...
واقعیت این است که دلم به شدت گرفته و این دل گرفتگی ربط زیادی به مسائل شخصی ندارد. این حال را وقتی خیلی بچه تر بودم زمان زلزله ی رودبار و منجیل داشتم. یادم هست عزای عمومی اعلام شده بود و ما همان شب عروسی دعوت بودیم و خب صاحبان عروسی چه می دانستند که قرار است زلزله ای خانمان برانداز شمال کشور را بلرزاند و جمعیت زیادی را داغدار... نمی توانستم فضای عروسی را تحمل کنم. حتا از نگاه کردن به عروس پرهیز می کردم. سال ها بعد زلزله ی بم همین حال را در ابعادی خیلی بزرگ تر به سراغم آورد. آن وقت ها دوست شاعری هم داشتم که بمی بود ولی دلش نمی خواست آنجا زندگی کند. فرصت شغلی اش را از دست داد و مجبور شد برگردد به شهرش و همان جا هم زندگی اش تمام شد. دختری با موهای بلند و صدایی دلنشین که توی راه دفتر انجمن تا در ورودی برایمان آواز می خواند. خواهرش می گفت اولین چیزی که زیر آوار دیده اند، موهای بلندش بوده...
پنجشنبه همین حال را دوباره تجربه کردم. وقتی فهمیدم که چه فاجعه ای در منا رخ داده. نشسته بودم و فقط ذهنم تصویر می ساخت. تصویر خانواده هایی که ناگهان زنگ تلفنشان به صدا در می آید. زن تنهایی که منتظر شوهرش نشسته و ناگهان می فهمد که مردش زیر دست و پا له شده. خانواده هایی که اگر ولشان کنی صدبار تا عربستان رفته و برگشته اند تا بفهمند عزیزشان مرده است یا مجروح؟ شوق و ذوقی که به عزا تبدیل می شود. هیچ چیزی در زندگی بدتر از برزخ اضطراب نیست. مادرم همیشه می گفت به خاطر امید است که آدمیزاد هراس دارد. 134 زائر کشته شده ی ایرانی تا این لحظه و چند صد مفقود این ماجرا هرکدام ده ها خانواده ی وابسته دارند و صدها نفر همین الان که ما روز عادی مان را شروع کرده ایم برای هر زائر کشته شده داغدارند و یا هول خبر بد دارد عده ای را می کشد. بعد نمی دانم چرا عده ای از ما خیلی خونسرد هستیم. درست همین مواقع عرب و عجم یادمان می افتد و کلا سفر حج را باطل اعلام می کنیم و شماره ی شیرخوارگاه آمنه را می دهیم و بچه های یتیم و کمیته ی امداد و خانواده های بی سرپرست.
نمی توانم ربط این ها را بفهمم. هیچ وقت فکر نمی کنم کسی که عمری پولش را جمع کرده تا حاجی یا حاجیه خانم شود، واقعا برای یافتن خدا برود. بعید می دانم حتا در دورافتاده ترین روستاها که سفر حج چیزی شبیه سفر به کره ی ماه است، آن روستایی ساده برای این برود مکه که فکر کند خدا نشسته توی مکعبی سیاه رنگ و ا و باید دورش بگردد. یا مثلا با حماقت کامل با هدف پرکردن جیب عرب ها! بازارهای مکه را شخم بزند. مگر نه این است که ما ایرانی ها کلا هرجا پایمان برسد جیب همان جایی ها را پر می کنیم. مگر وقتی آنتالیا می رویم جیب ترک ها را پر پول نمی کنیم؟ دوبی را فراموش کرده ایم؟ اصلا چرا می رویم دوبی؟ توریست های ایرانی در اروپا چه می کنند؟ غیر از عکس یادگاری و سلفی با برج ایفل و نیمکت ها و مجسمه های شهری که نماینده ی کامل قدرت خدا! هستند در خارجه، کار دیگری هم ازشان بر می آید؟ البته توریست های ایرانی کلا همه جا دنبال یک هدف کلان هستند، آف... چه فصلی کجا آف دارد؟ برویم همان جا... از این نظر چه فرقی است بین توریست های ایرانی در عربستان و سایر نقاط دنیا؟ همه ی مسافران خارج از کشور هم نصف چمدان هایشان سوغاتی است و یا حرص وسیله ی خارجی داشتن. این ها چه ربطی به زائران خانه ی خدا دارد؟ به گمانم اگر می خواهیم چنین سفری را پوچ و بی ارزش بدانیم و درست روزی که شاید جمعیتی میلیونی از هم وطنانمان غمگین اند و عزیزی را از دست داده اند که جدای از زائر خانه ی خدا یا خانه ی هر کسی دیگری، پدر، پدربزرگ، دایی ، عمو و برادر دیگران بوده، ما برویم توی فاز " می خواستند اینقدر احمق نباشن که برن پولشون رو بریزن توی جیب عربها" همان وقت به مسافران بی هویت ترکیه و دوبی و قبرس هم خرده بگیریم.
دو سه شب پیش بزرگترین فیلم تاریخ چین را می دیدم که با جلوه های بصری هالیوودی و هوشمندانه ساخته شده بود. همان افسانه ی سه برادر خودمان.... زن جوانی توجهم را جلب کرد که همسر صدراعظم بود و گند انسانیت را در آورده بود. اما احساس قشنگی داشتم وقتی می دیدم، برای رنج همه گریه می کند. حتا وقتی ازکنار جسد سربازان دشمن که حصبه گرفته بودند ، آرام می گذشت، همان طور آرام اشک می ریخت. وقتی به صحنه ی نبرد مردان خشمگین نگاه می کرد، غصه می خورد برای آن ها که می مردند. سربازانی ساده و گمنام که قرار بود به خانه برگردند. آخرش هم زیادی فداکاری کرد و با چای سبز کلا تاریخ چین را تغییر داد و همه خوشحال و خندان به خانه بازگشتند و زن هم وسط این هیروویر حامله بود و با وجود این که از سقف خانه افتاد پایین هیچ اتفاق خاصی برایش نیفتاد. بچه هم سالم ماند.... اما هیچ کدام از این ها مانع از اثر اشک های قشنگ او نبودند.
غمگینم و این غمگین بودنم را دوست دارم. و تمام اندوهم را برای همدردی با خانواده هایی ساده نگه می دارم که توی خانه ، قبل از سفر حج هم نماز می خواندند. و اتفاقا آدرس شیرخوارگاه آمنه و خانواده های بی سرپرست را خیلی بهتر از آنهایی می دانند که کلا همه چیز را تقصیر خود آنهایی می دانند که بلایی سرشان آمده و اعلام می کنند که من تا آخر عمرم هم نمی روم سفر حج.
فکر نمی کنم زن های غمگین از سفر حج برگشته حوصله داشته باشند که بروند پست اینستاگرامی مرگ بر آل سعود را لایک کنند. فکر نمی کنم آنهایی که از حادثه ی جرثقیل و منا جان سالم به در برده اند، حوصله ی پرداختن به فلسفه ی عرب های کثیف را داشته باشند. آنها دلشان می خواهد که به خانه برگردند. سرشان را روی شانه ی کسی بگذارند که دوستشان دارد. دلشان می خواهد آرام بخوابند و کسی بیدارشان نکند و مطمئنم تمام این آدم های اندوهگین سوغاتی کوچکی برای نوه های منتظر و عروس و دامادهایشان محض آبروداری، آورده اند. هیچ کدام از این آدم های غمگین و حادثه دیده، تصمیم نداشته اند جیب عرب های کثیف را پر از پول کنند. احتمالا بسیاری از زوار این سفر تاثربرانگیر حج، وقتی میان جمعیت رمی جمرات گیر افتاده اند، برای رهایی و زنده ماندن، نذر کرده اند که گوسفندی را برای بهزیستی قربانی کنند و یا مبلغی پول را به خانواده ی فقیری بدهند که همیشه به آن ها کمک کرده اند. چون خدایشان در قرآن به آنها گفته است که انفاق کنند، صدقه بدهند و به ایتام رسیدگی کنند.
به خودمان سخت نگیریم. متفاوت بودن واقعا در این نیست که اسم بچه هایمان را چیزی بگذاریم که تلگرام به ما گفته مادر آریو برزن بوده و یا خواهر و مادر کوروش کبیر... به همان خدای ایرانی مان قسم، گوروش کبیر هم اگر الان زنده بود و جایی به هر دلیلی، ایرانیانی را مصیبت زده و اندوهگین می دید، دستور می داد که برایشان آذوقه ببرند و کسانی را مامور می کرد که وسایل رفاه و آسایششان را فراهم کنند. اگر علی ضیا پیغام می فرستد که زنده است، کوروش کبیر حتما لبخند می زد که خدای خردمند به مادر علی ضیا رحم کرد که پسرجوانش له نشد زیر دست و پا... فکر نمی کنم آریو برزن یا رکسانا یا داریوش بزرگ یا ارد یا گردآفرید ، زیر این مطلب سایت خبری، پیغام می گذاشتند که حقش بود...کاش می مرد... با پول کی رفتی حج پسرجان؟ یا....
کاش یاد می گرفتیم که در روزهای بحران ملی، محترم باشیم. درست همان موقع یادمان نیاید که می شود به آدم های داغدار نیش و کنایه زد و توی سرشان کوبید که حاجی جان، خدا همین جا هم هست. دنبالش نگرد. یادمان بماند که خودمان وقت استرس ها و شوک های بزرگ زندگی شخصی مان، نذر همان اسطوره های عرب می کنیم. کداممان نذر کوروش کبیر کرده است تا به حال؟ بگذاریم حال خوب هرکس به خودش مربوط باشد. پیرمردی از چهار محال و بختیاری رستگاری را در سفر حج می داند... کمکش کنیم که برود. و اگر کسی اعتقادی به این سفر و هزینه های سنگینش ندارد، کمکش کنیم که جای دیگری آرام بگیرد. اگر آژانس ارزانی را سراغ داریم کمکش کنیم که سفری خاطره انگیر برود. شاید سه روز آنتالیا یا تور ایران گردی حالش را خوب کند. کمک کنیم حال آدم های اطرافمان خوب باشد.... گاهی به خدا فکر می کنم که چه چیزهایی از آن بالا می بیند.دلم نمی خواهد جای او باشم.
پی نوشت: امیدوارم بلاگفا این بار بد ادایی نکند. از دوستان عزیزم که برای پست قبلی کامنت گذاشته بودند عذرخواهی می کنم. نمی دانم به چه علتی نه پست قبلی و نه کامنت های دوستان ثبت نشده... اما من همه را خواندم و بسیار ممنونم که باز هم آمدید و مثل همیشه لطف کردید.